گنجینه ی ادب

بررسی زبان و ادبیات فارسی در دوره متوسطه و پیش دانشگاهی

برنامه امتحانات نهايي خرداد 92

باسمه تعالي

برنامه امتحانات نهايي

 

 سال سوم متوسطه سالي واحد (روزانه)

ونيم سالي -  واحدي(بزرگسالان) و داوطلبان آزاد

رشته هاي نظري ، فني و حرفه‌اي

 

و

 

پيش دانشگاهي(روزانه - بزرگسالان - داوطلبان آزاد)

 

در

 

نوبت امتحاني

 خرداد ماه سال‌تحصيلي ۹۲-۱۳۹۱

جهت دريافت به منوي اداره كل وسنجش وارزشيابي تحصيلي در قسمت پيوند هاي همين وبلاگ مراجعه نماييد.

[ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ] [ 7:55 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
نقد و بررسي شعر «باغ من» از اخوان ثالث

به نام آشناي صبح ديرين                                                                               

      مقدمه
مهدي اخوان ثالث (م. اميد) شاعر پ‍ُرآوازة معاصر (1369ـ1307هـ .ش.) اولين مجموعة شعر خود را با نام «ارغنون» در سال 1330 شمسي منتشر كرد و پس از قريب چهار دهه فعاليت ادبي، با دفتر «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» كارنامة ادبي خود را بست و يك سال پس از آن براي هميشه خاموش شد.
آنچه اخوان را به عنوان شاعري نوگرا و در نوگرايي صاحب سبك معرفي كرد آثاري بود كه در فاصلة زماني بين اين دو دفتر و به‌خصوص در دهه‌هاي سي و چهل شمسي پديد آورد. آثاري كه در بين آن‌ها «زمستان» (‌1335)، «آخر شاهنامه» (1338) و «از اين اوستا» ( 1344) از همه مشهورترند و بايد قله‌هاي شعر اخوان را در اين سلسله جبال جست‌وجو كرد.
در سه دفتر ياد‌شده، اخوان به پيروي از نيما در راهي نو و پ‍ُر فراز و نشيب قدم نهاد و با شناختي عميق و همه‌ سويه كه نسبت به اين شيوة تازه پيدا كرده بود در جهت تعالي آن كوشيد و حتي در ساليان بعد با دو اثر بدعت‌ها و بدايع نيما يوشيج (1357) و عطا و لقاي نيما (1361) به تبيين ديدگاه‌هاي نيما و دفاع از شعر نو فارسي پرداخت. طلايه‌داري و تلاش اخوان در گسترش شعر نو فارسي و رسالت سنگيني كه در دفاع از آن بردوش گرفته بود باعث شد تا در زمان حيات شاعر و هم پس از خاموشي او آثار فراواني در معرفي شعر و شخصيت او نوشته شود. بيشترينة اين آثار در سال‌مرگ او ( 1369) در قالب مقاله و در سال‌هاي پس از آن در قالب كتاب نوشته و منتشر شد. (نك 15، صص 460 ـ 444)
اخوان ثالث در طول زندگي خود مجموعاً ده دفتر شعر سرود (15، ص 440) كه هر كدام نمايانگر گوشه‌هايي از زندگي او و برش‌هايي از تاريخ معاصر ايران هستند و از اين ميان شهرت و شناسنامة شاعر بيش‌تر به دفتر «زمستان» گره خورده است. اين دفتر يك «زمستان» مشهور دارد و يك «پاييز» كه تحت‌الشعاع شهرت «زمستان» كمتر مورد توجه قرار‌ گرفته، اگرچه به لحاظ تركيب‌سازي و تصويرآفريني بر «زمستان» برتري دارد و شاعرانه‌تر از آن است.
موضوع اين نوشتار شرح و تفسير شعر پاييزي اخوان است كه «باغ من» نام دارد و در بررسي آن‌، به مناسبت، نگاهي هم به «زمستان» خواهيم داشت. ابتدا متن شعر آورده مي‌شود سپس از زواياي گوناگون به تحليل و تفسير آن مي‌پردازيم:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد

گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد

باغ بي‌برگي
خنده‌‌اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
1‌. قافية شعر
شعر چندان طولاني نيست و تنها در پنج بند چهار مصراعي سروده شده و از اين جهت كوتاه‌تر از «زمستان» است «زمستان 38 مصراع دارد و «باغ من» بيست مصراع)1‌. تفاوت ديگر آن با «زمستان» در اين است كه «باغ من» قافية اصلي ندارد و هيچ واژه‌اي بندهاي پنجگانة شعر را به لحاظ موسيقايي به هم مرتبط نمي‌سازد. تنها رابط بندها موضوع شعر و ارتباط معنوي اجزاي آن است.
گذشته از تفاوت‌هاي ذكر‌شده، در اين شعر شباهت جالبي نيز با «زمستان» ديده مي شود كه اتفاقاً آن هم در قافيه شعر است‌: در «زمستان» موضوع شعر فصل چهارم سال است‌؛ شاعر صبحگاهي سرد از آن روزهاي سرد دي‌ماه از خانه بيرون مي‌زند. ناگهان بادي سرد و گزنده به صورتش مي‌خورد . بي‌اختيار با خود مي‌گويد: زمستان است. سپس طرحي مي‌ريزد براي سرودن شعري زمستاني‌. در اين طراحي هوشمندانه قافية شعر از موضوع آن گرفته مي‌شود. موضوع شعر زمستان است، ضرب‌آ‌هنگ قافيه‌ها را هم زمستان تعيين مي‌كند:
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است...
و بعد : لغزان است / سوزان است /.... دندان است/ پنهان است / يكسان است/ زمستان است.
بدين ترتيب آخرين مصراع شعر هم قافيه‌ي اصلي شعر است و هم موضوع آن و چه پايان‌بندي زيبايي!
در شعر «باغ من» نيز انتخاب قافيه روندي مشابه داشته است. موضوع شعر توصيف باغي است در پاييز؛ فصلي كه همة دوستان باغ آن را ترك كرده‌اند و تنهايش گذاشته‌اند اما اين شاعر جوانمردانه به سراغش مي‌رود و يادش را جاودان مي‌سازد. در طرحي كاملاً شبيه به «زمستان» آخرين مصراع شعر (پادشاه فصل‌ها پاييز) هم موضوع شعر است و هم قافية آن. اگر شعر «باغ من» قافية اصلي هم مي‌داشت بي‌گمان واژة پاييز الگوي قافيه قرار مي‌گرفت و كلماتي چون‌: لبريز، پاليز، انگيز و امثال آن‌ها در جايگاه قافيه قرار مي‌گرفتند.
شعر «باغ من» قافية اصلي(بيروني، كناري) ندارد اما در هر بند قافية اختصاصي ديده مي‌شود. اين قوافي فرعي (دروني، مياني) چنين‌اند: بند اول‌: نمناكش / غمناكش ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند دوم‌: سرودش باد/ پودش باد (در مصراع‌هاي اول و چهارم)
بند سوم‌: رهگذاري نيست / بهاري نيست (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند چهارم: نمي‌رويد/ مي‌گويد ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند پنجم‌: اشك‌آميز/ پاييز (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)2
انتخاب قافيه بر اساس موضوع3 و تم اصلي شعر در ادب كلاسيك فارسي هم سابقه دارد كه ذيلاً به دو مورد از آن اشاره مي‌شود:
حافظ (792 ـ‌ ؟ هـ.ق.) در غزلي كه از نظر پيوستگي در محور عمودي از غزليات مثال‌زدني اوست به توصيف مجلس بزم حاجي قوام4 از رجال عهد شاه شيخ ابواسحاق پرداخته و قافية غزل را بر واژگاني قرار داده كه در پايان آن بتواند نام حاجي قوام را بياورد. مطلع غزل چنين است: عشق‌بازيّ و جـــوانيّ و شراب لعل فام مجلس انس و حريف هم‌دم و شرب مدام  (ديوان حافظ، 1367: 258) و قوافي ابيات بعد‌: نيك‌نام / ماه تمام / دارالسلام/ دوست‌كام/ خام / دام؛ تا اينكه در پايان غزل مي‌رسيم به بيت نكته‌داني بذله‌گو چون حافظ شيرين‌سخن 
بخشش‌آموزي جهان‌‌ افروز چون حاجي قوام
نيز در همين زمينه نگاه كنيد به غزلي ديگر به مطلع:
ساقي به نور باده بر افروز جــــام مـــــا 
مطرب بگو، كه كار جهان شد به كام ما         (همان‌: 102)
خاقاني شرواني ( 595 ـ‌ 520 هـ . ق. ) قصيده‌اي دارد در سوگ امام محمد‌بن يحيي، فقيه شافعي‌مذهب نيشابور، كه در فتنة غز كشته شد. غزها براي كشتن مخالفان خود خاك در دهان آن‌ها مي‌ريختند تا خفه شوند. محمد يحيي هم به همين شكل كشته شد. خاقاني در اين سوگ‌سرود واژة خاك را از متن حادثة قتل محمد يحيي برگزيده و به عنوان رديف در كنار قافية قصيدة خود نشانده است. مطلع قصيده چنين است:
ناورد5 محنت است در اين تنگناي خاك 
محنـت براي مردم و مردم براي خـــــاك               (ديوان خاقاني، 1368‌: 237 )
در ابيات 28 و 29 قصيده مي‌گويد:
ديد آسمان كه در دهنش خـاك مـي‌كنند 
و آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك
اي خاك بر سرِ فـلك‌! آخر چـرا نگفـت اين چشمة حيات مسازيد جاي خاك 
منوچهري دامغاني (432 ـ ؟ هـ . ق.) در اين زمينه دقت و مهارت كم‌نظيري دارد و شايد اخوان اين شگرد را از او آموخته باشد.
2‌. موضوع شعر و تأثيرپذيري اخوان در اين زمينه 
در شعر كلاسيك فارسي شاعران بيشتر به توصيف بهار پرداخته‌اند و وصف پاييز يا زمستان و حتي تابستان در اشعار آنان نمونه‌هاي كم‌تري دارد و در اين ميان منوچهري در سرودن خزانيه چهرة برجسته و صدا‌ي متمايز آن دوران‌هاست و بعيد نيست كه اخوان از اين جهت نيز وامدار او باشد.
شاعر ديگري كه مي‌توان در اين زمينه او را الهام‌بخش اخوان شمرد، سياوش كسرايي (1375 ـ‌ 1305 هـ ش.) است. كسرايي شعري دارد در قالب آزاد (نيمايي) به نام «پاييزِ درو» كه در دي‌ماه سال 1333 سروده شده، يك سال پيش از «زمستان» اخوان و دو سال پيش از «باغ من»؛ و جالب اينجاست كه «پاييز» كسرايي چند هفته پس از پايان فصل پاييز سروده شده ولي پاييز اخوان (باغِ من) در خرداد‌ماه سال 1335‌، يعني زماني كه هيچ‌گونه مناسبت فصلي ندارد. مگر اينكه بگوييم اخوان طرح شعر خود را در پاييز 1334 ريخته و در بهار سال بعد آن را كامل كرده است.
كسرايي در «پاييز درو» واژه‌هايي به كار برده كه موسيقي آن‌ها تداعي‌كننده و يادآور پاييز است. واژگان و تركيباتي از قبيل: برگ‌ريز، گريز، واريز، برف‌ريز، آويز ، عزيز و غم‌انگيز. 
پاييز برگ‌ريزِ گريزان ز ماه و سال (كسرايي، 1378: 28)
واريزِ ابرهاي تو در شامگاه سرخ (پيشين: 28)
فرداي برف‌ريز (همان‌: 28)
آويزهاي غمزدة برگ‌هاي خيس (همان: 30)
...ليكن در اين زمان
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيز غم‌انگيزِ مهربان (همان‌: 31)
اخوان از اين عناصر موسيقايي شعر كسرايي چشم‌پوشي كرده ولي تركيبات و تعبيراتي از آن را در هر دو شعر خود يعني «زمستان» و «باغ من» به كار برده است:
I‌. كسرايي در «پاييز درو» از «تابوت‌هاي گل» سخن مي‌گويد و اخوان از «تابوت پستِ خاك» كه مرگ‌جاي ميوه‌هاست و «تابوت ستبرِ ظلمت‌» كه در شعر «زمستان»، مدفن خورشيد است.II‌. تابوت‌هاي گل....
با رنگ سرخ خون
بر خاك خشك ريخت. (كسرايي : 29)
باغ بي‌برگي 
خنده‌اش خوني است اشك‌آميز (‌ اخوان‌: 153)
آيا اين «خونِ اشك‌آميز» در شعر اخوان، همان گلبرگ‌هاي سرخ و خون‌رنگي نيست كه پاييز بر خاكِ خشكِ باغ ريخته است؟
.
III قنديل‌هاي يخ ( كسرايي: 29)
قنديلِ سپهرِ تنگ‌ميدان (‌اخوان‌: 99)
IV. در اين شب سياه كه غم بسته راهِ ديد. (كسرايي: 30)
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت‌. (اخوان: 97)
V. چون شد كه دست هست و كسي نيست دسترس؟ (كسرايي: 30)
و گر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است. (‌اخوان‌: 97)
VI‌. باغ ما (‌كسرايي: 30)
باغ من (اخوان‌: 152)
VII. دم‌سردي نسيم تو در باغ‌هاي لخت (كسرايي: 29)
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست. (اخوان‌: 152)
VIII. كسرايي در «پاييز درو» سه بار واژة «اميد» را به كار برده است:
ـ واريزِ قصرهاي ابرِ تو در شامگاه سرخ
نقش اميدهاي به آتش نشسته است.
ـ كو كهكشان سنگ‌فرش تا مشرق اميد؟
ـ چوگان فتح را اميد بُرد هست.
شايد براي عموم خوانندگان‌، اميد‌، واژه‌اي باشد همچون هزاران واژة ديگر، معمولي و بي حس و حال؛ اما براي اخوان كه «اميد» نام هنري و شعري اوست اين واژه رايحه‌اي آشنا، جذاب و دلنشين دارد، به‌خصوص كه او مي‌تواند «اميدهاي به آتش نشسته» را، به يك اعتبار، تصويري از خودش بپندارد. اگر چنين باشد، شايد اخوان بارها و بارها «پاييز درو» را خوانده باشد، آن‌قدر كه از آن متأثر و ملهم شده است و البته حاصل كار او از نظر انسجام و پختگي بر پاييز كسرايي برتري دارد.
در مقايسه بين پاييز كسرايي و دو سرودة اخوان (زمستان و باغِ من) حقيقتي ديگر هم روشن مي‌شود و آن تفاوتي است كه در بيانِ حماسي اخوان و سبك تغزلي كسرايي ديده مي‌شود. كسرايي حتي وقتي مي‌خواهد شعر حماسي بسرايد به سوي تغزل مي‌لغزد و بر عكس او، اخوان در تغزل‌هايش هم حماسه‌سرا است. كسرايي در پايان «پاييز درو» چنين تصويري از پاييز ارائه مي‌دهد:
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان
و اخوان مي‌سرايد:
جاودان بر اسب يال‌افشان زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
كسرايي: چون شد كه بوسه هست و لب بوسه‌خواه نيست؟
اخوان: كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
3‌. تصاوير و جنبه‌هاي بلاغي شعر
در دو مصراع آغازين شعر تشخيص (
personification) به شكل بازري جلب توجه مي‌كند: ابر... آسمان ... را در ‌آغوش گرفته است. ابري كه در فصل سرما پوستيني هم به تن دارد.
در بند اول به جز انسان انگاشتن ابر، از سكوت باغ هم به گونه‌اي سخن مي‌رود كه انگار باغ نيز شخصيت انساني دارد. صفت «غمناك» اين تصور را تقويت مي‌كند.
در بند دوم باران به ساز باغ و باد به سرود او تشبيه شده است. هر دو تشبيه مجمل و مؤكّدند. برخورد قطره‌هاي باران با شاخه‌هاي درختان و برگ‌هاي كف باغ به صداي ساز مانند شده و صداي زوزه‌مانندي كه با عبور باد از لابه‌لاي شاخه‌ها ايجاد مي‌شود، سرودخواني پنداشته شده است. در ادامه‌، تصوير ارائه‌شده از باغ دقيق‌تر و كامل‌تر مي‌شود: باغ چه لباسي پوشيده و اين لباس چه رنگ است؟ شولاي عرياني.
تركيب «‌شولاي عرياني‌» از نظر گزينش واژه ساختة اخوان است اما به لحاظ معنايي و نحوي تركيبي است كهن با كاربرد فراوان‌، به ويژه در متون عرفاني و ظاهرا‌ً نخستين بار سنايي (529 ـ 467 هـ .ق ) آن را به كار برده است:
عشق، گوينـــدة نهان سخن است عشـــــق پوشندة برهنه تن است      (سنايي، 1359: 323)
تركيبات متناقض(
paradoxical) در شعر اخوان بسامد قابل توجهي دارد و شايد اخوان در اين زمينه از ادبيات عرفاني فارسي و به‌خصوص شعر سنايي تأثير پذيرفته باشد‌. چون سنايي در ساخت تركيبات متناقض، مثل بسياري شيوه‌هاي شعري ديگر، پيشتاز و آغازگر است و اين مقوله از ويژگي‌هاي مهم سبك وي محسوب مي‌شود. البته تأثير‌پذيري‌اخوان از ناصر‌خسرو(481 ـ 394 هـ .ق‌) هم محتمل است، چون هموست كه ستيز ناسازها را به عنوان يك اصل در ادبيات تعليمي فارسي به يادگار گذاشته است. «‌تصويرهاي پارادوكسي را در شعر فارسي‌، در همة ادوار‌، مي‌توان يافت‌. در دوره‌هاي نخستين اندك و ساده است و در دورة گسترش عرفان به ويژه در ادبيات مغانه (‌شطحيات صوفيه چه در نظم و چه در نثر‌) نمونه‌هاي بسيار دارد و با اين همه در شعر سبك هندي بسامد اين نوع تصوير از آن هم بالاتر مي‌رود و در ميان شاعران سبك هندي‌، بيدل بيشترين نمونه‌هاي اين‌گونه تصويرها را ارائه مي‌كند:
ـ غير عرياني لباسي نيست تا پوشد كسي
از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما ...
ـ جامة عرياني ما را گريبان دار كرد ...
ـ‌ شعله، جامه‌اي دارد از برهنه‌دوشي‌ها ...
ـ‌ ز تشريف جهان ، بيدل‌! به عرياني قناعت كن...     (شفيعي كدكني‌، 1368، ص 58 ـ‌ 57 ) 
در زير چند نمونه از تركيبات پارادوكسي اخوان نقل مي‌شود:
ـ از تهي سرشار/ جويبار لحظه‌ها جاري است‌. (آخر شاهنامه، ص31)
ـ‌ ... با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه. (پيشين: 80) 
ـ‌ عريانيِ انبوه (همان: 107)
ـ‌ باد ، چونان آمري مأمور و ناپيدا ( همان : 109)
ـ‌ دوزخ اما سرد
آيا باغ به جز اين برهنگي كه فعلاً پوشش اوست جامة ديگري هم دارد؟ آري «شعلة زر تار پود»‌: برگ‌هاي زرد پاييزي يا انوار طلايي خورشيد؛ پوششي كه خود عين عرياني است.
در بند سوم در عبارت «باغ ... چشم در راه ... نيست» مجاز عقلي به كار رفته است چون فعل چشم در (به) راه بودن به فاعل غيرحقيقي نسبت داده شده‌. اين مورد به تشخيص هم البته نزديك است.
«برگ لبخند» در بند چهارم تشبيه بليغ است (مجمل و مؤكّد). اينجا هم با تشخيص رو‌به‌رو هستيم‌: باغ چشم دارد، در چهره‌اش خبري از لبخند نيست و داستان .... مي‌گويد.
در بند پنجم تعبير «خنده‌اش خوني است اشك‌آميز» كنايه‌اي است كه نهايت غمگيني و درماندگي باغ را مي‌رساند. اخوان به جاي تعبير معمول اشك خون‌آلود، خون اشك‌آميز به كار برده تا تأكيد بيشتري بر خونين بودن بشود. در اين تعبير پارادوكس هم هست، چون خنديدن و خون گريستن به طور منطقي و طبيعي قابل جمع نيستند.
در همين بند در تصويري بسيار بديع برگ‌هاي زردي كه با باد به اين‌سو و آن‌سو حركت مي‌كنند به اسبي زرد با يال‌هاي بلند تشبيه شده است. وجه شبه تركيبي است از رنگ و حركت و تشبيه، مركب است‌. البته شاعر با حذف مشبه، تشبيه را به استعاره تبديل كرده است. آخرين تصوير، تشبيه پاييز است به پادشاه؛ پادشاهي كه سوار بر اسبش آرام‌آرام و به طور دائم در باغ حركت مي‌كند (تشبيه بليغ و مركب‌). نيز «چميدن» كنايه است از راه رفتن با ناز و تبختر يا كبر و غرور شاهانه.
4‌. زبان
در بررسي شعر از منظر زباني وجود و حضور تركيبات نو جلب توجه مي‌كند:
پوستين سرد نمناك‌/ باغ بي برگي/ سكوت پاك غمناك‌/ شولاي عرياني‌/ شعلة زر تار پود/ باغ نوميدان / تابوت پست خاك / پادشاه فصل‌ها
از همين منظر، آركائيسم (باستان‌گرايي) زباني شعر نيز از دو جنبة واژگاني و نحوي بررسي مي‌شود:
الف) باستانگرايي نحوي (استفاده از ساختارهاي دستوري كهن):
مصراع «ور جز اينش جامه‌اي بايد» ساختاري قديمي دارد؛ اضافه كردن «ش» به ضمير اشاره «اين» كه در اصل مضاف‌اليه «جامه» است و استعمال «بايد» در نقش فعل سوم شخص مفرد از مصدر بايستن، هر دو از كاربردهاي متداول در شعر سبك خراساني است.
ب) باستان‌گرايي واژگاني(كاربرد واژه‌هاي كهن و خارج از نُرم زبان امروزي):
جامه، شولا، گو( به جاي بگو)، ور(واگر)، سر به گردون‌ساي، اينك‌، پست (به معني پايين) و مي‌چمد از مصدر چميدن به معناي راه رفتن به آرامي.
5. انسجام در محور عمودي
در ابتداي سخن، در بحث از قافية اين شعر و نيز شعر «زمستان» گفته شد كه شاعر در طرحي هوشمندانه بين موضوع شعر و قافية آن وحدت و انسجام ايجاد كرده است. اين سخن بدين معناست كه در شعر اخوان قافيه بر كلام تحميل نشده و بربسته نيست، بررُسته و بر‌آمده از متن شعر و بلكه خودِ شعر است. اين اتحاد و انسجام بين فرم و محتوا به قافية شعر منحصر نمي‌شود و در صورت‌هاي خيالي اثر نيز ديده مي‌شود. شاعر در هر پاره از شعر تصويري تازه پيش روي خواننده قرار مي‌دهد و اين تصاوير ‌به‌رغم تنوّع و تكثّري كه دارند در نهايت پيكره‌ا‌ي واحد را، كه همان باغ بي‌برگي است، به تماشا مي‌گذارند‌.
از طرفي رويكرد شاعر در استخدام واژگان و ساختارهاي دستوري كهن در كنار تركيبات نو و امروزين يعني تلفيق كهنه و نو، كه در اغلب اشعار او ديده مي‌شود، در شعر «باغ من» علاوه بر آشنايي‌زدايي، نمودِ زيبا‌شناختي ديگري هم پيدا كرده است، چون همان‌طور كه شعر «باغ من» تلفيقي است از واژگان كهنه و نو، باغ خزان‌زده هم تركيبي است از برگ‌هاي كهنه و رنگ‌هاي نو.
6‌. گزارش شعر
اكنون در اين بخش پس از نقل هر بند از شعر به گزارش آن مي‌پردازيم: 
بند اول:
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست‌،
با سكوت پاك غمناكش.
ابر با آن پوستين سرد و نمناكي كه پوشيده، آسمان باغ را تنگ در آغوش گرفته است. باغ بي‌برگي با سكوت پاك و غمگينانة خود روز و شب تنهاست.
بند دوم:
ساز او باران ، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
(در بهار و تابستان مهمانان زيادي براي تفريح و تفرّج به باغ مي‌آمدند. ساز مي‌زدند و سرود مي‌خواندند و پرندگان نيز نغمه‌هاي شاد و دل‌انگيز سر مي‌دادند. ولي حالا هيچ كدام نيستند؛) در پاييز باران در باغ ساز مي‌زند و باد سرود مي‌خواند.
(در بهار باغ جامه‌اي سبز با نقش‌هاي رنگارنگ و شاد پوشيده بود ولي) اكنون در پاييز باغ كاملا‌ً برهنه است و اگر جز برهنگي لباس ديگري لازم داشته باشد، باد از اشعه‌هاي زرين خورشيد (يا برگ‌هاي زرد) جامه‌اي زربافت بر قامت او پوشانده است.
بند سوم:
گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.
هر گونه گل و گياه در هر جاي باغ برويد يا نرويد ديگر مهم نيست چون نه باغباني هست كه به آن‌ها رسيدگي كند و نه كسي براي تماشاي آن‌ها به باغ مي‌آيد. اين باغ را آن‌قدر نوميدي فرا گرفته كه ديگر حتي منتظر آمدن بهار هم نيست. (ديگر اميدي به آمدن بهار ندارد، چشم به راه بهار نيست.)
بند چهارم: 
گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به ‌گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

اگر چشمان باغ نور و فروغ و گرمايي ندارد و اگر برگ‌ها مثل لبخندي بر چهره‌ي باغ جلوه‌گر نمي‌شوند، با اين همه باغ بي‌برگي زيباست. او از سر‌گذشت ميوه‌هايي سخن مي‌گويد كه در تابستان بر بلنداي درختان سر به آسمان مي‌ساييدند ولي اكنون در اين پايين (‌در كف باغ) زير خاك آرميده‌اند.
بند پنجم‌:
باغ‌بي برگي
خنده اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
باغ خزان‌زده به جاي آن لبخندهاي شاد و شيرين، اشك و خون بر چهره دارد و پاييز پادشاه فصل‌ها در حالي كه بر اسب يال‌افشان زردش سوار است به آرامي و به طور پيوسته در باغ مي‌گردد.

7 . نمادهاي شعر
بحث پيرامون عوامل اجتماعي‌، سياسي و فرهنگي عصر شاعر كه او را در خزان و زمستان روحي فرو برده مجال ديگري مي‌طلبد، اما عجالتاً به اين نكته اشاره مي‌شود كه شاعر اين باغ را رمز و نمادي از كل كشور گرفته و عنوان شعر را «باغ من» گذاشته تا سر‌نخ و كليدي باشد براي خوانندة هوشمندي كه از پوستة شعر به مغز آن راه مي‌يابد. از اين زاويه فضاي مملو از غم‌، نا‌اميدي، تنهايي و حسرتي كه در باغ سايه افكنده بيانگر اوضاع كشور در دو سه سالي است كه از كودتا مي‌گذرد6. بر اين اساس رمز‌گشايي شعر به قرار زير است:
باغ‌: كشور‌، شهر و ديار، خانه 
باغبان‌: حامي‌، راهنما
رهگذار‌: همراه، يار و ياور، هم‌رزم 
بهار‌: شكست استبداد‌، سقوط سلطنت، آزادي 
ميوه‌ها‌: مبارزان شهيد، آزادي‌خواهان زنداني
پاييز‌: حكومت مستبد‌، خفقان‌، كشتار و خون‌ريزي
اسب زرد‌: ارتش
در متون سمبليك همواره دو يا چند طيف معنايي در كنار هم حضور دارند و هر چند اين حضورِ هم‌زمان با شدت و ضعف كم و بيش همراه است اما هيچ‌گاه اراده كردن يك معنا مستلزم نفي و طرد معاني ديگر نيست‌. در حقيقت دو عامل شرايط زماني و پسندِ خوانندگان باعث تقديم يا ترجيح يك معنا در دوره‌اي خاص مي‌شود و چون اين دو عامل پايدار نيستند، همواره و براي همگان دريافت‌هاي متفاوت از يك متن ادبي ممكن و متصور است.
در شعر «باغ من» اخوان پاييز را در چند نما يا چند لاية معنايي7 به تماشا مي‌گذارد: 
اول پاييز با تمام زيبايي‌هايي كه به وسيلة تغيير رنگ و فضا در باغ مي‌آفريند‌؛ ابر پاييزي آسمان باغ را پوشانده است و در زمينش خلوتي پاك و معصومانه جريان دارد. تنهايي و سكوتش غم‌انگيز است. سكوتي كه گه‌گاه با بارش باران و يا وزش باد در هم مي‌ريزد. گويي باد و باران براي باغ ساز مي‌زنند و سرود مي‌خوانند تا در اين ايام عسرت اندكي از اندوه او بكاهند.
نماي دوم پاييزي است كه باغ را از آنچه داشته محروم مي‌كند، برگ و بار و بهارش را مي‌گيرد‌، رهگذرانش را مي‌راند، ميوه‌هايش را مي‌ريزد وخنده‌اي تلخ، آميخته با اشك و خون بر چهره‌اش مي‌نشاند‌.
سوم حكومت استبداد‌پيشه‌اي كه شادي و آزادي را از مردم گرفته و اصحاب فكر و قلم را به حبس‌، هجرت و هلاكت كشانده است‌. جامعه در سيطرة اين پاييز، كه هميشگي مي‌نمايد8 ، نشاط و بالندگي خود را از دست داده ‌است و در حسرت و حرمان روزگار مي‌گذراند.
و نماي چهارم قابي است خالي كه تصويرش را خوانندگان ديگر ترسيم مي‌كنند... .
در خاتمه و در نگاهي كلي مي‌توان گفت كه «باغ من» توصيف يك باغ خزان‌زده است كه دوران شكوه و شادماني آن به سر آمده و اكنون در سكوت معصومانة خويش «ياد ايام شكوه و فخر و عصمت‌» را كم‌كم از خاطر مي‌برد. «‌باغ بي‌برگي‌» حكايتي است درد‌ناك از پاييزي كه نمي‌رود و بهاري كه نمي‌آيد.

پي‌نوشت٭ عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي شهركرد.
1 . هر سطر صرف نظر از تعداد واژگان آن يك مصراع محسوب شده.
2. اين روش به اسلوب قافيه‌بندي چهار‌پاره شبيه است اگر چه ساختار كلي شعر چهار‌پاره نيست.
3. انتخاب قافيه بر اساس نام شخص يا موضوعي خاص در كتب قدما «‌توسيم‌» خوانده شده و اخوان در « تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم‌» به مناسبتي به آن اشاره كرده است.
4‌. حاجي قوام الدين حسن تمغاجي در دوران فرمانروايي خاندان اينجو محصل ماليات فارس و مدتي هم وزير شاه شيخ بود. حافظ ارادت تام و تمامي به او دارد.
5. ناورد‌: نبرد
6. «باغ‌ من» درخرداد 1335‌ سروده‌ شده؛ سه سال پس از كودتاي 28 مرداد‌. رخداد كودتا و شكست مخالفانِ سلطنت، يأس و بدبيني نسبت به آينده ‌را در اخوان و بسياري ديگر ايجاد كرد. «آخر شاهنامه» محصول همين سال‌هاي پس از كودتاست و روحية يأس و بدبيني در اكثر اشعار اين دفتر ديده مي‌شود. براي نمونه نگاه ‌‌‌كنيد به:
پيغام (آبان 1336)، برف (1337)، قصيده (1337)، سركوه بلند (خرداد 1337)، مرثيه (مرداد 1337)، گفت‌وگو (شهريور1337)، جراحت (آذر 1337)، ساعت بزرگ (1337) و قاصدك (1338).
7. در سال‌هاي پس از كودتا كه سركوب مخالفان شدت مي‌گيرد‌، اخوان و ديگر سرايندگان شعر نو حماسي به جاي زبان صريح سياسي از زباني سمبليك و نمادين بهره مي‌گيرند. اشعار زير حاصل اين تغيير تاكتيك است: زمستان (دي 1334)، چون‌سبوي‌تشنه (تير1335)، ميراث (تير 1335)، خزاني (آبان 1335)، بازگشت زاغان (بهمن1335) و آخرشاهنامه (مهر 1336) از دفترهاي زمستان و آخر شاهنامه، نيز قصيده تسلي و سلام (فروردين 1335 ) از دفتر ارغنون‌.
8 . ... ليك بي‌مرگ است دقيانوس
واي، واي، افسوس. (1/ ص 86)منابع:
اخوان ثالث، مهدي. 1370‌، آخر شاهنامه، چ 10، تهران: مرواريد. 
ــــــــــــــــــ ، 1375‌، ارغنون، چ 10، تهران‌: مرواريد.
ــــــــــــــــــ ، 1362، از اين اوستا، چ 6، تهران‌: مرواريد‌.
‌ـــــــــــــــــ ، 1369، بدايع و بدعت‌ها‌، تهران‌: بزرگمهر. 
ـــــــــــــــــ ، 1370، زمستان‌، تهران‌: مرواريد‌.
براهني، رضا. 1371. طلا در مس‌، تهران‌: ناشر نويسنده. 
حافظ، شمس‌الدين محمد. 1367، ديوان‌، به تصحيح محمد قزويني و قاسم غني، چ1، تهران : اساطير.
خاقاني، افضل‌الدين بديل. 1368‌، ديوان‌، به تصحيح ضياء‌الدين سجادي، چ3 ، تهران : زوار‌. 
دستغيب‌، عبدالعلي. 1373، نگاهي به مهدي اخوان ثالث، تهران‌: مرواريد.
سنايي، مجدود بن آدم. 1359‌‌، حديقه الحقيقه، به تصحيح محمد‌تقي مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران. 
شفيعي كدكني، محمدرضا. 1368‌، شاعر آينه‌ها ، چ 2‌، تهران‌: آگاه. 
قرايي‌، يدالله. 1370‌، چهل و چند سال با اميد‌، تهران‌: بزرگمهر. 
كاخي‌، مرتضي. 1370‌، باغ بي برگي‌، تهران‌: نشر ناشران.
كسرايي، سياوش. 1378، از خونِ سياوش‌، تهران: سخن.
محمدي آملي‌، محمد‌رضا. 1377‌، آواز چگور، تهران : نشر ثالث.

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 5:48 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
بود جه بندی
بود جه بندی کتب پیش دانشگاهی برای کنکور 91

برای دریافت مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنید و سپس بر روی دریافت فایل کلیک نمایید .

http://persiandrive.com/3703


[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 5:45 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
معرفی کتاب
به اطلاع آن دسته از دانش آموزانی که با ارسال پیامک ، نظر و ایمیل درخواست معرفی کتاب کمک آموزشی آرایه های ادبی داشته اند ،می رساند کتب زیر جهت مطالعه سودمند خواهد بود :

1- فنون بلاغت وصناعا ت ادبی - جلال الدین همایی 

2- صور خیال در شعر فارسی - شفیعی کدکنی 

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
داستان هاي مثنوي به نثر2

                                 دفتر چهارم


30. درويش يكدست
درويشي در كوهساري دور از مردم زندگي مي‌كرد و در آن خلوت به ذكر خدا و نيايش مشغول بود. در آن كوهستان، درختان سيب و گلابي و انار بسيار بود و درويش فقط ميوه مي‌خورد. روزي با خدا عهد كرد كه هرگز از درخت ميوه نچيند و فقط از ميوه‌هايي بخورد كه باد از درخت بر زمين مي‌ريزد. درويش مدتي به پيمان خود وفادار بود، تا اينكه امر الهي، امتحان سختي براي او پيش ‌آورد. تا پنج روز، هيچ ميوه‌اي از درخت نيفتاد. درويش بسيار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگي بر او غالب شد. عهد و پيمان خود را شكست و از درخت گلابي چيد و خورد. خداوند به سزاي اين پيمان شكني او را به بلاي سختي گرفتار كرد.
قصه از اين قرار بود كه روزي حدود بيست نفر دزد به كوهستان نزديك درويش آمده بودند و اموال دزدي را ميان خود تقسيم مي‌كردند. يكي از جاسوسان حكومت آنها را ديد و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتي رسيدند و دزدان را دستگير كردند و درويش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگير كردند. بلافاصله، دادگاه تشكيل شد و طبق حكم دادگاه يك دست و يك پاي دزدان را قطع كردند. وقتي نوبت به درويش رسيد ابتدا دست او را قطع كردند و همينكه خواستند پايش را ببرند، يكي از مأموران بلند مرتبه از راه رسيد و درويش را شناخت و بر سر مأمور اجراي حكم فرياد زد و گفت: اي سگ صفت! اين مرد از درويشان حق است چرا دستش را بريدي؟
خبر به داروغه رسيد، پا برهنه پيش شيخ آمد و گريه كرد و از او پوزش و معذرت بسيار خواست.اما درويش با خوشرويي و مهرباني گفت : اين سزاي پيمان شكني من بود من حرمت ايمان به خدا را شكستم و خدا مرا مجازات كرد.
از آن پس در ميان مردم با لقب درويش دست بريده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهايي و به دور از غوغاي خلق در كلبه‌اي بيرون شهر به عبادت و راز و نياز با خدا مشغول بود. روزي يكي از آشنايان سر زده، نزد او آمد و ديد كه درويش با دو دست زنبيل مي‌بافد. درويش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بي خبر پيش من آمدي؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتياق تاب دوري شما را نداشتم. شيخ تبسم كرد و گفت: ترا به خدا سوگند مي‌‌دهم تا زمان مرگ من، اين راز را با هيچكس نگويي.
اما رفته رفته راز كرامت درويش فاش شد و همة مردم از اين راز با خبر شدند. روزي درويش در خلوت با خدا گفت: خدايا چرا راز كرامت مرا بر خلق فاش كردي؟ خداوند فرمود: زيرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و مي‌گفتند او رياكار و دزد بود و خدا او را رسوا كرد. راز كرامت تو را بر آنان فاش كردم تا بدگماني آنها بر طرف شود و به مقام والاي تو پي ببرند.
***
31. خرگوش پيامبر ماه
گله‌اي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه : اي شاه فيلان ! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد. اگر از اين ببعد كنار چشمه جمع شويد شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد. و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد.
پادشاه فيلان در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پيلان فهميد كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيد و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند.

***
32. زن بد كار و كفشدوز
روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد. زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند. زن در خانه هيچ جايي براي پنهان كردن مرد پيدا نكرد، زود چادر خود را بر سر مرد بيگانه انداخت و او را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد. صوفي تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود، خود را به ناداني زد و با خود گفت: اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر. صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد: اين خانم كيست؟ زنش گفت: ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد خانه نشود. صوفي گفت : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟ زن گفت: اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود. ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند، اما دختر به مكتبخانه رفته است. صوفي گفت: ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم، چگونه مي‌توانيم با ايشان وصلت كنيم. در ازدواج بايد دو خانواده با هم برابر باشند. زن گفت: درست مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم؛ اما او مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم. بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم. صوفي دوباره حرفهاي خود را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود گفت. زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او را خورده است، با اطمينان به شوهرش گفت: شوهر عزيزم! من چند بار اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است، من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم.
صوفي، رندانه در سخني دو پهلو گفت: بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست. مال و اسباب ما را مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن پنهان نمي‌‌ماند. همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي ما را از ما بهتر مي‌داند. پيدا و پنهان و پس و پيش ما را خوب مي‌شناسد. حتماً او از پاكي و راستي دختر ما هم خوب آگاه است. وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است، درست نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم!!
***
33. تشنه صداي آب
آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان مي‌داد. گردوها در آب مي‌افتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد مي‌آمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت مي‌‌برد. مردي كه خود را عاقل مي‌پنداشت از آنجا مي‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه كار مي‌كني؟
مرد گفت: تشنة صداي آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش مي‌آورد. در ثاني، گردوها درگودال آب مي‌ريزد و تو دستت به گردوها نمي‌رسد. تا تو از درخت پايين بيايي آب گردوها را مي‌برد.
تشنه گفت: من نمي‌خواهم گردو جمع كنم. من از صداي آب و زيبايي حباب لذت مي‌برم. مرد تشنه در اين جهان چه كاري دارد؟ جز اينكه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجيان كه در مكه دور كعبه مي‌گردند.
شرح داستان: اين داستان سمبوليك است. آب رمز عالم الهي و صداي آب رمز الحان موسيقي است. مرد تشنه، رمز عارف است كه از بالاي درخت آگاهي به جهان نگاه مي‌كند. و در اشياء لذت مادي نمي‌بيند.بلكه از همه چيز صداي خدا را مي‌شنود. مولوي تشنگي و طلب را بزرگترين عامل براي رسيدن به حقيقت مي‌داند.
***
34. شاهزاده و زن جادو
پادشاهي پسر جوان و هنرمندي داشت. شبي در خواب ديد كه پسرش مرده است، وحشت‌زده از خواب برخاست، وقتي كه ديد اين حادثه در خواب اتفاق افتاده خيلي خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادي بيداري تعبيركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزي پسرش بميرد از او هيچ يادگاري ندارد. پس تصميم گرفت براي پسرش زن بگيرد تا از او نوه‌اي داشته باشد و نسل او باقي بماند. پس از جستجوهاي بسيار، بالاخره پادشاه دختري زيبا را از خانواده‌اي پاك نژاد و پارسا پيدا كرد، اما اين خانوادة پاك نهاد، فقير و تهيدست بودند. زن پادشاه با اين ازدواج مخالفت مي‌كرد. اما شاه با اصرار زياد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همين زمان يك زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغيير داد كه شاهزاده همسر زيباي خود را رها كرد و عاشق اين زن جادوگر شد. جادو گر پير زن نود ساله‌اي بود مثل ديو سياه و بد بو. شاهزاده به پاي اين گنده پير مي‌افتاد و دست و پاي او را مي‌بوسيد. شاه و درباريان خيلي نارحت بودند. دنيا براي آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشكان زيادي كمك گرفت ولي از كسي كاري ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پيرزن جادو بيشتر مي‌شد، يكسال شاهزاده اسير عشق اين زن بود. شاه يقين كرد كه رازي در اين كار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند كرد و از سوز دل دعا كرد. خداوند دعاي او را قبول كرد و ناگهان مرد پارسا و پاكي كه همة اسرار جادو را مي‌دانست، پيش شاه آمد و شاه به او گفت اي مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّاني گفت: نگران نباش، من براي همين كار به اينجا آمده‌ام. هرچه مي‌گويم خوب گوش كن! و مو به مو انجام بده.
فردا سحر به فلان قبرستان برو، در كنار ديوار، رو به قبله، قبر سفيدي هست آن قبر را با بيل و كلنگ باز كن، تا به يك ريسمان برسي. آن ريسمان گرههاي زيادي دارد. گرهها را باز كن و به سرعت از آنجا برگرد.
فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة كارها را انجام داد. به محض اينكه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات يافت. و به كاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر كشور جشن گرفتند و شادي كردند. شاهزاده زندگي جديدي را با همسر زيبايش آغاز كرد و زن جادو نيز از غصه، دق كرد و مرد.
***
35. پرده نصيحتگو
يك شكارچي، پرنده‌اي را به دام انداخت. پرنده گفت: اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خورده‌اي و هيچ وقت سير نشده‌اي. از خوردن بدن كوچك و ريز من هم سير نمي‌شوي. اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو مي‌دهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو مي‌دهم. اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانه‌ات بنشينم به تو مي‌دهم. پند سوم را وقتي كه بر درخت بنشينم. مرد قبول كرد. پرنده گفت:
پند اول اينكه: سخن محال را از كسي باور مكن.
مرد بلافاصله او را آزاد كرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اينكه: هرگز غم گذشته را مخور.برچيزي كه از دست دادي حسرت مخور.
پرنده روي شاخ درخت پريد و گفت : اي بزرگوار! در شكم من يك مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متأسفانه روزي و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت مي‌شدي. مرد شگارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصيحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ يا پند مرا نفهميدي يا كر هستي؟پند دوم اين بود كه سخن ناممكن را باور نكني. اي ساده لوح ! همة وزن من سه درم بيشتر نيست، چگونه ممكن است كه يك مرواريد ده درمي در شكم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت اي پرندة دانا پندهاي تو بسيار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت : آيا به آن دو پند عمل كردي كه پند سوم را هم بگويم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشيدن در زمين شوره‌زار است.
***
36. مور و قلم
مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تري مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.
مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.
***
37. مرد گِلْْْْْْْْْْْْْ‌خوار
مردي كه به گل خوردن عادت داشت به يك بقالي رفت تا قند سفيد بخرد. بقال مرد دغلكاري بود. به جاي سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتري گفت : سنگ ترازوي من از گل است. آيا قبول ميكني؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل ميوة دل من است. به بقال گفت: مهم نيست، بكش.
بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند، چون تيشه نداشت و با دست قند را مي‌شكست، به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو مي‌خورد و مي‌ترسيد كه بقال او را ببيند، بقال متوجه دزدي گلخوار از گل ترازو شده بود ولي چنان نشان مي‌داد كه نديده است. و با خود مي‌گفت: اي گلخوار بيشتر بدزد، هرچه بيشتر بدزدي به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من مي‌دزدي ولي داري از پهلوي خودت مي‌خوري. تو از فرط خري از من مي‌ترسي، ولي من مي‌ترسم كه توكمتر بخوري. وقتي قند را وزن كنيم مي‌فهمي كه چه كسي احمق و چه كسي عاقل است.مثل مرغي كه به دانه دل خوش مي‌كند ولي همين دانه او را به كام مرگ مي‌كشاند.
***
38. دزد و دستار فقيه.
يك عالم دروغين، عمامه‌اش را بزرگ مي‌كرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود مي‌پيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست مي‌كرد و بر سر مي‌گذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه مي‌رفت. غرور و تكبر زيادي داشت. در تاريكي و گرگ و ميش هواي صبح، دزدي كمين كرده بود تا از رهگذران چيزي بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زيبا و بزرگي! اين دستار ارزش زيادي دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقيه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقيه‌نما فرياد زد: اي دزد حرامي! اول دستار را باز كن اگر در آن چيز ارزشمندي يافتي آن را ببر. دزد خيال مي‌كرد كه كالاي گران قيمتي را دزديده و با تمام توان فرار مي‌كرد. حس كرد كه چيزهايي از عمامه روي زمين مي‌ريزد، با دقت نگاه كرد، ديد تكه تكه‌هاي پارچه كهنه و پاره پاره‌هاي لباس از آن مي‌ريزد. با عصبانيت آن را بر زمين زد و ديد فقط يك متر پارچة سفيد بيشتر نيست. گفت: اي مرد دغلباز مرا از كار و زندگي انداختي.
***
39. گوهر پنهان
روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب مي‌آفريني و بعد همه را نابود مي‌كني؟
خداوند فرمود : اي موسي! من مي‌دانم كه اين سؤال تو از روي ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب مي‌كردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي مي‌دادم. اما مي‌دانم كه تو مي‌خواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شوي. و مردم را از آن آگاه كني. تو پيامبري و جواب اين سؤال را مي‌داني. اين سؤال از علم برمي‌خيزد. هم سؤال از علم بر مي‌خيزد هم جواب. هم گمراهي از علم ناشي مي‌شود هم هدايت و نجات. همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برمي‌خيزد.
آنگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي، بذر گندم در زمين بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد. داسي برداشت ومشغول درو كردن شد. ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشه‌ها را مي‌بري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشه‌ها، گندم سودمند و مفيد پنهان است و درست نيست كه دانه‌هاي گندم در ميان كاه بماند، عقل سليم حكم مي‌كند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم. خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با آن يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي گفت: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده‌اي.
خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست، روحهاي تيره و سياه هم هست. همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد. خلايق جهان را براي آن مي‌آفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود.
*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن.
***
40. روي درخت گلابي
زن بدكاري مي‌خواست پيش چشم شوهرش با مرد ديگري هم‌بستر شود. به شوهر خود گفت كه عزيزم من مي‌روم بالاي درخت گلابي و ميوه مي‌چينم. تو ميوه ها را بگير. همين كه زن به بالاي درخت رسيد از آن بالا به شوهرش نگاه ‌كرد و شروع كرد به‌گريستن. شوهر پرسيد: چه شده؟ چرا گريه مي‌كني ؟ زن گفت: اي خود فروش! اي مرد بدكار! اين مرد لوطي كيست كه بر تو افتاده است؟ و تو مانند زنان در زير او خوابيده‌اي؟
شوهر گفت: مگر ديوانه شده‌اي يا سرگيجه داري؟ اينجا غير من هيچكس نيست. زن همچنان حرفش را تكرار مي‌كرد و مي‌گريست. مرد گفت: اي زن تو از بالاي درخت پايين بيا كه دچار سرگيجه شده‌‌اي و عقلت را از دست داده‌اي. زن از درخت پايين آمد و شوهرش بالاي درخت رفت. در اين هنگام زن بلافاصله مرد فاسق را در آغوش كشيد و با او به عشقبازي پرداخت.
شوهرش از بالاي درخت فرياد زد: اي زن بدكاره! آن مرد كيست كه تو را در آغوش گرفته و مانند ميمون روي تو پريده است؟ زن گفت: اينجا غير من هيچ‌كس نيست، حتماً تو هم سر گيجه گرفتة ! حرف مفت مي‌زني. شوهر دوباره نگاه كرد و ديد كه زنش با مردي جمع‌ شده. همچنان حرف‌هايش را تكرار مي‌كرد و به زن پرخاش مي‌كرد. زن مي‌گفت: اين خيالبافي‌ها از اين درخت گلابي است. من هم وقتي بالاي درخت بودم مثل تو همه چيز را غير واقعي مي‌ديدم. زود از درخت پايين بيا تا ببيني كه همه اين خيالبافي‌ها از اين درخت گلابي است.
*سخن مولوي: در هر طنزي دانش و نكتة اخلاقي هست. بايد طنز را با دقت گوش داد. در نظر كساني كه همه چيز را مسخره مي‌كنند هر چيز جدي، هزل است و برعكس در نظر خردمندان همه هزلها جدي است.
درخت گلابي، در اين داستان رمز وجود مادي انسان است و عالم هوا و هوس و خودخواهي است. در بالاي درخت گلابي فريب مي‌خوري. از اين درخت فرود بيا تا حقيقت را با چشم خود ببيني.
***
41. دباغ در بازار عطر فروشان
روزي مردي از بازار عطرفروشان مي‌گذشت، ناگهان بر زمين افتاد و بيهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسي چيزي مي‌گفت، همه براي درمان او تلاش مي‌كردند. يكي نبض او را مي‌گرفت، يكي دستش را مي‌ماليد، يكي كاه گِلِ تر جلو بيني او مي‌گرفت، يكي لباس او را در مي‌آورد تا حالش بهتر شود. ديگري گلاب بر صورت آن مرد بيهوش مي‌پاشيد و يكي ديگر عود و عنبر مي‌سوزاند. اما اين درمانها هيچ سودي نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هركسي چيزي مي‌گفت. يكي دهانش را بو مي‌كرد تا ببيند آيا او شراب يا بنگ يا حشيش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر مي‌شد و تا ظهر او بيهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اينكه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زيركي داشت او فهميد كه چرا برادرش در بازار عطاران بيهوش شده است، با خود گفت: من درد او را مي‌دانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حيوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوي بد عادت كرده و لايه‌هاي مغزش پر از بوي سرگين و مدفوع است. كمي سرگين بدبوي سگ برداشت و در آستينش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد، و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه‌اي كه مي‌خواهد رازي با برادرش بگويد. و با زيركي طوري كه مردم نبينند آن مدفوع بد بوي را جلو بيني برادر گرفت. زيرا داروي مغز بدبوي او همين بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند اين مرد جادوگر است. در گوش اين مريض افسوني خواند و او را درمان كرد.

دفتر پنجم


42. اشك رايگان
يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه مي‌كرد. گدايي از آنجا مي‌گذشت، از مرد عرب پرسيد: چرا گريه مي‌كني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من، پيش چشمم جان مي‌دهد. اين سگ روزها برايم شكار مي‌كرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراري مي‌داد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي مي‌ميرد. گدا گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش مي‌دهد.
گدا يك كيسة پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمي‌دهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟
عرب گفت: نان‌ها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم، ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه مي‌كنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده، ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل.
***
43. پر زيبا دشمن طاووس
طاووسي در دشت پرهاي خود را مي‌كند و دور مي‌ريخت. دانشمندي از آنجا مي‌گذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي‌كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي‌گذارند. يا با آن باد بزن درست مي‌كنند. چرا ناشكري مي‌كني؟
طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي‌خوري. آيا نمي‌بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي مي‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي‌رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي‌گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي‌اندازند. من نمي‌توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي‌آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي‌توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي‌ماند. من نمي‌توانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم.
***
44. آهو در طويله خران
صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف مي‌گريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر مي‌خوردند. آهو، رم مي‌كرد و از اين سو به آن سو مي‌گريخت، گرد و غبار كاه او را آزار مي‌داد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه مي‌شد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي يكي از خران با تمسخر به دوستانش گفت: اي دوستان! اين امير وحشي، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساكت باشيد. خر ديگري گفت: اين آهو از اين رميدن‌ها و جستن‌ها، گوهري به دست آورده و ارزان نمي‌فروشد. ديگري گفت: اي آهو تو با اين نازكي و ظرافت بايد بروي بر تخت پادشاه بنشيني. خري ديگر كه خيلي كاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن كرد. آهو گفت كه دوست ندارم. خر گفت: مي‌دانم كه ناز مي‌كني و ننگ داري كه از اين غذا بخوري.
آهو گفت: اي الاغ! اين غذا شايستة توست. من پيش از اين‌كه به اين طويلة تاريك و بد بو بيايم در باغ و صحرا بودم، در كنار آب‌هاي زلال و باغ‌هاي زيبا، اگرچه از بد روزگار در اينجا گرفتار شده‌ام اما اخلاق و خوي پاك من از بين نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمي شوم. من لاله سنبل و گل خورده‌ام. خر گفت: هرچه مي‌تواني لاف بزن. در جايي كه تو را نمي‌شناسند مي‌تواني دروغ زياد بگويي. آهو گفت : من لاف نمي‌زنم. بوي زيباي مشك در ناف من گواهي مي‌دهد كه من راست مي‌گويم. اما شما خران نمي‌توانيد اين بوي خوش را بشنويد، چون در اين طويله با بوي بد عادت كرده ايد.
***
45. پوستين كهنه در دربار
اياز، غلام شاه محمود غزنوي (پادشاه ايران) در آغاز چوپان بود. وقتي در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتي رسيد، چارق و پوستين دوران فقر و غلامي خود را به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق مي‌رفت و به آنها نگاه مي‌كرد و از بدبختي و فقر خود ياد مي‌‌آورد و سپس به دربار مي‌رفت. او قفل سنگيني بر در اتاق مي‌بست. درباريان حسود كه به او بدبين بودند خيال كردند كه اياز در اين اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هيچ كس نشان نمي‌دهد. به شاه خبر دادند كه اياز طلاهاي دربار را در اتاقي براي خودش جمع و پنهان مي‌كند. سلطان مي‌دانست كه اياز مرد وفادار و درستكاري است. اما گفت: وقتي اياز در اتاقش نباشد برويد و همه طلاها و پولها را براي خود برداريد.
نيمه شب، سي نفر با مشعل‌هاي روشن در دست به اتاق اياز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چيزي نيافتند. فقط يك جفت چارق كهنه و يك دست لباس پاره آنجا از ديوار آويزان بود. آنها خيلي ترسيدند، چون پيش سلطان دروغزده مي‌شدند.
وقتي پيش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالي آمديد؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهاي خود را پايين انداختند و معذرت خواهي كردند.سلطان گفت: من اياز را خوب مي‌شناسم او مرد راست و درستي است. آن چارق و پوستين كهنه را هر روز نگاه مي‌كند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را هميشه به ياد بياورد.
***
46. روز با چراغ گرد شهر
راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي‌گشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي‌گردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌اي؟
راهب گفت: دنبال آدم مي‌گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولي من دنبال كسي مي‌گردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي‌گردم. مرد گفت: دنيال چيزي مي‌گردي كه يافت نمي‌شود.
«ديروز شيخ با چراغ در شهر مي‌گشت و مي‌گفت من از شيطان‌ها وحيوانات خسته شده‌ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ايم يافت نمي‌شود، گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي‌شود هستم و آرزوي همان را دارم.
***
47. ليلي و مجنون
مجنون در عشق ليلي مي‌سوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نمي‌دانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند، دختراني مانند ماه، تو چرا اينقدر ناز ليلي را مي‌كشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلي مانند كوزه است، من از اين كوزه شراب زيبايي مي‌نوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كنندة زيبايي مي‌دهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه مي‌كنيد. كوزه مهم نيست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة ليلي به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكي زهر مي‌دهد به ديگري شراب و عسل. شما كوزة صورت را مي‌بينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نمي‌شود. مانند دريا كه براي مرغ‌ آبي مثل خانه است اما براي كلاغ باعث مرگ و نابودي است.
***
48. گوشت و گربه
مردي زن فريبكار و حيله‌گري داشت. مرد هرچه مي‌خريد و به خانه مي‌آورد، زن آن را مي‌خورد يا خراب مي‌كرد. مرد كاري نمي‌توانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را كباب كن و براي مهمانها بياور. زن گفت: گربه خورد، گوشتي نيست. برو دوباره بخر. مرد به نوكرش گفت: آهاي غلام! برو ترازو را بياور تا گربه را وزن كنم و ببينم وزنش چقدر است. گربه را كشيد، دو كيلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو كيلو بود گربه هم دو كيلو است. اگر اين گربه است پس گوشت ها كو؟ اگر اين گوشت است پس گربه كجاست؟
***
49. باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت ‌تكان مي‌داد و بر زمين مي‌ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي‌كني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت مي‌كني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي‌زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا مي‌زني؟ مرا مي‌كشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا مي‌زند. من اراده‌اي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي‌گويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار.
***
50. جزيرة سبز و گاو غمگين
جزيرة سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي‌كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي‌خورد و چاق و فربه مي‌شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي‌برد و نمي‌خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي‌شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي‌شود و تا شب مي‌چرد و چاق و فربه مي‌شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي‌كند يا نه؟ لاغر و باريك مي‌شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف‌‌زار مي‌خورم و علف هميشه هست و تمام نمي‌شود، پس چرا بايد غمناك باشم؟
*تفسير داستان: گاو، رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد، بيقرار و ناآرام و بيمناك است
***
51. دستگيريِ خرها
مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانه‌اي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه مي‌ترسي؟ چرا فرار مي‌كني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بي‌رحم حكومت، خرهاي مردم را به زور مي‌گيرند و مي‌برند. صاحبخانه گفت: خرها را مي‌گيرند ولي تو چرا فرار مي‌كني؟ تو كه خر نيستي؟ مردِ فراري گفت: مأموران احمق‌اند و چنان با جديت خر مي‌گيرند كه ممكن است مرا به جاي خر بگيرند و ببرند.
***
52. خواجة بخشنده و غلام وفادار
درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي‌ديد كه جامه‌هاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي‌بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.
زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي‌خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي‌پرسيد آنها چيزي نمي‌گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي‌گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي‌برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي‌كردند و هيچ نمي‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي‌گفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير.
***


دفتر ششم


53. دزد بر سر چاه
شخصي يك قوچ داشت، ريسماني به گردن آن بسته بود و دنبال خود مي‌كشيد. دزدي بر سر راه كمين كرد و در يك لحظه، ريسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزديد و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود مي‌گشت، تا به سر چاهي رسيد، ديد مردي بر سر چاه نشسته و گريه مي‌كند و فرياد مي‌زند: اي داد! اي فرياد! بيچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسيد: چه شده كه چنين ناله مي‌كني ؟ مرد گفت : يك كيسة طلا داشتم در اين چاه افتاد. اگر بتواني آن را بيرون بياوري، 20% آن را به تو پاداش مي‌دهم. مرد با خود گفت: بيست سكه، قيمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزي من بيشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردي كه بر سر چاه بود همان دزدي بود كه قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهاي صاحب قوچ را برداشت و برد.
***
54. عاشق گردو باز
در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزي معشوق به او گفت: امشب برايت لوبيا پخته‌ام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتطرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به اميد آمدن يار نشست. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد. ديد كه جوان خوابش برده. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قو‎ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي، عاشقي براي تو زود است، هنوز بايد گردو بازي كني. آنگاه يار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد، ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است، هر بلايي كه بر سر ما مي‌آيد از خود ماست.
***
55. پيرزن و آرايش صورت
پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايه‌ها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش مي‌‌ماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نمي‌شد. براي اينكه چين و چروك ها را صاف كند، نقش‌هاي زيباي وسط آيه‌ها و صفحات قرآن را مي‌بريد و بر صورتش مي‌چسباند و روي آن سرخاب مي‌ماليد. اما همينكه چادر بر سر مي‌گذاشت كه برود نقشها از صورتش باز مي‌شد و مي‌افتاد. باز دوباره آنها را مي‌چسباند. چندين بار چنين كرد و باز تذهيبهاي قرآن از صورتش كنده مي‌شد. ناراحت شد و شيطان را لعنت كرد. ناگهان شيطان در آيينه، پيش روي پيرزن ظاهر شد و گفت: اي فاحشة خشك ناشايست! من كه به حيله‌گري مشهور هستم در تمام عمرم چنين مكري به ذهنم خطور نكرده بود. چرا مرا لعنت مي‌كني تو خودت از صد ابليس مكارتري. تو ورقهاي قرآن را پاره پاره كردي تا صورت زشتت را زيبا كني. اما اين رنگ مصنوعي صورت تو را سرخ و با نشاط نكرد.
*مولوي با استفاده از اين داستان مي‌گويد: اي مردم دغلكار! تا كي سخنان خدا را به دروغ بر خود مي‌بنديد. دل خود را صاف كنيد تا اين سخنان بر دل شما بنشيند و دلهاتان را پر نشاط و زيبا كند.
***
56. خياط دزد
قصه‌گويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل مي‌كرد كه چگونه از پارچه‌هاي مردم مي‌دزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش مي‌دادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان مي‌گفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصه‌گو در شهر شما كدام خياط در حيله‌گري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدي زبانزد همه است. ترك گفت: ولي او نمي‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيركتر از تو هم فريب او را خورده‌اند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نمي‌تواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند مي‌تواند. ترك گفت: سر اسب عربي خودم شرط مي‌بندم كه اگر خياط بتواند از پارچة من بدزدد من اين اسب را به شما مي‌دهم ولي اگر نتواند من از شما يك اسب مي‌گيرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسي برداشت و به دكان خياط رفت. با گرمي سلام كرد و استاد خياط با خوشرويي احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتي ترك بلبل‌زباني خياط را ديد پارچة اطلس استانبولي را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه براي من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت مي‌كنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخشش‌هاي آنان مي‌گفت. و با مهارت پارچه را قيچي مي‌زد. ترك از شنيدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ريز بادامي او از خنده بسته مي‌شد. خياط پاره‌اي از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعاي خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيله‌گر لطيفة ديگري گفت و ترك از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكة ديگري از پارچه را بريد و لاي شلوارش پنهان كرد. ترك براي بار سوم از خياط خواست كه بازهم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفة خنده دارتري گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد. بار چهارم ترك تقاضاي لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ مي‌شود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه مي‌كردي. هم پارچه‌ات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي.
***
57. خواب حلوا
روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر مي‌كنيم، غذا را فردا مي‌خوريم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوريم و صبر باشد براي فردا. مسيحي و يهودي گفتند هدف تو از اين فلسفه بافي اين است كه چون ما سيريم تو اين غذا را تنها بخوري. مسلمان گفت: پس بياييد تا آن را تقسيم كنيم هركس سهم خود را بخورد يا نگهدارد. آن دو گفتند اين ملك خداست و ما نبايد ملك خدا را تقسيم كنيم.مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند. فردا كه از خواب بيدار شدند گفتند هر كدام خوابي كه ديشب ديده بگويد. هركس خوابش از همه بهتر باشد. اين حلوا را بخورد زيرا او از همه برتر است و جان او از همة جانها كاملتر است.
يهودي گفت: من در خواب ديدم كه حضرت موسي در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسي و كوه طور تبديل به نور شديم. از اين نور، نوري ديگر روييد و ما هر سه در آن تابش ناپديد شديم. بعد ديدم كه كوه سه پاره شد يك پاره به دريا رفت و تمام دريا را شيرين كرد يك پاره به زمين فرو رفت و چشمه‌اي جوشيد كه همة دردهاي بيماران را درمان مي‌كند. پارة سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبديل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولي زير پاي موسي مانند يخ آب مي‌شد.
مسيحي گفت: من خواب ديدم كه عيسي آمد و مرا به آسمان چهارم به خانة خورشيد برد. چيزهاي شگفتي ديدم كه در هيچ جاي جهان مانند ندارد. من از يهودي برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمين. مسلمان گفت: اما اي دوستان پيامبر من آمد و گفت برخيز كه همراه يهودي‌ات با موسي به كوه طور رفته و مسيحي هم با عيسي به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضيلت به مقام عالي رسيدند ولي تو ساده دل و كودن در اينجا مانده‌اي. برخيز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پيامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آيا شما از امر پيامبر خود سركشي مي‌كنيد؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديدة نه ما.
***
58. شتر گاو و قوچ و يك دسته علف
شتري با گاوي و قوچي در راهي مي‌رفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نمي‌شويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را مي‌گوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم، چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم مي‌زد. شتر كه به دروغهاي شاخدار اين دو دوست خود گوش مي‌داد، بدون سر و صدا سرش را پايين آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نمي‌فهميد كه من از شما بزرگترم. هر خردمندي اين را مي‌فهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائة اسناد و مدارك تاريخي نيست.
** *
59. صياد سبزپوش
پرنده‌اي گرسنه به مرغزاري رسيد. ديد مقداري دانه بر زمين ريخته و دامي پهن شده و صيادي كنار دام نشسته است. صياد براي اينكه پرندگان را فريب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشيده بود. پرنده چرخي زد و آمد كنار دام نشست. از صياد پرسيد: اي سبزپوش! تو كيستي كه در ميان اين صحرا تنها نشسته‌اي؟ صياد گفت: من مردي راهب هستم از مردم بريده‌ام و از برگ و ساقة گياهان غذا مي‌خورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانيت و جدايي از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانيت و دوري از جامعه را انتخاب كرده‌اي؟ از رهبانيت به در آي و با مردم زندگي كن. صياد گفت: اين سخن تو حكم مطلق نيست؟ زيرا اِنزوايِ از مردم هرچه بد باشد از همنشيني با بدان بدتر نيست. سنگ و كلوخ بيابان تنهايند ولي به كسي زياني نمي‌رسانند و فريب هم نمي‌خورند. مردم يكديگر را فريب مي‌دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر مي‌كني؟ اگر با مردم زندگي كني و بتواني خود را از بدي حفظ كني كار مهمي كرده‌اي و گرنه تنها در بيابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختي نيست. صياد گفت: بله، اما چه كسي مي‌تواند بر بديهاي جامعه پيروز شود و فريب نخورد؟ براي اينكه پاك بماني بايد دوست و راهنماي خوبي داشته باشي. آيا در اين زمان چنين كسي پيدا مي‌شود؟ پرنده گفت: بايد قلبت پاك و درست باشد. راهنما لازم نيست. اگر تو درست و صادق باشي، مردم درست و صادق تو را پيدا مي‌كنند. بحث صياد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خيلي گرسنه بود يكسره به دانه‌ها نگاه مي‌كرد. از صياد پرسيد: اين دانه‌ها از توست؟ صياد گفت: نه، از يك كودك يتيم است. آنها را به من سپرده تا نگهداري كنم.حتماً مي‌داني كه خوردن مال يتيم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگي طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگي دارم مي‌ميرم و در حال ناچاري و اضطرار، شريعت اجازه مي‌دهد كه به اندازة رفع گرسنگي از اين دانه‌ها بخورم. صياد گفت: اگر بخوري بايد پول آن را بدهي. صياد پرنده را فريب داد و پرنده كه از گرسنگي صبر و قرار نداشت، قبول كرد كه بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همينكه نزديك دانه‌ها آمد در دام افتاد و آه و ناله‌اش بلند شد.
***
60. دوستي موش و قورباغه
موشي و قورباغه‌اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي‌كردند. روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز، دلم مي‌خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم، ولي حيف كه تو بيشتر زندگي‌ات را توي آب مي‌گذراني و من نمي‌توانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند، ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي‌پرسيدند عجب كلاغ حيله‌گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي‌زد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 8:0 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
داستان هاي مثنوي به نثر

دفتر اول

1. پادشاه و كنيزكپادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.
***
2. طوطي و بقاليك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.

***
3. طوطي و بازرگان
بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطي‌ها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون مي‌پرد. جهان تاريك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش مي‌اندازي. كساني كه چشم مي‌بندند و جهاني را با سخنان خود آتش مي‌كشند ظالمند.
عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نمي‌گفت. طوطي اسرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنمي‌گردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين! زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان تو مايه زيان و بيچارگي من هستي.
اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟
اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي اي زبـان هم رنج بي‌درمان تويي
بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زباني‌ات در قفس كرده‌اند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا مي‌خورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا مي‌چينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر مي‌زنند. دشمنان حسد و حيله مي‌ورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو مي‌روم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد.
***
4. شير بي‌سر و دمدر شهر قزوين(1) مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قزوين, شهري تاريخي است در 150 كيلومتري غرب تهران.

***
5. كشتي‌راني مگس‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

***
6. خرس و اژدهااژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست
***
7. كَر و عيادت مريضمرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1). كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.
از قيـاسي(2) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است
بسياري از مردم مي‌پندارند خدا را ستايش مي‌كنند, اما در واقع گناه مي‌كنند. گمان مي‌كنند راه درست مي‌روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي‌روند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قياس: مقايسه
2)عزراييل: فرشتة مرگ
3) نار: آتش
4) اَكدر: تيره, كِدر
***
8. روميان و چينيان (نقاشي و آينه)نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن مي‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي‌كنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد.
چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چيني‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار مي‌بردند.
بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چيني‌ها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي‌زدنند.
چيني‌ها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چيني‌ها را ديد و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زيبا بود عقل را مي‌ربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان رومي‌ها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چيني‌ها در آينة رومي‌ها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره مي‌كرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟
صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول مي‌كند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نمي‌شود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان مي‌دهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان مي‌دهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشته‌اند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافته‌اند.
همة رنگ‌ها در نهايت به بي‌رنگي مي‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بي‌رنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر مي‌بيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بي‌رنگ است.
***
9. وحدت در عشقعاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا
***

---------------------------------
دفتر دوم


10. خر برفت و خر برفتيك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي مي‌كردند.
2) سماع: رقص صوفيان
3) دولت: سايه, بخت, اقبال
***
11. زنداني و هيزم فروشفقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را مي‌دزديد و مي‌خورد. زندانيان از او مي‌ترسيدند و رنج مي‌بردند, غذاي خود را پنهاني مي‌خوردند. روزي آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار مي‌د‌هد. غذاي 10 نفر را مي‌خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي‌شود. همه از او مي‌ترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانه‌ات.
زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي مي‌ميرم.
قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟
مرد گفت: همة مردم مي‌دانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است.
قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نمي‌پذيرد...
آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد مي‌زد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بي‌كس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.»
شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار مي‌كنم. زنداني خنديد و گفت: تو نمي‌داني از صبح تا حالا چه مي‌گويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر مي‌دانند كه من فقيرم و تو نمي‌داني؟ دانش تو, عاريه است.
نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل مي‌زند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن مي‌گويند ولي خود نمي‌دانند مثل همين مرد هيزم فروش.
***
12. تشنه بر سر ديواردر باغي چشمه‌اي‌بود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنه‌اي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه مي‌كرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت مي‌برد كه تند تند خشت‌ها را مي‌كند و در آب مي‌افكند.
آب فرياد زد: هاي, چرا خشت مي‌زني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايده‌اي مي‌بري؟
تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده مي‌كند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل مي‌آورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب مي‌رسيد(3).
فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر مي‌شوم, ديوار كوتاهتر مي‌شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر مي‌شود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر مي‌شوي. هر كه تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را مي‌كند. هر كه آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌هاي بزرگتري برمي‌دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1) رُباب: يك نوع ساز موسيقي قديمي است به شكل گيتار.
2) يك چوپان به نام اويس قرني در يمن زندگي مي‌كرد. او پيامبر اسلام حضرت محمد را نديده بود ولي از شنيده‌ها عاشق محمد(ص) شده بود پيامبر در بارة او فرمود:« من بوي خدا را از جانب يمن مي‌شنوم».
3) داستان يوسف و يعقوب.
***
13. موسي و چوپانحضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو
***
14. مست و محتسبمحتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خورده‌اي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كرده‌اي! چه خورده‌اي؟
مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم.
محتسب: در سبو چه بود؟
مست: چيزي كه من خوردم.
محتسب: چه خورده‌اي؟
مست: چيزي كه در اين سبو بود.
اين پرسش و پاسخ مثل چرخ مي‌چرخيد و تكرار مي‌شد. محتسب گفت: «آه» كن تا دهانت را بو كنم. مست «هو» (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من مي‌گويم «آه» كن, تو «هو» مي‌كني؟ مست خنديد و گفت: «آه» نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي «هو هو» مي‌زنند.
محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كرده‌اي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر مي‌توانستم برخيزم, به خانة خودم مي‌رفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود مي‌رفتم.
محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنه‌ام , چيزي ندارم خود را زحمت مده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير مي‌كند.
2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن مي‌ريختند.
3) هُو: در عربي به معني «او». صوفيان براي خدا به كار مي‌بردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن.

***
15. پير و پزشكپيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پيري است.
پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند.
پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.
پير: پشتم خيلي درد مي‌كند.
پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است
پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست
طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است.
پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد
پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد.
پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت.
از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) صبي: كودكي
2) ولي : مرد حق
3) نبي: پيامبر

16. موشي كه مهار شتر را مي‌كشيدموشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظه‌اي خوش باشد, موش مهار را مي‌كشيد و شتر مي‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را مي‌كشم. رفتند تا به كنار رودخانه‌اي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نمي‌توانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد.
شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو.
موش گفت: آب زياد و خطرناك است. مي‌ترسم غرق شوم.
شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا مي‌ترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست.
موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.
شتر گفت: ديگر بي‌ادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نمي‌كنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.

***
17. درخت بي مرگيدانايي به رمز داستاني مي‌گفت: در هندوستان درختي است كه هر كس از ميوه‌اش بخورد پير نمي شود و نمي‌ميرد. پادشاه اين سخن را شنيد و عاشق آن ميوه شد, يكي از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن ميوه را پيدا كند و بياورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو كرد. شهر و جزيره‌اي نماند كه نرود. از مردم نشانيِ آن درخت را مي‌پرسيد, مسخره‌اش مي‌كردند. مي‌گفتند: ديوانه است. او را بازي مي‌گرفتند بعضي مي‌گفتند: تو آدم دانايي هستي در اين جست و جو رازي پنهان است. به او نشاني غلط مي‌دادند. از هر كسي چيزي مي‌شنيد. شاه براي او مال و پول مي‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو كرد. پس از سختي‌هاي بسيار, نااميد به ايران برگشت, در راه مي‌گريست و نااميد مي‌رفت, تا در شهري به شيخ دانايي رسيد. پيش شيخ رفت و گريه كرد و كمك خواست. شيخ پرسيد: دنبال چه مي‌گردي؟ چرا نااميد شده‌اي؟
فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كم‌يابي را پيدا كنم كه ميوة آن آب حيات است و جاودانگي مي‌بخشد. سال‌ها جُستم و نيافتم. جز تمسخر و طنز مردم چيزي حاصل نشد. شيخ خنديد و گفت: اي مرد پاك دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجيب و گستردة دانش, آب حيات و جاودانگي است. تو اشتباه رفته‌اي، زيرا به دنبال صورت هستي نه معني, آن معناي بزرگ (علم) نام‌هاي بسيار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دريا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترين اثر آن عمر جاوادنه است.
علم و معرفت يك چيز است. يك فرد است. با نام‌ها و نشانه‌هاي بسيار. مانند پدرِ تو, كه نام‌هاي زياد دارد: براي تو پدر است, براي پدرش, پسر است, براي يكي دشمن است, براي يكي دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولي يك شخص است. هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو نااميد مي‌ماند, و هميشه در جدايي و پراكندگي خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته‌اي نه راز درخت را. نام را رها كن به كيفيت و معني و صفات بنگر, تا به ذات حقيقت برسي, همة اختلاف‌ها و نزاع‌ها از نام آغاز مي‌شود. در درياي معني آرامش و اتحاد است.
***

18. نزاع چهار نفر بر سر انگورچهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل مي‌خريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند. از ناداني مشت بر هم مي‌زدند. زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست. اگر يك مرد داناي زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتي مي‌داد و مي‌گفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.

***


دفتر سوم


19. شغال در خُمّ رنگشغالي به درونِ خم رنگ‌آميزي رفت و بعد از ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتي آفتاب به او مي‌تابيد رنگها مي‌درخشيد و رنگارنگ مي‌شد. سبز و سرخ و آبي و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتي‌ام, پيش شغالان رفت. و مغرورانه ايستاد. شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟ غرورداري و از ما دوري مي‌كني؟ اين تكبّر و غرور براي چيست؟ يكي از شغالان گفت: اي شغالك آيا مكر و حيله‌اي در كار داري؟ يا واقعاً پاك و زيبا شده‌اي؟ آيا قصدِ فريب مردم را داري؟
شغال گفت: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستايش كنيد. و گوش به فرمان من باشيد. من افتخار دنيا و اساس دين هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند است. ديگر به من شغال نگوييد. كدام شغال اينقدر زيبايي دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و گفتند اي والاي زيبا, تو را چه بناميم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آيا صدايت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نيست. گفتند: پس طاووس نيستي. دروغ مي‌گويي زيبايي و صداي طاووس هدية خدايي است. تو از ظاهر سازي و ادعا به بزرگي نمي‌رسي.
***
20. مرد لاف زنيك مرد لاف زن, پوست دنبه‌اي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب مي‌كرد و به مجلس ثروتمندان مي‌رفت و چنين وانمود مي‌كرد كه غذاي چرب خورده است. دست به سبيل خود مي‌كشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من. امّا شكمش از گرسنگي ناله مي‌كرد كه‌ اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش مي‌زند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نمي‌زدي, لااقل يك نفر رحم مي‌كرد و چيزي به ما مي‌داد. اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور مي‌كند. شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا مي‌كرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد. عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربه‌اي آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌اي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب مي‌كردي. من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند. مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ.
***
21. مارگير بغدادمارگيري در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگيرد. در ميان برف اژدهاي بزرگ مرده‌اي ديد. خيلي ترسيد, امّا تصميم گرفت آن را به شهر بغداد بياورد تا مردم تعجب كنند, و بگويد كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگي را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگيرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد. همه فكر مي‌كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولي در سرما يخ زده بود و مانند اژدهاي مرده بي‌حركت بود. دنيا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بي‌جان است اما در باطن زنده و داراي روح است.
مارگير به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمايش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعيت بيشتري بيايند و او بتواند پول بيشتري بگيرد. اژدها را زير فرش و پلاس پنهان كرده بود و براي احتياط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد يخهاي تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسيدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زير پلاسها بيرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زيادي در هنگام فرار زير دست و پا كشته شدند. مارگير از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشيمان گشت. ناگهان اژدها مارگير را يك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پيچيد تا استخوانهاي مرد در شكم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتي پيدا كند, زنده مي‌شود و ما را مي‌خورد.
***
22. فيل در تاريكيشهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است. ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت: فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است. آنها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي مي‌بود. اختلاف سخنان آنان از بين مي‌رفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت.
***
23. معلم و كودكانكودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند.
فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتب‌خانه كلاس درس در خانة استاد تشكيل مي‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟
استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورويي و كينه، بدي حال مرا نمي‌بيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتي كه رنگ صورتم زرد است؟
زن گفت: اي مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌اي.
استاد گفت: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماري مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌اي من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادي است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گوييد. تو هميشه با من كينه و دشمني داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد، استاد فرياد زد و گفت تو دشمن مني. چرا ايستاده‌اي ؟ زن نمي‌دانست چه بگويد؟ با خود گفت اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم. اگر چيزي نگويم اين ماجرا جدي مي‌شود. زن بستر را آماده كرد و استاد روي تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند. شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت : آرام بخوانيد صداي شما استاد را آزار مي‌دهد. آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به استاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست مي‌گويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچه‌ها براي سلامتي استاد دعا كردند و با شادي به سوي خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند : چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان گفتند كه از قضاي آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ مي‌گوييد. ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روي او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نمي‌فهمد.
***
24. دقوقيدقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر مي‌گذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف مي‌كرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشه‌ها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نمي‌ايستاد. سالها بدنبال انسان كامل مي‌گشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي مي‌كرد و از اشتياق او ذرة كم نمي‌شد.
سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف مي‌كند:
« ناگهان از دور در كنار ساحل هفت شمع بسيار روشن ديدم،كه شعلة آنها تا اوج آسمان بالا مي‌رفت. با خودم گفتم: اين شمعها ديگر چيست؟ اين نور از كجاست؟چرا مردم اين نور عحيب را نمي‌بينند؟درهمين حال ناگهان آن هفت شمع به يك شمع تبديل شدند و نور آن هفت برابر شد. دوباره آن شمع، هفت شمع شد و ناگهان هفت شمع به شكل هفت مرد نوراني درآمد كه نورشان به اوج آسمان مي‌رسيد. حيرتم زياد و زيادتر شد. كمي جلوتر رفتم و با دقت نگاه كردم. منظرة عجيب‌تري ديدم. ديدم كه هر كدام از آن هفت مرد به صورت يك درخت بزرگ با برگهاي درشت و پراز ميوه‌هاي شاداب و شيرين پيش روي من ايستاده‌اند. از خودم پرسيدم: چرا هر روز هزاران نفر از مردم از كنار اين درختان مي‌گذرند ولي آنها را نمي‌بينند؟ باز هم جلوتر رفتم، ديدم هفت درخت يكي شدند. باز ديدم كه هفت درخت پشت سر اين درخت به صف ايستاده‌اند.گويي نماز جماعت مي‌خوانند. خيلي عجيب بود درختها مثل انسانها نماز مي‌خواندند، مي‌ايستادند، در برابر خدا خم و راست مي‌شدند و پيشاني بر خاك مي‌گذاشتند. سپس آن هفت درخت، هفت مرد شدند و دور هم جمع شدند و انجمن تشكيل دادند. از حيرت درمانده بودم. چشمانم را مي‌ماليدم، با دقت نگاه كردم تا ببينم آن ها چه كساني هستند؟ نزديكتر رفتم و سلام كردم. جواب سلام مرا دادند و مرا با اسم صدا زدند. مبهوت شدم. آنها نام مرا از كجا مي‌دانند؟ چگونه مرا مي‌شناسند؟ من در اين فكر بودم كه آنها فكر و ذهن مرا خواندند. و پيش از آنكه بپرسم گفتند: چرا تعجب كرده‌اي مگر نمي‌داني كه عارفان روشن‌ بين از دل و ضمير ديگران باخبرند و اسرار و رمزهاي جهان را مي‌دانند؟ آنگه به من گفتند : ما دوست داريم با تو نماز جماعت بخوانيم و تو امام نماز ما باشي. من قبول كردم».
نماز جماعت در ساحل دريا آغاز شد، در ميان نماز چشم دقوقي به موجهاي متلاطم دريا افتاد. ديد در ميانة امواج بزرگ يك كشتي گرفتار شده و توفان، موجهاي كوه‌پيكر را برآن مي‌كوبد و باد صداي شوم مرگ و نابودي را مي‌آورد. مسافران كشتي از ترس فرياد مي‌كشيدند. قيامتي بر پا شده بود. دقوقي كه در ميان نماز اين ماجرا را مي‌ديد، دلش به رحم‌آمد و از صميم دل براي نجات مسافران دعا كرد. و با زاري و ناله از خدا خواست كه آنها را نجات دهد.خدا دعاي دقوقي را قبول كرد و آن كشتي به سلامت به ساحل رسيد. نماز مردان نوراني نيز به پايان رسيد. در اين حال آن هفت مرد نوراني آهسته از هم مي‌پرسيدند: چه كسي در كار خدا دخالت كرد و سرنوشت را تغيير داد؟ هر كدام گفتند: من براي مسافران دعا نكردم. يكي از آنان گفت: دقوقي از سر درد براي مسافران كشتي دعا كرد و خدا هم دعاي او را اجابت كرد.
دقوقي مي‌گويد:« من جلو آنها نشسته بودم سرم را برگرداندم تا ببينم آنها چه مي‌گويند. اما هيچكس پشت سرم نبود. همه به آسمان رفته بودند. اكنون سالهاست كه من در آرزوي ديدن آنها هستم ولي هنوز نشاني از آنها نيافته‌ام».
¬ـــــــــــــــــــــــــــ
* اين داستان يكي از داستانها بلند مثنوي است و در قالب سوررئاليستي نوشته شده است و معلوم نيست كه دقوقي كيست؟و مولوي قهرمان قصه را از كجا يافته؟
***
25. دزد دهل زندزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ مي‌كَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را مي‌شنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه ديوار را سوراخ مي‌كند. گفت: اي مرد تو كيستي؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار مي‌كني در اين نيمه شب؟
دزد گفت: دُهُل مي‌زنم. مرد گفت: پس كو صداي دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صداي آن را مي‌شنوي. فردا از گلوي صاحبخانه صداي دُهُل من بيرون مي‌آيد.
***
26. رقص صوفي بر سفرة خالييك صوفي, سفره‌اي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي مي‌كرد و جامه خود را مي‌دريد و شعر مي‌خواند: «نانِ بي‌نان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان مي‌كند». شور و شادي او زياد شد. صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو مي‌زدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما مي‌كنيد؟ رقص و شادي براي سفره بي‌نان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود مي‌برند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بي‌بال دور جهان پرواز مي‌كنند. عاشقان در عدم ساكن‌اند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند.
***
27. استر و اشتراستري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين مي‌افتم ولي تو به راحتي مي‌روي و به زمين نمي‌خوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده.
شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربين‌تر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه مي‌كنم، وقتي بر سر كوه بلند مي‌رسم از بلندي همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندي مي‌نگرم. من ازسر بينش گام بر مي‌دارم و به همين دليل نمي‌افتم و براحتي راه را طي مي‌كنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را مي‌بيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي.
***
28. خواندن نامة عاشقانه در نزد معشوقمعشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه كه قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامه‌ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامه‌ها را براي چه كسي نوشته‌اي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من كه كنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو مي‌تواني از كنار من لذت ببري. اين كار تو در اين لحظه فقط تباه كردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، مي‌دانم من الآن در كنار تو نشسته‌ام اما نمي‌دانم چرا آن لذتي كه از ياد تو در دوري و جدايي احساس مي‌كردم اكنون كه در كنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق مي‌گويد: علتش اين است كه تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مي‌نشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مكن بلكه به عشق و معشوق خود نگاه كن. در ضعف و قدرت خود نگاه مكن، به همت والاي خود نگاه كن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش.
***
29. مسجد مهمان كشدر اطراف شهر ري مسجدي بود كه هر كس پاي در آن مي‌گذاشت، كشته مي‌شد. هيچكس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآميز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد مي‌شد در همان دم در از ترس مي‌مرد. كم كم آوازة اين مسجد در شهرهاي ديگر پيچيد و به صورت يك راز ترسناك در آمد. تا اينكه شبي مرد مسافر غريبي از راه رسيد و يكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حيرت كردند. از او پرسيدند: با مسجد چه كاري داري؟ اين مسجد مهمان‌كش است. مگر نمي‌داني؟ مرد غريب با خونسردي و اطمينان كامل گفت: مي‌دانم، مي‌خواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حيرت‌زده گفتند : مگر از جانت سير شده‌اي؟ عقلت كجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من اين حرفها سرم نمي‌شود. به اين زندگي دنيا هم دلبسته نيستم تا از مرگ بترسم. مردم بار ديگر او را از اين كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فايده نداشت.
مرد مسافر به حرف مردم توجهي نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآميز گذاشت و روي زمين دراز كشيد تا بخوابد. در همين لحظه، صداي درشت و هولناكي از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهاي كسي كه وارد مسجد شده‌اي! الآن به سراغت مي‌آيم و جانت را مي‌گيرم. اين صداي وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره مي‌كرد پنج بار تكرار شد ولي مرد مسافر غريب هيچ نترسيد و گفت چرا بترسم؟ اين صدا طبل توخالي است. اكنون وقت آن رسيده كه من دلاوري كنم يا پيروز شوم يا جان تسليم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست مي‌گويي بيا. من آماده‌ام. ناگهان از شدت صداي وي سقف مسجد فرو ريخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا مي‌ريخت. مرد غريب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بيرون مي‌برد و در بيرون شهر درخاك پنهان مي‌كرد و براي آيندگان 
گنجينه زر مي‌ساخت

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
بارم بندی

قابل توجه همکاران ارجمندی که سال چهارم تدریس می نمایند

بارم بندی جدید کتاب زبان فارسی عمومی سال چهارم و ادبیات تخصصی چهارم انسانی به شرح زیر می باشد :

بارم بندی جدید زبان فارسی عمومی سال چهارم(91)

 

مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

نمره پایانی دوم – شهریور

 

 

 

نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

معنی شعر و نثر

        6 

      2 

       4

درک مطلب

        4

     5/1

      5/۲   

خودآزمایی

        3

       ۱  

        ۲

تارخ ادبیات و درآمد

        2

       -

      ۵/1

آرایه ها و نکات بلاغی

        2

       -

       2

شعر حفظی

        2

       -

       2     

معنی واژه در جمله

        1

     ۵/0

       1

جمع

 

      ۵ 

      ۱۵ 

جمع کل

      ۲0 

               ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس14 نوبت دوم : از درس 15 تا پایان کتاب

بارم بندی جدید ادبیات تخصّصی چهارم انسانی (91)

 

       مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

 

نمره پایانی دوم – شهریور

 

 

 

 نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

قافیه

      ۵/2

     5/0

         -

عروض

      ۵/7

      ۲

         -

معنی شعر و نثر

       3 

      1

         4 

درک مطلب

       2

      1    

         3

خودآزمایی

     ۵/1

      -

        ۵/1

معنی واژه

      1  

      -

         ۵/0

دانش های ادبی

    5/2

     ۵/0

          ۲

شعر حفظی

      -

      -

         1  

نقد ادبی

      -

      -

         3

جمع

 

      5 

15

جمع کل

    20

               ۲0   

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس ۱۳ نوبت دوم : از درس ۱۴ تا پایان کتاب

[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 7:51 بعد از ظهر ] [ ] [ ]

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند.

بغض‌ها گلوي محبين حضرتش را مي‌فشارند و قلوبشان تنگ و نالان شده است. و اين نوا شنيده مي‌شود:                 با اين چه شورش است كه در خلق عالم است

 

- هلال ماه محرم است، دلم شكسته‌ي غم است                        ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است

 

- امام حسين (عليه السلام) مي‌فرمايد: خداوند به هر کس راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و     پاک‌خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است. 

 

- امام حسين (عليه السلام) فرمود: گريستن از خشيت خدا، رهايي از آتش دوزخ است و فرمود: گريه ديده‌ها و خشيت دل‌ها، رحمتي از خداست. 

 

- امام حسين (عليه السلام) فرمود: شکرگزاري تو براي نعمت پيشين، نعمت تازه را سبب مي‌شود.

 

- يادتان باشد لباس مشكي‌ام را تا كنيد                                      گوشه‌اي از قبر من اين جامه را هم جا كنيد

  كاش من در شام تاسوعا بميرم تا شما                                    خرجي‌ام را خرج نذر ظهر عاشورا كنيد

 

- ديباچه عشق و عاشقي باز شود                                           دل‌ها همه آماده پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                                                ايام عزا و غصه آغاز شود

  السلام عليک يا ابا عبدالله

 

- به يكتايي قسم يكتاست عباس                                             به مردي شهره دنياست عباس

  اگر چه زاده‌ ام‌البنين است                                                     وليكن مادرش زهراست عباس

 

- حلال جميع مشكلات است حسين                                       شوينده لوح سيئات است حسين

  اي شيعه تو را چه غم ز طوفان بلا                                        آنجا كه سفينه النجات است حسين

 

- هر جا که مي‌روم ز غمت ديده پر نم است                            هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است

  عمري گريستم که موظف به گريه‌ام                                     گر نُه فلک به گريه شود باز هم کم است

  مريم که در کتاب خدا ذکر نام اوست                                     يک زينب تو اسوه و استاد مريم است

  يک «يا حسين» گفتن من رمز آبروست                                نام حسين ترجمه اسم اعظم است

- کعبه يک زمزم اگر در همه عالم دارد                                   چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد

  هر کجا ملک خدا هست حسينيه توست                             هر که را مي‌نگرم شور محرم دارد

  نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال                                  کعبه با ياد غمت جامه ماتم دارد

  روضه‌خوان تو خدا، گريه کن تو آدم                                        اشک ارثي است که ذريه آدم دارد

 - منم آن عاشق دلخسته ديدار حسين                                 منم آن خادم دلبسته به دربار حسين

  خواهم سرو روان و جان دهم در ره تو                                  تا بگويند كه ماييم فداكار حسين

 

- در كلاس عاشقي عباس غوغا مي‌كند                                در دل هر عاشقي عباس مأوا مي‌كند

  هر كسي خواهد رود در مكتب عشق حسين                      ثبت نامش را فقط عباس امضاء مي‌كند

 

- دلم اي کاش امشب پر بگيرد                                             دوباره عاشقي از سر بگيرد

  رود در کربلاي عشق و آنجا                                                سراغي از علي اکبر بگيرد

 

- محرم آمد و ماه عزا شد                                                   مه جانبازي خون خدا شد

  جوان مردان عالم را بگوييد                                                دوباره شور عاشورا بپا شد

 

- باز محرم شد و دل‌ها شکست                                         از غم زينب، دل زهرا شکست

  باز محرم شد و لب تشنه شد                                           از عطش خاک کمرها شکست

  آب در اين تشنگي از خود گذشت                                      دجله به خون شد، دل صحرا شکست

  قاسم و ليلا همه در خون شدند                                       اين چه غمي بود که دنيا شکست

 

- يه جائيه تو دنيا همه براش مي‌ميرن                                 تموم حاجتا رو همه از اون مي‌گيرن

  بين دو نهر آبه، يه سرزمين خشکه                                   شميم باغ و لاله‌اش خوشبو ز عطر مُشکه

  شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه                                      سينه‌زن حسينه، يل ام البنينه

 

- السلام اي وادي کرببلا                                                  السلام اي سرزمين پر بلا

  السلام اي جلوه‌گاه ذوالمنن                                           السلام اي کشته‌هاي بي کفن

 

- کاش بوديم آن زمان کاري کنيم                                       از تو و طفلان تو ياري کنيم

  کاش ما هم کربلايي مي‌شديم                                     در رکاب تو فدايي مي‌شديم

  السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

 

- كربلا لبريز عطر ياس شد                                              نوبت جانبازي عباس شد

السلام عليك يا ابالفضل العباس

 

- ديباچه‌ي عشق و عاشقي باز شود                             دل‌ها همه آماده‌ي پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                                    ايام عزا و غصه آغاز شود

 

- دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم                               بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

  فردا كه كسي را به كسي كاري نيست                       دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

 

- فرشته‌ها از امشب صبوي غم مي‌نوشن                   دوباره اهل جنت پيرهن سياه مي‌پوشن

 

- خنده كنان مي‌رود روز جزا در بهشت                           هر كه به دنيا كند گريه براي حسين

 

- اي ذبيح کربلا، جان‌ها فداي حج تو                             اي که خود را در مناي عشق، قربان مي‌کني

 

- سلام من به محرم، محرم گل زهرا                            به لطمه‌هاي ملائك به ماتم گل زهرا

 

- سلام من به محرم، به تشنگي عجيبش                    به بوي سيب زمين غم و حسين غريبش

 

- قيامت بي حسين غوغا ندارد                                    شفاعت بي حسين معنا ندارد

  حسيني باش كه در محشر نگويند                             چرا پرونده‌ات امضاء ندارد

 

- آبروي حسين به كهكشان مي‌ارزد ،                          يك موي حسين بر دو جهان مي‌ارزد

  گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست                        گفتا كه حسين بيش از آن مي‌ارزد

 

- ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد                                بر دل فاطمه داغ عالم شد

  فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض مي‌كنم

 

- اي وجودت عشق را معناي حسين                           عالمي يك قطره تو دريا حسين

  فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي‌گم

 

- پرسيدم: ازحلال ماه، چرا قامتت خم است؟              آهي كشيد و گفت: كه ماه محرم است

  گفتم: كه چيست محرم؟                                          با ناله گفت: ماه عزاي اشرف اولاد آدم است

 

- السلام عليكم يا اباصالح المهدى(عج) السلام عليك يا امين الله فى ارض و حجته على عباده (يا صاحب الزمان آجرک الله) ماه محرم بر شما و عاشقان حسين تسليت عرض مي‌نمايم.

- اردوي محرم به دلم خيمه به پا كرد                           دل را حرم و بارگه خون خدا كرد

 

- محرم آمد و ماه عزا شد                                          مه جانبازي خون خدا شد

  جوانمردان عالم را بگوييد                                         دوباره شور عاشورا به پا شد

- يه جائيه تو دنيا همه براش مي‌ميرن                         تموم حاجتا رو همه از مي‌گيرن

  بين دو نهر آبه، يه سرزمين خشکه                           شميم باغ و لاله‌اش خوشبو ز عطر مُشکه

  شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه                             سينه‌زن حسينه، يل ام البنينه

 

- دوست دارم هر چي دارم بدم به راه تو حسين        تا که سينه‌خيز بيام ميون بين الحرمين

السلام عليک يا ابا عبدالله 

- کاش بوديم آن زمان کاري کنيم                               از تو و طفلان تو ياري کنيم

  کاش ما هم کربلايي مي‌شديم                              در رکاب تو فدايي مي‌شديم

- كربلا لبريز عطر ياس شد                                       نوبت جانبازي عباس شد

 

- ديباچه‌ي عشق و عاشقي باز شود                       دل‌ها همه آماده‌ي پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                               ايام عزا و غصه آغاز شود

- نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز                   دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

  ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين                            بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

 

- دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم                          بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

  فردا كه كسي را به كسي كاري نيست                 دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

 

- پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است؟                  آهي کشيد و گفت ماه محرم است

 

- باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين                         سينه‌ي ما مي‌شود، كرب و بلاي حسين

  كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه                  تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين

 

- با آب طلا نام حسين قاب کنيد                              با نام حسين يادي از آب کنيد

  خواهيد مه سربلند و جاويد شويد                         تا آخر عمر تکيه بر ارباب کنيد

  فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد.

 

- باز محرم شد و دل‌ها شکست                            از غم زينب دل زهرا شکست

  باز محرم شد و لب تشنه شد                             از عطش خاک کمرها شکست

  آب در اين تشنگي از خود گذشت                        دجله به خون شد دل صحرا شکست

  قاسم و ليلا همه در خون شدند                          اين چه غمي بود که دنيا شکست

  محرم ماه غم نيست ماه عشق است                 محرم مَحرم درد حسين است

 

- هر دم به گوش مي‌رسد آواي زنگ قافله            اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله 

حلول ماه محرم، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسليت باد. التماس دعا

 

- نام من سرباز کوي عترت است                         دوره آموزشي‌ام هيئت است

  پادگانم چادري شد وصــله‌دار                            سر درش عکس علي با ذوالفقار

  ارتش حيــدر محل خدمتم                                 بهر جانبازي پي هر فرصتم    

  نقش سردوشي من يا فاطمه است                 قمقمه‌ام پر ز آب علقمه است               

  رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است              زينب آن را دوخته پس مشکي است        

  اسـم رمز حمله‌ام ياس علــي                        افسر مافوقم عباس علي (ع)

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
ادبیات فارسی اول
ایه اول- درس دوم – رزم رستم و سهراب (1)
ابیات زیر را بخوانید وبه پرسش های خواسته شده پاسخ دهید. ورایدون که آید زاختر پسر                 ببندش به بازو نشان پدر مگر کان دلاور گو سال خورد             شود کشته بر دست این شیرمرد ازآن پس بسازید سهراب را                ببندید یک شب براوخواب را زکف بفکن این گرزوشمشیرکین           بزن جنگ و بیداد رابرزمین   1- دربیت اول با توجه به آوردن کلمه ی "اختر" به کدام عقیده ی پیشینیان اشاره دارد؟ 2- دربیت دوم منظور از"گوسال خورد"و"شیرمرد"چه کسانی هستند؟ 3-مفهوم کنایی"خواب را برکسی بستن"درمصراع "ببندید یک شب براوخواب را"چیست؟ 4-درمصراع دوم بیت چهارم ،مفهوم"جنگ رابرزمین زدن"چیست؟   پایه اول- درس سوم-رزم رستم وسهراب (2) ابیات زیررابخوانیدو به پرسش های خواسته شده پاسخ دهید. رهاکردزودست وآمدبه دشت              چوشیری که برپیش آهو گذشت چوسهراب شیراوژن اورا بدید            ز باد جوانی دلش بردمید بخواهد هم از تو پدر کین من              چوبیند که خاک است بالین من چوبگشادخفتان وآن مهره دید              همه جامه بر خویشتن بردرید   1- باتوجه به داستان«  جنگ رستم و سهراب»  دربیت اول کدام یک ازدو پهلوان به "شیر"وکدام به "آهو"تشبیه شده اند؟ 2-منظور از "باد جوانی"در مصراع دوم بیت دوم چیست؟ 3-منظور از "خاک است بالین من"دربیت سوم چیست؟ 4-مفهوم کنایی"جامه برخویشتن دریدن"چیست؟   پایه اول-درس سیزدهم-درامواج سند باتوجه به اشعار زیر به سواات پاسخ دهید. به مغرب سینه مالان قرص خورشید          نهان می گشت پشت کوهساران فرو می ریخت گردی زعفران رنگ          به روی نیزه ها ونیزه داران                                 ++++++++++++++++ بدان شمشیر تیز عافیت سوز                   درآن انبوه ،کار مرگ می کرد شبی را تا شبی با لشکر خرد                   زتن ها سر ز سرها خود افکند   1-کدام واژه حرکت آرام خورشید راهنگام غروب توصیف می کند؟ 2-با توجه به بیت سوم ،منظور شاعراز"کارمرگ می کرد"چیست؟ 3-منظور شاعر از "انبوه "دربیت سوم چیست؟ 4-"شبی را تا شبی"معادل چه مدت زمانی است ؟       پایه اول-درس چهاردهم-هنرو سخن با توجه به متن زیر به پرسش ها پاسخ دهید. بدان که مردم بی هنر ،مادام بی سود باشد.چون مغیلان که تن داردوسایه ندارد.نه خودراسود کندونه غیر خود را. جهد کن که اگر اصیل و گوهری باشی،گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر بود.چنان که گفته اند: بزرگی خرد ودانش راست نه گوهر وتخمه را.اگر مردم را باگوهر اصل گوهر هنر نباشد،صحبت هیچ کس را به کار نیایدودرهر که این دو گوهر یافتی چنگ در وی زن.   1-ازنظر نویسنده ،چه کسی برای هم نشینی مناسب نیست؟ 2-مفهوم کنایی "چنگ در وی زن"چیست؟ 3-مقصود نویسنده از اصیل وگوهری چیست؟ 4-باتوجه به متن چه چیزی موجب ارجمندی و بزرگی انسان می گردد؟   پایه اول-درس خط خورشید باتوجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید. شب،شبی بی کران بود / دفتر آسمان پاره پاره/ برگ ها زرد وتیره /فصل،فصل خزان بود /هرستاره/حرف خط – خورده ای تار /دردل صفحه ی آسمان بود / گرچه گاهی شهابی /مشق های شب آسمان را /زود خط می زدومحو- می شد /بازدرآن هوای مه آلود /پاک کن هایی از ابرتیره /خط خورشید راپاک می کرد /ناگهان نوری از شرق تابید /خون خورشید/ آتشی در شفق زد/ مردی از شرق برخاست / آسمان را ورق زد   1- درمصراع اول،منظور شاعر از"شب"چیست؟ 2-چرا در مصراع دوم،"آسمان"به دفتر تشبیه شده است؟ 3-"برگ ها"درمصراع سوم نمادچیست؟ 4-"ستاره"نشانه وسمبل چه کسانی است؟ 5-منظوراز"دل صفحه ی آسمان"چیست 6-مقصود شاعر از"مشق شب"چیست؟ 7-هوای مه آلود بیانگر چیست؟ 8-منظور شاعر از"ابرتیره"و"خط خورشید"چه کسانی است؟ 9-خورشیدنماد چیست؟ 10-تعبیر"نوری از شرق "درباره ی چه کسی است ؟ 11-منظورشاعراز عبارت"آتشی درشفق زد"دراین شعر چیست؟ 12-مقصود شاعراز"آسمان را ورق زد"چیست؟   پایه اول- درس دوازدهم- ازکعبه گشاده گردد این در باتوجه به بیت های زیر، به سوالات پاسخ دهید. چون رایت عشق آن جهان گیر             شد چون مه لیلی آسمان گیر برداشته دل به کار او بخت                 درمانده پدر به کار اوسخت خویشان همه در نیاز با او                  هر یک شده چاره ساز با او بیچارگی ورا چو دیدند                      درچاره گری زبان کشیدند گفتند به اتفاق یک سر                       کز کعبه گشاده گردد این در چون موسم حج رسیدبرخاست              اشتر طلبیدو محمل آراست فرزندعزیز را به صد جهد                 بنشاند چوماه در یکی مهد   1-آوازه ی عشق چه کسی در جهان پیچید؟ 2-"زبان کشیدند"یعنی چه؟ 3-برای درمان درد مجنون،همه چه راهی راپیشنهاد کردند؟ 4-"محمل آراستن"کنایه از چیست؟ 5-اقدامی که برای نجات مجنون صورت گرفته بود،درچه زمان خاصی بوده است؟   پایه اول – درس سیزدهم-درامواج سند با توجه به ابیات زیر ،به پرسش ها پاسخ دهید. خروشان،ژرف،بی پهنا،کف آلود          دل شب می دریدو پیش می رفت از این سد روان دردیده ی شاه             زهر موجی هزاران نیش می رفت                            ++++++++++++++ زنان چون کودکان درآب دیدند             چوموی خویشتن درتاب رفتند وز آن درد گران بی گفته ی شاه           چو ماهی در دهان آب رفتند                             ++++++++++++++ به پاس هر وجب خاکی از این ملک       چه بسیار است آن سرها که رفته زمستی بر سر هر قطعه زین خاک        خدا داند چه افسر ها که رفته   1-برای رود سندچه صفاتی ذکر شده است؟ 2-"نیش دردیده فرورفتن"کنایه از چیست؟ 3-عکس العمل زنان در مقابل فرمان شاه ،چه بود؟ 4-منظور از "خاک"دربیت آخر چیست؟   پایه اول- درس دوازدهم-ازکعبه گشاده گردداین در باتوجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید. چون رایت عشق آن جهان گیر           شد چون مه لیلی آسمان گیر بیچارگی ورا چو دیدند                    درچاره گری زبان کشیدند                             ++++++++++++++ آمد سوی کعبه سینه پر جوش             چون کعبه نهاد حلقه در گوش گو یارب ازاین گزاف کاری              توفیق دهم به رستگاری                              ++++++++++++++ از عمر من آن چه هست برجای          بستان و به عمر لیلی افزای گویند زعشق کن جدایی                    این نیست طریق آشنایی     1- دربیت سوم ،مفهوم کنایی "حلقه در گوش بودن"را بنویسید. 2-منظور از" گزاف کاری "دربیت چهارم چیست؟ 3-دربیت آخر ،برچه مطلبی تاکید شده است؟ 4-کدام بیت ،اوج از خود گذشتگی مجنون را نشان می دهد؟ 5- منظوراز"آسمان گیر شدن"دربیت اول چیست؟ 6-منظور از مصراع دوم بیت دوم چیست؟   پایه اول- درس سیزدهم-درامواج سند با توجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید. فرو می ریخت گردی زعفران رنگ                 به روی نیزه هاو نیزه داران اگر یک لحظه امشب دیر جنبد                        سپیده دم جهان در خون نشیند درآن تاریک شب می گشت پنهان                    فروغ خرگه خوارزمشاهی به فرزندان ویاران گفت چنگیز                       که گرفرزند باید،بایداین سان دمار از جان این غولان کشم سخت                   بسوزم خانمان هاشان به شمشیر   1-دربیت اول منظوراز"گردی زعفران رنگ"چیست؟ 2-مفهوم کنایی"درخون نشستن"دربیت دوم را بنویسید. 3-دربیت چهارم چنگیزچه کسی را تحسین و چه صفتی را ستایش می کند؟ 4-منظور از "دمارکشیدن" در بیت پنجم چیست؟ 5-مفهوم مصراع های زیر را بنویسید. الف- چوفردا جنگ برکامم نگردید ب- غروب آفتاب خویشتن دید پ- خیال تازه ای در خواب می دید 6-با توجه به بیت"درآن سیماب گون امواج لرزان  / خیال تازه ای در خواب می دید"امواج لرزان از چه جهت به سیماب  تشبیه شده است ؟   پایه دوم  - درس اول (الهی ) 1- درعبارت « پیغام او مفتاح فتوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراو بلانشینان راکشتی نوح است » به کدام یک از مفاهیم زیر اشاره ندارد ؟ الف – بخشایندگی        ب- آرامش بخشی           پ- نجات بخشی              ت- مشکل گشایی 2- باتوجه به عبارت زیر به سؤالات پاسخ دهید . « سلام اودروقت صباح مومنان راصبوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراوبلانشینان راکشتی نوح است» الف) به این نوع نثر ، اصطلاحاً چه می گویند ؟ ب) کدام واژه ، درعبارت بالا به معنی «آن چه باعث سرخوشی ونیروی معنوی فردشود.» است؟ 3- مفهوم عبارت «عبدالله عمر بکاست اما عذرنخواست »چیست؟   پایه دوم – درس دوم-  رستم واشکبوس باتوجه به ابیات زیر به سؤالات پاسخ دهید . تهمتن برآشفت وباتوس گفت  / که رهام راجام باده است جفت توقلب سپه را به آیین بدار    /  من اکنون پیاده کنم کارزار کشانی بخندید وخیره بماند   / عنان راگران کردواو را بخواند براوراست خم کردوچپ کردراست /خروش از خم چرخ چاچی بخاست چوبوسید پیکان سرانگشت اوی /گذرکردبرمهره ی پشت اوی 1- تهمتن لقب کیست وازتوس چه درخواستی می کند ؟ 2- تهمتن علت شکست وفرار رهام درمقابل کشانی راچه عاملی می داند؟ 3- مقصود از« خم چرخ چاچی » دربیت چهارم چیست؟ 4- شاعر دربیت چهارم به چه منظور صامت (خ)و(چ) راتکرار کرده است ؟ 5- کدام گزینه بابیت پنجم ارتباط ندارد؟ الف) حیرت               ب) سرعت               پ) مهارت               ت) دقت پایه دوم -  درس گیله مرد باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید . «مأمور دوم پیشاپیش آن ها حرکت می کرد .او هم درفکر بدبختی وبیچارگی خودش بود .او اهل شمال نبود .برنج این ولایت بهش نمی ساخت .باران ورطوبت بی حالش کرده بود .روزهای اول هرچه کم داشت ازکومه های گیله مردان جمع کرد .به آسانی می شد اسمی روی آن گذاشت .«این هااثاثیه ای است که گیله مردان قبل ازورود قوای دو لتی ازخانه های ملاکین چپاول کرده اند » اومزه ی این زندگی راچشیده بود .مکرر زندگی خود آنها را غارت کرده بودند .»   1- درچه قسمت هایی ازداستان نویسنده با وضعیت زندگی مأمور دوم ، اظهار همدردی می کند ؟ 2- درعبارت « برنج این ولایت بهش نمی ساخت » نویسنده می خواهد به چه نکته ای اشاره کند؟ 3- توجیه مأموران دولت ازغارت کومه های گیله مردان چه بود ؟ 4- «اومزه ی این زندگی راچشیده بود.» یعنی چه ؟   پایه دوم – درس سووشون باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید . «زن آشکارا نشنیده جواب می دهد « نه جان دلم بامال می رویم .غلام شما محمد تقی مال آورده ، زیردرخت گیسو منتظر مانشسته .یک جوال پر بابت کرایه می گیرد » زن می ایستد چانه اش گرم شده .» 1- «چانه اش گرم شده »کنایه ازچیست ؟ 2- درعبارت زیر ،چرا زری بعدازسخن عمه ، به یادحضرت زینب (س) افتاد؟ «عمه گفت :خان کاکا ،فعلاً توهستی ونعش برادر ، منشین وتماشا کن که خونش پایمال بشود .زری نگاهش کرد ویادش به حضرت زینب افتاد.   پایه دوم – درس دوازدهم – درآرزوی توباشم باتوجه به ابیات زیر به سؤالات پاسخ دهید . درآن نفس که بمیرم درآرزوی توباشم / بدان امیددهم جان که خاک کوی توباشم به مجمعی که درآیندشاهدان دوعالم  / نظربه سوی تودارم ،غلام روی توباشم حدیث روضه نگویم ،گل بهشت نبویم / جمال حورنجویم ، دوان به سوی توباشم به خوابگاه عدم گرهزارسال بخسبم / به خواب عافیت آنگه به بوی موی توباشم می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان / مرابه باده چه حاجت ، که مست بوی توباشم هزاربادیه سهل است با وجودتورفتن / اگرخلاف کنم سعدیا به سوی توباشم به وقت صبح قیامت که سرزخاک برارم / به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی توباشم    1- دربیت دوم «شاهدان »چه کسانی هستند ؟ 2- کدام یک ازبیت های بالا ،بابیت زیر هم مفهوم است ؟ «مارانه غم دوزخ ونه حرص بهشت است / بردار زرخ پرده که مشتاق لقاییم » 3- منظوراز«خوابگاه عدم »دربیت سوم چیست؟   4- دربیت پنجم شاعربه چه دلیل می گوید «من نیازی به باده ندارم» ؟ 5- چرا پشت سر گذاشتن مشکلات برای شاعر آسان است؟ 6- دربیت اول شاعر به چه امیدی حاضر است که جان خود را فدا کند ؟ 7- منظورازکلمات مشخص شده در ابیات زیر چیست؟ به وقت صبح قیامت که سرزخاک برارم  / به گفت وگوی توخیزم ،به جست وجوی توباشم هزاربادیه سهل است باوجود تورفتن / اگرخلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم    پایه دوم – درس یازدهم – مائده های زمینی باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید . «ناتانائیل ،آرزومکن که خدارادرجایی جزهمه جا بیابی .هرمخلوقی نشانی ازخداست وهیچ مخلوقی اوراهویدانمی سازد.ناتانائیل ،ای کاش عظمت درنگاه توباشد نه به آن چه می نگری .ناتانائیل ، من شوق رابه توخواهم آموخت .اعمال ما به ما وابسته است هم چنان که دزخشندگی به فسفر .واگر روح ما ارزش چیزی راداشته ،دلیل برآن است که سخت ترازدیگران سوخته است .برای من «خواندن این که شن ساحل ها نرم است »  کافی نیست ،می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند .معرفتی که قبل ازآن احساسی نباشد ، برای من بیهود ه است .   1- کدام جمله مفهوم «چشم ها رابایدشست ،جوردیگرباید دید » رادربردارد ؟ 2- آیه ی « لاتدرکه الابصاروهویدرک الابصار» باکدام قسمت متن بالا ارتباط دارد ؟ 3- منظور از جمله ای که زیر آن خط کشیده شده است ، چیست؟ 4- ازنظر نویسنده ، چه نوع معرفتی باارزش است ؟ 5- کدام یک از جملات بالا به « تجربه وآزمایش شخصی » تأکید دارد؟   پایه دوم _ درس دوازدهم وسیزدهم باغ عشق وپیدای پنهان 1- در مصراع دوم بیت « دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا » منظور شاعر ازراز پنهان ، چیست ؟ 2- دربیت «آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است / بادوستان مروت ، بادشمنان مدارا » شاعرآسایش دوجهان را درچه می داند ؟ 3- دربیت « چه باید نازش ونالش ،براقبالی وادباری /که تا برهم زنی دیده ، نه این بینی نه آن بینی »شاعربه چه دلیل می گوید نباید بربدبختی ها نالید ؟ 4- دربیت « بدین زور وزر دنیا ، چوبی عقلان مشو غره / که این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی » الف) « شاعر فریفته شدن به دنیا » راصفت چه کسانی می داند ؟ ب) مهرگان نماد چیست ؟ پ) نوبهار بی مهرگان یعنی چه وکنایه ازچیست ؟ 5- شاعر دربیت زیر چه چیزی را نشانه ی کوته بینی وسطحی نگری می داند ؟ « زیزدان دان نه ازارکان ،که کوته دیدگی باشد /که خطی کزخردخیزد توآن راازبنان بینی » 6- منظور از« دوگانه ای بگزارم» درعبارت زیر چیست ؟ «ای خواجه ،این تاس رابگیر تادو گانه ای بگزارم » پایه دوم- درس مسافر  با توجه به شعر زیر به سؤالات زیر پاسخ دهید : وپیدا نکردم درآن کنج غربت / به جز آخرین صفحه ی دفترت را / همان دستمالی که پیچیده بودی / درآن مهر وتسبیح وانگشترت را / همان دستمالی که پولک نشان شد /وپوشید اسرار چشم ترت را / سحر، گاه رفتن زدی با لطافت / به پیشانی ام بوسه ی آخرت را / وبا غربتی کهنه تنها نهادی / مرا آخرین پاره ی پیکرت را /کجا می روی ؟ای مسافر درنگی /ببر با خودت پاره ی دیگرت را   1- به اعتقاد شاعر ازدوستش چه چیزی به یادگار مانده است ؟ 2- به نظر شاعر چه چیزی نشان دهنده ی ناگفتنی های چشم تر شاعر است ؟ 3- دراین درس ، مسافر دنیای باقی چه کسی است ؟ و چه درخواستی ازاودارد؟ 4- شاعر پیوستگی خود ومخاطب را چگونه می داند ؟   پایه دوم – درس کعبه مخفی 1- در بیت زیر شاعر ازمیان دل وکعبه کدام را ترجیح می دهد ؟ چرا؟ « برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است / که آن خلیل بناکرد واین خدا خود ساخت » 2- دربیت « شمعیم وخوانده ایم خط سرنوشت خویش / مارا برای سوز وگداز آفریده اند » مصراع دوم به چه معناست ؟و چراانسان ها به شمع مانند شده اند ؟ 3- دربیت « پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم /شمعم که جان گدازم ودودی نیاورم » چه وجه شباهتی بین شمع وعاشق واقعی وجود دارد ؟ 4- چرا شاعر در این بیت می گوید : پروانه نیستم ؟   پایه دوم – درس پانزدهم – جلوه های هنر دراصفهان با توجه به متن زیر ، به سؤالات داده شده پاسخ دهید : « دمدمه های اردیبهشت ، اصفهان چون شاهزاده ی افسون شده ی افسانه است که طلسمش را شکسته اند . وآرام آرام ازخواب بیدار می شود .شکوفه های به وبادام ،رویاهای پرپرشده ی اویند .»  1- «طلسمش را شکسته اند » کنایه از چیست ؟ 2- درمتن زیر ، منظور از کلماتی که زیر آن ها خط کشیده اند ، چیست ؟ « این نقش ها و رنگ ها ، آرزو رویای جهانی بهتر را درخود دارند > جهانی شبیه به بهشت که درآن کوشیده اند تا نا پیدا کران در محدودجای گیرد ولانه ای برای نامحدود جسته شود . 3- « همه چیز به نقش ترجمه شده است » یعنی .......   پایه دوم – درس بیست ودوم – شخصی به هزار غم گرفتارم   شعر زیر را بخوانید سپس به پرسش ها پاسخ دهید شخصی به هزار غم گرفتارم / در هر نفسی به جان رسد کارم خورده قسم اختران به پاداشم /  بسته کمر آسمان به پیکارم محبوسم وطالع است منحوسم / غمخوارم واختر است خونخوارم امروز به غم فزون ترم ازدی / وامسال به نقد کمتر از پارم 1- دربیت اول « به جان رسیدن » کنایه از چیست ؟ 2- دربیت سوم « کمر بستن» چه مفهومی دارد ؟ 3- مفهوم بیت سوم چیست ؟ 4- شاعر می گوید غم دیروز من از امروز .......بود . 5- جایگاه ضمیر (م) درمنحوسم درنثر روان کجاست ؟   پایه سوم – رشته تجربی وریاضی درس اول : ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم الف) با توجه به ابیات وعبارات به سؤالات پاسخ دهید : « باران رحمت بی حسابش همه را رسیده وخوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده ، پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد . منت خدای را که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت . ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز/ کان سوخته را جان بشد آواز نیامد این مدعیان درطلبش بیخبرانند / کان راکه خبر شد خبری باز نیامد 1- در کدام بخش صفات رحمانیت خدا مطرح می شود ؟ 2- مفهوم عبارت « وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد » رابنویسید. 3- با توجه به عبارت بالا ، سرانجام عبادت وسپاسگزاری از خداوند چیست ؟ 4- نماد عاشق واقعی درابیات آمده چیست ؟ 5- درابیات بالا ، ویژگی بارز عاشق چگونه بیان شده است ؟ ب) منظور از کلمات وعبارات مشخص شده در جملات زیر چیست ؟ « یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده ، آن گه که از این معاملت باز آمده ، یکی از دوستان گفت ازاین بوستان که بودی ماراچه تحفه کرامت کردی؟       درس دوم – رزم رستم واسفندیار الف ) باتوجه به عبارات وابیات زیر به سؤال ها پاسخ دهید : به باد افره این گناهم مگیر /تویی آفریننده ی ماه وتیر فراموش کردی تو سگزی مگر / کمان وبرمرد پرخاشخر بکوبمت زین گونه امروز یال /کزین پس نبیند تورا زنده زال بترس ازجهاندار یزدان پاک /خردرامکن بادل اندر مغاک زنیرنگ زالی بدین سان درست /وگرنه که پایت همی گورجست 1- در مصراع اول بیت اول «مگیر » چه مفهومی دارد ؟ 2- درکدام بیت رنگی ازتمسخر وتحقیر دیده می شود ؟ 3- دربیت چهارم ، اسفندیار به چه چیزی دعوت شده است ؟ 4- منظور ازماه وتیر چیست ؟ 5- به نظر گوینده مخاطب ازمیان دل وعقل کدام رابرگزیده وکدام راتباه کرده است ؟ 6- اسفندیار زنده بودن رستم را ناشی ازچه می داند ؟ 7- نیرنگ زال چیست وچگونه در او فراهم شده است ؟ ب) باتوجه به مفهوم دوبیت زیر رستم کدام کار را ناشایست می داند ؟ مبادا چنین هرگز آیین من /سزا نیست این کار دردین من که ایرانیان را به کشتن دهم / خوداندر جهان تاج برسر نهم پ) مفهوم کنایی مصراع « خردرا مکن بادل اندر مغاک » رابنویسید . ت) مفهوم مصراع « همه دل پراز باد ولب پرزپند » چیست ؟   درس های  24و25 1- با توجه به بیان سخنان زیر توسط چوپان چرا خداوند ازوی خشمگین نمی شود ؟ « دستکت بوسم ، بمالم پایکت / وقت خواب آید بروبم جایکت » 2- دربیت زیر علت آفرینش بنده چه چیزی بیان شده است ؟ « من نکردم خلق تاسودی کنم / بلکه تابربندگان جودی کنم » 3- درعبارت « شمادرگل منگرید ، دردل نگرید » منظور از واژه های مشخص شده چیست ؟ 4- درعبارت زیر چرا نویسنده ابلیس را اعور می داند ؟ « ابلیس پرتلبیس یک باری گرد او طواف کرد وبدان یک چشم اعورانه بدو نگریست » 5- درعبارت « روزکی چند صبر کنید تا من براین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم » منظور از قسمت مشخص شده چیست ؟ 6- منظور از بارامانت درعبارت زیر چیست ؟ « مجموعه ای می بایست ازهردو عالم ، روحانی وجسمانی تابار امانت درسفت جان کشد » 7- باتوجه به عبارت « خزانگی آن رادل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود. » چرادل آدم شایستگی خزانه داری الهی رایافت ؟   درس های 13 و14    با توجه به بیت « خوش است اندوه تنهایی کشیدن / اگر باشد امید باز دیدن »از نظر شاعر چه وقت اندوه تنهایی کشیدن لذت بخش است ؟ 2- باتوجه به بیت های زیر به سؤال ها پاسخ دهید : « ای صبح دم ببین به کجا می فرستمت / نزدیک آفتاب وفا می فرستمت  باد صبا دروغ زن است وتو راستگو / آنجا به رغم باد صبا می فرستمت دست هوا به رشته ی جان بر گره زده است / نزد گره گشای هوا می فرستمت » الف ) مرجع ضمیر تو دربیت دوم کدام واژه است ؟ ب) دربیت سوم منظور از گره گشای هوا کیست ؟ 3- باتوجه به بیت « آن که شد هم بی خبر هم بی اثر /ازمیان جمله اودارد خبر »ازدیدگاه شاعر ، حقیقت شناس واقعی چه کسی است ؟ 4- باتوجه به بیت « هرکه شدت حلقه ی در زود برد حقه ی زر                                                                   خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود » الف) « حلقه ی در شدن » یعنی چه ؟ ب) ازنظر شاعر چه کسی به زودی به گنج دست خواهد یافت ؟ 5- باتوجه به بیت « خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود / آب چه دانست که او گوهرگوینده شود » منظور از کلمات مشخص شده چیست ؟   - با توجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید : الف ) « کسی از متعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است ونیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند وخاموشی گزیند .تو نیز اگر توانی سرخویش گیر وراه مجانبت پیش . گفتا به عزت عظیم وصحبت قدیم که دم برنیارم وقدم برندارم مگر آن که سخن گفته شود به عادت مألوف وطریق معروف که آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل وخلاف راه صواب است ونقض رأی اولوالالباب : ذوالفقارعلی درنیام وزبان سعدی درکام» 1- به نظر دوست سعدی چه چیزی امکان پذیر است وچه چیزی خلاف نظر خردمندان است؟ 2- دوست سعدی شرط « دم برآوردن وقدم برداشتن » رادرچه می داند؟ 3- سعدی درابتدا چه تصمیمی برای زندگی خودگرفته بود ؟ 4- گوینده انجام چه چیزی راآسان وچه چیزی را نادرست می داند ؟ 5- منظور از عبارت عبارت آخر چیست ؟  ب) « چون دمنه بدید که شیردرتقریب گاو چه ترحیب می نماید ، خواب وقرار از وی بشد .  نزدیک کلیله رفت وگفت : ای برادر ضعف رأی وعجز من می بینی ؟ همت برفراغ شیر مقصورگردانیدم ودرنصیب خویش غافل بودم واین گاو را به خدمت آوردم تاقربت ومکانت یافت ومن ازمحل ودرجت خویش بیفتادم واکنون تدبیر خلاصت من چگونه بینی ؟ کلیله گفت : توچه اندیشیده ای ؟ گفت می اندیشم که به لطاف الحیل بکوشم تااورا درگردانم که اهمال وتقصیررادرمذهب حمیت رخصت نبینم نیزمنزلتی نونمی جویم که به حرص وگرم شکمی منسوب شوم » 1- دمنه ضعف فکروناتوانی خودرادرچه می دانست ؟ 2- دمنه می گوید ازچه چیزی غافل شدم ؟ 3- دمنه چه چیزی راجایز نمی داند ؟ 4- چرادمنه آرامش خود راازدست داد؟ 5- باتوجه به متن بالا دمنه دارای چه صفاتی است؟ 6- درعبارت « می اندیشم که به لطایف الحیل بکوشم تااورادرگردانم » منظوراز(او)کیست و(درگردانم ) به چه معناست ؟ 7- دمنه ازمتهم شدن به چه صفتی اکراه دارد ؟   سؤالات درک مطلب ادبیات تخصصی سوم انسانی     درس های 11و12 الف) باتوجه به ابیات به سؤالات مطرح شده پاسخ دهید:  هم امروز ازپشت بارت بیفکن / میفکن به فردا  مر این داوری را چوتوخودکنی اخترخویش رابد / مدارازفلک چشم نیک اختری را چوکبک دری بازمرغ است ولیکن / خطرنیست باباز کبک دری را توبرپایی آنجا که مطرب نشیند / سزد گر ببری زبان جری را 1- منظور ازواژه های امروز وفردا دربیت اول چیست ؟ 2- یک کنایه دربیت دوم بیابید ومعنی آن رابنویسید ؟ 3- شاعر چرا می گوید نباید سعادت رااز آسمان انتظار داشت ؟ 4- دربیت چهارم شاعر کدام یک ازدوپرنده ی کبک وباز  را با ارزشتر می داند ؟ 5- چرا شاعر پیشنهاد می کند که دیگر شعر نگویید ؟ 6- دربیت زیر ، شاعر رابطه ی خود ومعشوق رابه چه چیزی تشبیه کرده است ؟ وجه شبه آن چیست؟ بامن آمیزش او الفت موج است وکنار / دم به دم با من وپیوسته گریزان از من 7- منظور ازواژه ی خطر دربیت چهارم چیست ؟ 8- دربیت بالا کدام ویژگی بیشتر موردنظر شاعر است . الف) پیوستگی معشوق    ب) دوری معشوق    پ) الفت گرفتن      ت) گریز
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 12:58 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
زبان فارسی 2

به نام خدا

    بی گمان شرط مقدّم تدریس و کلاس داری، آگاهی  مدرّس از موضوعی است که می باید در هر جلسه تدریس کند. گرچه برای حصول نتایج مطلوب عوامل بسیاری دخیل و تأثیر گذارند،معلمان جامعه برای حضور مفید و توأم با آرامش در محیط کلاس با تکیه بر دانش خود و آگاهی از کلیّت مباحث مورد نظر می توانند روش تدریس مناسبی را برای تفهیم بهتر مطالب اتّخاذ نمایند.

     در کتب درسی علاوه بر مطالبی که درمتن هر یک از دروس ذکر شده است مطالب نا گفته ای وجود دارد که اگر معلّم هنگام تدریس بر آن ها تسلّط کافی داشته باشد،می تواند با دقّت و حسّاسیّتی مضاعف وظیفه ی خود را انجام دهد.

    

    درس دوّم- جمله:

      فعالیت: با دلیل بگویید چرا شناسه، نهاد پیوسته است؟ در این پرسش ابهامی وجود دارد و مخاطب نمی داند نهاد بودن شناسه مورد نظر است یا پیوسته بودن آن . از طرفی هر یک از این پرسش ها پاسخ خاص خود را می طلبد. اگر پرسش بر سر نهاد بودن شناسه باشد، جواب این است : شناسه معادل نهاد جداست و در بود و نبود نهاد ، شخص را مشخص می کند .گرچه وقتی نهاد ذکر می شود، رفع ابهامی صورت نمی گیرد و نوعی حشو است، امّا چون ازویژگی های زبان فارسی است ،اجتناب ناپذیر است. اگر پرسش درباره ی علّت پیوسته بودن شناسه باشد، یکی به دلیل اتّصال ظاهری به بن فعل است و دیگر آن که دایم و همیشه همراه بن است و فعل بدون شناسه وجود نخواهد داشت. بر خلاف بعضی از زبان ها مثل انگلیسی که صورت فعل جز در سوم شخص مفرد ثابت است و شخص آن را نهاد جدا مشخّص می کند در زبان فارسی هر فعلی شخصی دارد که همان شناسه است.

     دانش آموزان تصور می کنند  گزاره همیشه طولانی تر از نهاد است و این تصوّر که ناشی از نمونه های موجود در کتاب است،درست نیست و پیشاپیش نمی توان چنین حکمی صادر کرد .لازم است جمله هایی مثال زده شود که نهادشان طولانی تر از گزاره باشد مثل: (( دبیران گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستان ها آمدند. ))

                                                             نهاد                          گزاره

     از طرفی ضروری است با ذکر نمونه هایی به دانش آموزان آموخته شود که نهاد الزاما اولین کلمه ی جمله نیست،  و جملاتی با قید  های مختلف نمونه آورده شود. : ((  شنبه بعد از ظهر دوستانم به کتابخانه رفتند. ))

     ضرورت توجّه به بخش و جزء:

     منظور از بخش، نهاد و گزاره است؛ یعنی هر جمله ای دو بخش است :1- نهاد 2- گزاره .  اما هرگاه پرسش درباره ی اجزای جمله است ،باید نقش های: نهاد، مفعول، متمّم ومسند ، مورد توجّه قرار گیرد .لازم است این تفاوت در تدریس به دانش آموز تفهیم شود تا در پاسخ به پرسش های این درس و درس بعد در خصوص این که : (( اجزا را مشخص کنید،  )) یا ((  بخش های آن را مشخص کنید )) ابهامی نباشد.

     درس چهارم-جمله واجزای آن:

     گروه اسمی، الزاما چند واژه نیست پس چرا گروه نامیده می شود؟زیرا استعدادگروه شدن را دارد  . مثلا در جمله ی ((  دانش آموز کتاب خرید  )) هر یک از واژه های دانش آموز و کتاب استعداد پذیرش وابسته هایی را دارند و می توانند به گروه چند کلمه ای تبدیل شوند. پس گروه اسمی هستند .

     فعل  (( داشت  )) گرچه گذرا به مفعول است معمولا مفعول آن بدون را می آید که باعث غفلت از آن می شودمثلاً ((  او کتابی داشت )) ،که به شیوه ی معمول افزودن ((  را ))  به آن غیر عادی است  (( او کتابی را داشت  )) کاربرد ندارد، گرچه کتاب مفعول است.

     در تعریف مسند، برخلاف تعاریف مفعول و متمم و نهاد به گروه اسمی بودن مسند اشاره ای نشده است، بلکه  به کلمه یا گروه بودن بسنده شده است . این تعریف ریشه در این واقعیّت دارد که  گاهی اوقات صفت در نقش مسند قرار می گیرد و گاهی اسم یا ضمیر چنین نقشی را می گیرند ، مثلا: ((  هوا سرد است . ))  سرد که مسند است از نظر نوع، صفت است و در جمله ی: ((  اسم این شهر اهواز است )) ، اهواز از نظر نوع، اسم است ،یا در جمله ی :     (( علی تو هستی؟ ))  تو ضمیر است. گرچه دو نوع ضمیر و اسم هر دو گروه اسمی هستند، سرد صفت است و گروه اسمی نیست، به همین دلیل در تعریف مورد نظر عبارت گروه اسمی به کار نرفته است.

     ممکن است متمّم از جمله حذف شده باشد.لازم است دبیران محترم فعل هایی را که متمم خواه هستند شناسایی کنند و به دانش آموزان معرفی نمایند و توجه کنند که گاهی اوقات متمم به دلیل وضوح و مشخص بودن ذکر نمی شود مثلا ((  حسن کتاب را خرید ))  فعل خرید علاوه بر مفعول به متمّم هم نیاز دارد و کتاب فروشی متمّمی است که به دلیل مشخّص بودن ذکر نشده است یا  (( جمله ی او قرضش را داد. )) به دلیل وضوح طلبکار که متمّم است ذکر نشده است.

     بنابراین در بحث اجزای جمله تنها به ظاهر اکتفا نمی شود و اجزای اصلی هرگاه محذوف باشند ،در شمارش ارکان جمله به حساب می آیند وتنها به این بهانه و دلیل که حذف شده است و شبهه ی متمّم قیدی را ایجاد می کند، نباید آن را متمّم قیدی به حساب آوریم ،یا آن را نادیده بگیریم.

     همکاران محترم توجّه داشته باشند که فعل های ((  بود  )) و ((  است  )) علاوه  بر این که اسنادی هستند، کمکی نیز هستند و در ساخت ماضی بعید و التزامی به کار می روند با توجّه  به این که دانش آموزان در این دوره با اسنادی بودن این افعال آشنا می شوند ،لازم است تفاوت کاربردشان در شرایط کمکی و اسنادی گفته شود . معمولا زمانی این افعال کمکی هستند که قبل از آن ها فعل به صورت صفت مفعولی آمده باشد چون این دو فعل ((  بود  )) و ((  است  )) و مشتقّات آن ها علاوه بر این که در ساختمان ماضی بعید و نقلی  و التزامی کاربرد دارند،  جزء افعال ربطی هم هستند. بنابر این ضروری است همکاران ،این تفاوت کاربرد را آموزش دهند.

      درس دهم:ویژگی های فعل (2)

      در خصوص فعل های دو وجهی باید توجّه داشت فعل هایی دو وجهی هستند که هر دو کاربردشان(در شرایط ناگذر وگذرا) به یک معنا باشد،  مثل: (( لیوان شکست  )) ، (( او لیوان را شکست. ))  که فعل شکست  )) در هر دو جمله معنای یکسان دارد. این توصیه بدین علّت است که امروزه شاهد کاربرد فعل هایی هستیم  که معانی متفاوتی دارند. مثلا فعل  (( گرفت  )) در جمله ی  (( او دستم را گرفت ))  ،گذرا به مفعول است اما در جمله  (( دلم گرفت )) ، ناگذر است. چنین  فعل هایی که در جمله های مختلف کاربردهای معنایی متفاوتی دارند، دو وجهی محسوب نمی شوند.

     در بخش فعالیّت،فعل ((  بخشید ))  گذرا به مفعول و متمّم است : (( او کتابش را به من بخشید. ))  ((  فعل پوشید ))  هم گذرا به مفعول است. (( او لباس را پوشید  )) امّا گسست دارای دو کاربرد گذرا ((  او طناب را گسست ))  و ناگذر ((  طناب گسست ))  می باشد.

     در بحث گذرا کردن به کمک  (( ان ))  باید توجه داشت برخی فعل های ناگذر قابلیت گذرا شدن را ندارند، مثلا فعل ((  رفت  )) را نمی توان به شکل ((  رواند ))  به کار برد .

      هر فعلی که گذرا شود ، جزئی به اجزای جمله اضافه می کند.مانند     ((  اسب دوید  . ))، ((  او اسب را دواند. )) بنا بر این هر گاه فعل گذرایی را دوباره گذرا کنیم تابع چنین قاعده ای خواهد بود .مثلا جمله ی ((  کاغذ به دیوار چسبید )) ، سه جزئی (نهاد+ متمم+فعل ) است ،که اگر فعلش را با  (( ان  )) سببی گذرا کنیم ،می شود: ((  او کاغذرا به دیوار چسباند/نید )) ، که جمله ای چهار جزئی است (نهاد + مفعول + متمم+ فعل). هریک از جمله های  (( او لباس پوشید )) ،  ((  او لباس را به کودک پوشاند ))  یا  (( هوا سرد گردید )) ،  (( باران هوا را سرد گرداند ))  نیز تابع چنین قاعده ای هستند.

 

     درس دوازدهم ؛ گروه اسمی :

      برای تعیین هسته ی گروه اسمی چند نکته در نظرگرفته شده است :

     1-هر گروه فقط یک هسته دارد. 2- وجود هسته در هر گروه الزامی است .3- گروه ،حداقل یک واژه است ،که  ممکن است وابسته هایی نیز به همراه داشته باشد. 4- همیشه اولین کلمه ای که نقش نمای اضافه  داشته باشد،  هسته است .البته همکاران محترم باید حروف اضافه ای را که همیشه با –ِ می آیند،بشناسند و از این قاعده جدا کنند.حروفی مثل: (( برایِ)) ، (( به غیرِ)) ، (( به علاوه یِ))  ، (( به وسیله یِ)) ، (( به استثنایِ)) ، (( به مجردِ)) ، (( از نظرِ)) ،  (( از رویِ)) ، ((  از سرِ)) ،  (( از قبیلِ)) ،  (( از لحاظ ِ)) ، (( از حیثِ)) ، ((  در برابرِ)) ،  (( در مقابلِ)) ،       ((  درباره یِ))  ، (( در موردِ))  ، (( بر اثرِ))  ، (( بر اساسِ)) ،  (( بر طبقِ))  ، (( بر حسب ِ)) ، (( با وجودِ)).5- هسته هیچ وقت بعد از کسره نمی آید .

     یکی از راه های  شناخت اسم آوردن ی نکره به دنبال آن است . همکاران محترم توجّه داشته باشند ،که ممکن است در یک ترکیب وصفی ((  ی نکره بعد از صفت بیاید  ،که این موضوع ممکن است گمراه کننده باشد و دانش آموز صفتی که  (( ی گرفته است را اسم و هسته ی گروه اسمی حساب کند. مثلا  ((  فریدون کتاب گران بهایی خرید. )) (( ی ))  پس از گران بها  نشانه ی نکره است و به کتاب تعلّق دارد، ولی به دنبال صفت آمده است. صورت ادیبانه ی آن چنین است: (( فریدون کتابی گران بها خرید ه است . ))

     در بحث نکره علاوه بر ((  ی )) ، ((  یک ))  نیز نشانه ی نکره است  . مثلا در جمله ی ((  یک روز به باغی رفتم  )) ، روز به کمک یک نکره شده است. گرچه کاربرد این گونه جمله ها امروز کم شده است و حرف ((  ی )) جایگزین یک شده است و معمولا گفته می شود : ((  روزی به باغی رفتم  )).اما چون در برخی از نوشته ها این نوع جملات مشاهده می شود، می توان به اختصار به آن پرداخت و یا در صورت طرح برخی پرسش ها  از سوی دانش آموز پاسخ مناسب داد. ضمنا باید توجه داشت که ((  یک )) در همه جا نشانه ی نکره نیست بلکه گاهی صفت شمارشی است ،آن هم در زمانی که قصد گوینده تاکید بر ((  یک  )) باشد د ر مقابل هر عدد دیگری ، مثل (( او یک کتاب به من داد . )) که منظور ((  یک  )) کتاب است نه  ((  دو ))  کتاب. پس در این حال یک صفت شمارشی است.

     علاوه بر مطالبی که در خصوص شناس در کتاب درسی ذکر شده است، همکاران محترم می توانند برای پاسخ به پرسش های احتمالی به مطالب زیر توجّه داشته باشند:

     اسم شناس بر دو نوع است :

     الف:اسمی که ذاتا شناس باشد شامل:1-اسم خاص مثل احمد،مریم و...2- اسم پدیده های منحصر به فرد مثل  (( خورشید))  و ((  بهشت )) 3-ضمیرها مثل  (( او)) ، (( من))  و...4- برخی اسم های زمان مثل  (( پارسال))  ،     (( امسال)) ، ((  دیروز )) ،((  امشب))  ... 5- برخی اسم های مبهم مثل  (( فلانی )).

     ب)اسم هایی که به وسیله ی اسم های دیگر شناس می شوند ، شامل:1- اسم هایی که به قرینه ی لفظی شناس می شوند. یعنی اسم هایی که یک بار در نوشته  می آیند و در دفعات بعد شناس محسوب می شوند. مثلا ((  کتابی از بازار خریدم))  ،  (( کتاب بسیار مفید بود. ))  (( کتاب))  شناس است. 2- اسم های منادا  مثل  (( ای دوست ! )) ،((  ای مرد ! )) 3- اسم های همراه  نقش نمای مفعولی مثلا ((  کتاب را خواند. ))  4- اسم همراه صفت اشاره مثل: (( نمونه هایی را از این کتاب انتخاب کرد. )) 5- اسمی که مضاف الیه  شناس داشته باشد،  (( کتاب علی گم شد. )) کتاب به واسطه ی علی شناس می شود 6.- برخی از صفت ها ،اسم همراه خود را شناس می کنند:         ((  دومین نفری که آمد ))  ، (( کتاب چهارم )) ،  (( روز بعد )) ، ((  شب دیگر ))  7- برخی از جمله های ربطی توضیحی ،اسم قبل از خود را شناس می کنند : (( دانشجویی که دارد می آید ،دوست من است . )) هر اسم خاصی شناس است اما هر شناسی خاص نیست .

  

 

  درس شانزدهم- وابسته های اسم :

     علاوه بر موارد ذکر شده به عنوان صفت اشاره می توان به ((  همین )) ، ((  همان ))  ، (( چنین ))  ، (( چنان )) ،  (( این گونه ))  ، (( آن گونه )) ،  (( این همه ))  ، (( این قدر  )) ، (( آن قدر )) ،  (( آن جور ))  و ((  این جور ))  نیز به عنوان صفت های اشاره توجه داشت .

     علاوه بر موارد ذکر شده برای صفت پرسشی می توان به : (( چه قدر )) ،  (( چه نوع ))  ، (( چندمین )) ،      (( چگونه ))  و (( چه طور ))  نیز به عنوان صفت های پرسشی توجه داشت.

     برای صفت های تعجّبی علاوه بر موارد ذکر شده  (( چقدر ))  را نیز می توان اضافه نمود .

     برای صفات مبهم علاوه بر موارد ذکر شده در کتاب، می توان به  (( همه نوع )) ، ((  همه جور )) ، (( چندین ))  ، (( مقداری )) ، ((  قدری )) ، ((  اندکی  )) ، (( کمی ))  ، (( تعدادی )) ، ((  بسیاری )) ، ((  بعضی )) ،  (( برخی )) ، ((  پاره ای )) ،  (( بهمان ))  و ((  دیگر ))  نیز توجه داشت.

     توجّه:هرگاه همه همراه نقش نمای اضافه بیاید، هسته ی گروه اسمی به شمار می رود. مثلا همه ی مردم خوشحال شدند. ))

     توجّه:به جز ((  هر چند ))  و (( چندین )) ، سایر صفات مبهم می توانند به عنوان هسته ی گروه اسمی به کار روندکه در این حالت اسم مبهم خوانده می شوند ((  همه این را می دانند  )). (( همه  )) اسم مبهم است.

     توجه:واژه ی ((  هیچ  )) هرگاه  به معنی  (( اصلا ))  به کار رود قید است مثلا ((  هیچ خودت را در آینه دیده ای ؟ ))  هیچ=اصلا

     توجه: ((  یکی ))  همیشه به عنوان اسم مبهم به حساب می آید یکی از آن ها را با خودت بیاور !

     صفت شمارشی: (( نخستین ))  و (( آخرین ))  گرچه عدد نیستند هرگاه با اسم همراه شوند صفت شمارشی محسوب می شوند و هرگاه جایگزین اسم شوند،اسم هستند.

     صفت عالی : هرگاه صفت عالی همراه نقش نمای اضافه باشد هسته به حساب می آید مثلا ((  بزرگترین مردان علی است  )) .((  بزرگترین  )) هسته است  چون در خط فارسی نقش نمای اضافه نوشته نمی شود برای تشخیص چنین موردی باید توجه داشت هرگاه اسم پس از صفت عالی جمع باشد آن صفت عالی با نقش نمای اضافه خوانده می شود و هسته به حساب می آید .

     درس بیست- ضمیر:

در بحث ضمیر شخصی جدا گاهی اتفاق می افتد که دانش آموزان  (( آن ها ))  را به عنوان ضمیر سوم شخص جمع به حساب می آورند و معادل ((  ایشان ))  می دانند. در حالیکه ضمیر اشاره است که با (( ها )) جمع همراه شده است.

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
پر کاربرد ترین آرایه ها

آرايه هاي ادبي

در کتاب های زبان و ادبیّات فارسی دبیرستان برخی از آرایه های ادبی به اختصار بیان شده است در اینجا  برای آگاهی بیشتر، پرکاربردترین آرایه ها را با توضیح بیشتری شرح می دهیم (منبع کتاب آرايه هاي ادبي سال سوم انسانی )

 

تشبيه

 (1) دانا چو طبله ي عطار است خاموش و هنر نماي
(2) بلم آرام چون قويي ، سبكبار / به نرمي بر سر كارون همي رفت
(3) دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد / كه چو سرو پاي بند است و چو لاله داغ دارد
(4) روز چو شمعي به شب زود رو و سرفراز / شب چو چراغي به روز،‌كاسته و نيم تاب
(5) چون آينه، جان نقش تو در دل بگرفته است / دل سر زلف تو فرو رفته چو شانه است

تشبيه : ادعاي همانندي ميان دو يا چند چيز است.
مشبه ، مشبه به ، ادات تشبيه و وجه شبه پايه هاي تشبيه اند.
مشبه : چيزي يا كسي است كه قصه مانند كردن آن را داريم.
مشبه به : چيزي يا كسي كه مشبه به آن مانند مي شود.
ادات تشبيه: واژه اي است كه نشان دهنده ي پيوند شباهت است اين واژه مي تواند حرف ،‌فعل و ... باشد.
وجه شبه : ويژگي يا ويژگي هاي مشترك ميان مشبه و مشبه به است.
وجه شبه معمولاً بايد در مشبه به بارزتر و مشخص تر باشد.
مشبه و مشبه به را طرفين تشبيه مي نامند. اين دو در تمام تشبيهات حضور دارند اما ادات و وجه شبه مي توانند حذف شوند.
براي فهم يك تشبيه بايد به سراغ مشبه به رفت كه مهم ترين پايه ي تشبيه است ؛ زيرا وجه شبه از آن استنباط مي شود.
غرض از تشبيه، توصيف ، اغراق ،‌مادي كردن حالات و ... است.
راز زيبايي تشبيه در همانندي هاي پيش بيني نشده اي است كه براي انسان كشف مي كند.
اين نوع تشبيه كه معمولاً مشبه به آن از حواس مردم عادي دورتر است،‌ذهن را با شگفتي، درنگ و تلاش همراه مي سازد و اين تلاش،‌منشأ لذت هنري است.

تشبيه بليغ

(1)      ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد / ساقي به دور باده ي گلگون شتاب كن
(2) چو درياي خون شد همه دشت و راغ / جهان چون شب و تيغ ها چون چراغ
(3) كه ني ام كوهم ز صبر و حلم و داد / كوه را كي در ربايد تند باد
(4) تو سر و جويباري،‌تو لاله ي بهاري / تو يار غمگساري،‌تو حور دلربايي
(5)دست از مسن وجود چون مردان ره بشوي / تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي

وجه شبه و ادات تشبيه را مي توان از تشبيه حذف كرد.
حذف وجه شبه سبب تلاش ذهني و كسب لذت ادبي بيشتر مي گردد و بر تأثير تشبيه مي افزايد. حذف ادات تشبيه، ادعاي اتحاد و هم ساني مشبه و مشبه به را قوت مي بخشد و تلاش و كندوكاو ذهن را افزون مي سازد.
تشبيهي كه ادات و وجه شبه آن حذف شود، «تشبيه بليغ» نام دارد.

  تشبيه بليغ بر دو نوع است:

1 – اسنادي ،‌كه در آن «مشبه به» به «مشبه» اسناد داده مي شود، مانند : علم نور است.
2 – اضافي كه آن را اضافه ي تشبيهي مي خوانند و در آن يكي از طرفين تشبيه به ديگري اضافه مي شود، مانند: درخت دوستي (مشبه به ، به مشبه) لب لعل (م شبه ، مشبه به) مس وجود، قد سرو و ... تشبيه بليغ رساترين ،‌زيباترين و مؤثرترين تشبيهات است.  

استعاره مصرحه (آشكار)

بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايه بان دارد / بهارعارضش خطي به خون ارغوان دارد
گلا و تازه بهارا ، تويي كه عارض تو / طراوت گل و بوي بهار من دارد

شاعر در توصيف طلوع خورشيد مي گويد:
هزاران نرگس از چرخ جهان گرد / فرو شد تا برآمد يك گل زرد
نفسي بيا و بنشين ، سخني بگو و بشنو / كه به تشنگي به مردم بر آب زندگاني

استعاره ي مصرحه : بيان «مشبه به» و اراده ي تمامي اركان تشبيه.
در استعاره لفظ در غيرمعني اصلي به كار مي رود.
مصرحه (:آشكار) ناميدن اين استعاره به سبب آن است كه از طريق مشبه به،‌به آساني مي توان به وجه شبه و مشبه دست يافت.
غرض از استعاره ي مصرحه : اغراق ، تأكيد، ايجاز ،‌محسوس و عيني كردن امور و ... است. تشبيه ادعاي همانندي و استعاره ادعاي يك ساني است.
در استعاره، ‌تشبيه به فراموشي سپرده مي شود؛ گويي كه مشبه فردي از افراد مشبه به است.
استعاره ذهن را با شگفتي، درنگ و جست و جو رو به رو مي سازد و زيبايي آن نيز برخاسته از همين معني است. استعاره از تشبيه رساتر و خيال انگيزتر و در برانگيختن عواطف، مؤثرتر است؛ زيرا خود از درون تشبيه بليغ كه رساترين نوع تشبيه است – خلق مي شود.

شر كه آن ديد، دشنه باز گشاد    /    پيش آن خاك تشنه رفت چو باد

در چراغ  دو  چشم او  زد  تیغ             نامدش کشتن  چراغ  دریغ

 

استعاره مكنيه‌، شخصيت بخشي (تشخيص)

به صحرا شدم ؛ عشق باريده بود
تو را از كنگره ي عرض مي زنند صفير / ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
قضا چون ز گردون فرو هشت پر / همه زيركان كور گردند و كر
استعاره ي مكنيه (كنايي) : مشهبي است كه به همراه يكي از اجزا يا ويژگي هاي مشبه به مي آيد. اين ويژگي وجه شبه يا يكي از وجه شبه هاي بين مشبه و مشبه به است. اين جزء يا ويژگي مي تواند به مشبه اضافه گردد يا به آن اسناد داده شود. استعاره مكنيه اي كه از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست آيد، همان است كه «اضافه ي استعاري » خوانده مي شود.
استعاره ي مكنيه اي كه مشبه به آن «انسان» باشد ، «تشخيص» يا «انسان انگاري» نام دارد.
زيبايي استعاره ي مكنيه در گرو جزئي است كه از مشبه به انتخاب و به همراه مشبه ذكر مي شود.
استعاره مكنيه از استعاره ي مصرحه و تشبيه ، بليغ تر و مؤثرتر است ؛ زيرا ذهن براي فهم آن به دقت ، تأمل و تلاش بيشتري نياز دارد.  

ابر می گرید و می خندد  ازآن گریه چمن.

حقيقت و مجاز

طاقت سر بريدنم باشد / وز حبيبم سير بريدن نيست
يكي درخت گل اندر ميان خانه ي ماست / كه سروهاي چمن ، پيش قامتش پستند

«سربريدن» و «سير بريدن» به كار رفته است. «سر» در اولين مصراع، حقيقت و به معني يكي از اندام هاي آدمي است كه جايگاه مغز است و چشم و گوش و بيني و ...در آن جاي دارند.
«سر» در دومين مصراع مجاز و به معني «انديشه، قصد و تصميم» است. بقيه ي مصراع «قرينه» است؛ زيرا ذهن را از توجه به معني حقيقي باز مي دارد. علاقه اي كه ميان دو معني وجود دارد، اين است كه سر «محل و جايگاه» انديشه است و به همين دليل مي توان سر را در معني فكر و انديشه بكار برد.
«درخت گل» يك مجاز است ؛ زيرا در غيرمعني اصلي خود – يعني ، يار – به كار رفته است . بقيه ي كلمات قرينه اند؛ زيرا ذهن را از توجه به معني حقيقي – يعني «بوته گل» باز مي گردانند» و به جست و جوي معناي مجازي – يعني «يار» بر مي انگيزاند. علاقه اي كه گل و يار را به هم مي پيوندد و اجازه مي دهد تا يكي به جاي ديگري به كار رود، «شباهت» است؛ زيرا يار در زيبايي چون درخت گل است.
درخت گل يك استعاره مصرحه است؛ زيرا «مشبه به » تشبيهي است كه «مشبه» آن «يار» و اكنون به جاي آن بكار رفته است.
در مي يابيد كه «استعاره» نيز «مجاز» است؛ مجازي كه علاقه ي آن «شباهت» مي باشد. «استعاره»از سويي با مجاز مرتبط است؛ زيرا در غير معني اصلي به كار مي رود و از سويي به تشبيه مي رسد زيرا مشبه بهي است كه به جاي مشبه آمده است.
حقيقت :
اولين و رايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي رسد.
مجاز :
به كار رفتن واژه اي است در غيرمعني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه.
علاقه :
پيوند و تناسبي است كه ميان حقيقت و مجاز وجود دارد اگر علاقه نباشد مجاز هم نخواهد بود.
قرينه :
نشانه اي است كه ذهن را از حقيقت باز مي دارد و بر دو نوع است:
لفظي و معنوي
بيشتر قرينه ها لفظي اند و منظور از قرينه ي معنوي ، شرايط زمان و مكان و ... است كه مجاز بودن واژه را نشان مي دهد.
مجاز از اين رو در زبان پديد مي آيد كه الفاظ محدود و معاني نامحدودند. مجاز علاوه بر خيال انگيز بودن زبان را وسعت مي بخشد و در سخن موجب ايجاز و مبالغه مي شود.
تلاشي كه مجاز در ذهن مي آفريند راز هنري بودن و زيبايي آن است. استعاره از سويي باتشبيه و از سوي ديگر با مجاز مرتبط است.
توجه : كلماتي مانند شير كه چند معني لغوي دارند مجاز نيستند.

1 – حقيقت چيست؟ اولين و رايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي رسد.

 2 – مجاز را تعريف كنيد؟ به كار رفتن واژه اي است در غيرمعني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه

 3 – قرينه را تعريف كنيد؟ نشانه اي است كه ذهن را از حقيقت باز مي دارد.

 4 – چند نوع قرينه داريم نام ببريد؟ لفظي – معنوي.

 5 – منظور از قرينه معنوي چيست؟ شرايط زمان و مكان و ... است كه مجاز بودن واژه را نشان مي دهد.  

 

علاقه هاي مجاز(این درس ویژه ی  رشته ی انسانی است)

پيش ديوارآن چه گويي،‌هوش دار / تا نباشد در پس ديوار گوش
دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد / تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي / چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
«گوش» اندام شنوايي آدمي و در اين معنا « حقيقت» است؛ بنابراين نمي تواند در پس ديوار بيايد و همين نكته قرينه اي است كه ذهن را به جست و جوي معني مجازي وا مي دارد. معني مجازي گوش در اين بيت «انسان جا سوس» است. علاقه اي كه گوش را به انسان جاسوس مي پيوندد ، «علاقه ي جزئيه» نام دارد. زيرا گوش جزئي از انسان و اندام شنوايي اوست.
در مثال دوم ، شاعر از دست كردن در حلقه ي زلف سخن گفته است. آن چه مي تواند در حلقه ي زلف جا گيرد، تمام دست نيست، بلكه انگشتان است كه بخشي از دست مي باشد. علاقه اي كه ميان دست و انگشتان دست وجود دارد، «علاقه ي كليه» نام دارد؛ زيرا كل دست ذكر شده و تنها جزئي از آن كه انگشتان باشد – اراده شده است.
در شاهد سوم، شاعر از ديرپايي شب مي نالد و آن گاه با خود مي گويد: امشب،‌آفتاب در اين انديشه نيست كه طلوع كند. او به جاي انديشه از چه واژه اي استفاده كرده است؟
«سر» مجازي است كه در مصراع اول به كار رفته است. مضاف بودن سر قرينه است تا في طلب دريابد كه سر در معني انديشه آمده است. علاقه اي كه خلق چنين مجازي را ممكن مي سازد، «علاقه محليه» نام دارد؛ زيرا سر محل و جايگاه انديشه است. اين علاقه از رايج ترين علاقه ها در ادب فارسي است.
علاقه : پيوندي است كه ميان حقيقت و مجاز وجود دارد.
آفرينش مجاز با وجود علاقه صورت مي گيرد

جزئيه : جزيي از يك چيز به جاي تمام آن به كار مي رود.
كليه : تمام يك چيز به جاي جزئي از آن مي آيد.
محليه :‌محل چيزي به جاي خود آن چيز مي آيد.
سببيه : سبب چيزي جانشين خود آن چيز مي شود.
لازميه : چيزي به دليل همراهي هميشگي با چيزي،‌به جاي آن بكار مي رود
آليه : ابزاري جانشين كاري مي شود كه با آن ابزار انجام مي شود.
علايق نامحدودند و نبايد آن ها را در شمار خاصي محدود كنيم چرا كه در اين صورت هنرمندان را از خلق مجازهاي نو باز مي داريم. گاه مجاز را با بيش از يك علاقه مي توان با حقيقت پيوند داد.

‌كنايه

نرفتم به محرومي ازهيچ كوي / چرا از در حق شوم زرد روي
هنوز از دهن بسوي شيرآيدش / همي راي شمشير و تير آيدش
شاعر در مصراع اول ادعا مي كند كه از هيچ درگاهي محروم بازنگشته است و به استناد اين سخن، دليلي نمي بيند كه از درگاه خداوند – بخشنده ي مطلق است – محروم و زرد روي باز گردد، خجالت بكشد و شرمنده شود.
با كمي تأمل در مصراع دوم در مي يابيم كه او «زرد روي شدن» را در معناي بي نصيب ماندن و شرمنده شدن به كار برده است. علتي كه او توانسته چنين معنايي را از «زرد رويي» اراده كند آن است كه بارزترين نشانه ي شرمندگي و بي نصيبي، زرد شدن چهره آدمي است. اين گونه بيان را به سبب پوشيدگي آن «كنايه» مي گوييم؛ يعني بيان نشانه ي يك چيز و اراده كردن خود آن چيز دريافت و فهم كنايه همواره از طريق معني معني صورت مي گيرد؛ براي مثال،‌زردرويي يك معني دارد كه آن زرد رنگ شدن چهره ي آدمي است و يك معني دارد كه آن خجل شدن و شرمنده گشتن است. قصد شاعر از بيان كنايه، وادار كردن مخاطب به تلاش ذهني،‌ايجاد حالت،‌اعجاب در او و محسوس ساختن يك حالت است.
مصراع نخست بيت دوم (هنوز از دهن بوي شيرآيدش) كنايه اي دارد كه امروز نيز در سخن جاري و رايج است. بسياري از شما اين كنايه را شنيده و شايد خود نيز آن را به كار برده ايد.
در اين جمله قرينه اي نيست تا نشان دهد كه الفاظ در معني مجازي به كار رفته اند؛ يعني ، الفاظ همه حقيقت اند اما مقصود گوينده هرگز آن نيست كه اگر دهان او را ببويم، بوي شير خواهد داد بلكه مقصود وي «كودك بودن» اوست . شاعر از بيان آشكار اين نكته روي ي گرداند ولي آشكارترين نشانه ي كودكي را كه هرگز از كودكي جدا نيست – ذكر مي كند تا مخاطب از طريق معني و با تلاش ذهني به مقصود دست يابد.
گوينده با استفاده از اين كنايه «كودك بودن» را محسوس ساخته و مخاطب را به درنگ و تأمل واداشته است.
كنايه : پوشيده سخن گفتن است درباره ي امري.
كنايه ،‌دريافت معني است از طريق استدلال
كنايه سبب درنگ خواننده است، ذهن او را به تلاش وا مي دارد و حالات را براي او محسوس مي سازد.
كنايه ادعاي خود را با دليل همراه مي سازد، از اين رو مخاطب توان انكار آن را ندارد و آن را مي پذيرد.

 

اين بدبخت ها  سال آزگار يك بار   برايشان  چنين پايي مي افتد.

يكي از حضّار  كه كبّاده ي شعر و ادب مي كشيد...

نكند بوي كباب چنان مستش كند كه دامنش از دست برود

واج آرايي

 جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد / هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد / كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني / غنيمت است چنين شب كه دوستان بيني
خواب نوشين بامداد رحيل / باز دارد پياده را ز سبيل

در مثال اول صامت «ج» ؛ صامت «ن» ومصوت « آ » بیش از واج های دیگر تکرار شده اند.
در مثال دوم‌،‌شاعر صامت «خ» را در آغاز هفت واژه آورده است ؛ يعني «خ» بيش از هر صامت ديگري تكرار شده و همين امر بر موسيقي دروني بيت مؤثر بوده و بر تأثير و زيبايي آن افزوده است. اين تكرار «واج آرايي» گفته اند؛ زيرا آرايه اي است كه از تكرار يك واج حاصل مي شود.
واج آرايي : تكرار يك واج (صامت يا مصوت) است در كلمه هاي يك مصراع يا بيت، به گونه اي كه آفريننده ي موسيقي دروني باشد و بر تأثير شعر بيفزايد.
توجه : موسيقي برخاسته از واج آرايي صامت محسوس تر است.  

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار  /  دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

براو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست

 

سجع

توانگري به هنر است نه به مال و بزرگي به عقل است نه به سال.
هر چه در دل فرو آيد، در ديده نكو نمايد.
مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال.
در مثال اول ، كلمات «مال و سال» كه در پايان دو جمله آمده اند هم وزن اند و واج هاي پاياني آن ها نيز يكي است. در مثال دوم، كلمه هاي «آيد و نمايد» كه در پايان دو جمله آمده اند هم وزن نيستند اما واج هاي آخر آن ها يكسان است.
در مثال سوم ، دو كلمه ي «عمد و مال» كه در پايان دو جمله آمده اند فقط هم وزن اند.
آرايه ي سجع زماني پديد مي آيد كه سجع ها در پايان دو جمله بكار روند و آهنگ دو جمله را به هم نزديك سازند. درست مانند قافيه كه در پايان مصراع ها يا بيت ها مي آيد. اگر سجع ها در يك جمله در كنار هم به كار روند‌«تضمين المزدوج» ناميده مي شود. سجع‌: يك ساني دو واژه در واج يا واج هاي پاياني ، وزن يا هر دوي آن هاست.
آراي ي سجع در كلامي ديده مي شود كه حداقل دو جمله باشند زيرا سجع ها بايد در پايان دو جمله بيايند تا آرايه ي سجع آفريده شود.  

انواع سجع

همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال
الهي اگر كاسني تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است. هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند.
محبت را غايت نيست، از بهر آن كه محبوب را نهايت نيست
متكلم را تا كسي عيب نگيرد سخنش صلاح نپذيرد.
ملك بي دين باطل است و دين بي ملك ضايع
به كلمات مسجع در مثال اول (كمال و جمال) ،‌دوم (بوستان و دوستان) و سوم (نشيند و نبيند) بنگريد،‌اين كلمات هم وزن اند وواج هاي پاياني آن ها نيز يكي است اين نوع سجع را متوازي گويند.
در مثال چهارم و پنجم، پايه هاي سجع (غايت و نهايت، نگيرد و نپذيرد) در واج هاي آخر يك سان اند و هم وزن نيستند اين نوع سجع را «مطرّف» گويند.
در مثال ششم ، كلمات (باطل و ضايع) فقط هم وزن اند. اين نوع سجع را «متوازن» گويند.
سجع : يك ساني دو كلمه در واج هاي پاياني يا وزن يا هر دوي آن هاست.
انواع سجع :‌اشتراك در واج هاي پاياني = سجع مطرّف
اشتراك در وزن = سجع متوازن
اشتراك در واج هاي پاياني + اشتراك در وزن = سجع متوازي
سجع در نثر و شعر به كار مي رود. فايده ي آن ايجاد موسيقي در نشر و افزايش موسيقي در شعر است.
سجعي كه به تكلف خلق شود، ارزش هنري ندارد. نثر و شعري كه سجع در آن بكار رود مسجع ناميده مي شود

ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلانشینان را کشتی نوح است.

چشم ما را ضياي خود ده  و ما   را آن ده كه آن  به

 

موازنه وترصيع

دل

به

اميد

روي

او

همدم

جان

نمي شود

جان

به

هواي

كوي

او

خدمت

تن

نمي كند

 

اين

لطايف

كز

لب

لعل

تو

من

گفتم

كه

گفت

وين

تطاول

كز

سر

زلف

تو

من

ديدم

كه

ديد

 

هر مصراع از بيت نخستين، يك جمله است. كلمه هاي دو جمله را رو به روي هم نوشته و به هم ارتباط داده ايم. همان طور كه مي بينيد، تمام كمله هايي كه رو به روي هم قرار گرفته اند (به جز كوي و روي) سجع متوازن اند. اين تقابل سجع ها افزايش دهنده ي موسيقي دروني شعر است.
در شاهد دوم، كلمات جمله هاي اول و دوم را شماره گذاري كرده ايم. تمام كلمات هم شماره به جز كلمات تكراري – سجع متوازن اند و آهنگ دل نشين بيت تا حدي مديون اين سجع هاست كه علاوه بر موسيقي بيروني (وزن) واژه هاي دو مصراع را نيز هم وزن ساخته است.

 

  موازنه :

تقابل سجع هاي متوازن در دو يا چند جمله است كه به هم آهنگي آن مي انجامد. آرايه ي موازنه در شعر شاعراني چون مسعود سعد و سعدي به فراواني يافته مي شود.  

 

موازنه اي كه ، همه سجع هاي آن متوازي باشد «ترصيع» نام دارد.  

برگ  بی برگی  بود  ما را  نوال

مرگ بی مرگی  بود ما را  حلال

 

  جناس

گلاب است گويي به جويش روان / همي شاد گردد زبويش روان

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست/ عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

اي مهر تو در دلها وي مهر تو بر لبها/ وي شور تو در سرها وي سر تو در جان ها

آن كس است اهل اشارت كه بشارت داند/ نكته هاست بسي محرم اسرار كجاست

 

كار دلم به جان رسد كارد به استخوان رسد/ ناله كنم بگويدم : دم مزن و بيان مكن

به ابيات اول و دوم دقت كنيد. در هر يك از آنان ها دو واژه مي يابيد كه در لفظ مشترك و در معني متفاوت اند؛ يعني ، صامت ها و مصوت ها آن ها از نظر نوع و تعداد و ترتيب يكسان است؛ مانند: «روان و روان» در بيت اول «هزاران هزاران» در بيت دوم . اكنون به بيت هاي بعدي نگاه كنيد.
در اين بيت ها واژه هايي را مي يابيد كه در يك مصوت كوتاه يا يك صامت اختلاف دارند، مانند : «مهر و مُهر ،‌سَر و سِر» در بيت سوم «اشارت و بشارت» در بيت چهارم.
در آخرين بيت نيز «كارد» يك صامت بيش از «كار» دارد و تنها متفاوت آن در همين نكته است. اين هم جنس و شباهت تام ياناقص واژه ها را در لفظ جناس مي گويند. نيكوترين جناس آن است كه با اقتضاي معني در گفتار پديد آيد؛ به گونه اي كه نتوان جاي آن را با هيچ واژه اي ديگر عوض كرد. به دو كلمه ي هم جنس با معني متفاوت كه در يك مصراع يا بيت به كار مي رود «اركان جناس» گويند.
جناس :‌يكساني و هم ساني دو يا چند واژه است در واج هاي سازنده با اختلاف در معني.
دو كمله ي هم جنس گاه جز معني هيچ گونه تفاوتي با هم ندارند و گاه علاوه بر معني، در يك مصوت يا صامت با هم متفاوت اند. ارزش جناس به موسيقي و آهنگي است كه در كلام خلق مي كند و زيبايي جناس در گروه ارتباط آن با معني كلام است.
جناس در شعر و نثر به كار مي رود.

خرامان بشد سوی آب روان / چنان چون شده بازجید روان

باید به مژگان رفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

 

انواع جناس  

جناس تام

بردوخته ام ديده چو باز از همه عالم / تا ديده ي من بر رخ زيباي تو باز است
برادر كه در بند خويش است نه بردار، نه خويش است

در مثال نخستين واژه ي «باز» دو بار به كار رفته است؛ بار اول به معني پرنده ي شكاري و باز دوم به معني گشاده است. اين دو كلمه در معني متفاوت اند اما در لفظ هيچ گونه تفاوتي ندارند.
در مثال دوم «خويش» در پايان دو جمله به كار رفته است؛ «خويش» اول به معني خود و «خويش» دوم به معني قوم و خويش است. دو واژه در تلفظ يكي، اما در معني مختلف اند.
جناس تام : يك ساني دو واژه در تعداد و ترتيب واج هاست ارزش موسيقايي جناس تام در سخن بسيار است.  

جناس ناقص حركتي
اختلاف در مصوت هاي كوتاه ( حركات)

شكر كند چرخ فلك، از مَلِك و مُلك و مَلَك / كز كرم و بخشش او، روشن و بخشنده شدم
گرم باز آمدي محبوب سيم اندام سنگين دل / گل از خارم برآوردي و خار از پاي و پاي از گل

در بيت نخستين ، سه واژه ي «مَلك، مُلك، مَلَك» به كار رفته اند. صامت هاي هر سه واژه يكسان اما مصوت هاي كوتاه آنان با هم متفاوت است.
در بيت دوم، دو واژه ي گل و گل يك مصوت كوتاه دارند كه با هم تفاوت دارد و صامت هاي «گ و ل » در هر دو واژه يكي است.
جناس ناقص حركتي : يك ساني دو يا چند واژه در صامت ها و اختلاف آن ها در مصوت هاي كوتاه است تكرار صامت ها ،‌موسيقي دروني مصراع را پديد مي آورد.  

جناس ناقص اختلافي اختلاف حرف اول، وسط و آخر

هر تير كه در كيش است، گر بر دل ريش آيد / ما نيز يكي باشيم از جمله ي قربان ها
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد / بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد

در مثال نخستين ، دو واژه ي «كيش و ريش» تنها در صامت آغازين با هم متفاوت اند و هم ساني دو صامت ديگر در ايجاد موسيقي داخلي مصراع مؤثر است.
در بيت دوم نيز دو واژه ي «بخت و رخت» در حرف اول با هم تفاوت دارند و هم ساني ديگر صامت ها و مصوت ها از عوامل ايجاد موسيقي در مصراع دوم است.
جناس ناقص اختلافي : اختلاف دو كلمه در حرف اول، وسط و يا آخر است. اين نوع جناس نيز در آفرينش موسيقي لفظي مؤثر است.  

 

جناس ناقص افزايشي
افزايش در اول، وسط و آخر

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش / كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
شادي مجلسيان در قدم و مقدم تو است / جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت
دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست / چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

در اولين مثال،‌دو واژه ي «رنج و مرنج» به كار رفته اند. واژه ي رنج سه صامت و واژه ي مرنج چهار صامت دارد. اضافه شدن يك صامت به آغاز اولين واژه ،‌تنها اختلاف دو كلمه است. هم ساني سه صامت ديگر از اسباب ايجاد موسيقي دروني مصراع اول است. در مثال دوم نيز واژه ي «مقدم» يك صامت بيش از كلمه ي «دو قدم» دارد و اين صامت در آغاز آن افزوده شده است. در كنار هم آمدن «قدم » و «مقدم» و هم ساني سه صامت اين دو كلمه بر موسيقي اين بخش از مصراع مي افزايد.
در سومين مثال، واژه ي «دوست» يك حرف بيش تر از «دست» دارد و اين افزايش در وسط آن صورت گرفته است. آمدن اين دو واژه در آغاز و پايان مصراع اول و هم ساني اين دو در بقيه ي صامت ها در موسيقي و آهنگ مصراع مؤثر است.
جناس ناقص افزايشي: اختلاف دو واژه است در معني و تعداد حروف

  يادآوري:
دو واژه در سه حالت،‌جناس ناقص دارند:

1 – اختلاف در مصوت هاي كوتاه (حركتي)
2 – اختلاف در نوع حروف ( اختلافي)
3 – اختلاف در تعداد حروف (افزايشي)
ارزش جناس ناقص به موسيقي لفظي است كه در كلام مي آفريند.  

 

اشتقاق

 

ز مشرق سر كوي ،‌آفتاب طلعت تو / اگر طلوع كند طالعم همايون است
اگر تو فارغي از حال دوستان، يارا / فراغت از تو ميسر نمي شود ما را

در مثال نخستين، سه واژه ي «طلعت ، طلوع و طالع» به كار رفته اند. اين واژه ها با هم جناس نمي سازند اما هر سه در سه صامت «ط ، ل،‌ع» مشترك اند.اين اشتراك صامت ها كه از هم ريشه بودن واژه ها برمي خيزد،‌مسؤوليتي دل نشين را در سراسر بيت به وجود آورده است. در بديع استفاده از واژگان هم ريشه را «اشتقاق» مي نامند.
در بيت دوم دو كلمه ي «فارغي و فراغت» در آغاز مصراع اول و دوم بكار رفته است.
اين دو واژه نيز كه از يك ريشه (فزع) ساخته شده اند، چند واج يك سان دارند و اين يك ساني واج ها از اسباب غناي موسيقي شعر است.
اشتقاق : هم ريشگي دو يا چند كلمه است كه سبب مي شود واج هاي آن ها يكسان باشد. تكرار اين واج هاي همانند، بر موسيقي دروني سخن مي افزايد.
توجه :‌جناس هاي هم ريشه اشتقاق نيز خواهند داشت.

 

  تكرار و تصدير

گفتن ز خاك بيشترند اهل عشق من / از خاك بيشتر نه كه از خاك كم تريم
خيال روي كسي در سراست هر كس را / مرا خيال كسي كز خيال بيرون است

واژه ي «خاك» سه بار و واژه ي «بيش تر» دو بارتكرار شده اند. اين تكرار ناپيدا كه تا به جست و جوي واژگان تكراري برنخيزيم، نمي توانيم از آن آگاه شويم آرايه اي است كه «تكرار» خوانده مي شود و موسيقي درني شعر برخاسته از آن است.
در دومين مثال، كلمه هاي «خيال» و «كس» هر يك، سه بار تكرار شده اند و به تقريب مي توان گفت كه 3/1 واژه هاي بيت تكراري است . آهنگ دل نواز شعر تا حد زيادي از آرايه ي «تكرار» حاصل مي شود.
تكرار : تكرار يك يا چند كلمه است در شعر، به گونه اي كه بتواند برموسيقي دروني بيفزايد و تأثير سخن را بيشتر سازد. اگر واژه اي در آغاز و پايان بيتي تكرار شود، آن را «تصدير» مي نامند. تكرار زماني پديد مي آيد كه كلمه اي دوبار يا بيشتر تكرار شود.  

 

مراعات نظير

ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد / چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
مجنوب رخ ليلي چو قيس بني عامر / فرهاد لب شيرين چون خسرو پرويزم

ارغوان، سمن،‌نرگس و شقايق نام گل هايي است كه در بيت آمده اند. گويي هر يك نام ديگري را كه نظيرو هم جنس آنان بوده، به ياد شاعر آورده است . زيبايي و تناسبي كه در بيت احساس مي شود از اين نام ها پديد مي آيد.
شاهد دوم را بخوانيد، هر مصراع، داستان عاشقانه اي را به ياد شما مي آورد.نخستين مصراع نام «مجنون، ليلي و قيس بني عامر» را در بردارد. مجنون لقب قيس بني عامر است كه عاشق ليلي است و داستان ليلي و مجنون سرگذشت دل دادگي اين دو است. در مصراع دوم، فرهاد و شيرين و خسرو و پرويز قهرمانان داستان خسرو شيرين اند. تناسبي كه در مصراع اول و دوم احساس مي شود، آن جاست كه نام هايي كه در هر مصراع آمده اند نام قهرمانان يك داستان است و اين تناسب، زيباي مي آفريند.
مراعات نظير: آوردن واژه هايي از يك مجموعه است كه با هم تناسب دارند. اين تناسب مي تواند از نظر جنس، نوع،‌مكان،‌زمان،‌همراهي و ... باشد.
مراعات نظير سبب تداعي معاني است. اين آرايه موجب تكاپوي ذهن مي شود در جست و جوي هم زاد و هر نوع تناسب به شرط آگاهي مي تواند يادآور اين هم زاد باشد. مراعات نظير بيش از همه آرايه ي ديگري در شعر و نثر فارسي بكار رفته است.

 

تلميح

ما قصه ي سكندر و دارا نخوانده ايم / از ما به جز حكايت مهر و وفا مپرس
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند / جرمش اين بود كه اسرا هويدا مي كرد

در شاهد نخست، شاعر با آوردن دو نام اسكندر و دارا به ماجراهاي نبرد اسكندر مقدوني و داريوش سوم پادشاه هخامنشي اشارتي دارد و اين اشارت، براي كسي كه از آن آگاه باشد، اين دانسته ي تاريخي را به ياد مي آورد. تداعي اين رويداد كه موسيقي معنوي بيت بدان وابسته است. ذهن را به تلاش وا مي دارد و سبب كسب لذت ادبي مي گردد. در مصراع دوم «مهر و وفا» بيش تر يادآور عشق و دوستي است اما نام داستاني نيز بوده است. داستاني عاشقانه كه قهرمانانش «مهر» و «وفا» نام داشته اند و كسي كه اين اشاره ي باريك و لطيف را بداند، از بيت بيش تر لذت خواهد برد.
مثال دوم يادآور ماجراي بردار كردن حسين بن منصور حلاج، عارف مسلمان ايراني است كه بي آن كه سخن وي فهم شود، در سال 309 ه. ق در بغداد كشته و سوزانده شد. اشاره ي شاعرانه حافظ چنين داستان پرماجرايي را براي خواننده تداعي مي كند و او از اين تداعي لذت مي برد.
تلميح : اشاره اي است به بخشي از دانسته هاي تاريخي، اساطيري و ...
ارزش تلميح به ميزان تداعي اي بستگي دارد كه از آن حاصل مي شود. هر قدر اسطوره ها و داستان هاي مورد اشاره لطيف تر باشند تلميح تداعي لذت بخش تري را به وجود مي آورد. لازمه ي بهره مندي از تلميح آگاهي از دانسته ي است كه شاعر يا نويسنده بدان اشاره مي كند. تلميحات گاه مانند مثال او و آخر، مراعات نظير هستند.  

 

 

 

 

تضمين

چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت / شيوه ی« جنات تجري تحت الانهار» داشت
چه خوش گفت فردوسي پاك زاد / كه رحمت بر آن تربت پاك باد
«ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است»
درويش بي معرفت نيارامد تا فقرش به كفرانجامد، «كاد الفقر و ان يكون كفرا».
در مصراع اول شاعر بخشي از آيه هشتم سوره البينه (98) را در كلام خويش عيناً به كار برده است. او ضمن آن كه در بيان مقصود خويش از اين آيه استفاده كرده، با ايجاد تنوع در كلام سبب شده است كه ذهن به وادي ديگري پاي نهد.در شاهد دوم، سعدي بيتي را عيناً از فردوسي در سخن خوش آوره و خود با ذكر نام فردوسي به اين نكته اشاره كرده است. در آخرين شاهد ، سعدي بخشي از يك حديث را به عينه در كلام خويش آورده و به اصطلاح آن را تضمين كرده است. ارزشمندي اين تضمين، ايجازي است كه در آن وجود دارد.
تضمين : آوردن آيه، حديث ،‌مصراع يا بيتي از شاعري ديگر را در اثناي كلام تضمين گويند. تضمين با ايجاد تنوع سبب التذاذ(لذت بردن) خواننده مي شود. پديد آورنده ايجاز در كلام است و آگاهي شاعر را از موضوعات مختلف نشان مي دهد.

تضاد

 

گفتي به غم بنشين يا از سرجان برخيز / فرمان بدمت جانا، بنشينم و برخيزم
شادي ندارد آن كه ندارد به دل غمي / آن را كه نيست عالم غم، نيست عالمي
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد / دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي
در بيت اول، دو فعل (بنشين و برخيز) به كار رفته است. اين دو فعل از نظر معني ضد يك ديگرند. شادي كلمه اي است كه بيت با آن آغاز شده و غم كه متضاد آن است. (حضور و غيبت) در مصراع اول و (روند و آيند) در مصراع دوم با يك ديگر تضاد دارند.
تضاد : آوردن دو كلمه با معني متضاد است در سخن براي روشنگري ، زيبايي و لطافت آن تضاد قدرت تداعي دارد و از اين رو سبب تلاش ذهني مي شود . تضاد در شعر و نثر به كار مي رود.

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/  دوستي ومهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

بر در شاهم گدايي نكته اي در كار كرد/ گفت بر هر خوان كه بنشينم خدا رزاق بود

 

تناقض  (پارادوكس):

هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي / من در مين جمع و دلم جاي ديگر است
كي شود اين روان من ساكن / اين چنين ساكن روان كه منم
كوش ترحمي كو كز ما نظر نپوشد / دست غريق يعني فرياد بي صدايم
از تهي سرشار، جويبار لحظه ها جاري است.
در بيت اول ،‌«حاضر و غايب» به هم اضافه شده اند و غايب، صفت حاضر واقع گرديده است.
به تعبير ديگر، اين دو صفت متناقض اند. موسيقي معنوي بيت، از اين آرايه ي شاعرانه – كه نوعي تناقض است – پديد مي آيد. اين آرايه را تناقض (پارادوكس) مي ناميم.
در مثال دوم ، واژه هاي «ساكن» و «روان» هر يك دو بار بكار رفته است . اين دو واژه ضد يكديگرو به تعبيري دقيق متناقض اند. يعني بود يكي بدون ترديدف نبود ديگري را در پي خواهد داشت اما شاعر در مصراع دوم با اين دو واژه چه كرده است.«روان» را صفت «ساكن» قرارداده و هنرمندانه مخاطب خويش را اقناع كرده است كه امري را كه عقلاً غيرممكن به نظ مي رسد، بپذيرد. اين آرايه ي هنرمندانه ذهن مخاطب را درگير مي كند و به كاوش وا مي دارد.به اين ترتيب، تلاش ذهني لذت بيشتري را عايد خواننده خواهد كرد.
در مثال سوم، شما با تركيب «فرياد بي صدا» رو به رو مي شويد.
تناقض (پارادوكس): آوردن دو واژه يا دو معني متناقض است در كلام، به گونه اي كه آفريننده ي زيبايي باشد. زيبايي تناقض در اين است كه تركيب سخن به گونه اي باشد كه تناقض منطقي آن از قدرت اقناع ذهني و زيبايي آن نكاهد.  (نمونه های دیگر : روشن تر از خاموشی ، خفتگان بیدار ،شولای عریانی ، فقیران منعم،گدایان شاه)

 

 

حس آميزي

ببين چه مي گويم.
خبر تلخي بود.
بود بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم/ شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
گوينده از شما مي خواهد كه سخن و گفته ي او را ببينيد، يعني به جاي شنيدن ، سخن او را ببينيد. اين آميختن دو حس را با يك ديگر «حس آميزي» گويند.
ما بو را از طريق حس بويايي و با بيني احساس مي كنيم اما شعر اين دو حس را با يكديگر آميخته و اين از عوامل ايجاد موسيقي معنوي در شعر اوست.
حس آميزي : آميختن دو يا چند حس است در كلام، به گونه اي كه با ايجاد موسيقي معنوي به تأثير سخن بيفزايد و سبب زيباي آن شود.  

صدای شکفتن دل با نسیم محبت مشام جان را می نوازد.

 

 

ايهام

بي مهر رخت،‌روز مرا نور نمانده است / و ز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
خانه زندان است و تنهايي ضلال / هر كه چون سعدي گلستانيش نيست
در بيت نخست واژه مهد چند معني دارد: بدون محبت روي تو، روز من سياه است. اكنون مهر را به معني خورشيد بگيريد معني مصراع يعني اينكه :‌بدون خورشيد روي تو روز من سياه است. به احتمال قوي قصد شاعر معني دوم ، يعني خورشيد بوده است. اما او خواسته با ذهن خواننده بازي كند تا نخست به معني اي كه درست نيست دل خوش كند و سپس معني درست را دريابد. اين سرگرداني ذهن، منشأ لذتي است كه خواننده احساس مي كند. اين بازي شاعرانه را (ايهام ) مي خوانيم.
ايهام : آوردن واژهاي است با حداقل دو معني كه يكي نزديك به ذهن و ديگري دور از ذهن باشد. مقصود شاعر معمولاً معني دور و گاه هر دو معني است. در ايهام،‌واژه يا عبارت به گونه اي است كه ذهن بر سر دو راهي قرار مي گيرد و نمي تواند در يك لحظه يكي از دو معني را انتخاب كند. زماني مي توانيم آرايه ايهام را دريابيم كه از معاني مختلف واژه ها و عبارت ها آگاه باشيم.

گفتم غم تودارم گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

جان ريخته شد با تو، آميخته شد با تو / چون بوي تو دارد جان ،‌جان را هله بنوازم

باغبان محبت همیشه نگران پرپر شدن غنچه هااست.

ايهام تناسب

چنان سايه گسترد بر عالمي / كه زالي نينديشد از رستمي
ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي است / حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است
در شاهد نخستين ، واژه (زال) به كار رفته است. با بودن واژه رستم در پايان مصراع ذهن آدمي به سوي اين معني مي رود كه زال در اين مصراع نام پدر رستم است در حالي كه اين معني درست نيست. زال در اين جا به معني پيرزن (پيرسفید موي) است. اين ترديد و دودلي ، ذهن را به تكاپو و جست و جوي معني درست وا مي دارد و سبب اين تكاپو همان كاربرد واژه زال است كه دو معني دارد. اين آرايه شاعرانه را (ايهام تناسب) مي ناميم زيرا در آن واژه اي با دو معني به كار مي رود يك معني آن قطعاً پذيرفتني و درست است و معني ديگر با بعضي از اجزاي كلام تناسب دارد، يعني يك مراعات نظير دارد.
ايهام تناسب :‌آوردن واژه اي است با حداقل دو معني كه يك معني آن مورد نظر پذيرفتني است و معني ديگر نيز با بعضي از اجزاي كلام تناسب دارد.ايهم تناسب با درگير ساختن ذهن خواننده بر سر انتخاب يك معني، لذت ادبي ايجاد مي كند. تفاوت ايهام با ايهام تناسب در اين است كه در ايهام، گاه هر دو معني پذيرفتني است اما در ايهام تناسب تنها يك معني به كار مي آيد و معني دوم با واژه يا واژه هاي ديگر يك مراعات نظير مي سازد. ايهام تناسب در شعر سعدي و حافظ فراوان است.

ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي است / حال هجران تو چه داني كه مشكل حالي است

واژه ی ماه : به معنی محبوب شاعر و دیگری ماه آسمان کاربرد دارد که در معنی ماه آسمان ، با واژه های هفته و سال تناسب (مراعات نظیر) دارد.

 

‌لف و نشر

اي نور چشم مستان،‌در عين انتظارم / چنگي حزين و جامي بنواز يا بگردان
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي / من چشم تو را مانم، تو اشك مرا ماني
آن نه زلف است و بنا گوش كه روز است و شب است / و آن نه بالاي صنوبر كه درخت رطب است
معني آب زندگي و روضه ي ارم / جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
شاعر نخست دو مفعول (چنگي حزين و جامي) را بيان كرده و در پي آن دو فعل (بنواز و بگردان) را آورده است و اين تشخيص را كه كدام فعل از آن كدام مفعول به عهده ي مخاطب خويش نهاده است. ذهن در پي يافتن اين پيوند ، به تكاپو مي افتد و همين امر سبب التذاد ادبي خواننده است. بخشي از موسيقي معنوي بيت از اين آرايه برمي خيزد كه آن را «لف و نشر» مي گوييم.
لف و نشر : آوردن دو يا چند واژه است در بخشي از كلام كه توضيح آن ها در بخش ديگر آمده است. رابطه ي لف و نشر «مفعول و فعل» ،‌«فاعل و فعل» ، «مشبه و مشبه به» ، «مسنداليه و مسند» ،‌«اسم و متمم» ،‌«اسم و صفت» و ... است.
لف و نشر دو گونه است:
اگر نشرها به ترتيب توزيع لف ها باشد، «مرتب» ناميده مي شود و اگر چنين نباشد «مشوش» (به هم ريخته )ا ست.
لفت و نشر مرتب، ... تر از مشوش است. موسيقي معنوي كه از لف و نشر حاصل مي شود، به دليل درگيري ذهن براي يافتن ارتباط لف و نشرها است.  

 

اغراق (بزرگ نمایی)

كه گفتت برو دست رستم ببند؟ / نبند مرا دست،‌چرخ بلند
اگر چه نقش ديوارم به ظاهر از گران خوابي / اگر رنگ از رخ گل مي پرد، بيدار مي گردم
در مثال نخستين كه از شاهنامه انتخاب كرده ايم، رستم چنين ادعا مي كند كه فلك هم نمي تواند دست او را ببندد؛ يعني از نظر قدرت و توانايي براي خود صفتي مي آورد كه بيش از حد معمول است.ادعاي صفتي اين گونه كه گاه عقلاً و عادتاً پذيرفتني نيست «اغراق» مي ناميم. اغراق ذهن را به درگيري مي كشاند كه براي آن لذت بخش است و زيبايي بيت در همين اغراق نهفته است. اغراق در شاهنامه ي فردوسي بيش از هر اثر ديگري به كار رفته اس؛ زيرا مناسب ترين ابزار براي تصويرجهاني حماسي است. در مثال دوم، شاعر براي اثبات اين كه خوبش سبك است ادعا مي كند كه حتي اگر رنگ از روي گل بپرد ، بيدار مي شود. اين ادعا در عالم واقع پذيرفتني نيست اما در شعر نوعي خيال انگيزي پديد مي آورد كه در خواننده ايجاد لذت مي كند.
اغراق : ادعاي وجود صفتي در كسي يا چيزي است؛ به اندازه اي كه حصول آن صت در آن كس يا چيز بدان حد، محال يا بيش از حد معمول باشد.
اغراق از اسباب زيبايي و مخيل شدن شعر و نثر است. شاعر به ياري اغراق، معاني بزرگ را خرد و معاني خرد را بزرگ جلوه مي دهد.
زيبايي اغراق در اين است كه غيرممكن را طوري ادا كند كه ممكن به نظررسد.
اغراق، ذهن خواننده را به تكاپو وا مي دارد و اين تلاش ذهني سبب كسب لذت ادبي است.
اغراق مناسب ترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است، بنابراين در شاهنامه و آثار حماسي ديگر از آن بسيار استفاده شده است.

به گرز گران دست برد اشکبوس / زمین آهنین شد سپر آبنوس

شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب

 

حسن تعليل

هنگام سپيده دم خروس سحري / داني ز چه رو همي كند نوحه گري
يعني كه نمودند در آيينه ي صبح / از عمر شبي گذشت و تو بي خبري
به نخستين مثال دقت كنيد،آيا هرگز فكر كرده ايد كه چرا خروس به هنگام سحر مي خواند؟ كسي پاسخ واقعي اين سؤال را نمي داند. تنها مي توان گفت كه اين از خصلت ها و غرايز طبيعي اين حيوان است. اما شاعر در مثال اول براي خواندن خروس سحري علتي خيالي مي آورد. او مي گويد كه خروس بدان سبب ناله سر مي دهد كه در آيينه ي صبح حقيقتي را مي بيند و آن اين است كه از عمد ما روي ديگر گذشته و ما هم چنان در بي خبري مانده ايم. ناله سردادن خروس در غم اين بي خبري است. اين علت ادعايي كه سخت پذيرفتني مي نمايد و توان اقناع مخاطب را دارد، عامل اصلي موسيقي معنوي موجود دراين بيت است.
در مثال دوم‌، دوست شاعر از وي گله مند است كه چرا با بودن او ، شاعر از ديگران سخن گفته است، علتي كه شاعر براي كار خويش مي آورد، علتي ادعايي و خيالي اما واقعاً دل پذير است او خطاب به دوست خويش مي گويد: اگر از تو سخن نمي گويم و درباره ديگران حرف مي زنم خلاف عهد نكرده ام؛ زيرا تو را چنان دوست مي دارم كه در ميان جان من هستي و دوستي ديگران به حدي است كه فقط بر زبان من جاري اند و طبيعي است كه از كسي كه بر سر زبان است، بيش تر سخن مي رود تا آن كه در ميان جان جاي دارد زيبايي بيت از اين علت سازي خيالي برخاسته است.
حسن تعليل : آوردن علتي ادبي و ادعايي است براي امري، به گونه اي كه بتواند مخاطب را اقناع كند. اين علت سازي مبتني بر تشبيه است و هنر آن زيبا يا زشت نمودن چيزي است با وجود اين كه حسن تعليل ، واقعي ، علمي و عقلي نيست. مخاطب آن را از علت، اصلي دلپذيرتر مي يابد و از زيبايي آن نيز در همين نكته است. اين آرايه در شعر و نثر بكار مي رود. 

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 12:51 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
کنایه ها در ادبیات 2

ب از سر کسی گذشتن:کارش به پایان رسیدن

آب خوردن(دمی آب خوردن پس از بد سگال) :آسایش و بهرمندی در زندگی

آب در دهان خشک شدن: ترسیدن

آخ نگفتن: ابراز ناراحتی نکردن

آسمان جل: بی چیز و فقیر

آفتاب از کدام سمت درآمده:اتفاق غیر منتظره ای پیش آمده

از پا افتادن: ناتوان شدن

از جا در رفتن:بسیار عصبانی شدن

از چشم کسی دیدن: او را مقصر دانستن

از زیر سنگ پیدا کردن:یافتن چیزی به دشواری

اسب را پی کردن: رم دادن اسب،دور کردن اسب

اسب فصاحت را در میدان بلاغت راندن:شیوا و رسا سخن گفتن

با سر دویدن : با شوق فراوان به سوی کسی رفتن

باب دندان: مطابق میل،مورد علاقه،دلخواه

باز جای شدن: برگشتن

بالا کشیدن: خوردن ، تصرف کردن

بچه قنداقی:ساده و بی تجربه بودن

بر مرکب چموش سخن سوار شدن:در سخن گفتن مهارت داشتن

برآویختن:جنگینن،درگیر شدن

برآهتختن:بالا بردن،کشیدن(گرز)

برافراختن بازو: بالابردن شمشیر

برای چیزی تره خورد کردن:اهمیت دادن بدان چیز

برو برگرد نداشتن : قطعی و مسلم بودن ؛ ایراد نداشتن

بسمل کردن: سربریدن

به باغ بینش در گشودن:آگاهی دادن

به تته پته افتادن:بریده بریده حرف زدن

به تیر غیب کشتن: افراد ناشناس کسی را کشته اند

به درک فرستادن: کشتن

به سرآوردن زمان :به پایان رساندن عمر

به سربردن وفا:به عهدوپیمان خود وفادار ماندن

به میدان بودن:پایداری و مبارزه کردن

بی پا : بی اساس

بی چشم و رو : بی حیا

بی دست و پا: ناتوان، بی عرضه

پا بر زمین فشردن: نشان دادن خشم و مصمم شدن ؛پافشاری

پاپی شدن: پافشاری در کار؛ پی گیری

پای افتادن: اتفاق افتادن؛ فراهم شدن شرایط

پای بسته بودن: گرفتار بودن، وابستگی داشتن

پر نزدن پرنده: بسیار ساکت بودن

پریدن رنگ شب : فرا رسیدن صبح،روشن شدن هوا

پشت بر وطن کردن: آواره شدن

پشت دست را داغ کردن: خود داری جدی از انجام کاری

پنجه در یقه افکندن:درگیر شدن

پولک شدن دستمال: گریه کردن، از اشک خیس  شدن

پیر شدن:عمر طولانی داشتن

تا ابر غبار برخاستن: به سرعت تاختن

تا خرخره خوردن: پرخوری کردن

تا کردن ( با رعیتش مثل برادر  بزرگ تا می کرد):مدارا نمودن،با احترام وگذشت رفتار نمودن

تلکه کردن: پول یا مال کسی را با فریب گرفتن

تیغ کشیدن آفتاب: طلوع خورشید

جام باده جفت بودن: شراب خواری

جامه پاکیزه داشتن:خود را از آلودگی ها  و وابستگی هاپاک کردن

جر کردن: جنگیدن

جلوی کسی درآمدن:توانایی خود را به دیگری نشان دادن؛خوب پذیرایی کردن

چانه گرم شدن:پر حرفی

چانه گرم شدن:پر حرفی

چراغ بر کردن: روشن کردن چراغ؛ تلاش برای آزادی و رهایی

چراغ های ذهن روشن بودن: فهمیدن،درک کردن

چشم به هم زدن:زمان بسیار کوتاه

چشم داشتن: امید و انتظار داشتن

چشم در راه بودن: منتظر بودن

چند مرده حلاج بودن: چقدر توانایی انجام کاری را داشتن

چه خاکی به سر بریزم: چه کار باید بکنم

چهار چشمی مواظب بودن: دقت و مراقبت بسیار داشتن

چین برجبین افکندن:ناراحت و اندوهگین شدن

چین به صورت انداختن:ناراحت شدن،اهمیت ندادن

حرف چیزی را نزدن: غیر ممکن بودن کاری

حساب کهنه پاک می کرد: عقده های گذشته را خالی می کرد

خروس خوان: صبح زود

خشت زدن : پر حرفی کردن

خط کشیدن:صرف نظر کردن،نادیده گرفتن

خم به ابرو نیاوردن: اهمیت ندادن

خود را از تک و تا نینداختن: خود را نباختن

خوشه چین بودن: فقیر وبی چیز

خیره ماندن:تعجب کردن

داغ شدن پلک : گریه کردن

دامن از دست رفتن:اختیار خود را از دست دادن

در راه دین آمدن: مومن و دین دار شدن

در رکود نشستن بودن:بی حرکت بودن

در سحر زدن: تلاش کردن برای آزادی و رهایی

در یک چشم به هم زدن: زمان بسیار کم

درآشفتن(اندرآشفتن):ب آشفته شدن،خشمگین شدن

درصلح برروی هم بستن: تصمیم جدی برای جنگیدن

دست بر سر کوفتن : به شدت تاسف خوردن

دست بوسیدن:تحسین کردن (سپهر آن زمان دست او داد بوس)

دست به دامان شدن:کمک خواستن

دست بیخ گلوی کسی گذاشتن: جلوی اعتراض کسی را گرفتن

دست روی دست گذاشتن:کاری نکردن

دست روی کسی بلند کردن:تنبیه نمودن کسی

دست و پا کردن: تهیه کردن

دستگیرش نشده بود: متوجه نشده بود

دل از دست رفتن:عاشق شدن،عشق و بی قراری

دل به دریا زدن: شجاعت نشان دادن در انجام کار بزرگ

دل پر از کسی داشتن: بسیار ناراحت بودن از کسی

دلی از عزا درآوردن : سیر خوردن؛جبران گرسنگی کردن

دم برآوردن: حرف زدن

دم زدن:حرف زدن،سخن گفتن

دندان به دندان خاییدن:دشمنی کردن

دو دل ماندن: مردد و بلاتکلیف بودن

دیده بر هم زدن:زمان اندک

دیوار صوتی را شکستن:پرگویی کردن ، بلند حرف زدن

راست راه رفتن: درست زندگی کردن،درستکاربودن

راضی نبودن به آزار مورچه: بسیار مهربان بودن

رجز خواندن: خود ستایی کردن

رنجه داشتن: آزار دادن

رنگ از رخ پریدن:

رنگ باختن فلک: ترسیدن فلک

رو نهان کردن: پنهان شدن ، گوشه گیری

روسیاه ماندن: شرمنده شدن

روی حرف خود ایستادن:پای بند بودن به نظر خود

روی خندان شدن انجمن:راضی و شادمان شدن جمع

روی کسی را زمین انداختن:به خواسته ی کسی توجه نکردن

زبانی به اندازه ی کف دست داشتن: جرئت حرف زدن داشتن

زیر بغل کسی را گرفتن: به کسی کمک کردن

ساخته بودن کاراز دست کسی: توانایی انجام کار داشتن

ساخته شدن کار: به پایان رسیدن ؛مردن (که شد ساخته کارش از زهر چشم)

ساعت شماری کردن:بسیار منتظر ماندن

سبک بار: آسوده خاطر، نداشتن وابستگی ،نادان وسبک عقل(شاید که بس ابله و سبک بارم)

سپرانداختن:تسلیم شدن

ستوه گشتن:خسته شدن،شکست خوردن

سر از خاک برداشتن:رستاخیز

سر به سنگ زدن: بسیار بی تاب و بقرار بودن

سر به گرد آوردن: کشتن، از بین بردن؛ نابون کردن

سر به گردون رفتن:اوج قدرت وشهرت

سر به گریبان کشیدن:اندیشیدن

سر به مُهر : دست نخورده

سر در گریبان فرو بردن: اندیشیدن؛ گاهی به مفهوم نگران  ومردد بودن به کار می رود

سر کسی را زیر سنگ آوردن:کشتن ، به گور فرستادن کسی

سرخ و سیاه شدن:خجالت زده

سردماغ آمدن:خوش حال شدن

سرکشی کردن:گستاخی،نافرمانی

سماق مکیدن: منتظر ماندن

سندروس شدن رخ: ترسیدن

سنگ دلی: بی رحمی

شاخ درآوردن:  تعجب بسیار

شستش خبر دار شده بود: آگاه شده بود

شکم را صابون زدن: به خود وعده دادن (وعده ی غذا)

صدا از ته چاه در آمدن: آرام سخن گفتن

صفرا فزودن: نتیجه عکس دادن (از قضا سرکنگبین صفرا فزود)

صیغه بلعت چیزی را صرف کردن:خوردن چیزی به ناحق، تصرف چیزی به ناحق

طلسم کسی را شکستن:گره از کار کسی گشودن،مشکل کسی را برطرف کردن

علم کردن به عالم: معروف کردن در جهان

عنان را گران کردن: ماندن ،نگه داشتن اسب

عنان گیر:راهنما

غمی شدن: خسته شدن

قد علم کردن:ایستادن، قدرت نمایی نمودن

قدم بر سر وجود نهادن:غرور و خود بینی را کنار نهادن

قدم به عالم وجود ننهاده بود: متولد نشده بود

قید چیزی را زدن:صرف نظر کردان از جیزی

کار به جان رسیدن: بیچاره سدن

کاسه کوزه یکی شدن: صمیمی شدن با کسی

کباده چیزی را کشیدن:ادعای انجام کار دشوار

کرکس صفت: مفت خور

کسی به در نمی زند: کسی به فکر دیگری نیست؛کسی از دیگری احوال پرسی نمی کند

کسی را روسفید کردن:ایجاد سربلندی و افتخار

کشتی شکستگان: نیازمندان کمک؛مصیبت دیدگان

کشیده ی آب نکشیده:سیلی محکم

کفری شدن: عصبانی شدن

کلکش را کندند: از بین بردن

کمان را به زه کردن:آماده کردن کمان برای تیراندازی

کمر بستن:آماده شدن

کمیتش لنگ بود:ضعیف بودن در کار

کوته دیدگی:کوته فکری ،سطحی نگری

گرد برافشاندن: به سرعت تاختن اسب

گل به سرخود زدن: تصمیم گیری به عهده ی خود بودن

لات و لوت: بی چیز و فقیر

لای کتاب را باز کردن:کتاب خواندن

لباس غضب برکردن: لباس قرمز رنگ پوشیدن

متکلم وحده شدن:به تنهایی حرف زدن

مثل جرز خیس خورده وارفتن: ناتوان شدن ، سست شدن و پهن شدن روی زمین

مثل شاخ شمشاد:سربلند و سر فراز

مرد میدان بودن: قدرتمند بودن

موم شدن سنگ خارا در دست کسی:بسیار قدرتمند بودن

مهار شتر را کشیدن:تصمیم داشتن

میخ آهنین در سنگ نرفتن: اثر نداشتن(سخن)

میدان دادن به کسی : فرصت دادن به اشخاص برای نشان دادن قابلیت هایشان

نبرد جستن : حریف طلبیدن

ندا به گوش کر زدن: تلاش بی فایده

نفس راست کردن: نفس تازه کردن

نگین پادشاهی به کسی دادن:نهایت بخشش، بخشش فراوان

نمک نشناس: ناسپاس

نوک جمع را چیدن: جمع را ساکت کردن، به کسی اجازه صحبت ندادن

هفت قرآن به میان: دورماندن از شر و بدی کسی

هفت کفن پوساندن:  خیلی زودتر (ازاین زمان )مردن

هم پای هم رفتن: همراه هم رفتن

هم عنان هم رفتن: همراه هم رفتن

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 12:48 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
تسبیح خداوند
تسبیح خداوند تعالي - بحر طویل

دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.

آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.

خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.

آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.

[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
قرابت معنایی
نمونه سوالات قرابت معنایی
هر حركت و جنبشي در اصل از جانب خداوند است:

- ز يزدان دان، نه از اركان، كه كوته ديدگي باشد              كه خطّي كز خرد خيزد، تو آن را از بنان بيني

- ما به دريا حكم طوفان مي دهیم           ما به سيل و موج فـــرمان مي دهيم

- رودها از خود نه طغيان مي كنند          آن چه مي گوييم ما، آن مي كننــد

- نقش هستي نقشي از ايوان ماست    خاك و باد و آب، سرگردان ماست

- سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت     زآتش ماسوخت،هرشمعي كه سوخت

- ما چو چنگيم و تو زخمه مي زنـــي    زاري از مـا نـي تـــو زاري مي كنـي

- ما چـو ناييم و نوا در ما ز توست   ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست

- ما چو شطرنجيم اندر برد ومات   برد ومات ما ز تست اي خوش صفات

- روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت   بي تو اگر سـرخ بود از اثر غازه شود

- آتش عشق است کاندر نی فتاد        جوشش عشق است کاندر می فتاد

پنهان كردن اسرار عشق حق در دل، نهان داشتن راز (رازداري)

- چون كه اسرارت نهان در دل شود        آن مرادت زودتر حاصــل شود

- گفت پيغمبــر هر آن كو سر نهفت        زود گردد با مراد خويش جفت

- دانـــه چون انـدر زمين پنهـان شود    ســرّ آن سرسبــزي بستان شود

- زرّ و نقـــره گر نبــودندي نهــــان    پـرورش كي يافتندي زير كان

- رازنهان دار وخمش ورخمشي تلخ بود              آن چه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود                                               

- هر كه را اســرار حــق آموختنـــد     مهــر كردند و دهـانش دوختند

- درون دلــت شهــــربنــد است راز   نگــر تا نبينـد درِ شهـــر بــاز

- عشـق با ســر بريــده گويد راز            زان كه داند كه سر بود غمّاز

عشق مايه ي كمال است:

- آتش عشـق است كانـدر مي فتاد               جوشش عشـق است كاندر ني فتاد

- چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب            مهرم به جان رسيدوبه عيّوق بر شدم                                             

- گويندروي سرخ تو سعدي كه زرد         كرد اكسيــرعشق برمسـم افتاد و زر شدم

فقط ماجراي درد عشق را عاشق دل سوخته مي داند:

- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق         تا بگويم شـــرح درد اشتيــاق

- در نيــابد حــال پختـــه هيچ خام         پس سخن كوتاه بايد والسّلام

- چندت كنم حكايت،شرح اين قدركفايت         باقي نمي توان گفت الّا به غمگساران                                         

ابيات ذيل به خاصيّت دوگانه ي ني اشاره دارد:

- همچو ني زهري و ترياقي كه ديد    همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد

- ني حـديث راه پر خــون مي كند   قصه هــاي عشق مجنــون مي كند

- من به هر جمعيـــتي نالان شــدم     جفت بدحالان و خوش حالان شدم

حواس ظاهري از ادراك حقاق عاجز است:

- سـرّ من از ناله ي من دور نيست                       ليك چشم وگوش را آن نور نيست

- تن زجان وجـان زتن مستـور نيست                      ليك کس راديدجان دستور نيست

- توكي داني كه ليلي چون نكويي است              كزو چشمت همين برزلف و رويي است                                        

- اگر در ديده ي مجنـون نشيني             به غير از خـوبي ليـلي نبيــني

مصراع اوّل بيتِ:

«سرّ من از ناله ي من دور نيست               ليك چشم و گوش را آن نور نيست»

با بيتِ :رنگين سخنان در سخن خويش نهان اند              از نكهت خود نيست به هر حال جدا گل

راه عشق پر درد و رنج است، عاشقان بايد آن را تحمّل كنند:

- عشق را خواهي كه تا پايان بری             بس كه بپسنـديد بايد ناپسند

- زشت بايد ديد و انگاريدخوب               زهر بايد خورد و انگاريد قند

-دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زدقدم            سرزنش هاگركندخارمغيلان غم مخور                                       

- به شادي و آسايش و خواب و خور         ندارند كــاري دل افــگارها

- چه فـــرهادها مــرده در كــــوه ها       چه حــلّاج ها رفتـه بر دارها

- كشيدنـــد در كـــوي دل دادگــان          ميـــان دل و كـــام ديوارها

- جمال كعبه چنان مي كشاندم به نشاط كه خارهاي مغيلان حریر مي آيد

عدم توجّه به تعلّقات و فقط توجّه به جانب معبود داشتن:

- مهين مهرورزان كـه آزاده اند                 بـريـزند از دام جان تــارهـا

- ولي رادمردان و وارستـــگان                  نبازنــد هـرگـز به مردارهـا

- هر كس به تمنّايي رفتند به صحرايي         ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي                                           

- اميد تو بیرون برد از دل همه اميدي            سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي                                       

- سجده نتوان كرد بر آب حيات              تا نيابم زين تن خاكي نجات

- گر مخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي               دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

- دست از مس وجود چو مردان ره بشوي       تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي                                         

- از مقامــات تبتّل تـا فنــا                          پلّه پلّه تا ملاقـــات خــدا

- الهي، گل هاي بهشت در پاي عارفان خار است ؛ جوينده ي تو را با بهشت چه كار است؟

- مي بهشت ننوشم ز جام ســـاقي رضوان              مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم                            

- ســـرم به دنيا و عقبــي فـــرو نمي آيــد          تبـــارك ا... از اين فتنه ها كه در سـر ماست

- آرزوهاي دو عالـــم دستـگاه            از کـف خاكم غباري بيـش نيست

- فريب جهان را مخــور زينهـار              کــه در پـاي اين گل بود خـارها

- اي سـروپاي بسته به آزادگي مناز         آزاده من كه از همه عالم بـريده ام

- جز افسون و افسانه نبود جهـان              که بستنــد چشـم خشـايـارهـا

- به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم         نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم

- حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم       جمـــال حور نجويم دوان به سوي تو باشم

- خواب و خورت ز مرتبه ي خويش دور كرد        آن گه رسي به خويش كه بي خواب خور شوي

- از پاي تا سرت همه نور خدا شود                 دراه ذوالجـلال چو بي پا وسر شوي

بازگشت به عالم معنا يا مبدأ هستي، « كلُّ شيءٍ يرجِعُ الي اصلِهِ»،  و آيه ي شريفه ي :«انّا لِلّه و انّا اِليه راجعون»:

- هركسي كاودورماند از اصل خـويش          باز جوید روزگار وصل خويش

- ما ز درياييـم و دريا مي رويم                     ما ز بالاييم و بـالا مي رويـم

- خلــق چو مرغابيــان زاده ز دريــاي جان            كي كند اين‌جا مُقام مرغ كز‌آن بحر خاست؟                                                                                                                                            

- مـا به فلك بوده ايـم، يـار ملك بوده ايـم             باز همان جا رويم جمله، كه آن شهر ماست

- خود ز فلك برتريم، وز مَلَك افزون تريم         زين دو چـــرا نگذريم؟ منزل ما كبـــرياست.

-چنين قفسي نه سزاي چو من خوش الحاني است                روم به روضه ي رضوان كه مرغ آن چمنم

توصيف اغراق آميز حالات دروني:

- بــــرق با شــــوقم شـــراري بيش نيست   شعـــله طفــــل ني ســـــواري بيــــش نيست

- زين آتش نهفته كه در سينه ي من است          خورشيد شعله اي است كه در آسمان گرفت

بيتِ:«گفتم ببينمش مگرم درد اشتيـاق   ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم»  با دو بيت زير از بوستان تناسب معنايي دارد:

- «دلارام در بــــر، دلارام جوي         لب از تشنگي خشك، بر طرف جوي

     نگويم كه بر آب، قادر نيند           كه بر شـاطي نيـل، مستسقي اند.»

اشتياق عاشق براي ديدار محبوب:

- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من              با صد هزار ديده تماشا كنم تورا

-  تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم                     از پاي تا به سر همه سمع وبصر شدم

- به حرص از شربتي خوردم مگیر از من كه بد كردم               بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

- سينه خواهم شرحه شرحه از فراق           تا بگويـم شـرح درد اشتيـاق

عظمت وجود انسان، توجه به دنياي درون:

- اي در لب بحــر، تشنه در خواب شده          وي بر سر گنج از گدايي مرده

- بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست     از خود بطلب هر آن چه خواهي كه تويي

- گر جام جهان نماي مي جويي تو                در صندوقي نهاده در سينه ي توست

- آيينه ي سكندر جام مي است بنگر                تا برتوعرضه دارد احوال ملك دارا

نكوهش حرص و دعوت به قناعت:

- كوزه ي چشـم حريصان پر نشد           تا صدف قانع نشـد پر دُر نشد

- چشم تنگ مـرد دنيـا دوست را         يا قناعت پر كنـد يا خـاك گـور

- قناعت سـر افرازد اي مرد هــــوش        سر پر طمع بـرنيـايد ز دوش

- روده ي تنگ به يك نان تهي پرگردد               نعمت روي زميـن پر نكنـــد ديــده ي تنگ

- ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد          زود باشد كش به شب روغن نبيني در چراغ

اعتدال و ميانه روي:

- «خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد.»

- درشتي و نرمي به هم در به است    چو فاصد كه جرّاح و مرهم نه است

- درشتي نگيـرد خــردمند پيش       نه سستي كه ناقص كند قدر خويش

- نه مر خويشتـــن را فـــزوني نهد     نه يك بـاره تن در مـذلّت دهـد

نگاه داشتن رسم دوستي:

- «دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.»

- سنگي به چند سال شود لعل پاره اي             زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ

از وجود انسان هاي پاك سرشت گل و گياه مي رويد، گل نماد عاشق است:

- «هرسبزه كه بر كنار جويي رسته است                     گويي ز لب فرشته خويي رستـه است

    پا بر ســـر سبزه تا به خـــواري ننهــي                 كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.»

- با صبا در چمن لاله، سحر مي گفتم                        كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان

- به خون خـود آغشته و رفته اند                                چه گل هاي رنگيـن به جـوبارهـا

كم گويي و گزيده گويي، نكوهش پرگويي:

- چو خواهي كه گويي نفس بر نفس        نخــواهي شنيدن مگـر گفت كس

- فراوان سخـن باشد آكنـده گوش          نصيحت نگيــرد مگر در خمــوش

- صــدف وار گوهرشناسان راز              دهان جـز به لؤلؤ نكردند بـاز

- صد انداختي تير و هر صد خطاست      اگر هوشمندي يك انداز و راست

- كم آواز هرگــز نبيــني خجـــل        جوي مشك بهتر كه يك توده گل

- يك دستـــه گل دمـــاغ پــــرور        از خـرمن صد گیـاه بهتــــر

- حــذر كن ز نادان ده مرده گوي          چو دانا يكي گوي و پرورده گوي

- كم گوي و گزيده گوي چون دُر          تا ز انــدك تـو جهان شود پـر

     لاف از سخــن چو در توان زد           آن خشت بـود كـــه پر تـوان زد

گذر عمر و ناپايداري جهان:

- بنشين بر لب جوي وگذرعمر ببين            وين اشارت زجهان گذران مارا بس                                             

- هر دم از عمــر مي رود نفــسي                چـون نگه مي كنم نمــانْد بسي

- هر كه آمد عمارتي نو ساخت              رفت و منزل به ديگري پرداخت

- عمر برف است و آفتاب تموز              اندكي ماند و خواجه غرّه هنـوز

- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون          نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا

- چه بايد نازش و نالش بر اقبالي و ادباري           كه تا بر هم زنی ديده، نه اين بيني نه آن بيني؟

- سرالب ارسلان ديدي زرفعت رفته برگردون؟        به مرو آ تا كنون در گل تن الب ارسلان بيني

- مي رود صبح و اشـارت مي كند                كاين گلستان خنده واري بيش نيست

- لاله وگل زخمـــي خميـــازه اند                 عيش اين گلشن خماري بيش نيست

- اي شــرر از همرهان غـافل مباش                 فرصت ما نيـز، باري بيــش نيست

- مشـو مغـرور گنج و ديناركه دنيــا                يـــاد دارد چون تو بسيــار

- وان دگر پخت و همچنان هوسي                وين عمـارت به سـر نبـرد كسي

بيتِ «دانش و آزادگي و دين و مروّت          اين همه را بنده ي درم نتوان كرد»

با بيتِ :«من آنم كه در پاي خوكان نريزم            مر اين قيمتي دُرّ لفظ دري را»  متناسب است.

كار بيهوده و ناصواب انجام دادن:

-هرکاونکاشت مهر و زخوبی گلی نچید    در رهگذار باد نگهبان لاله بود

- بـی فایـده هـر که عمر درباخت            چیـزی نخریـد وزر بینـداخت

- روشــني ها خواستنــد، امّا زدود           قصــرها افراشتنـد امّا به رود

- قصّه ها گفتند بي اصل و اسـاس             دزدها بگماشتند از بهر پاس

- درس ها خواندند امّا درس عــار             اسب ها راندند امّا بي فسـار

- ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد        زود باشد کش به شب روغن نبینی در چراغ

تجلّي و آشكار بودن جلوه اي از جمال معبود:

- شور و غوغايي برآمد از جهان          حسن او چون دست در يغما نهاد

- يار بي پرده از در و ديــوار        در تجــلّي است يـــا اولي الابصـار

- شمـع جويي و آفتـاب بلنـــد        روز بس روشـن و تو در شب تـار

- هر آن چيزي كه در عالم عيان است        چو عکسي ز آفتاب آن جهان است

- با صد هزار جلوه برون آمدي كه من               با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

- درازل پرتو حسنت زتجــلّي دم زد               عشق پيدا‌شدوآتش به همه عالم زد

- و خدايي كه در اين نزديكي است              لاي اين شب بوها/پاي آن كاج بلند

- ناتانائيل، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي هر مخلوقي نشاني از خداست.

نيكي كردن:

- دوردستان را به احسان ياد كردن همّت است              ورنه هر نخلي به پاي خود ثمر مي افكند

- تو نيكي مي كن و در دجله انداز                            كه ايزد در بيابانت دهد باز

- ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون              نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا

- ز نيك و بدي ها به يزدان گراي      چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي

- به گيتي نماند به جز نام نيك          هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك

- به يزدان گراي و ز يزدان شناس        كه دارنده اويست و نيكي شناس

- بـد و نيك ماند ز مـا يادگـار            تـو تخـم بـدي تا تواني مكـار

- چنين است كيهـان ناپايــدار                 تو دروي به جز تخم نيكي مكار

- بيا تا جهان را به بـد نسپريــم                به كوشش همه دست نيكي بريم

- اي شرر از همرهان غافل مباش              فرصت ما نيز باري بيش نيست

ناتواني و عجز در شناخت، «العجزُ عَن درك الادراك، ادراك، مَنْ عَرَف ا... كَلَّ لِسانِهِ»:

- اين مدعيان در طلبش بي خبرانند      كان را خبري شد، خبري باز نيامد

- گر كسي وصف او ز من پرسد           بي دل از بي نشان چه گويد باز

- در صفتت گنگ فرو مانده ايم               من عَرَف ا... فرو مانده ايم

- هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد (آندره ژيد)

عاشقان واقعي در برابر معبود دهان به اعتراض نمي گشايند:

- عاشقان كشتگان معشوق اند                      بـرنيايـد ز كشتگان آواز

- اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز             كان سوخته را جان شد وآواز نيامد                                         

- مالك ملك وجود حاكم رد و قبول           هر چه كند جور نيست، ور تو بنالي جفاست

تحوّل و نوآوري:

- فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر                سخن نوآركه نورا حلاوتي است دگر                                         

- هين سخن تازه بگوتا دوجهان تازه شود             وارهدازحدّ جهان بي حدواندازه شود                                      

- آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست              عالمي ديگر ببايد ساخت واز                                       

مضمون آيه ي شريفه ي تُعِزُّ مَنْ تَشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء:

- ارجمند گرداننده ي بندگان از خواري، در پاي افكننده ي گردن كشان از سروري

- همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي            همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي

- يكي را بر آري به چرخ بلند                   نشانيش ناگه به خاك نژند

تغيير در نگاه و نگرش:

- ناتانائيل اي كاش عظمت در نگاه تو باشد.

- چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد.

- اگر در ديده ي مجنون نشيني                 به غير از خوبي ليلي نبيني

هر سخني را نبايد بر زبان آورد، زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد:

- مكن پيش ديوار غيبت بسي                   بُوَد كز پسش گوش دارد كسي

- آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد         تا مدّعي اندر پس ديوار نباشد

- از آن مرد دانا دهان دوخته است           كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست

- درون دلت شهربندست راز                      نگر تا نبيند درِ شهر باز

تحرّك و نفي ركود و تنبلي:

- چو ماكيان به درِ خانه چند بيني جور؟          چرا سفر نكني چون كبوتر طيّار؟

- از اين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين                   به دام دل چه فرومانده اي چو بو تيمار؟

- زمين لگد خورد از گاو و خر به علّت آن /كه ساكن است نه مانند آسمان دوّار براي من خواندن اين كه شن ساحل ها نرم است، كافي نيست. مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس كند.

رحمت عام خداوند:

-باران رحمت بي حسابش همه رارسيده وخوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده.

- اديم زمين سفره ي عام اوست     چه دشمن بر اين خوان يغما چه دوست

- باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست              در باغ لاله رويد و در شوره                                        

نفي رياكاري:

- علم از بهر دين پروردن ست نه از بهر دنيا خوردن.

- هر كه پرهيز و علم و زهد فروخت    خرمني گرد كرد و پاك بسوخت

- حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش وولي   دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

- صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد         بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد

- در ميخانه ببستند خدايا مپسند         كه در خانه ي تزوير و ريا بگشايند.

ظالم از ظلم خود در امان نيست:

- اگرزدست بلا برفلك رودبدخوي               زدست خوي بد خويش در بلا باشد.

- پادشاهي كه طرح ظلم افكند                 پاي ديوار مُلك خويش بكند

- مي شود اوّل ستمگر كشته ي بيداد خويش       سيل دايم بر سر خود خانه ويران كرده است.

- از تيرآه مظلوم ظالم امان نيابد      پيش از نشانه خيزد ازدل فغان كمان را

تكبّر و خودپسندي:

- اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند          در خرقه شان به غير «منم» تحفه اي مياب

- از تنور خودپسندي شد بلند                         شعله ي كردارهاي ناپسند

- برق عُجب آتش بسي افروخته                  وز شراري خانمان ها سوخته

تنها عاشق از درياي معرفت سير نمي شود:

- هر كه جز ماهي ز آبش سير شد                  هر كه بي روزي است روزش دير شد

- هر كه چون ماهي نباشد جويد او پايان آب             هر كه او ماهي بود كي فكر پايان مي كند

عمر را بيهوده تباه ساختن:

- هركونكاشت مهروز خوبي گلي نچيد      دررهگذار باد نگهبان لاله بود

- بي فايده هر كه عمر درباخت                 چيزي نخريد و زر بينداخت

مدهوش بودن عاشق:

- عشق چون آيد، برد هوش دل فرزانه را          دزد دانا مي كشد اوّل چراغ خانه را

- از در درآمدي و من از خود به در شدم        گويي كزين جهان به جهان دگر شدم

جمله هاي «خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه آسيبت مي رسانم ـ دوستت دارم /  از اين رو مكافاتت مي كنم» ازتاگور با اين بيت سعدي تناسب دارد:

- هر كه در اين بزم مقرّب تر است             جام بلا بيشترش مي دهند.


[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 7:46 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
الهی

[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 5:49 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
نمونه سوال
جهت دریافت انواع نمونه سوالات امتحانی از تمام دروس به نشانیwww.hejrat-school.mihanblog.com مراجعه نمایید. 

[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ 5:38 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
سوال وپاسخ
جهت دریافت سوال وپاسخ نامه سوالات امتحانات هماهنگ به فهرست پیوند ها مراجعه نمایید .
[ جمعه پنجم خرداد 1391 ] [ 7:48 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
سوالات چهارگزینه ای

باسمه تعالی

سوالات آزمون میان ترم زبان فارسی پیش دانشگاهی فروردین ماه 88

1- " دیده از دیدار آفرینش فرو بستن" کنایه از چیست؟

الف) کوری ب) مردن ج) بی توجهی به خلقت د) بی اعتنایی به مادیات

2- عناصر طبیعی( باران ،ژاله ،گل) در شعر کدام شاعر در مفهوم نمادین به کار رفته است ؟

الف ) نیما ب) منوچهری ج) عنصری د) فرخی سیستانی

3- دلپذیر ترین توصیف وتصویر نگاری عناصر طبیعی در شعر کدام شاعر دیده می شود ؟

الف) هاتف ب) نظامی ج) سعدی د) عنصری

4- نظامی در توصیف کدام یک از حالات زیر مهارت بیشتری داشته است ؟

الف) رویارویی پهلوانان ب) شور عاشقانه ج)مجالس بزم د)عناصر طبیعی

5- وصف شور عاشقانه ووجد عارفانه ولحظه های هجران ووصل در اشعار کدام دو شاعر بیش تر جلوه گر است ؟ الف) حافظ ومولانا ب)عنصری ومنوچهری ج)فرخی وبهار د)سعدی وفردوسی

6- چه توصیفاتی بر تشبیه ومقایسه بنا نهاده شده اند ؟

الف) تخیلی ب)واقعی ج)تخیلی واقعی د)نمادین

7- امیل زولا به لحاظ طرز توصیف ، از برجسته ترین چهره های ادبی کدام مکتب است ؟

الف) سمبلیک ب)ناتورالیسم ج)کلاسیک د)رمانتیسم

8- کرده گلو پرزباد در مصراع " کرده گلو پرزبادقمری سنجاب پوش " چه حالتی را توصیف می کند ؟

الف) صدا در گلوی خود فرو خوردن ب)با صدای بلند نغمه سرایی کردن ج)آماده شدن برای خواندن د)حالت غرور وتکبر داشتن

9- منظور از " چوک " در مصراع " چوک زشاخ درخت خویشتن آویخته " کدام پرنده است ؟

الف) زاغ ب)شباویز ج)عندلیب د)قمری

10- دربیت " ابر بهاری زدور اسب برانگیخته وز سم اسب سیاه لولو تر ریخته " منظور از اسب سیاه و لو لو تر به ترتیب کدام است ؟

الف) ابر – باران ب)ابر – رنگین کمان ج)باد – ابر د)رعد - برق

11-معنای کدام واژه درست است ؟

الف) نحل – مورچه ب)مرقع – نوشته شده ج)ثمین – گران بها د)زی – طریقه

12- معنی " بیخته" چیست ؟

الف) آویخته ب)صاف کرده ج)آمیخته د)آراسته

13- در بیت زیر همه ی آرایه ها به کار رفته جز..................

گویی بط سفید جامه به صابون زده است کبک دری ساق پای در قدح خون زده است

الف) حسن تعلیل ب)لف ونشر ج)استعاره د)تشخیص

14- در مصراع " بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده است " مقصود از گنج فریدون چیست ؟

الف) پناه گرفتن ب) نغمه سرایی ج)آشیانه گرفتن د) آرام گرفتن

15- در کدام گزینه " تشخیص " هست ؟

الف) زمی زاردیبهشت گشته بهشت برین ب)گشت نگارین تذرو پنهان در مرغزار

ج) لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است د)چوک زشاخ درخت خویشتن آویخته

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 5:52 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
سوالات چهارگزینه ای
- همه ی آرایه ها در بیت زیر به کار رفته جز ..............

ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند

الف) ترصیع ب)تلمیح ج)تشخیص د)استعاره

17- منظور از شیر سپهر واختر سعد در بیت زیربه ترتیب کدام است ؟

باشیرسپهر بسته پیمان با اختر سعد کرده پیوند

الف) آفتاب – مشتری ب) آفتاب – کیوان ج)کیوان – مشتری د)مشتری – کیوان

18- آوند یعنی :

الف) معلق ب)طراوت ج)فریاد د)ارامش

19- " چند " در بیت "ای مشت زمین بر آسمان شو بر وی بنواز ضربتی چند " چیست ؟

الف) قید پرسشی ب)قید مبهم ج)صفت مبهم د)صفت پرسشی

20- املای کدام کلمه غلط است ؟

الف) ضیعت : زمین زراعتی ب)سماط: صف ج)قصور : عیب د)ظماد کردن : مرهم نهادن

21- منظور شاعر از سوخته جان در بیت زیر کیست ؟

پنهان مکن آتش درون را زین سوخته جان شنو یکی پند

الف) کوه دماوند ب)عاشق ج)خود او د) مردم ستم دیده

22- معنی فند چیست ؟

الف) هنر ب) مکر ج)پند د) رنگ

23- معنی درست " معجر- مرعوب - کور سو " به ترتیب کدام است ؟

الف) پیراهن – نا خالص – نا بینا ب)رو سری – ترسیده - نور اندک

ج) آتشدان – پوشیده – احوال د)گذرگاه – آشفته - ناامید

24- اورند به کدام معنی نیامده است ؟

الف) تخت پادشاهی ب)حیله وفریب ج)شان وشوکت د)شکوه وفر

25- املای کدام واژه غلط است ؟

الف) مقری – خواننده ب)ارقند – خشمگین ج)مهجور – دور افتاده د)غرامت – تاوان

26- با توجه به مفهوم بیت " برکن زبن این بنا که باید ازریشه بنای ظلم برکند " فعل مصراع دوم کدام است ؟

الف) باید برکند ب)برکند ج)بنای ظلم برکند د)ظلم برکند

27- معنی " بر رود " در " مبلغی بر باروی شهر بررود " چیست ؟

الف) سرریز شود ب)فرو رود ج)هدر رود د)بگیرد

28- با توجه به معنی املای کدام واژه درست است ؟

الف) حصین – استوار ب) دحشت – حیرت ج) صخره – ریشخند د) قریو – هیاهو

29- معنای کدام واژه غلط است ؟

الف) خامل – بی قدر ب)طیره – سبکی ج) پاژه – پایدار د) عنا – رنج

30- مشرعه یعنی :

الف) جای نوشیدن آب ب)بادبان کشتی ج)در ورودی معبد د)دستگیره ی در

31- شاعر بزرگ وقصیده سرای قرن پنجم کدام است ؟

الف) شیخ بهایی ب)ناصر خسرو ج) فخر الدین اسعد گر گانی د) جلال الدین مولوی

32- املای کدام کلمه غلط است ؟

الف) مغلول – بسته شده ب)ایجاذ – سخن کوتاه کردن ج)نز هتگه – تفرج گاه د)نشئت – سر خوشی

33- معنای کدام کلمه درست است ؟

الف) نعت – خصلت ب)هتاک – یاوه گو ج)نشئت – تراوش د) اورنگ – نگران

34- در کدام گزینه " حس آمیزی" به کار رفته است ؟

الف) لطافت گل در زیر انگشتان تشریح می پژمرد ب)آسمان هم نژاد کویر شد

ج) آن عالم پر شگفتی وراز ، سرایی سرد شد د) آ سمان فریبی آبی رنگ شد

35- "عواید " یعنی :

الف) نتایج ب) زیان ها ج) منافع د) اموال

36- در کدام جمله ضمیر شخصی با مرجه خود هم نقش است ؟

الف) همه سرشان را می تراشند ب) کولی ها فقط در تابستان پیداشان می شود

ج) در امامزاده که اهالی معصوم زاده اش می نامند گچ به کار برده اند

د) بناهای عمومی ده یکی همین معصوم زاده است و بعد حمام ده که با گون گرمش می کنند

37-" دانشگاه های من " حسب حال کدام نویسنده است ؟

الف) امیل زولا ب) ماکسیم کورکی ج)دکتر طه حسین د) آلفونس دوده

38- موضوع کدام کتاب ، حسب حال است ؟

الف) یکی بود یکی نبود ب)سووشون ج)سر نی د)بدایع الوقایع

39- مولف کتاب " الایام " کیست ؟

الف) دکتر زرین کوب ب)دکتر طه حسین ج)سید محمد امین د)میرزا طاهر تنکابنی

40- یکی قطره باران زابری چکید " یاد نامه ای در باره ی کدام نویسنده ی معاصر را به یاد می آورد ؟

الف) احمد آرام ب)محمد پروین گنابادی ج)دکتر زریاب خویی د)دکتر یوسفی

41- کدام اثر شرح حال امام محمد غزالی است ؟

الف) شرح زندگانی من ب)صفیر سیمرغ ج)فرار از مدرسه د)جست وجو در تصوف

42- کدام کتاب در شرح حال مولانا نوشته شده است ؟

الف) از کوچه ی رندان ب)پله پله تا ملاقات خدا ج)فرار از مدرسه د)یکی قطره باران

43- مولف " اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابو سعید " کیست ؟

الف) ابو سعید ابو الخیر ب)عطار نیشابوری ج)عبد الرحمان جامی د)محمدبن منور

44- مفهوم عبارت " بی خویشتن نشسته بود ، خواجه وار وپای بگرد کرده " توصیف چگونه فردی است ؟

الف) اندوهگین ب)بیمار ج) فروتن د) مغرور

45- با توجه به معنی ، املای کدام کلمه درست است ؟

الف) ازار – شلوار ب) عاذر – از ماه های رومی ج)عذار – پوزش د) عزار – رخسار

46- معنی کدام واژه غلط است ؟

الف) ورنایان – جوانان ب) متصوفه – صوفیان ج) مقامران – والا مقامان د) ازار – شلوار

47- با توجه به عبارت " سهل است ، چغزی و صعوه ای نیز بر روی آب می رود " معنی چغز چیست ؟

الف) سنجاقک ب)قور باغه ج)ماهی د)مار آبی

48-" به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید " معادل کدام اصطلاح امروزی است ؟

الف) برچسب زدن به کسی ب)سر کیسه کردن مردمان ج)مردم را به چیزی نگرفتن د) همه را سر وته یک کرباس دانستن

49- با کاروان حله را مولف کدام کتاب تالیف کرده است ؟

الف) اعیان الشیعه ب) بامداد اسلام ج) آزادی مجسمه د) کارنامه ی سفر چین

50- در کدام ترکیب غلط املایی وجود ندارد ؟

الف) واقعات قرایب ب)سلابت شریعت ج) مخاطب معاند د) حصار عبوص

51- معنی کدام کلمه نادرست است ؟

الف) تبتل – دگر گونی ب) تضرع – زاری ج)تهجد – شب زنده داری د)تفقد – دلجویی

52- معنی " خشک دستی " با توجه به عبارت " تنگ عیشی او ناشی از خست وخشک دستی نبود " چیست؟

الف) بخل ب) ریا ج) طمع د) قناعت

53- " به تقریبی " در عبارت " مشایخ دیگر هر کدام به تقریبی حاضر می شدند " یعنی چه ؟

الف) به وقتی ب) به صورتی ج) به تنهایی د) به مناسبتی

54- املای کدام کلمه درست است ؟

الف) ظیف – مهمان ب) تبطل – از جهان بریدن ج) ذندیق – بی دین د) حضیض – پستی

55- آزادی مجسمه اثر کدام نویسنده ی معاصر است ؟

الف) غلامحسین مصاحب ب)محمد علی اسلامی ندوشن ج) رسول پرویزی د) جلال آل احمد

56- در کدام گزینه یکی از دو حرف نزدیک به هم حذف شده است ؟

الف) سر خورده ب) ره نورد ج) شیر خوارگی د) کبوده

57- در کدام ترکیب آرایه ی تضاد وجود دارد ؟

الف) سایه ی گیسوی نگار ب) این چرخ کج مدار ج) این شیخ همیشه شاب د) آن بی بها ناسزاوار پوست

58- شبیه بودن سخن سعدی به همه وبه هیچ کس شبیه نبودن کدام ویژگی کلام اوست ؟

الف) دشوار ومصنوع بودن ب) سهل وممتنع بودن ج) موزون ومسجع بودن د)کوتاهی عبارات

59- در عبارت " کز عشق نبوده هرگزم بهر " ؛ (م) چه نقشی دارد ؟

الف) متمم ب) مفعول ج) مضاف الیه د) نهاد

60- در بیت " خر گم شده را بخواند کای یار اینک خر تو بیار افسار " کلمه ی خر در مصراع دوم با کدام آرایه ی ادبی مطابقت دارد ؟

الف) تناقض ب) استعاره ج) تشخیص د) حس آمیزی

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 5:51 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
زبان فارسي تخصصي
دستور زبان فارسی

۱- در ماضی مستمر و مضارع مستمر “تکیه در کجا قرار می گیرد؟
جواب: حقیقت این است که درباره­ی فعل و ساختمان آن در زبان فارسی تحقیق دقیقی صورت نگرفته است. از یک سو فعلها را به ساده و پیشوندی و مرکب تقسیم کرده­اند و فعلهای مرکب را دارای دست کم دو جزء اسمی و فعلی (پایه و همکرد یا جزء غیرصرفی و جزء صرفی ) دانسته­اند و جز آنها را – اگر پیشوندی نباشد – ساده دانسته­اند.از سوی دیگر، فعل­ها را در همه­ی انواع آن، یک واژه به شمار آورده­اند و مثلاَ فعل مرکب “روی داد” را یک واژه شمرده­اند.همچنین گفته­اند: واحد تکیه­دار در زبان فارسی واژه است… و هر واژه­ی مرکب فقط یک تکیه دارد.۱یعنی واژه­های فارسی – چه ساده و چه مرکب- فقط یک تکیه دارند.اگر این مقدمات را بپذیریم باید بگوییم:
الف: هر واژه – چه ساده و چه مرکب- در زبان فارسی یک تکیه دارد.
ب: ماضی مستمر یا مضارع مستمر، یک واژه است.
ج: پس ماضی مستمر یا مضارع مستمر، یک تکیه دارد.
ولی آقای وحیدیان کامیار در کتاب “نوای گفتار” ص ۳۱ نوشته­اند:” ماضی مستمر یا ماضی درجریان در حکم یک کلمه نیست، زیرا شکاف­بردار است و هم مکث بالقوه در میان دو اجزای آن میسر است و لذا هر جزء یک تکیه دارد، تکیه­ی هر جزء روی هجای اول است : داشتم می رفتم
در ماضی مستمر نقلی، تکیه­ی فعل، “داشتن” روی هجای آخر است، مثل: داشته­می­رفته
مضارع مستمر یا در جریان نیز مانند ماضی مستمر، دو واحد است و لذا دارای دو تکیه. تکیه­ی جزء اول روی هجای دوم است و تکیه­ی جزء دوم روی هجای اول:دارم­می­خورم
اکنون باید پرسید: آیا ماضی یا مضارع مستمر یک واژه­اند یا دو واژه؟
اگر یک وازه­اند، پس باید یک تکیه داشته­باشند. اگر دو واژه­اند پس چگونه آنها را جزء فعل­های ساده به شمار­می­آوریم؟از این گذشته، اگر دو واژه­اند نقش هر یک چیست؟سرانجام “دارم­می­روم” یک فعل است یا دو فعل؟
به نظر بنده، ماضی مستمر و مضارع مستمر یک فعل هستند و یک واژه­ی چند تکواژی به شمار می­روند و یک تکیه دارند، جای تکیه روی هجای پیشوند،می، است: داشتم­می­آمدم دارم­می­آیم
۲- اسمهایی که نشانه­ی صفت نسبی “ی” می­گیرند، در ترکیب­ها اسم هستند یا صفت ؟
ج: افزودن”ی” نسبت به اسم دو حالت پیش می­آورد:
خانه+ گ+ ی= خانگی
خانواده + گ + ی= خانوادگی
اسم + پسوند + پسوند:
مرد + انه + گ+ی = مردانگی
صفت + ه + گ + ی= هفتگی
قید + گ + ی= همیشگی
پیشوند+ اسم + میانجی+ پسوند:
بی+ برنامه + گ + ی= بی برنامگی
نتیجه:
ساختمان حاصل مصدر:
۱- صفت مفعولی + میانجی + ی = گرفتگی (مشتق)
۲- صفت فاعلی+ میانجی + ی = گویندگی (مشتق)
۳- اسم + میانجی + ی = خانگی، بچگی (مشتق)
۴- قید + میانجی + ی= همیشگی (مشتق)
۵- پیشوند + اسم + میانجی + ی = بی­برنامگی، بی­مزگی (مشتق)
۶- پیشوند + بن ماضی + پسوند+ میانجی + ی = هم­بستگی (مشتق)
۷- اسم + بن ماضی + پسوند+ میانجی + ی = تورفتگی، برق­گرفتگی، ضرب­دیدگی ( مشتق- مرکب)
۸- اسم + پسوند + میانجی + ی = مردانگی (مشتق)
۹- صفت + پسوند + میانجی + ی = آزادگی، بردگی، جاودانگی، پارگی ( مشتق)
۱۰- صفت + بن ماضی+پسوند + میانجی + ی = حلال­زادگی (مشتق – مرکب)

۳٫ چگونه می­توان بدون قرار دادن واژ‍ه در جمله جای تکیه را مشخص نمود؟
همان­گونه که در کتاب “زبان فارسی ۳″ صفحه­ی ۳۶ آمده است:
در زبان فارسی جای هجاهای تکیه­دار مشخص است… تکیه­ی واژه­هایی که اسم یا صفت هستند، بر هجای پایانی واقع می­شود.”البته وقتی وا‍‍‍‍ژه­ها را به طور معمولی و پشت سر هم به کار می­بریم، اصلا متوجه نمی­شویم که برخی از هجاها را با فشار بیشتر تلفظ می­کنیم. تنها درحالت­های آگاهانه – یعنی وقتی قصد شناخت تکیه را داریم- و یا در آزمایشگاه صداشناسی می­توان جای تکیه و فشار مورد نظر بر یک هجای واژه را معلوم کرد.پس بهتر است که قواعد تکیه را به خاطربسپاریم و بگویم که هجای پایانی اسم­ها و صفت­ها تکیه دارند. یا مثلاًَ تکیه­ی سوم شخص ماضی ساده روی هجای پایانی آن است.جای تکیه فعل­ها و انواع آن، در کتاب راهنمای معلم زبان فارسی۳ ص ۶۹ (چاپ۱۳۸۱) آمده است.
۴٫ در باره­ی تتابع مضاف­الیه و مضاف­الیه مضاف­الیه توضیح دهید:
ج: تتابع اضافات یعنی اینکه دو یا سه یا . . . مضاف الیه برای هسته در یک گروه اسمی. مانند:خانه­ی همسایه­ی من
مضاف­الیه مضاف­الیه، وابسته­ی وابسته است و به هسته­ی گروه اسمی مربوط نیست. مانند:باغ روستای احمدآباد
در تتابع اضافات همه­ی مضاف­الیه­ها وابسته­ی هسته به شمار می­آیند و به آن مربوطند.
متمم اسم
۵٫ چه نوع اسمهایی نیاز به متمم دارند؟
همان گونه که برخی از فعل­ها گذرا به متمم هستند و با داشتن حرف اضافه­ی اختصاصی به متمم نیاز دارند، بعضی از اسم­ها نیز از چنین خصوصیتی برخوردارند. فعل مرکب “آشتی کردن ” از جمله فعلهایی است که حرف اضافه­ی اختصاصی دارد:”آشتی کردن با” و بدون متمم، معنای فعل و در نتیجه مفهوم جمله ناقص می­ماند. واژه­ی “جدایی” هم از جمله اسم­هایی است که با داشتن حرف اضافه­ی اختصاصی “از” به متمم نیاز دارد و بدون آن، معنای “جدایی” ناقص خواهد بود:جدایی از دوست دشوار بود.” از دوست” متمم است ولی نه متمم فعل ؛ زیرا فعل اسنادی “بود” نیازی به متمم ندارد، بلکه متمم اسم “جدایی” است که در جمله­ی بالا نقش “نهاد” دارد.
متمم اسم درباره­ی اسم پیش از خود – و به ندرت پس از آن- توضیح می­دهد و معنای آن را تمام می­کند؛ یعنی اسمی که در جمله نفش نهادی، مفعولی، مسندی یا متممی دارد، بدون متمم خود ناقص می­ماند و حرف اضافه هم جزء ذات آن اسم است:«انتقاد از نارسایی­ها لازم است.»نارسایی­ها متمم است ولی نه متمم فعل، بلکه متمم اسم” انتقاد” که در این جمله نقش نهادی دارد.
نمونه­های دیگر:
کاسه پر از آب است. ( آب متمم صفت که در جای اسم نشسته و نقش مسندی دارد)
مبارزه با استعمار تاریخ طولانی دارد. ( متمم مبارزه در نقش نهاد)
او به جنگ با دشمن پرداخت. (دشمن متمم اسم جنگ است که در این جمله نقش متمم دارد —– متمم اسم)
جدایی از او برای من دشوار بود. ( او متمم اسم “جدایی” است که نقش نهادی دارد و “من” متمم “او” است که نقش متممی دارد—– متمم متمم است.)
رییس جمهور مصاحبه با خبرنگاران را پذیرفت.(خبرنگاران متمم اسم “مصاحبه” است که نقش مفعولی دارد—- متمم مفعول)
نکته­ی مهم: متمم اسم با اسم خود مجموعاً یک نقش دارد و در جایگاه یک نقش اصلی می­نشیند. به همین دلیل، با وجود اجباری بودن متمم اسم و لزوم آن در جمله، مستقل به حساب نمی­آید و از اجزای اصلی جمله شمرده نمی­شود.
جمله­ی : کاسه پر از آب است.
سه جزئی مسندی است و متمم “آب” با حرف اضافه جزئی از گروه اسمی “پر” به شمار می­رود که نقش مسندی دارد. هم­چنین:«انتقاد از نارسایی­ها لازم است.»”انتقاد از نارسایی­ها” نهاد جمله است و متمم “نارسایی­ها” جایگاه مستقل ندارد.
تعداد اجزای جمله را فقط فعل تعیین می­کند.گاه متمم اسم را می­توان به وابسته­ی یسین (صفت یا مضاف الیه) تبدیل نمود:رئیس جمهور در یک مصاحبه­ی مطبوعاتی اعلام کرد….
مصاحبه­ی مطبوعاتی= مصاحبه با مطبوعات.
انتقاد از نارسایی­ها لازم است.
انتقاد نارسایی­ها لازم است.
مضاف­الیه
تعدادی از اسم­های متمم­خواه:
نزاع با گفتگو با صلح با مناظره با جنگ با مناقشه با نبرد با سازش با رو بوسی با مقابله با وداع با دعوا با مدارا با مسابقه با معامله با

فعل مرکب

۷ – راه تشخیص فعل مرکب از ساده چیست؟
ج- برای تشخیص فعل مرکب از ساده چند راه وجود دارد که هر یک در جای خود مفید و کارگشا است. قبل از ذکر این شیوه­ها نکته­ای به تأکید تمام یادآوری می­کنیم و آن توجه به فعل در زنجیره­ی جمله است. فعل را به طور مجرد و خارج از جمله بررسی نکنیم، چه بسا فعلی در یک جمله ساده باشد و همان فعل در جمله­ی دیگر، در هم نشینی با اجزای متفاوت، مرکب به شمار­آید. اما راه­های تشخیص :
۱٫ در جمله­های چهار­جزئی مفعولی- متممی، اگر پیش از فعل اسم یا صفتی باشد که نه مفعول است و نه متمم،قطعاًباجزء فعلی، یک فعل مرکب به شمار­می­آید. مثال:
۱٫ احمد پول را از من قرض گرفت.
نهاد مفعول متمم فعل مرکب
تهمینه نام سهراب را برای پسرش انتخاب کرد.
نهاد مفعول متمم فعل مرکب
سارق پول­ها را از بانک سرقت نمود.
فعل مرکب
۲- در جمله­های چهار جزئی متمم – مسندی یا مفعولی – مسندی نیز اگر جزء غیرصرفی (پایه) نقش متمم یا مسند نداشته­باشد، حتماً جزئی از فعل مرکب است:
مردم از پوریای­ولی به عنـــــوان پهلوان نام می­بردند.
نهاد متمم گروه حرف اضافه مسند فعل مرکب
من او را عاقل گمان کرده­بودم.
نهاد مفعول مسند فعل مرکب
۳- عبارت­های کنایی دارای فعل- که اجزای آن امروزه تک تک معنای خاصی دارد که با معنای کل عبارت کاملاً متفاوت است- همیشه فعل مرکب هستند.
او دست به عصا راه می­رود (= احتیاط می­کند)
نهاد فعل مرکب
جمله­ی بالا دو جزئی است.
او به من فخر می­فروشد. (=ناز می­کند یا غرور دارد)
نهاد متمم فعل مرکب
۴- مفعول­پذیری : اگر در جمله­ای مفعول همراه با نشانه­ی خود بیاید، فعل دارای جزء اسمی یا صفتی حتماً مرکب است:
احمد این کتاب را مطالعه کرد.
فعل مرکب
دزد پول­ها را سرقت نمود.
فعل مرکب
در جمله­ی «دزد پول­ها را به سرقت برد.»فعل جمله ساده است و “به سرعت” متمم قیدی و قابل حذف است: دزد پول­ها را برد.
۵- هم معنایی با “گرداند”
اگر بتوانیم فعل یک جمله را با ” گرداند” عوض کنیم به طوری که معنای جمله تغیر نکند، فعل حتماً ساده و جزء پیش از آن “مسند” است، مثال:شاعر، مجلس را گرم نمود. (گرداند) طوفان خانه­ها را خراب کرد.( =گرداند)
مسند مسند
دشمن نقشه­های ما را نقش برآب ساخت. (= گرداند) نهاد مفعول مسند فعل
۶- منفی ساختن فعل و افزودن “هیچ” “ی” پیش و پس از جزء غیر صرفی(پایه):
اگر باز هم در ساده یا مرکب بودن فعل تردید داشتیم، باید آن را منفی کنیم و پیش و پس از پایه ” هیچ” و وابسته­ی پسین”ی” بیفزاییم، اگر جمله معنا داشت، فعل حتماً ساده است و در غیر این صورت، مرکب خواهد بود. مثلاً:احمد برای پیروزی خود تلاش کـــــرد.
مفعول فعل ساده
ممکن است بگوییم : فعل “کوشش کرد” مرکب است زیرا مترادف با فعل “کوشید” است که خود ساده به حساب می­آید. اما این نظر، درست نیست. هر فعلی که یک مترادف ساده داشته باشد، ساده نیست. جمله­ی بالا را منفی می­کنیم:احمد برای پیروزی خود هیچ تلاشی نکرد. (= انجام نداد)
درباره­ی جمله­ی : من درس را یاد گرفتم” نمی­توانیم بگوییم: من درس را هیچ یادی نگرفتم.
می­بینیم که ملاک گسترش­پذیری (وابسته­پذیری ) در این جا دیده می­شود و بعد از “کوشش” وابسته­ی “ی” آمده است و جمله هم معنای کاملاً درست و رایجی دارد. چرا باید از ملاک وابسته­پذیری فقط در ساخت­های مثبت استفاده کنیم؟اگر فعلی در شکل مثبت خود مرکب باشد،باید در شکل منفی و دیگر ساخت­ها هم مرکب بماند. فراموش نکنیم فعل مرکب، آن است که مصدر مرکب داشته­باشد و بن مضارع آن نیز به صورت مرکب رایج باشد.
نکته­ی مهم دیگر آن است که برخی به جزء‌غیر­صرفی (پایه) وابسته­ای می­افزایند و می­گویند : معنا دارد. اما معنا­داری به تنهایی کافی نیست، فعل باید کاربرد عام داشته باشد و رایج هم باشد.
۷- جانشین­پذیری
اگر در ساده یا مرکب بودن فعلی در جمله تردید داریم، می­توانیم قسمت فعلی را با فعل هم­معنای آن عوض کنیم تا تردید ما برطرف شود. مثال:الف: احمد حرف جالبی زد.
ب: احمد حرف جالبی گفت.
پ : احمد حرف جالبی بر زبان آورد.
می بینیم فعل­های “گفت” و “بر زبان آورد” معادل و هم­معنای فعل “زد” است. پس فعل “زد” در جمله­ی الف ساده است. توجه به نظام معنایی و کاربرد ها و معانی متفاوت یک فعل در جمله در تشخیص ساده و مرکب بودن آن، ضروری و روشنگر است.مثال دیگر:
الف: او با من مصاحبه کرد.
ب: او با من مصاحبه انجام داد.
فعل “کرد” در جمله­ی الف به معنای “انجام داد” است و ساده به شمار می­رود.
همان­گونه که اگر فعلی به معنای “گرداند” یا “گشت ” (= شد) باشد، فعل ربطی و اسنادی (مسند خواه) محسوب می­شود، فعل “کرد” کرد نیز اگر به معنای “انجام داد” باشد، همیشه ساده و گذرا به مفعول است و جزء پیش از آن (اسم یا صفت) مفعول جمله به شمار می­آید.
مثال دیگر:
الف: احمد سوگند خورد.
ب: احمد سوگند یاد کرد.
پ: احمد سوگند به جای آورد.
فعل “خورد” در معنای “به جای آورد” و “یاد کرد” آمده و ساده است و “سوگند ” مفعول آن شمرده می­شود.
اغلب، نقش مفعول با فعل خود، با فعل مرکب اشتباه می­شود. یعنی مفعول جمله را جزء اسمی یا صفتی (پایه) فعل می­پندارندو خطا در همین جاست. اگر نتوانستیم با قاعده­ی جانشینی و معادل معنایی، جزء پیشین فعل را مفعول به حساب آوریم، فعل ما مرکب خواهد بود.گاهی نیز -به ندرت – جزء پیشین، متمم اسم است؛ مانند:کودک زمین خورد = کودک به زمین خورد = کودک به زمین افتاد.
فعل “خورد” ساده است و “زمین” نقش متممی دارد که نقش­نمای آن به قرینه­ی معنوی حذف شده است.منظور از ساخت­گرایی و پرهیز از معنی­گرایی نیز دقیقاً به این معناست که :
۱- فعل­ها را باید در ساختمان جمله بررسی کرد نه خارج از آنها.
۲- به کاربرد­های گوناگون فعل در جمله توجه نمود.
۳- نشانه­های لفظی (نقش نماها ) اهمیت دارند و استثنا­پذیر نیستند.
برای مثال : نشانه­ی “را” همیشه و همه جا – در زبان فارسی معیار امروز- نقش­نمای مفعول است و معنای آن مورد نظر نیست. در جمله­ی “پرستار کودک را غذا داد” “کودک” مفعول اول جمله و “غذا” مفعول دوم آن است و جمله دو مفعولی شمرده می­شود. نباید بگوییم “را” یعنی “به” و جمله در اصل چنین بوده است:” پرستار به کودک غذا داد.
آن چه اهمیت دارد شکل فعلی جمله و قاطعیت نقش­نمای مفعول است. هم چنین جمله­ی “دلم گرفت” با جمله­ی “احمد حقش را گرفت” یا “پلیس دزد را گرفت” تفاوت دارد، در جمله ی اول “گرفت” یعنی “غمگین شد”، در جمله­ی دوم “گرفت” یعنی “به دست آورد” . در جمله­ی سوم ” گرفت” یعنی “دستگیر کرد”.فعل­ها تفاوت­های معنایی دارند و یک فعل به حساب نمی­آیند.”گرفت” جمله­ی اول ناگذر و در جمله­ی بعدی گذرا به مفعول است..در دستور مبتنی بر ساخت­گرایی، تعیین نقش و معنای یک واژه به هم نشینی آن با دیگر واژه ها بستگی دارد که به آن ارتباط افقی یا ساختاری می­گویند.مثال:
الف: سرم به سنگ خورد.
ب: لباسش به من خورد.
پ: کودک شیر خورد.
در جمله­ی الف “سرم به سنگ خورد” یک جمله­ی کنایی و مجموعاً یک فعل مرکب است و نهاد آن “من” بوده که حذف شده است.درجمله­ی “ب” لباس نهاد جمله، “من” متمم و “خورد” فعل آن و ساده است؛ یعنی اندازه شد.در جمله ی “ب” “خورد” یعنی نوشید و این معنا از هم­نشینی آن با کودک و شیر پیدا می­شود.در جمله­ی الف، هم­نشینی فعل “خورد” با سر و سنگ، فعل مرکب کنایی ساخته است.در جمله­ی ب، هم­نشینی “خورد” با لباس، فعل ساده­ی گذرا به متمم پدید آورده است. در جمله ی پ هم نشینی “خورد” با شیر و کودک، فعل را ساده و گذرا به مفعول نموده است.
از دو ملاک “وابسته­پذیری و نقش­پذیری سخن نمی­گوییم زیرا شرح آن در کتاب درسی آمده است.
به طور خلاصه :برای تشخیص فعل ساده از مرکب باید سه نکته را مهم دانست:
۱- توجه به معیار صرفی یعنی استفاده از قاعده­ی جانشین­پذیری.
۲- یعنی هم به جای فعل مورد نظر فعل­های مناسب دیگر قرار دهیم و هم به جای جزء غیرصرفی یا پایه (اسم/ صفت) نمونه­های دیگر بیاوریم.
۳- مثال : او مرا خسته کرد
بیچاره
خفه
ناتوان
مقروض ….
عوض کردن محتوای مسند و آوردن نمونه­های دیگر جمله را بی­معنا نمی­سازد. پس فعل ما ساده است. اگر مرکب بود، نمی­توانستیم جزء پیشین آن را تغییر دهیم. در فعل مرکب دو جزء اسمی و فعلی تجزیه­پذیر و قابل جداسازی و جانشین­سازی نیستند، مثال:حادثه­ی تلخی روی داد.به جای “روی ” هیچ واژه­ی دیگری نمی­توان آورد که معنا­داری جمله را حفظ کند؛ جز در یک مورد که آن هم “رخ” است و این واژه با “روی” در این جمله کاربرد یکسان دارد. پس فعل ما مرکب است.
۲- توجه به معیار نحوی، یعنی استفاده از قاعده­ی هم نشینی و نظام­معنایی در تشخیص ساده یا مرکب بودن فعل (نقش­پذیری و وابسته پذیری جزء پیشین فعل)
۳- توجه به معیار اوایی، یعنی استفاده از عوامل زبر­زنجیری و درنگ در تشخیص ساده یا مرکب بودن فعل. اگر فعل جمله مرکب باشد، چون یک واژه به شمار می­رودپس یک تکیه دارد. اگر بتوانیم پس از جزء پیشین فعل مکث یا درنگ کنیم، حتماً غعل ما ساده خواهد بود.برای این که بدانیم مکث یا درنگ چگونه در تشخیص ساده یا مرکب بودن فعل دخالت دارد از یک شیوه­ی ساده و علمی استفاده می­کنیم:استفاده از نقش تبعی “تکرار:
او مرا بیچاره کرد بیچاره
من همه چیز را خراب کردم خراب
اگر فعل ما مرکب بود، هرگز نمی­توانستیم قسمتی از آن را بعد از فعل تکرار کنیم. در نقش تبعی، مسندی که بعد از فعل می­آید به جمله پایان می­دهد و بعد از آن باید کاملا درنگ نمود و ساکت شد. اما نمی­توانیم بگوییم:
حادثه­ی بدی روی داد روی
او مرا درک نمی­کند درک
اکنون بر فراز ایوان­ها قرار داریم قرار

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 8:28 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
زبان فارسي تخصصي
زبان فارسی ۳ – رشته ادبیات و علوم انسانی

« گروه فعلی »

یادآوری: مهم ترین عضو گزاره، « گروه فعلی » است که دست کم از یک بن و شناسه، درست شده است.
یادآوری:
هر فعل دارای پنج ویژگی است، یعنی از پنج نظر به ما اطّلاعات می دهد:
۱) شخص
۲) زمان
۳) گذر
۴) وجه
۵) معلوم و مجهول

یادآوری:
هر فعل سه زمان اصلی دارد:
۱) ماضی
۲) مضارع
۳) آینده

زمان های ماضی، عبارت اند از:
۱) ماضی ساده
۲) ماضی استمراری
۳) ماضی بعید
۴) ماضی التزامی
۵) ماضی نقلی
۶) ماضی مستمر

زمان های مضارع، عبارت اند از:
۱) مضارع اخباری
۲) مضارع التزامی
۳) مضارع مستمر

« روش گذرا کردن برخی از افعال ناگذر »
با افزودن تکواژ گذرا ساز « انـ » ، به بن مضارع برخی از فعل های ناگذر، می توان آن ها را گذرا به مفعول کرد؛ مثال:

گنجشک می پرد–> گنجشک، جوجه اش را می پراند.
گنجشک پرید –> گنجشک، جوجه اش را پراند ( پرانید )

« گذرای سببی »

به برخی از فعل ها با آن که گذرا به مفعول هستند می توان تکواژ « انـ » را اضافه کرد، در این صورت، علاوه بر مفعول، به « متمّم » هم احتیاج پیدا می کنند ( گذرا به مفعول و متمّم می شوند )
؛ مثال:
او دارو را خورد–>او دارو را به کودکش خوراند. ( فعلی که گذرا باشد و تکواژ « انـ » را هم بپذیرد، اصطلاحا گذرای سببی نامیده می شود. )
به برخی از فعل ها که گذرا به متمّم اند نیز می توان تکواژ « انـ » را اضافه کرد، در این صورت، علاوه بر متمّم، به « مفعول » هم نیاز خواهند داشت. ( گذرا به مفعول و متمّم می شوند ) ؛
مثال: او از تاریکی می ترسد –> او را از تاریکی می ترساند.
این کاغذ به دست می چسبد –> این کاغذ را به دست می چسباند.
از گرداب گناه رهید –>او را از گرداب گناه رهاند.
از اسارت رست –> او را از اسارت رهاند.
گاهی هنگام اضافه شدن تکواژ « انـ » ، تغییر مختصری در بن فعل ایجاد می شود؛ مثال: می نشیند –>می نشاند. ( بن مضارع « نشین » به « نش » خلاصه شده است. )
نکته ی بسیار مهم: برخی فعل ها با « انـ » گذرا نمی شوند و از مصدر دیگری به عنوان گذرای آن ها استفاده می شود؛ مثال:
افتادن –> انداختن
صندلی افتاد –> او صندلی را انداخت
رفتن –> بردن
علی رفت –> او علی را برد آمدن –> آوردن مهدی آمد –> او مهدی را آورد
ماندن –> گذاشتن
کیف، آن جا ماند –> او کیف را آن جا گذاشت

« ساختمان فعل »

یادآوری: فعل از نظر اجزای تشکیل دهنده ی آن، سه نوع است:
۱) فعل ساده
۲) فعل پیشوندی
۳) فعل مرکّب

فعل ساده، آن است که بن مضارع آن، تنها یک تکواژ است.
چند نمونه فعل ساده: شنیده ام ( بن مضارع –> شنو ) / رفته بودند ( بن مضارع–> رو ) / می خواندیم ( بن مضارع –> خوان )

فعل پیشوندی، آن است که پیش از فعل ساده، یکی از تکواژهای« بر، در، باز، فرا، فرو، وا، … » آمده باشد.
چند نمونه فعل پیشوندی: برآمد، درآمد، بازگرداند، فروگرفت، فراگرفت، وارفت.

گاهی پیشوند، معنای تازه ای به فعل ساده نمی افزاید؛ مثال: شمرد، برشمرد / افراشت، برافراشت.

گاهی پیشوند، معنای فعل ساده را عوض می کند؛ مثال: افتاد، برافتاد / انداخت، برانداخت / رفت، دررفت / ، / گشت، بازگشت / گذشت، درگذشت .

فعل مرکّب، از افزودن یک یا چند تکواژ آزاد، به فعل ساده یا پیشوندی ساخته می شود، به بیان دیگر، در ساختمان آن، دست کم دو تکواژ آزاد وجود دارد. چند نمونه فعل مرکّب: روی داد، دراز کشید، لمس کرد.

« تشخیص فعل ساده و مرکّب »

برای تشخیص فعل ساده و مرکّب از یک دیگر، باید به دو ویژگی « گسترش پذیری » و « نقش پذیری » توجه داشت.
توضیح ویژگی « گسترش پذیری » : اگر جزء همراه فعل، جزء دیگری بپذیرد، فعل جمله، ساده است.

مثال: در جمله « او هم حرف زد » ، می توان به کلمه ی « حرف » ، جزء دیگری افزود و مثلا گفت: « او هم حرف خوبی زد » پس فعل جمله « حرف زد » نیست؛ فعل ساده ی « زد » است.

توضیح ویژگی « نقش پذیری »: اگر جزء همراه فعل، نقش دستوری مستقل داشته باشد، فعل جمله، ساده است. برای مثال، در همان جمله ی « او هم حرف زد » ، کلمه ی « حرف » نقش مفعول را در جمله دارد.

اگر جزء همراه فعل، این ویژگی ها را نداشته باشد، فعل جمله، مرکّب است؛ برای مثال، نمی توان در جمله ی « حادثه ی مهمّی روی داد » ، به کلمه « روی » جزئی را اضافه کرد؛ هم چنین این کلمه نقش دستوری مستقلّی در جمله ندارد.

* تشخیص نوع فعل باید در جمله صورت بگیرد.

پاسخ خودآزمایی درس ( ۳ )
۱- برای نهادهای زیر، فعل مناسب بیاورید . علّت مفرد و جمع بودن فعل ها را توضیح دهید.
« استادان، استاد، آجرها، گل ها، هیچ کس، هیچ یک از، گروه »

پاسخ: استادان، از دانشجویان برگزیده، تقدیر کردند. ( برای نهاد جاندار جمع، فعل فقط به صورت جمع می آید. )

استاد تشریف آوردند. ( به منظور احترام، برای نهاد جاندار مفرد، فعل به صورت جمع می آید. )

آجرها با کامیون حمل می شود / می شوند. ( برای نهاد بی جان و جمع، فعل به صورت مفرد و نیز جمع می آید. )

گل ها مصنوعی است / هستند. ( برای نهاد بی جان و جمع، فعل به صورت مفرد و نیز جمع می آید.

گل ها در مقابل نیش زنبور اخم نمی کنند. ( برای نهاد بی جان و جمع، وقتی حالات انسانی به آن نسبت داده می شود، فعل فقط به صورت جمع می آید. )

هیچ کس حرفی نزد. ( برای نهاد اسم مبهم هیچ کس، فعل به صورت مفرد می آید. )

هیچ یک از دانش آموزان برای امتحان آمادگی نداشتند. ( برای نهاد اسم مبهم هیچ یک، وقتی پس از آن، « از » و « متمّم » جاندار بیاید فعل به صورت جمع می آید. )

گروه با این پیشنهاد موافقت کرد. ( برای نهاد اسم جمع گروه، فعل به صورت مفرد می آید. )

۲- دو جمله مثال بیاورید که در آن ها، نهاد و متمّم حذف شده باشد.

پاسخ: من(نهاد) نامه ها را به او(متمم) دادم –> نامه ها را دادم.
اگر تو(نهاد) این موضوع را به او(متمم) بگویی، حتما ناراحت می شود –> اگر موضوع حرف را بگویی،حتما ناراحت می شود.

۳- فعل های مجهول زیر را به معلوم تبدیل کنید و برای هریک از آن ها نهاد مناسب بنویسید.
« گرفته شده است- گفته می شد- جوشانده شده بود- برده خواهد شد »

پاسخ: گرفته شده است –> گرفته است –> او جایزه ی خوبی گرفته است.
گفته می شد –> می گفت –> دبیر، خاطرات خود را برای ما می گفت.
جوشانده شده بود –> جوشانده بود –> او شیر را جوشانده بود.
برده خواهد شد –> خواهد برد –> شما این همه وسیله را به تنهایی خواهید برد؟

۴- جملات زیر را ویرایش کنید.

پاسخ: ۱) او در منزل استجاره ای (–> استیجاری ) زندگی می کند و در ابتدای هر ماه با صاحب خانه اش تصفیه حساب (–> تسویه حساب ) می کند.
۲) مسّ (–> مسح ) سر و پا، از اعمال وضوست.
۳) همه بچّه ها به او احسن (–> احسنت ) گفتند.

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 8:26 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
امتحانات هماهنگ
برنامه امتحانات هماهنگ خردادماه ۹۱اعلام شد .جهت مشاهده به قسمت پیوند ها / اداره کل سنجش وارزشیابی تحصیلی مراجعه کنید .
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
مطالب فرا دانشی کتاب ادبیات فارسی( متون نظم ونثر 2 )

 به نام خدا

مطالب فرا دانشی کتاب ادبیات فارسی( متون نظم ونثر 2 )سال چهارم رشته علوم انسانی ومعارف اسلامی

1- ویژگی های غزل طرز تازه (سبک هندی)

شعر این دوره در قالب های متفاوتی سروده می شد وکما فی السابق شعرا در تمام قالب های شعری هنرنما یی می کردند . اما با رواج شعرسبک هندی ،غزل بیش از پیش به میدان ادبیات وارد شد وتقریباً مجلس آرای بلا معارض گردید «سبک هندی درنظم فقط محدود به غزل است .اما نه غزل به معنای متعارف، بلکه تک بیت ها و مفرداتی که بارشته ای از قافیه و ردیف به هم پیوسته شده و به شکل غزل در آمده اند از این رو در حقیقت شکل شعری در این سبک تک بیت است..اساس این سبک که حدود یک قرن و نیـم دوام آورده ، این است که در یک مصراع مطلبـی معقـول گویند و در مصراع بعد برای اثبات وتبین وتوجیه آن امر معقول، مثالی محسوس به مناسبت بیاورند.البته این کار ،گاه در ابیات قُدما نیز دیده می شود .چنان که در مثنوی می خوانیم:

کوزه ی چشم حریصان پرنشد تا صدف قانع نشد، پُر دُر نشد

به عبارت دیگر،شاعر در یکی از مصراع ها شعاری می دهد که معمولاً جنبه ی هنری ندارد.مثلاً کم روزی شدن و دخالت ستارگان را در آن مطرح می کند اما در مصراع بعد باید آن شعار را با مثالی محسوس(تمثیل) ، هنری وتصویری کند. صائب: هرشب کواکب گم کند از روزی ما پاره ای هر روز گردد تنگ تر سوراخ این غربال ها

ویا غفلت زدگی و سرگردانی در روز مرگی را این گونه بیان می کند که:

حیران اطوار خودم ، درمانده ی کار خودم هر لحظه دارد نیّتی چون قرعه ی رمال ها

پس همه ی هنر شاعر درساخت آن مصراع محسوس و تمثیلی است که باید با مصراع اول ارتباط هنری داشته باشد. اما یک حسن غزل هندی این است که کلاً از ابتذال به دور می ماند، چون بیت باید دارای مضمون تازه باشد و شاعر حق ندارد که مضمونی کهنه را تکرار کند .مگر این که طرز بیان و ارائه ، لااقل جدید باشد. از این رو غزل سبک هندی معمولاً «تازه» است یعنی می توان یک موتیو یا موتیف (motive = بن مایه وکلماتی که محور تداعی وتصویرند) کهنه را با دیدهای مختلف به طرز های تازه ای مطرح کرد .از این رو «بیابان گردیِ مجنون»را که مطلبی قدیمی وکهنه است ، غالب شعرا ی سبک هندی مکرراً به طرز تازه ای بیان و ادا کرده اند.

صائب: داغ هرلاله که برسینه ی هامون باشد مهری از محضر رسوایی مجنون باشد

دکتر شمیسا می گوید: «یک نکته ی دیگر ِاهمیّت این سبک این است که توانسته است ،حدود مضامین قراردادی و محدود شعری را بشکند شاعر از همه ی اشیاء وامور وپدیده ها ی پیرامون خود از بین قالی، شیشه، میوه، بخیه، گردباد، سیل، عنکبوت وغیره جهت یافتن مضمون و معنا استفاده کرده است .بدین ترتیب مضمون محدود نیست وهر چیزی ممکن است مضمون شود. از طرف دیگر همین امر باعث شد که شاعران غیراستاد و عوام نتوانند حدود متعالی غزل را حفظ کنند.»

1/1- از ویژگی های بارز بیت در سبک هندی این است که:

- بین اجزای مهم دو مصراع تشابه زیادی دیده می شود.(با لف ونشر،تشبیه ویا تناظر ):

صائب: سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش باسنگ سرو کاربود شیشه گری را

- استفاده از تصویر ذهنیِ اصطلاحات و ترکیبات . مشروط بر این که معنی بکری آفریده شود:

کلیم کاشانی: بی دیده راه گر نتوان رفت، پس چرا چشم از جهان چوبستی ازو می توان گذشت

2 - مختصات کلی طرز تازه (سبک هندی) درشعرصائب

2/1. مختصات زبانی:

2/1/1. ساده ، روان ولی استوار و خالی از تکلف بیان و نزدیک شدن زبان شعر به کلام عامیانـه و وارد شدن زبـان

کوچه و بازار به شعر:

باعقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی شد« ریشه ریشه دامنم از خار» استدلال ها

در نتیجه: گسترش دایره ی واژگان و در برخی موارد، وارد شدن ترکیبات غریب و نامأنوس:

ای «دفتر حسن تو را فهرست خط و خال ها » تفصیل ها پنهان شده در پرده ی اجمال ها

2/1/2. بسیاری از لغات ادبی قدیم از صحنه ی شعر خارج شد. به شکلی که سبک هندی دربردارنده ی زبان جدید فارسی است:

آتش فروز قهر تو ، آیینه دار لطف تو هم «مغرب ادباره ، هم مشرق اقبال ها»

2 /1/3.زبان سبک هندی واقع گراست.

2/2. مختصات فکری:

شعر این سبک صورت گرا نیست بلکه معنا گراست. یعنی شعرا به مضمون و معنا بیش از لفظ اهمیّت می دهند مثلاً در شعر صائب مضمونی نیست که نیامده باشد ؛ بخصوص که از نظر ابیات بسیار است.صائب از گل قالی ، تند باد، گرداب، آسیاب ،تبخال، بیابان، قرعه ی رمال، سوراخِ غربال ، پری و.... مضمون ساخته است، نکته سنج است و مضمون آفرین؛ ولی طول وعرض معنا بیش از یک بیت نیست. دراین دوره همچنین کلمات و لغات و اصطلاحات مخصوص ملل، ادیان ، مذاهب و فِرَق،در شعر دیده می شود.

2/3.مختصات ادبی: ( کاربرد های هنری در شعر)

چون شعر سبک هندی ،شعر اعجاب انگیز وایجاد رابطه های غریب است، کاربرد عمدی بیان وبدیع درسطح بالا در آن وجود ندارد، چون این گونه اشعار برای جلب توجه خواننده، نیازی به پیرایه های ادبی فراوان ندارند. اما باید گفت سبک هندی ،سبک استعاره به ویژه استعاره ی تمثیلیّه است.که در شعر صائب وسیدا وجود دارد و دیگر این که :

2/3/1- مضمون سازی و جست و جوی معانی بیگانه از طریق تشخیص، حس آمیزی ، پارادوکس و.........

2/3/2- تازه گویی و نازک اندیشی و نکته سنجی و دقت در جزئیّات : هرلحظه دارد نیّتی چون قرعه ی رمال ها

2/3/3- پیچیدگی و ابهام در کلام (رواج لُغُز و معما و مادّه تاریخ): سهل است اگر بال و پری نقصان این پروانه شد

2/3/4- آوردن کنایات و استعارات دور از ذهن: شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلال ها

2/3/5- استفاده از بحور طولانی عروضی و تکرار قافیه

2/3/6- پرگویی (چنان که صائب و بیدل و هر یک از شاعران این دوره صاحب چندین دیوان شعر ی هستند)

2/3/7- آوردن حسن تعلیل به وفور: آیینه کی برهم خورد از زشتی تمثال ها

« عنصرکلامی که بیشتر از همه در تغییر سبکِ شاعرانِ این عهد مؤثر افتاد، معنی و مضمون است نه این که بگوییم این روش قبل از این مرسوم نبوده است ،بلکه رعایت نوعی مساوات ،اساس کار بوده است اما هرچه به عمر ادبیات افزوده شد،کفه ی معنی برلفظ چربید. زیرا توسعه ی دانش ها و ذوقیّات وسنت های شعری موجب شد که معنی های گوناگون وپردامنه به ذهن شاعران متأخر هجوم آورد ودایره ی لفظ را بر آنان تنگ کند وبیان آنها سخت گردد.» (صفا،1373،ج5 :530 نقل به مضمون)

برخی نیز عامل دیگری را درسخت شدن زبان وگسست تقریبی با قدما مؤثر می دانند:

یکی از علل محو مختصات سبکی زبان قدیم در آثار این دوره ، حملات پی در پی بیگانگان از قبیل مغولان،تیموریان و ازبکان به ایران مخصوصاً نواحی مشرق بود که باعث نابودی کتابخانه ها واز بین رفتن آثار کهن شده بود وفضلا دیگر با کتب قدیم ودر نتیجه با زبان قدیم مأنوس نبودند.

«بیشتر شاعران این سبک زادبومشان ایران بود و این شیوه نگارش و شعر سرایی نه همین در هند که در ایران و فرارودان و به ویژه در میان مردم تاجیک راه خود را پیدا کرد.عنصرهای مصنوعی و ساختگی مرده ریگ محفل هرات بودند. سبک هندی این ویژگی ها را گسترش داد و آنها را پر آب و تاب تر ساخت....بسیاری از شاعران مثنوی هایی از خود به یادگارگذاشتند .این گونه ی ادبی درآن روزگار در شکوفایی تمام بود و در مضمون ها سرشتی خیالپردازانه داشت و نشان دهنده ی مطلب هایی بود که برای دوران شعر کلاسیک ناشناس بود و پیوسته نکته ای نمادی داشت.» (یان ریپکا،1382، ج1 : 529 و 540)

3- نوآوری ،تفاوت سبک صائب با دیگر شعرا

در این عصر که دوره ی رواج سبک هندی یا اصفهانی است ، به دلیل روابط ادبی گستر ده حتی بین ممالک و محدودیّت ویکسانی منابع مطالعاتی شعرا ،تشابه لفظ، مضمون ومحتوا ی اشعار معاصران وتتبع وپیروی ونظیره نویسی رواج زیادی دارد.شعرای این دوره بیشتر وقت خود را به مطالعه ی شعر معاصران یا پیشینیان وتتبع از آنان می گذرانند تا جایی که برخی موارد منجر به توارد واشتراک مضمون وبالاخره به کشمکش بین همعصران می شود.

غنی می گوید: ازبس که شعرگفتن، شد مبتذل در این عصر لب بستن است اکنون، مضمون تازه بستن

و یا سلیم: دیوان کیست از سخنـانم تهی سـلیم تنها نه برمن این ستم از دست صائب است

در تذکره ی همیشه بهار آمده است که: «روزی شاه عباس صفوی از میرزا قاسم خلوت نشین پرسید که ،نظر شما درباره جامعیّت شاعری میرزا صائب چیست ؟ قاسم گفت:صائب فقط صاحب دوبیت است وبس وآن دوبیت این است:

تـیغ از گلـوی سوختـگان تند نگذرد آب از زمیـن تفتـه ، بـه لنـگر کنـد گــذر

بوی گل و باد سحری چشم به راهند گر می روی از خود بهِ از این ،قافله ای نیست

این ماجرا به گوش صائب رسید ،وی با میرزا قاسم شکوه کرد که چرا چنین گفته ای ؟من این همه شعر دارم . میزاقاسم گفت:چون با من آشنا بودید گفتم صاحب دو بیت وگر نه شما فقط صاحب بیت اول هستید ومضامین شما همه از دیگران است. اغلب اشعار معاصران وی تکرار همان مضامین گذشتگان است در لباس الفاظ فاخر، معنی یابی و مضمون آفرینی کار ساده ای نیست ، معیار شاعری آفرینش معنای تازه است، معنایی که سابقه نداشته باشد.

ولی صائب باتفاخر به شعر خویش می گوید:

میـان اهـل سخـن امـتیاز مـن صائـب همین بس است که با« طرز» آشنا شده ام

یـاران تـلاش تـازگـی لفـظ مـی کنند صائب ، تلاش «معنـیِ بیگانـه» می کنـد

تـلخ کـردی زنـدگی بـر آشنایان سخن اینقدر صائب تلاش «معنی بیگانه»چیست؟

شعر صائب با غزل سرایان مقدم براو وهنجارهای آنان درشعر متفاوت است وبه همین دلیل شاعری است صاحب سبک وبیرون از خطِ تقلید .در شعر او صور خیال و شیوه ی تعبیر وواژگان ،رنگی دیگر دارد .فکر ژرف نگر،تخیّل تیز پرواز احساسات و عواطف لطیف وذوق طرفه پسند و شگفتی آفرین وی دست به دست هم داده،شعری پدید آورده اند،عمیق وپر مغز ونکته آموز ،سرشار از تصویری رنگین ومتنوع که چون پرده های گوناگون نقاشی ،هر لحظه منظره ای وچهره ای وچیزی را با حالتی و کیفیّتی تازه وبی سابقه ،پیش چشم ما عرضه می دارد وبراثر مشاهده ی آنها اندیشه وخیال مارا به عوالمی می برد که برایمان تازگی دارد. اندیشه ی خواننده باید براثراستعاره های پیچیده ،به شبکه ی صور ذهنی او پی برد تا خود به دریافت حاصل ژرف اندیشی ها ی شاعرنایل آید. بدین ترتیب خواننده ی شعر صائب در سیر این عوالم با او همراه وهمگام می شود وبا اندیشه وتخیّل وی در شناخت وکشف آفاق تازه مشارکت می جویدحق آن است که مقایسه صائب وپیشینیان ضرورت ندارد ،اوشاعری است دیگر با حالت واسلوبی متفاوت. دریافت های ذهن نکته یاب و خلّاق صائب در قالب الفاظ وترکیباتی نو عرضه شده که هرچند ممکن است برخی از آنها فصیح و زدوده و خوش تراش نباشد بی گمان برغنای زبان فارسی افزوده است.

این ویژگی های منحصر به فرد در شعر کمتر شاعری دیده می شود. «[شعرا]در این سبک[هندی]هرچند گاه عادی ترین معانی را به لطیف ترین وساده ترین تعبیر بیان می نمایند ؛اما اصراری که در به دست آوردن معانی غریب و مضامین بی سابقه داشتند، غالباً شعر آنها را یک نوع ابهام می داد ؛علی الخصوص که بعضی از آنها در پاره ای صنایع بدیعی مثل مراعات نظیر و متضاد وتشبیه و استعاره ی نابجا افراط می کردند.

«در حقیقت شعرا ی این دوره ،به استثنای عده ای معدود که گرایش به« وقوع گویی» یا تقلید از قدما داشتند، شعرشان بیشتر بر «خیالبندی» و «مضمون سازی» مبتنی بود ودراین کار هم شعرابه اقتضای ذوق عامه افراط می کردند و گویی نزد این جماعت درشعر ایجاد حس اعجاب بیش از القای شور و عاطفه اهمیّت داشت واین شیوه که نزد صائب وکلیم ،اکثر بر دقّت ِفکر ولطفِ بیان ، مشتمل بود ،نزد امثال بیدل به ابهامِ معانی وازدحامِ خیالات وحتی به تعقیدِ بیان کشید.....از شعرای این دوره کمتر کسی توانست دقت معنی را با جودت لفظ ،جمع کند .این عده ی معدود نیز کسانی امثال صائب و کلیم وعرفی و فیضی بودند که با دواوین واسالیب قدما آشنایی داشتند وبه صِرفِ ذوق وقریحه شعر نمی گفتند و از آثار قدما نیز استفادتی می کردند کسانی مانند محتشم کاشانی و حکیم شفایی درتتبع سبک سعدی و خاقانی وانوری مهارتی نشان دادند واما اسلوب آنها مطبوع عامه واقع نشد و چندان شهرت و قبول نیافت» (زرین کوب،1372: 428-429)

مقایسه ی اجمالی میان شعر شاعران برجسته ی سبک عراقی مثلاً مولوی و عطار باصائب که شاعران شاخص سبک هندی است ،نشان خواهد داد که صائب بسیار بیشتر از آن دوشاعر بزرگ دغدغه ی شاعری داشته وشعراندیش بوده است.

به کلام او در این باره بنگرید: درسخن از عرفی و طالب ندارد کوتـهی عیب صائب این بود کز زمره ی اسلاف نیست

برخی ابیات صائب به سبک عراقی و خراسانی سروده شده است:

هـرجـا که دل شکستـه ای هسـت ریـحـان دل تــو را سفـال اسـت

انــدیشـه ی چشـــم مشـکبویـان آهــوی قـلمــرو خـیـال اسـت

رخســــــاره ی آتــشیــن او را پروانـه ی خانـه زاد، خال اسـت

چینــی که طـراز جبهه ی یارست بندی است که بر زبان اغیار است

شراب کهنه که روشنگـر روان من است مصاحب من وپیر من و جوان من است

درشعر سبک هندی که - اکثر غریب به اتفاق شعر صائب راتشکیل می دهد-سخن ایهام آمیز تمام کلام است . او درپی به وهم وگمان انداختن خواننده است.درشعرصائب اغلب معانیِ دور از ذهن ، مراد و منظور اوست.وی پرشعرتر وقوی طبع تر از شعرای این عصر و این سبک است پس در معنی ومضمون آفرینی استادی کاملی دارد و از خصایص شعر او استحکام جملات وحسن ترکیبات است .

واماتأمل در شعر خیالبندان ،بیانگر آن است که ، هرچه از خواجه حسین ثنایی دور و به صائب تبریزی نزدیک ترمی شویم زبان وبیان آنان شفاف تر وپاکیزه تر می شود. آنچنان که کمال شیوه ی خیال بندی را همراه با ظرافت ها و لطافت های شاعرانه باید در شعر صائب دید .به همین سبب صائب در میان شاعران سبک اصفهانی ،از همه معروفتر شده واشعارش خواننده ی بسیار یافته است .

هرچند بعداز بوجود آمدن طرز او بسیاری از شعرا ظهور کردند اما به همان نسبت لغزش هایی هم در غزل داشتند و این شعرا آنهایی بودند که اکثراً از هند برخاستند و شاعران معروف به سبک هندی هستند.هرچند ایشان خود را پیرو صائب می دانستند اما در راه نکته یابی ومضمون سازی آنقدر اصرار کردند ، که لفظ گنجایی آن را نداشت و از روش صائب دور افتاد. تا آنجا که محتاج تأویل و توجیه گردید. بنابر این، اساسِ بد نامیِ سبک هندی ریخته شد. بخصوص که زبان این هندی گویان به دلیل قطع ارتباط با ایران درزمان تسلط انگلیس از زبان فارسی سالم دور شد وبه صورت لهجه ای اختراعی درآمدکه بهتر است آن را فارسی هندی بنامیم.

4- زبان شعر صائب :

زبان صائب سرشار از ایجاز مقبول وسادگی مشهور است.دارای کلمات ولغات بسیار گسترده دامان ومتنوع که گویی تمام واژگان جهان را در بردارد. کنایات عامیانه ، حاوی خلق ترکیبات معنایی و تصویری مبتنی بر تشخیص و نمادها است.از نظر آوایی دارای اوزان متفاوت است.چراکه به غیر از اختیاراتی که در شاعری خود ایجادکرده ،سبک خراسانی وعراقی را پاس داشته است. اما از لحاظ محتوا شعر او یک سنت ادبی را بسیار حفظ کرده وآن زبان نصیحت است، که صمیمیت وگرمی خاصی را در سخنش ایجاد کرده است.او خود به این نکته اقرار دارد که :

از مدح وهجو و هزل وطمع شسته ام ورق پند ونصیحت است سراسر کلام من

4/1- کلام عامیانه (folklore)در شعر صائب

زبان شعرصائب گاهی تکیه بر واژگان عامیانه دارد . همان گونه که سبک شعر زمان او عامیانه وکوچه بازاری است وملک الشعرا درسبک شناسی به آن تاخته است- که درفصل یک گذشت-واقعیّت این است که شعر سبک اصفهانی یا هندی آیینه ی تمام نمای رفتار وزندگی وباورها و اعتقادات ایرانیان وتاجیکان ،دراین مقطع است،نمونه ای از این تکیه کلام های عامیانه را درشعرصائب بنگرید:

پای به خواب رفته » ی کـوهِ تحـملـم نتـوان بـه تیـغ کـرد ز دامـن جـدا مـــرا

شوخ ومیخواره وشبگرد و غزلخوان شده ای «چشم بد دور» که سرفتنه ی دوران شده ای

اگرچه «حرف بیجا» برزبان هرگز نمی آرم خجل از خویش دایم چون سؤال بی جوابم من

بخش عمده ی جریان سادگی زبان شعر به وجود کلمات عامیانه بر می گردد.کاربرد زبان کوچه وبازار چه در مکتب وقوع وچه در سبک هندی رواج عام داردواز ویژگی های زبان شعر قرون 16تا18م است.از ابتدای پیدایش طرز تازه تا زمان صائب وسیدای نسفی این روند رو به گسترش است .وتبدیل به یک گنجینه ی زبانی شده است .

اگر به تاریخ تألیف فرهنگ ها ی فارسی توجه کنیم در می یابیم که عصر صفوی پر رونق ترین دوره ی فرهنگ نویسی است .علت این امر علاوه برنفوذ زبان فارسی به مناطقی که زبان فارسی ،زبان مادری آنها نبوده و شاعران پارسی گوی آن دیار برای فهم آن نیاز به فرهنگ لغت داشته اند ،غنا وگسترش زبان فارسی وورود کلمات بی شمار تازه در این عهد است که عموماً از زبان عوام وام گرفته شده است.سهم صائب در وارد کردن زبان کوچه به زبان شعر بیش از دیگر شاعران این عهد است.

حقا که درباره ی تکیه صائب برکلام عامّه باید گفت:« کلام عامّه چون چمنزاری مفرّح در جای جای این باغ روییده است وتن خسته ی شارح کلام را بر روی حریر سبز خود به تفرج می خواند» (صانعی،1387 :3)

ترکیب سازی نیز یکی از راه ها و ملزومات مضمون سازی و از مشخصه های زبان است که صائب همت بلندی درتولیـد و به کارگیری آن دارد و دیوان اشعارش مملو از این ترکیبات زیباست.این ترکیبات بسیار متنوع است و با نیروی ترکیب و امتزاج کلماتی به ظاهر بی ربط تولید مشود وبه مضومن آفرینی کمک می کند. صائب با این هنرمندی از کثرت وحدت می سازد.اگر کلمات همنشین ، متضاد باشند ،مضمون می سازند وگرنه اصل همنشینی واژگان را می پذیرند. انواع این ترکیبات عبارتند از: ترکیب وصفی 1، اضافه استعاری و اضافه تشبیهی 2 ،3 ،کلمات مرکب4. به نمونه هایی از درس بنگردید:

1-زرین بال ها :

سهل است اگر بال و پری نقصان این پروانه شد کان شمع سامان می دهد از شعله زرین بال ها

2- دفتر حسن و پرده ی اجمال ها

ای دفتر حسن تو را فهرست خط و خال ها تفصیل ها پنهان شده در پرده ی اجمال ها

3- خارِ استدلال ها

باعقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی شد ریشه ریشه دامنم از خار استد لا ل ها

4- آتش فروز

آتش فروز عقل تو ، آیینه دار لطف تو هم مغرب ادبارها ، هم مشرق اقبال ها

5-بررسی شعرصائب درسطح فکری

5/1- اجتماعی

عکس العمل کارهای صفویان که در آن دوره صورت می گرفت، آن بود که انسان خودش را پرنده ای دور افتاده از گروه وجمعیّتش می یافت واین در اشعار صائب هویداست،اشعار او جای انعکاس دردهای اجتماعی است . اوشاه ودربار را به ترحم به مردم فرا می خواند.صائب این کار رابسیار محکوم می کرد وهمیشه تأکید می کرد که مردم اساس شکوفایی وقدرت دولت هستند.وی می گوید :شاهی که خلق خود را غارت می کند ،مثل آن است که بام بنای خود را گِل می مالد که باران ازآن نگذرد اما دیوار ها را سست می کند. شاه در دید صائب ظاهرساز است. کاخ را آباد می کند وکوخ را خراب.از طرف دیگر شاهی که فقرای خود را می راند ،مثل مستی است که از ران سخود کباب می سازد.صائب در اشعار خود ظالمان را آگاه می کند که از تیری که از کمان می جهد قبل از آن که کسی را بکشد آواز مرگ را در گوش تیر انداز خود می خواند وحکم شاه ظالم این گونه است.

شاهی که بررعیّت خود می کند ستم مستی بود که می کند از ران خود کباب

از تیـرِآهِ مـظلـوم ظالـم امـان نیـابـد پیش از نشانه خیزد از دل فغان ،کمان را

5/2- عرفانی

آخرین دنیایی که صائب پیام نهایی را به خواننده می دهد، عالم عرفان است .اودر اشعارش جان جهان را دوباره شناخته وغایت موجود شدن انسان را دریافته است .البته صوفی نیست .او وشعرش حال و هوای عرفانی دارند.

درشعر او فلسفه[نه به معنای خاص] وعرفان به هم می آمیزد وشاعر که مثل صوفی از استدلال گریزان است مثل یک واعظ با تمثیل به استدلال می پردازد. عرفان او رنگی از نومیدی خیام را دارد ......طبع حساس او از دورویی ودورنگی بیزار است ودر دنیای یکرنگی وصلحی که قلمرو روح اوست ،کفرودین آشتی دارند و کشمکش هایی که هست ظاهری است.

همان طور که گفته شد، از ویژگی های شعر او رگه هایی باریک از تفکرات عرفان خیامی است که رنگی از ناامیدی وشکایت از زمانه را دارد. مثل تریاک تلخ و مثل شراب نشأت انگیز است وبیشتر به افکار صوفیان می ماند که در شعر این دوره خصوصاً شعر شاعران هندیِ سبک هندی بیشتر دیده می شود وباید گفت تحت تأثیر تفکرات اهل خانقاه پدید می آید و نباید باعرفان اسلامی که غلب مضمون شعر اورا تشکیل می دهد و سراسر شوق واشتیاق به کمال ،دردو طلب ومجاهدت است، اشتباه گرفته شود. یکی از این رگه های باریک عدم اعتماد به تداوم حیات است :

فنای من به نسیم بهانه ای بند است به خاک با سر ناخن نوشته اند مرا

هرچند محرز است که صائب صوفی نبوده است اما گرایش های عرفانی داشته است .این گرایشات در شعر او به صورت توجه به امور روحانی ومعنوی ،وکاربرد اصطلاحات عرفانی به شکل عام و خاص نمایان می شود. مثل اعتقاد به وحدت وجود1 ، تجلی ذات الهی در عالم2، از خویش بریدن3،سلوک درونی4، بی نیازی وبسیاری صفات دیگر.به این نمونه ها بنگرید:

1 . چشم حق بین را نگردد کثرت از وحدت حجاب نُه صدف را گوهــر یکدانه می یابیم ما

2. هر چنـد که از محفـــل لیلــی اثـری نیسـت صد بادیه پر شور ز بانگِ جرس اوست

3. شرط همراهی ما بیخبران تـرک خـودی اسـت هرکه از خویش گسسته است به ماپیوسته است

4. خبـر ز سـاحـل ایـن بحـر، آن کسـان دارنــد که سر به جیب فرو برده همچو گردابند

چالش های درس هشتم (در آمدی بر سبک هندی)

الف) نویسنده بدون توجه به دسته بندی های سبک هندی به اصفهانی و هندی ، عیوب این سبک را به سخن تمام شعرا تعمیم داده است حال این که ابتذال و معما گونگی سخن مخصوص دوران انحطاط این دوره و بیشتر در شعر شعرای هندی آن ودر اواخر این عهد مشهود است . بنده در مطالعات دامنه داری که در این سبک داشته ام با تکیه به کلام بسیاری از بزرگان این کلی نگری را مردود می دانم و قائل به تقسیم سبک هندی برحسب سخن در هند و ایران هستم .

شاعری چون صائب در هند شاعر نشد ویا سبکش زائیده ی الطاف شاهان هند ویا همنشینی با دربار و شعرای هندی نیست بلکه در قلّه ی تغیرات سبکی ، قرار دارد و طرزش از اصفهان و قبل از ورود به هند «آشنایی زدایی » را فریاد می کشید .البته وی مبدع این سبک نیست ولی اعتلا دهنده آن و روش مند کننده آن است وسلیس تر از همه ی هم عصرانش شعر گفته است .

نگرشی چون نگرش کتاب از آن جمله است که نه تنها سبک هندی را از چشم همه می اندازد بلکه فراگیر را نسبت به یادگیری اصول آن دچار نگرانی وبلکه نا مأنوسی می کند . نمی گوییم لب به تعریف و گزافه بگشاییم بلکه همان طور که هر سبکی حسن و عیبی دارد ، اگر قصد نقد کردیم عیب ها را بزرگ نکنیم بخصوص که کتاب آموزشی است . بهتر آن است که به تقسیم بندی بزرگان درباره ی این سبک تن دهیم ویک سره آن را هندی الاصل و مردود نخوانیم بلکه به نقد منصفانه بپردازیم چه آن که این سبک بیش از 150 سال از ادب فارسی را تسخیر می کند و بازتاباننده ی دردهای اجتماعی و دید منتقدانه نسبت به اجتماع است و ما حق نداریم اگر خلاف سلیقه ی ماست و طرفدار سبک قدماییم ، یا به آن انتقاد داریم یک سره مردودش بخوانیم.

جالب اینجاست که رگه هایی از طرز تازه(سبک هندی یا اصفهانی) در سبک شاعران پیش از این ، جریان داشته است واین سبک یک شبه به وجود نیامده است . (پس باید گفت سبک هندی به شکل مشخص و با این نام در قرن 11 در اشعار شعرا خود را نشان داد. )

ب): بهتر بود بعد از مقدمه غزل ص 48 آورده شود وبعد از آن مختصات زبانی ، فکری و ادبی با شواهد کلام از همین غزل آورده شود تا دانش آموز به شکل کاربردی متوجه مختصات مربوطه بشود.

ج): در تمام اشعار این سبک لغات و اصطلاحات عامیانه به شکل حکم قطعی که کتاب داده است دیده نمی شود. دور از انصاف است اگر بند دوم از مختصات زبانی را بپذیریم زیرا بسیار اندک و غیر قابل توجهند ابیاتی که این خصوصّیت را دارند به شکلی که می توان این نظر را به عنوان نظری غیر قابل تعمیم رد کرد .برای مثال بدون غرض بنگریم به هشت جلد از دیوان صائب و یا حتی دیوان کلیم . بهتر آن است که با طرح استثنائات مطلب را بیان کنیم نه حکم کلی بدهیم.

د) رها کردن زبان که در بند اول مختصات فکری آمده است نیز در مورد همه ی شاعران این سبک مصداق ندارد باز عزیزان مؤلف این کتاب را به تفحصی بیشتر در این مورد فرا می خوانیم . معروفیّت صائب از آن جهت است که توجه یکسان به لفظ و معنا دارد و جانب هیچکدام را فرو نمی گذارد .پس بهتر است شاعران این سبک را دسته بندی کنیم و حکم بدهیم واگر وقت نداریم از کلام بزرگانی چون فروزانفر ، یوسفی و....... بهره مند شویم .

ه): اعمال نظر در توضیحات ص47 دالِّ براین که کشش غزل های سعدی و حافظ و مولانا در سروده های سبک هندی دیده نمی شود بلافاصله این قضاوت را به شعر صائب می چسباند و نشان می دهد که این ابراز عقیده به دنبال تحمیل سلیقه است . باید گفت این طور نیست اگر نگارنده ی محترم سلیقه را با نقادی خلط نفرمایند ، در بسیاری از اشعار صائب که تعدادشان هم کم نیست یا اشعار بیدل و طالب آملی و.... صدای سعدی و حافظ و مولانا به وضوح به گوش می رسد و حتی شکل و وزن و بحر عروضی بسیاری ما را به اشتباه می اندازد . شاید یکی از دلایل این قضاوت دور از انصاف توجه به ابتذال گویان این سبک همچون اسیر شهرستانی است .در این 14 سال که بنده پژوهشگر سبک هندی هستم با قلم واثر تفکر بسیاری از دانشمندان ادب فارسی آشنا شده ام که هیچ کدام این گونه صریح به نقد یک طرفه نپرداخته اند باید گفت ، این گونه قضاوت را دور از انصاف می دانیم .

این که مطلب را حقیر کنیم وبنوبیسم با این همه برخی از غزل های این سبک سرشار از حکمت و عرفان و... است عذر تقصیرمان پذیرفته نیست. حال فکر می کنیم با این ترسیم ناشیانه ی سیمای سبک هندی ، درس عرفان از غزل صائب،چه نمره ای می گیرد و فراگیر چقدر به آن گوش دل می دهد؟ مگر نه این است که آموزش را با پرورش می خواهیم؟

پس به نظر می رسد بهتر باشد یکی دوعقیده ی مخالف و موافق را مطرح کنیم و قضاوتی هیجان آور و انگیزه آفرین براس این درس ارائه دهیم . تا فراگیر کنجکاوانه به این کاوش گوش دهد و بهره مند گردد زیرا در فارسی عمومی دانشگاه ویا دروس اختصاصی ادبیات به این پیش علم نیاز دارد. بنابراین با تیره کردن افق نگاه او نسبت به این سبک وشعرای آن راه دلدادگی متفکرانه ی او را نبندیم .

و): انتخاب غزلی عارفانه از شاعری که به عرفان معروف نیست وخود را منتسب به شیخ و مسلکی عرفانی نمی داند وبیشتر شاعری اجتماعی و حکیم است تصمیم درستی نبوده است . چه بسیار غزل های صائب که درس های فردی و اجتماعی بسیاری را برای فراگیران در بر دارد و در این بازارآشفته ی جامعه با تلمیح به قرآن و کلام بزرگان ، راه درست زیستن را می آموزاند .

ح): انتخاب غزلی که بتوان در آن به راحتی مختصات درست ودرخورِسبک هندی را یافت و شامل و فراگیر باشد.

ط): درباره ی اظهار نامرادی ویأس به عنوان مختصات فکری، بهتر است بگوییم اغلب دیده می شود.

ی):اگر می گوییم سبک هندی حیات خود را در افغانستان و هند ادامه داد ، لازم است به طور واضح ، حداقل یک شاعر از این مکان ها نام ببریم.

ک): لازمه ی مضمون سازی استفاده از آرایه های ادبی مخصوصاً استعاره است .بنابراین آوردن بند اول مختصات ادبی وسپس بند 4-5-8به نظر اطاله ی کلام است واین موارد مکمل ودربر گیرنده ی یکدیگرند و نباید مجزا بیایند .

فعالیّت مربی همراه فراگیر:

1- یکایک مختصات زبانی سبک هندی را در ابیات غزل صائب (سررشته ی آمال ها) پیدا کنیم.

2- یکایک مختصات فکری را در ابیات غزل صائب (سررشته ی آمال ها) پیدا کنیم.

3- یکایک مختصات ادبی را در ابیات غزل صائب (سررشته ی آمال ها) پیدا کنیم.

4- نشان دادن چند کتاب نقد سبک هندی(طرز تازه) به فراگیران و حتی خواندن فرازهایی از آن برای آنها.

5- نشان دادن دیوان چند تن از شعرای این سبک در کلاس .

سوالات تشریحی درس هشتم (در آمدی بر سبک هندی)

· سبک هندی به شکل فراگیر و مشخص در چه قرنی مطرح شد؟ و شاعران معروف آن چه کسانی بودند؟

· نام دیگر سبک هندی چیست؟ وچرا به سبک هندی معروف شد؟

· سبک هندی با کدام شعرا به حیات خود در افغانستان و شبه قاره ی هند ادامه داد؟

· کدام خصوصیّت از شیوه ی مکتب وقوع یا«شیوه ی بیان حال» در شعر صائب (سر رشته دی آمال) دیده می شود؟

· چه تحول ادبی در سخن موجب پیدا شدن سبک « واسوخت» گردید؟

· شعر واسوخت ، چگونه شعریست؟ یکی از شاعران این سبک را نام ببرید.

· سبک میانی به چه سبکی گفته می شود وچرا بوجود می آید ؟ مثال بزنید.

· سبک هندی در ایران وهند با کدامیک از شعرا شکل گرفت و رواج یافت ؟

· تک بیت های سبک هندی از چه نظر اهمیّت دارند؟

· صائب در سخنوری چگونه است؟

· چند تن از شاعران معروف سبک هندی را نام ببرید .

· آیا نثر در قرن 11و 12ه مستقل از ادوار قبل است؟ توضیح دهید.

· نثر قرن 11و12ه به چند دسته تقسیم می شود؟ از هر کدام نمونه هایی همراه نویسندگان آنها نام ببرید.

· نمونه های از نثر متکلف قرن 11و 12ه را همراه نویسندگان آنها نام ببرید.

سوالات تستی درس هشتم (در آمدی بر سبک هندی)

*)-کدام گزینه درست است؟

1- سبک هندی در ایران از قرن 12 آغاز شد

2- سبک هندی در قرن 11 به ابتذال و انحطاط کشیده شد.

3- حافظ از شاعران قرن 11سبک هندی در ایران است .

4- افراط دروقوع گویی موجب پیدا شدن واسوخت گردید

*) - کدام گزینه غلط است؟

1- اظهار نامرادی و یأس از ویژگی های زبانی سبک هندی

2- آوردن ترکیبات غریب و نا مأنوس از ویژگی های زبانی سبک هندیست.

3- توجه به معنی و مضمون و رها کردن زبان از ویژگی های فکری سبک هندیست.

4- حسن تعلیل از ویژگی های ادبی سبک هندیست.

*)-کدام گزینه جزءِ ویژگی های فکری سبک هندیست؟

1- پیچیدگی و ابهام در کلام

2- مضمون سازی و جستجوی معنی بیگانه

3- به کارگیری اصطلاحات و لغات مردم عامّه *

4- بیان احوال شخصی وعواطف مربوط به زن و فرزند

*)- شاعر سبک هندی از طریق کدام آرایه ی ادبی به مضمون سازی می پردازد؟

1- تشخیص ، تشبیه

2- حس آمیزی ، استعاره

3- تمثیل ، ارسال المثل

4- همه ی موارد *

*)- هدف شاعر سبک هندی از مضمون سازی چیست؟

1- تفاخر شاعری

2- ایجاد معنی بیگانه

3- برتری بر سبک عراقی

4- کاربرد آرایه های ادب

*)- گزینه غلط کدام است؟

1- اسکندر نامه از متون نظم سبک هندی است.

2- جهانگشای نادری تألیف میرزا مهدی خان منشی استر آبادی است .

3- کتاب مجمل التواریخ از جمله نمونه سبک بین بین است.

4- گیتی گشا تألیف صادق نامی است.

سوالات کوتاه پاسخ:

1- شاعر در مصرع« ای دفتر حسن تو را فهرست خط و خال ها»حسن خداوند را به چه چیزی تشبیه کرده است؟

2- در بیت بالا «خط و خال» نماد چیست؟

3- در مصرع«تفصیل ها پنهان شده در پرده ی اجمال ها» بین واژه های تفصیل و اجمال چه آرایه ای حاکم است؟

4- در بیت دوم درس چه نوع تشبیهی وجود دارد؟

5- اسلوب معادله در کدام ابیات دیده می شود؟

6- «مغرب ادبار و مشرق اقبال »، چه اضافاتی هستند؟

دربیت دوم درس بین چه کلماتی آرایه تضاد وجود دارد؟

«پیشانی عفو» چه نوع اضافه ای است؟

مراعات نظیر را بین کلمات بیت سوم درس بیابید.

10- در مصرع «آیینه کی برهم خورد از زشتی تمثال ها» شاعر از چه صنعتی برای اثبات کلام خود بهره برده است؟

11-«خاراستدلال ها »چه اضافه ای است؟

12-«دامن ریشه ریشه شدن» کنایه از چیست؟

سوالات بلند پاسخ :

1- در مصرع « کان شمع سامان می دهد از شعله زرین بال ها» بال وپر سوخته پروانه چگونه سامان می پذیرد؟

2- نگرش صائب نسبت به عقل در بیت 5 درس چگونه است ؟این نگرش چه شباهتی با نگرش مولانا دارد؟

3- در درس سررشته آمال ها چگونه صائب تضاد عشق و عقل را مطرح می کند؟

4- درمصرع« با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی» چرا شاعر همسفر عقل شده است؟

5- مصرع« هرشب کواکب گم کنند از روزی ما پاره ای » اشاره به چه اعتقادی در گذشته دارد؟

6- در بیت 6 چه آرایه هایی وجود دارد؟

7- چرا شاعر خود را به« قرعه ی رمال ها » تشبیه کرده است؟

8- «ش»در زلفش به دستم می دهد سر رشته ی آمال ها منظور کیست؟

9- زلف در مصرع بالا چه می کند توضیح دهید؟

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 7:16 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
سوالات فرادانشی زبان فارسی 3

سئوالات

1- معنا شناسی چیست ؟

2 - ........................ همان معنای روشن و مشخص هر عضو زبانی است .

3- فعل گرفت را در دو جمله با معنای متفاوت به کار ببرید .

4- هر کدام از کلمات زیر مشمول کدام یک از وضعیت های چهارگانه زبان شده اند؟

الف) دستور ب) رکاب ج) دیوار د) دستار

5- هر یک از واژه های زیر به چه شیوه ای ساخته شده اند ؟

الف) راه آهن ب) کوشش ج) ساف

6- کدام یک از واژه های زیر به تشدید نیاز دارد ؟ چرا ؟

الف ) قضات ب) علی حده ج) حق د) سدکرج

7- در ساخت واژه های جدید روشی که با افزایش وند به واژه های موجود تحقق می پذیرد چه نام دارد ؟

8- جمله ی «دیروز لباس به شما می آمد » جمله ی آشنای معنی داری است که معنای آن به رابطه ی ..........مربوط می گردد.

9- با توجه به جمله ی ( سیر را غم گرسنه نیست ) برای یافتن معنای واژه « سیر » از کدام رابطه کمک می گیریم ؟

10- کلمه ی ( دکتر ) را در دو جمله طوری به کار ببرید که در اولی شاخص و در دومی هسته گروه اسمی باشد .

11 در جمله زیر معطوف نقش ................ دارد

من و رضا علی را دیدیم

12- در جمله ی زیر ( دانشمند بزرگ ایران ) نقش .................. دارد .

ابوعلی سینا دانشمند بزرگ ایران در همدان در گذشت

13- یک جمله مثال بزنید که دارای نقش تبعی تکرار باشد و تکرار نقش متمم بگیرد

14- مفرد جمع مکسرهای زیر را بنویسید .

الف) قرون ب) نوابغ

15- جمع مکسر کلمات مفرد زیر را بنویسید .

الف) حر ب) نبی

16- دو کلمه مثال بزنید که دو تلفظی باشند و فرق آنها را از نظر تعداد هجا و واج بنویسید

17- چرا جمع مکسر واژه های ( میدان – فرمان ) به صورت زیر غلط است ؟

الف) میادین ب) فرامین

18- نوشته زمانی صمیمی می شود که ................... و بر آمده از دل باشد

19- نوشته های ادبی پایدارتر.......................... و ......................... هستند .

20- در چه زمانی ارزش نوشته بیشتر می شود ؟

21- نوشته ی ادبی به چه نوشته ای گفته می شود ؟

22- در گروه اسمی زیر وابسته را مشخص کنید و نوع آن را بنویسید

دو دستگاه رادیو

23-.................... و .................. به انتقال موثر حالات عاطفی درونی چون شادی ، اندوه ، خشم ، حیرت و ... کمک می کند.

24- در گروه اسمی زیر وابسته وابسته کدام است نوع آن را مشخص کنید

رنگ سبز روشن

25- .................. از کارکردهای نثر هنری و عاطفی است .

26- کاربرد کدام آرایه عامل زیبایی جمله ی زیر شده است؟

سینه با نسیم محبت پر می شود .

27- اگر نویسنده به کمک زبان و خیال و احساس شاعرانه صحنه ای از طبیعت را به طوری هنرمندانه وصف کند نوع نوشته مذکور چه نام دارد ؟

28- به کمک .................. می توان یک مفهوم و معنی را به گونه های مختلفی عرضه داشت .

29- در جمله ی ( محبت دل را به میهمانی شکفتن می برد ) چه آرایه ی ادبی به کار رفته است ؟

30- یک جمله مثال بزنید که در آن متمم اسم به کار رفته باشد و آن را مشخص کنید .

31- خنده حاصل از طنز چگونه خنده ای است ؟

32- دو ممیز برای پارچه بنویسید .

33- کلمه ی ( سیر ) را در یک عبارت به کار ببرید که ممیز باشد .

34- نویسندگان در آثار زیر از کدام شیوه های طنز پردازی استفاده کرده اند ؟

الف) کباب غاز ب) قبض آب «در مورد ابوالمراد جیلانی »

35- تلفظ درست کلمات زیر را با اعراب گذاری نشان دهید .

الف) پر مخاطب ب) مفاد

36- در درس ( مشروطه خالی ) اثر دهخدا از چه شیوه ای برای ساخت طنز استفاده شده است ؟

37- با ذکر یک دلیل ثابت کنید که کلمه ی زیر غیر ساده است

خود پسند

38- واژه ی « ناجوانمردی» یک واژه ..................... و واژه ی «دانش » یک واژه ................. است .

39- طریقه ساخت واژه های زیر را بنویسید .

الف) کتابخانه ب) ریش سفید

40- در واژه ی انبار و شب پره به ترتیب فرآیند های واجی ........................... و ................ وجود دارد .

42- نویسندگان از شیوه های مختلفی برای ساخت طنز استفاده می کنند که اساس همه ی آنها ............. است .

43- طنز چگونه نوشته ای است ؟

44- کلماتی را که از نظر املایی غلط هستند اصلاح کنید .

الف) هلاوت سخن ب) عناوین و القاب ج) غزای نماز

د) ابیات موقوف المعانی هـ) قنا و قداست . و) مقام مطبوع

45- تقلید طنز گونه از آثار ادبی ............... نامیده می شود .

46- یک واژه ی مرکب مثال بزنید که در اصل یک گروه اسمی بوده است که به هنگام ترکیب جای هسته و وابسته در آن عوض شده است .

47- مجموع مضاف و مضاف الیه و یا صفت و موصوف یا ترکیب های عطفی هنگامی که با هم تشکیل یک کلمه بدهند ........... تکیه می گیرند

48- یک واژه مثال بزنید که از نظر املایی نا مطابق باشد .

49- کلمات دخیل به چه کلماتی گفته می شود ؟

50- واژه های دخیل زیر را از نظر نشان دار بودن و بی نشان بودن مشخص کنید و نوع آنها را بنویسید .

الف) دقت ب) الساعه ج) عجالتا د) عن قریب

51- کلمات دارای تنوین در فارسی بدون استثنا نقش .................... دارند

52- واژه ی ( قبه الخضرا ) در عربی .................... و در فارسی ................... است .

53-در جمله ( استعمال دخانیات اکیدا ممنوع است ) ...................... کلمه دخیل دیده می شود .

54- تالیف دایره المعارف فارسی به شیوه ی نوین در قرن ......................... و در ............... رواج یافته است .

55- دایره المعارف فارسی به سرپرستی چه کسی و در چند جلد چاپ شده است ؟

56- کار تدوین دانش نامه ایران و اسلام زیر نظر ................. آغاز شد .

57- دانش نامه جهان اسلام در سال ..................... به دعوت .................... از حرف ............... آغاز شد .

58- چهار نمونه سرگذشت نامه را با ذکر نام مولف بنویسید .

59- ......................... ماهنامه ای است که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هر ماه فهرست کامل مقالات و کتابهای تازه را در آن منتشر می کند .

60- فهرست کتابهای چاپی فارسی و فهرست مقالات فارسی از چه کسانی است ؟

61- دو مورد از منابع دیداری و شنیداری را نام ببرید.

62- ........................ در سالهای اخیر بیش از همه بر روند تحقیقات تاثیر گذاشته است .

63- پژوهشگران برای انجام دادن هر گونه پژوهش ابتدا باید چه کنند ؟

64-دو مورد از مراجع فرعی تحقیق را نام ببرید .

65- افزودن لایه هایی از ساخت های تازه بر ساخت های صوری که در محدوده نظام زبان توصیف پذیر نیستند تعریف کدام یک از نقش های زبان است .

66- اگر برای توصیف موضوعی ازعلم معانی و بیان و آرایه های ادبی بهره بجوییم از نقش .............. زبان استفاده کرده ایم .

67- اگر در گوشه ای بنشینیم و آهسته و بی صدا درباره خود حرف بزنیم از نقش ................ زبان استفاده کرده ایم .

68- با کدام یک از نقش های زبانی می توانیم به احکام علمی دست یابیم .

69- اساسی ترین نقش زبان ................... است .

70- واژه ی ( کوزه گری ) چه تفاوتی با واژه ی ( یاغی گری ) دارد ؟

71- در کدام یک از کلمات زیر ( دان ) تکواژ آزاد و در کدام یک تکواژه وابسته است ؟ چرا؟

الف) جغرافی دان ب) نمکدان

72- در کدام یک از کلمات زیر ( ستان ) تکواژه آزاد و در کدام یک تکواژه وابسته است ؟ چرا ؟

الف) دلستان ب) هنرستان

73- با کلمه ( با ادب ) دو جمله بسازید که در یکی از آنها «با» پیشوند و در دیگری حرف اضافه باشد .

74- هدف از هر ارتباط زبانی چیست ؟

75- در بیت زیر شاعر از کدام یک از نقش های زبان استفاده کرده است ؟

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

76- کدام یک از نقش های زبانی کارکرد اجتماعی بیشتری دارد ؟

77- برای هر یک از نقش های زبانی یک مثال بزنید .

78- علاوه بر صامت ( ی) چه صامتهای دیگری مشمول قاعده ی افزایش می شد

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 7:13 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
سوالات چهارگزینه ای

به نام خدای مهربان

سوالات کنکور سراسری درس زبان وادبیّات فارسی پیش دانشگاهی

ریاضی 89

1- معنی واژه های « آژنگ، ایدر، هتاکی ، تارک » به ترتیب کدام است؟

1- چین وشکن – اکنون – پرده دری – قلّه 2- شکنجه – این چنین – آبروریزی – اوج

3- چین وشکن – اکنون – بی حرمتی – بالا 4- آرنــج- این جا – پرده پوشــی – قلّه

2- کدام گزینه از آثار منثور جامی است ؟

1- سلامان وابسال – خردنامه ی اسکندری – نقدالنصوص – بهارستان

2- اشــعه المعات – نگارستـــان – نفحات الانــس – نقــد النصوص

3- نقـد النصوص- نفحات الانس- اشـــعه المعات- لوایـــح ولوامع

4- نفحات الانــس- بهارستــان – سلسله الذهب – سلامان وابــسال

3- مفهوم « اگرمقبول بودبه رد خلق مردود نگرددواگرمردود بود ، به قبول خلق مقبول نگردد » با کدام بیت تناسب دارد؟

1- عالِـــم آن کــس بود که بد نکنـد نه بگویدبه خـــلق وخـــود نکند

2- هرسودَوَدآن کش زبرِخویش براند وآن را که بخواند به درِکس ندواند

3- متـــاب ،ای پارســا،روی از گنهکار ببخشـــایندگی دروی نظــــر کن

4- به عذر وتوبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان اززبانِ مردم رست

4- کدام بیت بیانگر فضای حکومتی ضحاک می باشد ؟

1- زفکـــر تفرقه باز آی تا شــوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن، سروش آمد

2- رندعالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟ کارملک است آن که تدبیــر وتامّل بایدش

3- خلــوت دل نیست جای صحبت اضداد دیـــو چــوبیــرون رود فرشتـــه در آید

4-پری نهفته رخ ودیو در کرشمه ی حُسن بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبی ( تعجب آور) است

5- مفهوم عبارت زیر در کدام بیت آمده است؟

« مردی آن است که آزاد باشی ازاین جهان وخودراغریب دانی ودرهررنگی که بنگری وهرمزه ای که بچشی ، دانی که به آن نمانی وجای دیگرروی، پس هیچ دل تنگ نباشی »

1- ای گـــرفتار پای بـتند عیـــال دگــــر آزادگی مبند خیــــال

2- ســــرو را دانی چـــراآزاد می گویند خلق زان که دامان تعلّق زین چمن برچیده است

3- ریشه ی نخل کهن سال از جوان افزون ترست بیشتــــر دلبستـــگی باشد به دنیـــا پیر را

4- نجات غرقــه ی بحـــر تعلّق آســــان نیست مگـــر زتختــــه ی تابوت بـــرکنار افتد

تجربی 89

1- معنی واژه های « خوّاص ، لاابالی ، خَلَق ، تمسّک » ، به ترتیب کدام است؟

1) ژرف اندیشی – بی نهایت –جامه – تهیدستی 2- ویژگی – بی پروا – کهنه – چنگ زدن

3-زنبیل باف – بی پروا- کهنه – چنگ زدن 4- زنبیل باف – بی تردید – پیراهن – خودداری کردن

2-معنی واژه های «رؤیت ،سرگرانی ، صفدر،سواد» به ترتیب کدام است؟

1- خیال-غرور-شجاع-سیاهی 2- دیدن-ارزشمند- سپاه- حومه ی شهر

3- دیدن –خودپرستی – دلیر- آبادی - 4- وهم – غرور – کسی که صف لشکررامی درد – علم ودانش

3- .........نویسنده ، متفکّروجامعه شناس معاصربود .تحصیلات عالی رادر فرانسه ودر رشته ی تاریخ وجامعه شناسی مذهبی به پایان برد. از جمله آثاراو می توان به ...........و...........اشاره کرد .

1- علی شریعتی-مسؤلیّت شیعه بودن –هبوط

2-عی شریعتی – فاطمه فاطمه است – حماسه ی کویر

3- محمد ابراهیم باستانی پاریزی – حماسه ی کویر – خاتون هفت قلعه

4- محمد ابراهیم باستانی پاریزی – مسؤلّت شیعه بودن – حماسه ی کویر

4- مؤلفان آثار« دری به خانه ی خورشید ، آوارآفتاب ، تئوری رنگ ها ، چهل ساعت محاکمه ، الحیاه » به ترتیب کدامند؟

1- محمد رضا حکیمی – گوته –سهراب سپهری – عبدالله مستوفی – سلمان هراتی

2- عبدالله مستوفی – سهراب سپهری – گوته – سلمان هراتی – محمدرضاحکیمی

3- سلمان هراتی – گوته –سهراب سپهری – محمدرضاحکیمی – عبدالله مستوفی

4- سلمان هراتی –سهراب سپهری –گوته- عبدالله مستوفی – محمد رضا حکیمی

5- عبارت « این غلام رافرمود تابه حدی صوت برگشاد، اشتران اندر صوت وی وشنیدن آن مشغول شدند وهیچ دهان به آب نکردند تاناگاه یک یک دررمیدند واندر بادیه بپراکندند» به همه ی ابیات به استثنای ........ قرابت معنایی دارد .

1- شتـــر را چو شور و طرب در سر است اگــــر آدمـــی را نباشد خـــر است

2- اشتر به شعر عرب درحالت است وطرب گـــرذوق نیست تو را کــژطبع جانوری

3- درکنـــج دماغــم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پراز زمزمه ی چنگ وربابست

4- به صوت بلبل وقمــری اگرننوشی مــی علاج کی کنمت آخر الدواء الکی [داغ کردن]

6- مفهوم منظومه ی « من نمازم را وقتی می خوانم / که اذانش را باد گفته باشد سرگلدسته ی سرو / من نمازم را پی تکبیره الاحرام ِ علف می خوانم » از کدام بیت دریافت نمی شود ؟

1- بنفشه دررکوع آمدچــو سنبل درخشوع آمد چونرگس چشمکش می زد که وقت اعتبار آمد

2- به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر که گرچه صد زبان دارد صبور و راز دار آمد

3- درختان بین که چون مستان همه گیجند وسرجنبان صبا بــرخواند افسونی که گلشن بی قــرار آمد

4- چنار آورد رودر رز که ای ساجد قیامی کن جوابــش داد کین سجده مرا بی اختیــار آمد

انسانی 89

1-معنی واژه های « رسومات ، ستیهندگی ، قدوم ، مُعَمَّر» به ترتیب کدام است؟

1- راه ورسم –لجاجت- گام نهادن – عمران کردن

2- آداب ورسوم- ستیزندگی – وارد شدن – پیر

3- تشریفات – لجاجت – باز آمدن – سال خورده

4- شیوه وروش – مبارزه کردن – قدم گذاشتن –عمران کردن

2-عبارات« ادبیّات داستانی تحلیلی ، دست ما را می گیرد وبه یاری تخیّل ماراوامی دارد تابیشتر به درون جهان واقعی برویم .» به ترتیب چند تک واژ وچند واژه است؟

1) چهل – بیست وهفت 2) چهل بیست وهشت

3) چهل ویک –بیست وهفت 4) چهل ودو بیست وهفت

3- مجموعه آثار « قصص الانبیا، قصص الاعلما، سیره ی رسول الله» به ترتیب از چه کسانی است ؟

1) سید جعفر شهیدی – تنکابنی – زریاب خویی 2) قاضی ابرقو – ابواسحاق نیشابوری – تنکابنی

3) ابواسحاق نیشابوری – سیدجعفر شهیدی – قاضی ابرقو 4) ابواسحاق نیشابوری- تنکابنی- قاضی ابرقو

4- از عبارتِ« درکویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم واز آن است که ماوراء الطبیعه را- که همواره فلسفه از آن سخن می گوید ومذهب بدان می خواند – درکویر به چشم می توان دید » کدام مفهوم دریافت نمی شود ؟

1- مذهب ، مردم را دعوت می کند به این که ماوراء الطبیعه را باور کند .

2- مهتاب کویر ، دیگر نه بارش وحی ، تابش الهام ، که نوری بدلی بود .

3- باور داشتن یا نداشتن به ماوراء الطبیعه از مباحث مهم فلسفه است .

4- تماشای آن باغ پر از گل های رنگین شعر وخیال وپر از قدس وچهره های پر ازماوراء درونم را پر از خدا می کرد 5- همه ی ابیات به استثنای بیت ......... پاسخ مثبت مردم به دعوت کاوه تحت عنوان بیت :

« بپویید کاین مهتر آهرمن است جهان آفرین را به دل دشمن است »

1- چوکاوه برون آمد از پیش شاه براو انجمن گشت بازار گاه

2- سوی لشکر آفریدون شدند زنیرنگ ضحّاک بیرون شدند

3- هم آن گه یکایک زدرگاه شاه برآمد خروشیدن دادخواه

4- همی رفت پیش اندرون مرد گرد سپاهی براو انجمن شد نه خرد

6- مفهوم عبارت « نقل است که درویشی درآن میان از او پرسید که « عشق» چیست؟ » « گفت: امروز بینی وفردا وپس فردا. آن روز بکشتندودیگرروزبسوختند وسوم روزش به بادبردادند ؛یعنی، عشق این است.» با همه ی ابیات به جز بیت ....... تناسب دارد .

1- عشق را بنیاد بــــر ناکامی است هرکه رازین سرسرکشداز خامی است

2- عشق از اوّل ســـرکش وخونــی بود تا گـــــریزد هر که بیــــرونی بود

3- عشق آن شعله است کوچون برفروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

4- عشق معشوقان نهان است وستیر [مستور] عشق عاشق باد و صد طبل و نفیر

7- مفهوم عبارت زیر در کدام بیت ذکر نشده است؟

« اگرچه صحبت رابرخلوت ترجیح می داد ، باز عزلت از صحبت کسانی که در قید تعلّقات باقی مانده بودند ، بهتر می دید ومعاشرت با کسانی را که دیدار آن ها فراغت وی یا آسایش مریدان را برهم می زد ، خوش نداشت .»

1- چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم به تنهایی چو عنقا خو گرفتم

2- چو خلق این است وحال این ، تو نیابی ز تنهایی به ای خواجه حصاری

3- چون یار موافق نبود تنها بهتر تنها به صد بار چو با نادان همتا

4- که تنهایی از مرگ ناخوش تر است هر آن تن که تنها بود بی سر است

زبان 89

1-معنی واژه های« برک ، بیگاه، پای مردی ، توسنی » به ترتیب کدام است ؟

1- کرک،طولانی ، خواهشگری ، عصیان 2- پشم حیوانات ، زود ، میانجی گری ، نافرمانی

3- نوعی پارچه از پشم شتر ، دیر،شفاعت، سرکشی 4- نوعی پارچه از پشم شتر ، دیر،دست یارحکومت، سرکشی

2- یکی از ویژگی های دوره ی سوم شعر نیمایی ، کدام است؟

1- جدال برسر کهنه ونو ودرخشش نیما

2- بارور شدن فضای شعر با مسائل اجتماعی

3- شکوفایی شیوه ی نیما وپدید آمدن شعر سپید یا منثور

4- گسترش شعر نو تغزّلی وزبان رمزگونه وادبیّات اجتماعی وحماسی

3- مفهوم کدام بیت با بیت زیر ، متفاوت است؟

« آن که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر »

1- تا خبــــر دارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش زمن آواز نیایـد که منم

2- دانــی که خبــــر ز عشق دارد؟ آن کـــز همه عالمش خبــر نیست

- سعدی از بــارگاه قـــربت دوست تا خبـــر یافته است بی خبر است

4- ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآهر نیمه شب برجان مست بی خبر

4- بیت « بگفتا گرنیابی سوی او راه بگفت از دور شاید دید در ماه » با همه ی ابیات به جز بیت ........ تناسب دارد.

1- گرچه در چشم تو مقدار ندارم لیکن اینقدرهست که درویش سر کوی توام

2- گر برندارم از سرزلف تو دست شوق عیبم مکن که تازه به دولت رسیده ام

3- گــــر نشاید به دوست ره بردن شرط یاری است د رطلب مردن

4- گر دست رسد که آستینش گیرم ور نه بروم بر آستانش میرم

5- همه ی ابیات به استثنای بیت ...........صورت منظوم بخشی از عبارت زیر است .

« این غلامی است که حادی است وصوتی خوش دارد . من این را به ضیاع خود فرستادم بااشتری چند تابرای ما غلّه آرد وی برفت ودوبار شتر برهر اشتری نهاد واندرراه حُدی می کرد واشتران می شتافتند تابه مدّتی قریب این جا آمدند چون بار از شتران فروگرفتند، اشتران همه یکان دوگان هلاک شدند.

1-چو در سختی چنان راهی سپردند بهم هــر چارصد آنجا بمـــردند

2- که تا آن اشتران بی خورد وبی خواب ز پس کردند ده منـــزل در آن تاب

3- جوانمــــردا شتر را گرحدی است تو را از حضرت حق صد ندا هست

4- حدائی زار و زنگیِّ خوش آواز به ره در اشتران را داد پـرواز

6- همه ی ابیات به جز بیت ...........باابیات زیر قرابت معنایی دارد .

« جهل وبی باکی شده فاش وحلال دانش و آزادگی گشته حرام

واژگونه کــرده عالم پوستین رادمردان بندگان را گشته رام»

1- نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان

2- هنر خـــوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند

3- به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس به دلش اندر آید زهر سو هراس

4- شده بر بدی دست دیوان دراز ز نیکی نبودی سخن جز به راز

7-مضمون عبارت « هر چه عاشق در رازداری بکوشد،بازنگاه دودیده اش ازسرّضمیر خبر می دهد » با کدام بیت تناسب بیشتری دارد؟

1- تورا صبا ومراآب دیده شد غمّاز وگرنه عاشق ومعشوق راز دارند

2- گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غمّاز بود اشک وعیان کرد راز من

3- اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب؟ خجل ازکرده ی خود، پرده دری نیست که نیست

4- مستوری وعاشقی بهم ناید راست گرپرده نخواهی که درد دیده بدوز

هنر 89

1-معنی واژه های « جلی ، موجز،قصور، مصباح » به ترتیب کدام است؟

1- جلوه –ایجازدرسخن عیب –آینه 2- آشکار –سخن رسا وکوتاه – نقص- چراغ

3- روشن – اجازه داده شده – کاستی – چراغدان 4- آشکار – کوتاه شده – کاخ ها – باده ی صبحگاهی

2- با توجه به عبارات « ضحاک خودرا به لشکریان بیشتری نیازمند می دید ناچار موبدان وخردمندان را به مشورت خواند .مردم نیز از خودکامگی وجورپیشگی ضحاک به جان آمده بودند .درهر حال تصویر فردوسی از شهامت ومردانگی کاوه ، به شعر فارسی فروغی خاص بخشیده است .» همه ی جمله ها به استثنای جمله ی ........... صحیح است .

1-جمله ی اول چهار جزئی گذرا به مفعول ومسند

2- جمله ی دوم سه جزئی گذرا به مفعول

3- جمله ی سوم سه جزئی گذرا به متمم

4- جمله ی چهارم ، چهار جزئی گذرا به مفعول ومتمم

3- کدام گزینه صحیح است؟

1- محمدبن منوّر کتاب « اسرارالتوحید » رادراحوال جدّخود ، ابوسعید ابوالخیر درسه جلد نوشته است.

2- «کشف المحجوب» اثرجلابی هجویری غزنوی از جمله معتبر ترین وقدیم ترین کتاب های منظوم فارسی در تصوّف است .

3- « تذکره الاولیا ء» یکی از چندین اثرمنثورعطار است که درآن شرح حال 72تن از عارفان آمده است.

4- « عقل سرخ» اثرسهروردی دربرگیرنده ای قصه هایی درشرح مفاهیم عرفانی ، فلسفی ودینی بروجه نمادین است.

4- مفهوم بیت« عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند » باهمه ی ابیات به جز بیت ..... یکسان است.

1- آن الم را برکرم ها فضل داد وان جفارا از وفاها برگزید

2- گرچه جان ازوی ندید الّا جفا از وفاها برامید او رمید

3- خاراو از جمله گل ها دست برد قفل او دلکش تراست از صدکلید

4- جور اواز دَوردولت گوی برد قندها اززهر قهرش بردمید

5- مفهوم کدام بیت باابیات دیگر متفاوت است ؟

1- آرزوهای دوعالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست

2- بسته اند از دوجهان چشم هوس چون یعقوب تازپیراهن یوسف نظری یافته اند

3- تاابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش هرکه یک جرعه می از ساغر ما نوش کند چ

4- هر چه دردنیا وعقبی راحت وآسایش است گرتوبا ما خوش درآیی ماازآن آسوده ایم

6- بیت زیر بیانگر فرجام کار .............به دست ......... است .

« به ارّش سراسر به دو نیم کرد جهان را از او پاک بی بیم کرد »

1- فریدون –ضحاک 2- ضحاک –فریدون 3- ضحاک – کاوه 4- جمشید – ضحاک

7- ازمفهوم کدام بیت مرتبه ی فنای عرفانی استنباط می شود؟

1- بقادوستان رافنا عاشقان را من آن عاشقم کز بقا می گریزم

2- برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست

3- جهان فانی وباقی فدای شاهد وساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

4- مرا امید وصال تو زنده می دارد وگرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک

ریاضی 88

1- معنی واژه های« مهجور، مغلّظ، مُقری ، معمَّر، لهب، فاق » به ترتیب کدام است؟

1- جداکننده –شتاب زده – فراخوانده شده – رفوگر – هزل – شکافِ نوک قلم

2- جدامانده – سخت گیری – سیاهکاری – تعمیر کار – شعله ی آتش – برتری

3- دورافتاده – استوار – خواننده – سال خورده – زبانه ی آتش – چاک زدن

4- دور افتاده – مؤکّد- معترف – مجرّب – بیهوده – بلندی

2- گروه بدلی در عبارت « آسمان کویر، این نخلستان خاموش وپر مهتاب، که مشت خونین وبی تاب قلبم رادر زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم .» از چند واج تشکیل شده است؟

1) 28 2) 30 3) 29 4) 31

3- درعبارات « این اندوه وحشی وسیاهی پر بیم برسراپرده ی سوختگان هم حکومت داشت ؛ آن ها هم جز این که درآن سنگلاخ ها وخار ها ، کودکانِ ازدست رفته را جست وجو کنند یابرای اطفال از عطش سوخته ، قطره ی آبی بیابند، دیگررمقی نداشتند .» به ترتیب ، چند ترکیب وصفی وچند ترکیب اضافی وجود دارد؟

1) هفت –دو 2) هشت – دو 3) هفت – سه 4) هشت – سه

4- رباعی زیر ، سروده ی کیست وغزل « دولت یار» سروده ی حافظ ، ناظر به سر آمدنِ حکومتِ کیست؟

با چرخ ستـــیزه کار مستیز و بــرو باگــــردش دهر در میاویز و بـرو

یک کاسه ی زهر است که مرگش خوانند خوش در کش وجرعه برجهان ریز وبرو

1) حافظ – امیر پیر حسین 2) حافظ – شیخ ابو اسحاق

3) شیخ ابو اسحاق – امیر پیر حسین 4) شیخ ابو اسحاق – شاه شجاع

5- کدام اثر « بازآفرینی حماسه » است و«آفرینش حماسه» محسوب نمی شود؟

1) ادیسه 2) انه اید 3) خاوران نامه 4) حمله ی حیدری

6- مفهوم کلی بیت زیر ، با کدام بیت تناسب ندارد؟

« عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند »

1) به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

2) فریاد من از دستِ غمت عیب نباشد کاین درد نپندارم از آنِ منِ تنهاست

3) سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که خار دشت محبت گل است وریحان است

4) داروی مشتاق چیست زهر زدست نگار مرهم عشّاق چیست زخم زبازوی دوست

7- بیت« آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست » .باکدام بیت تناسب مفهومی ندارد؟

1- بسته اند از دو جهان چشم هوس چون یعقوب تا زپیراهن یوسف نظری یافته اند

2- تا ابد از دوجهان بی خبر افتد مدهوش هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند

3- نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم تا کجا صرف شود مایه ی عقبایی ما

4- هر چه در دنیا و عقبی راحت واسایش است گر تو با ما خوش درآیی ما از آن آسوده ایم

8- مفهوم بیت « مازدریاییم ودریا می رویم ما زبالاییم وبالا می رویم » باکدام بیت تناسب ندارد؟

1- جزو جهان است شخص مردم روزی باز شود جزو بی گمان بسوی کل

2- به اصل باز شود فرع وهست نزد خرد مراین حدیث مسلّم هم این مثل مضروب( زده شده)

3- ماهی از دریا چودرصحرا فتد می تپد تا باز دردریا فتد

4- سیری طلب مکن که کس اندر نشیب خاک جز تشنه لب نیامد وجز ناشتا نشد

تجربی 88

1- معنی واژه های« استنکاف، اندر افکندن ، تبتّل ، تهجّد ، تضرّع » به ترتیب ،کدام است؟

1) امتناع کردن – واژگون کردن- دگرگون کردن – آگاهی – زاری کردن

2) سرباززدن –داخل شدن – ازمردم بریدن – شب بیداری – خواری کردن

3) از خود گذشتن – شکست دادن – از جهان بریدن- زیرکی – سخن چینی کردن

4) مکروه دانستن – برآمدن – دررنج وبلا افتادن – شب زنده داری – فروتنی کردن

2- گروه بدلی درعبارت « خیال، این پرنده ی نامرئی، آزادورها،درکویر جولان دارد .» از چند واج تشکیل شده است؟ 1) 22 2) 23 3) 24 4) 25

3- تعداد تکواژ های عبارت « تحمیدیّه در لغت به معنای حمد وستایش گفتن است ». با کدام عبارت یکسان است؟

1- عرفان اسلامی مولود قرآن وپیامبر است.

2- درتاریخ تفکّر بشری ، سرچشمه های عرفانی یافت می شود.

3- کلام عافان رنگ وجلوه ای دیگردارد وعشق به معبود است.

4- درتحمیدیّه های زبان فارسی ، نوعی براعت استهلال دیده می شود.

4- با توضیحاتی که درباب مفهوم دقیق حماسه وشکل گیری وویژگی های آن داده شده است کدام عبارت نادرست به نظر می آید؟

1- اخباررستم ازآزادسروسیستانی ، نمونه ای ازشاهنامه های منثور است که جنبه ی ملّی دارد.

2- درادب فارسی –جزشاهنامه- نمونه ای را که مصداق کامل حماسه باشد به دشواری می توان یافت .

3- شاهنامه ، مصداق کامل حماسه محسوب می شود وبه طورکلی ازمایه های اسطوره ای وتاریخی خالی است.

4- اصطلاح حماسه بیشتر برای شعر به کار گرفته می شود؛زیرادوعامل وزن وآهنگ ، تنها درشعر یافت می شوند.

5- متن زیر باکدام بیت تناسب مفهومی دارد؟

« آن چه دراین نی آوازی پدیدمیآورد ، کشش انسان آگاه به سوی عالم معنا، به سوی پروردگار ، به سوی کلّ وحقیقت هستی است ودرحقیقت این نی عشق را پروردگار می نوازد وفریادمولانا هنگامی از نیِ وجودش برمی خیزد که جذبه ی حق براواثر می گذارد».

1- یارازپرده هویداشد ویاران غافل یوسفی هست دریغا که خریداری نیست

2- ذرّه ی خاکم ودرکوی توام جای خوش است ترسم ای دوست که بادی ببردناگاهم

3- شبنم از روشن دلی آیینه ی خورشیدشد ای کم از شبنم ، توهم آیینه راپرداز ده

4- بابال شوق ، ذرّه به خورشید می رسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

6-بیت « خوش است عمردریغاکه جاودانی نیست پس اعتمادبراین پنج روزفانی نیست » باکدام بیت تناسب معنایی دارد؟

1- آرزوهای دوعالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست

2- هرکه را با ماه رویی سرخوشست دولتی دارد که پایانیش نیست

3- ای شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نیز باری بیش نیست

4- جان ندارد هر جانانیش نیست تنگ عیش است آن که بستانیش نیست

7- عبارت« آن روز که من سرِچوب پاره سرخ کنم توجامه ی اهل صورت پوشی » باکدام بیت تناسب مفهومی ندارد؟

1- می دهد ظاهر هر کس خبراز باطن او رتبه ی پیرهن آری زقبا معلوم است

2- توگرظاهر بگردانی روا نیست که کار او به دستار وقبا نیست

3- ظاهر پرست کی به حقیقت رسد کلیم کاو سرهمیشه درره دستار می دهد

4- چشم ناقص گهران برزر وزیور باشد زینت ساده دلان پاکی گوهر باشد

انسانی 88

1- معنی کدام کلمه، نادرست است؟

استنکاف( سرباززدن) - اورند( تخت) – بهل( بگذار) – پاژه ( پاشویه) – تبتّل( مردانگی) – تضرّع( فروتنی کردن )

تهجّد( شب بیداری) – چغز( قورباغه) – حصین ( محکم ) – حضیض ( پستی) – خوص( لیف خرما) – درزه( بسته)

1- درزه 2- تبتّل 3- تضرّع 4- حضیض

2- کدام کتاب از جمله ی آثار ابوالمجد، مجدودبن آدم سنایی شاعر وعارف ایرانی قرن ششم هجری نیست؟

1- مسالک المحسنین 2- طریق التحقیق 3- کارنامه ی بلخ 4- سیرالعباد الی المعاد

3- کدام اثر، ازجمله سروده های سلمان هراتی نیست؟

1- مرگ رنگ 2- ازآسمان سبز 3- دری به خانه ی خورشید 4- از این ستاره تاآن ستاره

4- کدام دو بیت ، با یکدیگر تناسب مفهومی دارند؟

الف) گوش آن کس نوشد اسرار جلال کاو چو سوسن ده زبان افتاد ولال

ب) گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله ی من آن چه البتّه به جایی نرسد فریاد است

ج) بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لِمَن تقول

د)نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته

ه) تأمّل کنان درخطا وصواب بِهاز ژاژخایان حاضر جواب

و) کمال است درنفس انسان ، سخن تو خود را به گفتار ناقص مکن

1) ب - ج 2) ج -و 3) ه - ب 4) ب -الف

5- به مضمون آیه ی« تُعِزُّمَن تَشاءوَتُذِلُّ مَن تَشاء» درکدام بیت اشاره نشده است؟

1) کلاه سـعادت یکــــی برســــــــرش گلـــــیم شقاوت یکــی دربــــرش

2) ادیم ( سفره) زمین سفره ی عام اوست براین خوان یغما چه دشمن چه دوست

3) یکی را به سر بر نهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد زتخت

4) گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی برآتش برد زآب نیل

6- بیت « گویند روی سرخ تو، سعدی که زرد کرد اکسیر عشق برمسم افتاد وزر شدم » باکدام بیت تناسب معنایی دارد؟

1) در مصطبه ی عشق تنعّم نتوان کرد چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

2) گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود

3- از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یُمن لطفِشما خاک زر شود

4- ترک درویش مگیر ار نبود سیم وزرش در غمت سیم شمار اشک ورخش رازر گیر

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 7:52 قبل از ظهر ] [ ] [ ]
طریقه استجابت دعا
خداوند به سه طریق به دعاهای ما جواب می دهد:

او می گوید آری و آن چه می خواهی به تو می دهد.

او می گوید نه و چیز بهتری به تو می دهد .

او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 5:34 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
آرایه های ادبی
- باتوجه به ابيات داده شده به سوالات پاسخ دهيد.
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است هرکه جز معشوق باشدپرده ی بی گناهی است بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است بی چراغان تجلی ، طور سنگ تفرقه است کعبه و بت خانه را بی یار دیدن مشکل است بی قراران هر نفس در عالمی جولان کنندد همچو بوی گل به یکجا آرمیدن مشکل است در گلستانی که بوی گل گرانی می کند با قفس برعند لیب ما پریدن مشکل است تا نگردد جذبه ی توفیق صائب دستگیر از گلب تعمیر بای خود کشیدن مشکل است الف) ابیات زیر در چه قالبی سروده شده است؟چرا؟ غزل- مصراع اول با مصراع های زوج هم قافیه است و موضویی عاشقانه دارد ب) کلمات قافیه و ردیف را در بیت اول بیابید؟ ندیدن و نچیدن – مشکل است ج) کدامیک از ابیات بالا مصرع است؟چرا؟ بیت اول – چون هر دو مصراع قافیه دارد د)تخلص در این شعر کدام است؟ صائب ح) آیا شعر فوق مردف است ؟چرا؟ بله – چون دارای ردیف است و) حروف قافیه در این شعر چیست؟ دَن 2- هجاهای مصراع زیر را با علامت های خاص خود تعیین کنید. ای ساروان آهسته ران کارام جانم می رود ای- سا- رِ- با- آ- هِس- ته- ران- کا- را- مِ- جا- نم- می- رَ- وَ- د 3- شریطه و دعا از بخش های مهم کدام قالب شعری محسوب می شود آن را توضیح دهید؟ قصیده – شامل دعا برای جاودانه بودن ممدوح است ودر پایان قصیده در جواب جملات شرط می آید. 4- درو مایه قطعه چیست؟ اخلاقی – تعلیمی – حکایت- شکایت مدح – هجو – تقاضا 5- تفاوت اساسی ترکیب بند و ترجیع بند چیست؟ در ترکیب بند یک بیت نامکرر خانه های رشته ها را به هم وصل می کند ولی در ترجیع بند یک بیت یکسان 6- بنیان گذار مسمط کیسست؟ منوچهر دامغانی 7- رایج ترین قالب شعری در میان روستاییان کدام قالب شعری است؟ دوبیتی 8- تنها قالب شعر سنتی که مصراع های آن با هم برابر نیست کدام قالب شعری است؟ شعر نیمایی 9- شاهنامه ی فردوسی و حدیقه الحقیقه ی سنایی جز کدام یک از انواع مثنوی از نظر محتوا است؟ حماسی و تاریخی- عارفانه 10- بنیان گذار شعر نیمایی کیست؟عمده ترین درون مایه شعر نیمایی چیست؟ نیما یوشیج- عشق- سیاست و اجتماع 11- در بیت زیر پایه های تشبیه را مشخص کنید. همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سرا پای تو خوش ادات مشبه به مشبه وجه شبه ادات مشبه به مشبه وجه شبه 12 – تشبیه بلیغ را در مصراع های زیر بیابید ونوع آن را مشخص کنید ؟ دست از مس وجود چو مردان ره بشوی بلیع اضا فی 13- در ابیات زیر تشبیه های مفرد ومرکب را مشخص نموده وطرفین تشبیه و وجه شبه را در تشبیه مرکب تعیین کنید. الف ) رخساره چو گلستان خندان مفرد زلفین چو زنگبان لا عب مشبه مشبه به مشبه مشبه به ب) بگیر به ستاره که بتازد زسپس دیو مفرد چون زر گدازیده که بر خیر چکانیش مشبه مشبه به 14-انواع استعاره رادر ادبیات زیر مشخص کنید وبنویسید کدام یک تشخیص محسوب می شود؟ الف )ما هم این هفته برون رخت به چشم سالی بود حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است مصرحه ب) بسمای سمن شکست گیرد گل نامه غم بدست گیرد تشخیص 15- در بیت های مجاز های مشخص شده از چیست ؟ گلبرگ راز سنبل مشکین نقاب کن چهره یار گیسو 16- در ابیات زیر مجاز ، نوع علاقه و قرینه های آن را بنویسید. الف) بر آشفت ایران و بر خاست گرد همی هر کسی کرد ساز نبرد قرینه محلیه ب) سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و نکرد خوابی محلیه قرینه 17- در کدامیک از ابیات زیر ترصیع به کار رفته است؟دلیل خود را بنویسید. الف) بر سخاوت او نیل را بخیل شمار بر شجاعت او پیل را ذلیل شمار چون کلمات قرینه مصراعها سجع متوازی دارند. ب) یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود 1- با توجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید : دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد بر زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود آنکه باید ناله ی من بشنود بیدار نیست الف) کدامیک از ابیات مصرع نیست؟ بیت 2 ب) واژه های قافیه رادر بیت اول مشخص کنید. خبر – تر 2- الف) واژه ی «هجران» چند هجا دارد ؟ 2تا ب) علامت های هجای آخر آن را با علامت خاص بنویسید. ج) یک کلمه هم وزن آن ذکر کنید. گلسار 3- در «قصیده»شاعر به چه منظور «تجدید مطع» می کند؟ طولانی کردن مطلب و انتقال مطلبی به مطلب دیگر 4- «غزل» در کدام دوره جنبه ی اجتمایی به خود می گیرد؟ مشروطه 5- درون مایه ی «ترجیع بند» های معروف فارسی چه چیز هایی است ؟ذکر دو مورد عشق – عدفان 6- با توجه به مصرع زیر کدام گزینه درست است؟ «توبه آفتاب ما نی به کمال و حسن و طلعت» 1- آفتاب : وجه شبه 2- به کمال و حسن طلعت : مشبه 3- مانی : مشبه * 4- آفتاب : مشبه به 7- در بیت زیریک « تشبیه بلیغ» بیابید و« مشبه» و«مشبه به»آن راذکر کنید روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ شود بر اثر غازه بود . لبت مانند لعل است مشبه مشبه به 8- در تشبیه مرکب زیر ،مشبه به را مشخص کنید پیراهن برگ بر درختان چون جامه ی عید نیکبختان 9- درهریکاز ابیات زیر استعاره را مشخص کنید.در هر بیت چه نوع استعاره ای بکار رفته است؟ الف) تا تو را جای شد سرو روان در دل من هیچ کس نپسندم که به جای تو بود مصرحه ب) تو را زکنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است مکینه 10- در عبارت زیر « دم » مجاز از چیست؟ علاقه وقرینه ی آن کدام است ؟ این دم شنو کهراحت از این دم شود پدید.سببیه 11- در بیت زیر کدام کلمه مجاز است ؟ علاقه ی کدام است؟ محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است علاقه ی لازمیه 12- در بیت زیر کنایه کدام است؟ مفهوم آن چیست؟ چنین است رسم سرای درشت گهی پشت برزین ، گهی زین به پشت 13- در هر یک از عبارات زیر چه نوع جناسی به کار رفته است؟ الف) مکن تا توانی دل خویش ریش اگر می کنی ، می کنی بیش خویش ناقص حرکتی ب) می شکفتم ز طرب زان که چون گل بر لب جوی بر سرم سایه ی آن سرو سمی بالا بود ناقص اختلافی 14- در عبارات زیر بین کدام کلمات سجع وجود دارد ؟ نوع آن کدام است ؟ سر عشق نهفتنی است نه گفتنی مطرب 15- در ابیات زیر آرایه های (تلمیح،حس آمیزی،ابهام تناسب،لف و نشر،اغراق و حسن تعلیق) را مشخص کنید. الف) دلم گرفت از این روزها دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است اغراق ب)پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم ج) چو سرو از راستی برزد علم را ندید اندر جهان تاراج غم را د) گر هزار است بلبل این باغ همه نغمه و ترانه یکی است ه) دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگی دور باد لف و نشر و) بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد حس آمیزی 16- در ابیات آرایه های (اشتقاق،تکرار،مراعات نظیر،تضمین،تضاد و تناقص) را مشخص کنید. الف)گشتند نا امید همهئ جانور ز جان با جان کوهساران چو پیوست جان برف تکرار ب) اگر چه سپید کرد همه خان و مان ما یا رب سیاه باد همه خان و مان برف ج) گوش تر حمی کو کز ما نظر نپوشد دست غریق یعنی فریاد بی صداییم تناقص د) چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری شرنوشت شیوه ی جنات«تجری تحت الانهار»دانست تضمین ه) حافظ از باد خزان در چمندر هر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست و) لب میالای به شعر ی که ندارد شوری شاعری قدر تو داند که شعوری دارد اشتقاق 1- در بیت زیر کلمات قافیه و حروف قافیه کدامند؟ هر کجا که یوسفی باشد چو ماه كلمات قافیه جنت است از چه که باشد قعر چاه کلمات قافیه «اه» حروف قافیه 2- کلمه ی «امین» چند واج دارد؟علامت خاص این کلمه را بنویسید.
اَ مین U- 3- زیباترین تخلص در قصیده کدام است؟ چرا؟ 4- کدامیک از شاعران زیر از سرا یندگان مشهور ترکیب بند هستند؟ الف) مولوی * ب) محتشم کاشانی ج) فردوسی د) پروین اعتصامی 5- هریک از اشعار زیر در چه قالبی سروده شده است؟ الف) بهترین مراتب آن باشد کان به فضل و هنر بدست آید رتبتی کان نباشد استحقاق زودش اندر بنا شکست آید دو بیتی ب) دلم بی وصل تو شادی مبنیاد به غیر محنت آزادی مبنیاد خراب آباد دل بی مقدم تو اللهی هرگز آزادی مبنیاد رباعی ج) وقت است که در بر آشنایی بزنیم تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ آخر کم از آن که دست و پایی بزنیم رباعی 6- شعر زیر در چه قالبی سروده شده است؟ چرا؟ سخن های نا خوش ز من دور دار به بدها دل دیور نجور دار مگوی آنچه هرگز نگفته است کسی به مردی نکن باد را در قفس مثنوی 7- قدیمی ترین متضاد در دیوان کدام شاعر پدید آمده است؟ درون مایه یا محتوای این نوع شعر چیست؟ مسعود سعد 8- در تشبیه زیر الف) هر یک از کلمات مشخص شده جزء کدامیک از ارکان تشبیه هستند؟ ب) کدام یک از پایه های تشبیه حذف شده است؟ وجه شبه ثریا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بدو چون چشم بیژن مشبه ادات تشبیه 9- در مصراع زیر چند استعاره وجود دارد ؟ بتی دارم که گرد گل ز سنبمل سایبان دارد 3 تا 10- در بیت زیر هر یک از کلمات مشخص شده استعاره از چیست ؟ چه نوع استعاره ای بکار رفته است ؟ هزاران نرگس از چرخ جهان گرد خروشد تا برآمد یک گل زرد ستاره _ مصرحه خورشید- مصرحه 11- در بیت زیر استعاره کدام است؟ چه نوع استعاره ای بکار رفته است؟ خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود مکنیه _ تشخیص 12- در هر یک از ابیات زیر کدام کلمه در مفهوم مجازی بکار رفته است؟ الف) هرگز وجود حاضر غائب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دگر است ب) گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را 13- در هر یک از عبارات زیر کنایه کدام است؟ الف) هر که دل پبش دلبری دارد ریش در دست دیگری دارد تسلیم شدن ب) از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم روید جو از جو هر کاری نتیجه ی خودش را دارد 14- انواع سجع را در هر یک از عبارات زیر بدست آورید: الف) که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت متوازی ب) گاه از دیدن خط مکتوب منتعش و گاه از ندیدن روی مطلوب مشتعل متوازی متوازن ج) الحمد الله شهر تبریز است و حسن و جمال و خیر مطرف 15- در هر یک از عبارات زیر چهئ نوع جناسی بکار رفته است؟ الف) مکن تا توانی دل خلق ریش اگر می کنی ، می کنی بیخ خویش ناقص اختلافی ب) می ز طرب زان که چو گل بر لب جوی بر سرم سایه ی آن سرو سهی بالا بود اختلافی ج) هر تیر در کیش است گر بر دل ریش آید ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها اختلافی د) گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزارن غریب است تام 16- تکرار کدام صامت یا مصوتدر بیت زیر باعث به وجود آمدن واج آرایی شده است؟ چرشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود 17- در عبارات زیر آرایه های «تضاد،حسن تعلیل،لف و نشر،حس آمیزی،اغراق و تضمین» را بیابید. الف) گدای نیک انجام ، به از پاشاه بد فرجام تضاد ب) موسی(ع) قارون را نصیحت کرد که « احسن کما احسن الله الیک » تضمین ج) دو کس دشمن ملک و دینند : پادشاه بی حلم و زاهد بی علم لف و نشر د) با من بیا به خیابان تا بشنوی بوی زمستانی که در باغ رخنه کرده حس آمیزی ه) آن فرومایه هزار من سنگ بر می دارد و طاقت یک حرف نمی آورد اغراق و) از صوفی پرسیدند : هنگام غروب خورشید چرا زردی روی است؟ گفت از بیم جدایی حسن تعلیل 18- درابیات زیر آرایه های « تناقص،مراعات نظیر،تلمیح،اشتقاق ایهام،ایهام تناسب » را بیابید. الف)ابر و باد و مه وخورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری مراعات نظیر ب) گفت آن یار کز و گشتسردار بلند جرمش آن بود که اصرار با هویدا می کرد تلمیح ج)جان ریخته شد با تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم ایهام د)فلک در خاک می غلتید از شرم سرافرازی اگر می دید معراج ز پا افتادن ما را تناقص ه) مدادم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت ایهام تناسب و) چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو ساقیا جام میم ده تا بیا سایم دمی اشتقاق 19- در کدام یک از عبارتها آرایه ی ترصیح و در کدام یک آرایه مولزنه بکار رفته است، علت آن را بیان کنید. الف) به ظاهرش عیب نبینم و در باطنش غیب نمی دانم. ب) عقل گفت : من دبیر مکتب تعلیمم ، عشق گفت : عبیر نافه ی تسلیمم. 20- در هر یک از مصراع های زیر کلماتی را که جناس ناقص دارند ، مشخص کنیدو نوع جناس ناقص را نیز بنویسید. الف) سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند. ب) یاد یاران یا را میمون بود. ج) گل از خارم بر آوردی و خار از پای از گل 21- در کدام بیت جناس تام آمده است ؟ آن را مشخص نمایید و تفاوت معنایی آن را بنویسید. الف) که چندان بپیچیم اسفندیار مگر بپیچاند از کار زار ب) گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست / چون من در آن دیار هزاران غریب است 1- در بیت زیر کدام کلمات با هم آرایه ی «اشتقاق» را به وجود آورده اند ؟صامت های مشترک را بیابید. همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم خوان 2- آرایه لفظی موجود در بیت زیر را مشخص کنید : عصا بر گرفتن نه معجز بود همی از دها کرد باید عصا 3- در بیت زیر آرایه ی مراعات نظیر را بیابیدو بنویسید که تناسب واژه ها از چه جهت است ؟ هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو باید که سپر باشد ، پیش همه پیکان ها آلات جنگی 4- در اشعار زیر تلمیح،تضمین،تضاد،تناقص و حس آمیزی را باد ذکر مورد مشخص کنید. الف) در کوچه با غ های نیشابور / مستان نسیم شب به ترنم / آواز های سرخ تر ار باز / ترجیع وارزمزمه کردند حس آمیزی ب) وز ملک هم بایدم جشن ز جو کل شئ هالک الا و جهه تضمین ج) عنکبوتی را به حکمت دام داد صدر عالم را دار آرام داد تلمیح د) ساز او؛ باران؛ سروش باد؛/ جامه اش شو لای عریانی است تناقص ه) مرا نصیحت غم آمد به شادی همه عالم چرا که از همه عالم محبت تو گزیدم تضاد 5- درباره ی آرایه ی حسن تعلیل در بیت زیر توضیح دهید . نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه برسر زبان اند و تو در میان جانی 6- در بیت زیر مفهوم و نوع کنایه ی مشخص شده را بیان کنید. چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار رها شدن 7- در بیت زیر کلمات قافیه و ردیف را بیابید. ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست قافیه ردیف 8- کدام یک از شاعران زیر به قطه سرایی شهرت یافتند؟ *الف) ابن یمین ب) حافظ ج) نظامی د) فریدون مشیری 9- درو ن مایه ی ترجیع بند های معروف فارسی چه چیز هایی است؟ ذکر دو مورد . عشق ، عرفان 10- شعر زیر در چه قالبی سروده شده است؟ چرا ؟ نخستین بار گفتش کز کجایی بگفت از دارملک آشنایی بگفت آنجا صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند مثنوی ؛ زیرا هر بیت قافیه ای جداگانه ای دارد . 11- دو ویژگی شعر نیمایی را بیان کنید. وزن اجباری است – قافیه وردیف اختیاری است. 12- در بیت زیر مشبه و مشبه به را بیابید. چون آب روان می گذرد عمر و تو غافل ای وای در این قافله گر فاصله بودی 13- تشبیه بلیغ را در عبارت زیر بیابید و نوع آن را مشخص کنید: اسمی در دلهای ما جزء تخم محبت خود مکار اضافی 14- در بیت زیر چه نوع تشبیهی بکار رفته است؟ آن قطره ی باران بر افته بو گل سرخ چون اشک عروسی است بر افتاده به رخسار 15- در بیت زیر کدام کلمه در مفهوم استعاری بکار رفته است؟ آیا تشخیص است یا خیر ؟ چرا ؟ ای بخارا شاد باش و دیرزی میرزی تو شادمان آید همی بله ؛ چون انسان مخاطب واقع شده است. 16- در بیت زیر کدام کلمه مجاز است ؟ علاقه و قرینه ی آن را بیابید. جهان انجمن شد بر تخت اوی فرو مانده از فره و بخت اوی قرینه علاقه : محلیه 17- در بیت زیر کدام یک از کلمات مشخص شده مجاز و کدام یک حقیقت است؟ ماها ، پری رویا ، سخن با ما نمی گوید چرا آخر من از دیوانگی با ماه می گویم سخن 20 -در شعر زير دو واژه را بيابيد كه با هم جناس» دارند . شمع جويي و آفتاب بلند روز بس روشن و تو در شب تار چشم بگشا به گلستان و ببين جلوه‌ي آب صلف در گل و خار 21-چرا مي‌گوييم در عبارت زير ، «جناس تام» وجود دارد ؟ « گفت آن يار كزو گشت سردار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد » 23-در عبارت زير ، سعدي با آوردن بخشي از يك آيه عيناً در كلام خويش ، از آرايه‌ي ............. بهره گرفته است . « موسي (ع) قارون را نصيحت كرد كه اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ الله اليكَ. » 24-در كدام يك از ابيات زير ، آرايه‌ي «تناقص» ديده مي‌شود ، دليل خود را بنويسيد . الف) بگويم تا بداند دشمن و دوست كه من مستي و مستوري ندانم ب) دولت فقر خدايا به من ارزاني دار كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است 25-با توجه به بيت زير ، به سؤالات داده شده : پاسخ دهيد : ژ «ماهي اين هفته برون رفت و به چشم سالي است حال هجران تو چه داني كگه چه مشكل حالي است » الف) كدام كلمه ، داراي «ايهام تناسب» است ؟ ب) اين كلمه ، در بيت بالا به چه معناست ؟ پ) كلمه‌ي داراي ايهام تناسب ، با كدام واژه تناسب برقرار كرده است ؟ 26-ارتباط ميان واژه‌هاي مشخص شده در بيت زير ، كدام آرايه‌ي ادبي را به وجود آورده است ؟ «هر كو نظري دارد با يار كمان ابرو بايد كه سپر باشد ، پيش همه پيكان‌ها» 27-با توجه به بيت زير : «از عفو و خشم تو دو نمونه است ، روز و شب وز مهر و كين تو دو نمونه است شهد و سم» الف) در مصراع اول ، « لف‌ ها » را نشان دهيد . ب) چه نوع لف و نشري در بيت زير ديده مي‌شود ؟ 28-در ابيات زير ، آرايه‌‌هاي «تصدير ، حس آميزي ، اشتقاق ، اغراق ، حسن تعليل» را بيابيد . الف) شود كوه آهن چو درياي آب اگر بشنود نام افراسياب ب) گل ، آن جهاني است نگنجد در اين جهان در عالم خيال چه گنجد ، خيال گل پ) رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد ت) من كه باشم در ان حرم كه صبا پرده‌دار حريم حرمت اوست ث) از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند 1-در بيت زير واژه‌هاي قافيه و رديف را مشخص كنيد : هواي عشق ، مرا تازه در دل فتاده است نظر كنيد كه دريا به ساحل فتاده است 2-كلمه‌ي نيلوفر الف ) چند واج دارد ؟ ب ) چند هجا ؟ ج ‌) علامت خاص آخرين هجاي ان را بنويسيد : 3-محتواي غزل الف ) در آغاز چگونه بود ؟ ب ) اين محتوا از چه زمان ج ) با ظهور چه كسي تغيير پيدا كرد ؟ 4-چه تفاوتي بين بيت مصرع ميان تركيب بند و ترجيع بند وجود دارد ؟‌ 5-كداميك از اشعار زير قطعه و كدام مثنوي است ؟ الف : گفت دزدي شحنه را كاي پادشاه آنچه كردم بود آن حكم اله گفت شحنه آنچه من هم مي‌كنم حكم حق است اي دور چشم روشنم ب : يا وفا خود نبود در عالم يا كسي اندر اين زمانه نكرد كس نياموخت علم تير از من كه مرا عاقبت نشانه نكرد 6-شاهنامه فردوسي از نظر محتوا جزو كداميك از انواع مثنوي است ؟ 7-رايج‌ترين قالب شعري در ميان روستاييان كدام قالب شعري است ؟ 8-كدام يك از ابيات زير در قالب رباعي سروده شده است ؟ الف ‌: هر سبزه كه بر كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خويي رسته است پا بر سر سبزه تا به خواري ننهي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است ب : به صحرا بنگرم ، صحرا ته وينم به دريا بنگرم دريا ته وينم به هر بنگرم كوه و درو دشت نشان از قامت رعنا ته وينم 9-تنها قالب شعر سنتي كه مصراع‌‌هاي آن با هم برابر نيستند كدام قالب شعري است ؟ 10-بارزترين تفاوت شعر نيمايي و سنتي در چيست ؟ الف ) ‌وزن و قافيه ب ) درون مايه ج ) قافيه د ) طول مصرع‌ها و قافيه 11-در عبارت ( جان تو مرغي است نامش قفس ) چه اركاني از تشبيه حذف شده است؟ 12-تشبيه بليغ را در مصرع زير بيابيد و نوع آن را مشخص كنيد :‌ « دست از مس وجود چو مردان ره بشوي » 13-در تشبيه مركب زير طرفين تشبيه و وجه شبه را مشخص كنيد : آن شاخه‌هاي نارنج اندر ميان ابر چون پاره‌هاي اخگر اندر ميان دود 14-استعاره را در ببت زير مشخص كنيد و نوع آن را بنويسيد : اي ماه سرو قيامت ، شكرانه سلامت از حال زيردستان ، مي‌پرس گاهگاهي 15-يك استعاره مصرحه و يك استعاره مكنيه را در مثال‌هاي زير نشان دهيد : الف : قضا چون زگردون فرو هشت پر مرا برف باريده بر پر زاغ 16-دو تشخيص در عبارت زير بيابيد : بحر در لاكت اي حيوان كه سرما نهاني دستش اندر دست مرگ است 17-در بيت زير مجازهاي مشخص شده استعاره از چيست ؟ گلرگ را زسنبل مشكين نقاب كن يعني كه رخ بپوش و جهاني خراب كن 18-در بيت زير الف ) مجاز را مشخص كنيد ب ) نوع علاقه ج ) قرينه‌ي آن را بنويسيد :‌ بر آشفت ايران و برخاست گرد همي هر كسي كرد ساز نبرد 19-در بيت زير الف ) كنايه كدام است ب ) مفهوم آن چيست ؟ حج ) نشانه ، نمونه يا دليل است ؟ هنوز از دهن بوي شير آيدش همي راي شمشير و تير آيدش 20-الف ) سجع را در عبارت زير بيابيد . ب ) نوع آن را مشخص كنيد : هر چه نپايد دلبستگي را نشايد . 21-در كدام يك از ابيات زير آرايه‌ي ترصيع وجود دارد ؟ الف– ما برون را ننگريم و قال را ما درون را بنگم و حال را ب-آه از آن جور و تطاول كه در اين دامگه است آه از آن سوزي و گداري كه در آن محفل بود 22-در كدام يك از ابيات زير آرايه‌ي تصدير و كدام آرايه‌ي تكرار وجود دارد ؟ الف-هم نظري ، هم خبري ، هم قمران را قمري هم شكر اندر شكر اندر شكر اندر شكري ب-ز خاك آفريدت خداوند پاك پس اي بندا افتادگي كن چو خاك 23-جناس را در ابيات زير بيابيد و نوع آن را مشخص كنيد : الف-سوزد مرا ، سازد مرا در آتش اندازد مرا وزز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند ب-خرامان شد سوي آب روان چنان چون شده باز جويد روان 24-در ابيات زير در آرايه‌هاي (اشتقاق ، تصدير ، مراعات النظير ، تضمين ، تلميح ، تضاد و تناقص ) را مشخص كنيد . الف-بگويم تا بداند دشمن و دوست كه من مستي ومستوري ندانم ب-نرگسش بيمار بيني ، لاله‌اش دلسوخته غنچه‌اش دلتنگ يابي و بنفشه سوگوار ج-يارب اين آتش كه بر جان من است سرد كن آن سان كه كردي بر خليل د-اگر تو فارغي از حال دوستان يارا فراغت از تو ميسر نمي‌شود ما را هـ- خواب و خورت زمرتبة خويش دور كرد آنگه رسي به خويش كه بي‌خواب و خور شوي و-خير تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم كز نسيمش «بوي چوي موليان آيد همي » ز-گوش ترحمي كو كزما نظر نپوشد دست غريق يعني فرياد بي‌صداييم 25-در ابيات زير آرايه‌هاي ( اغراق ، ايهام ،‌ايهام تناسب ، حس آميزي ، لف و نشر و حسن تعليل ) را مشخص كنيد . الف-روي و چشمي دارم اندر مهر او كاين گهر مي‌ريزد آن زر مي‌زند ب-به زيورها بيارايند وقتي خوبرويان را تو سيمين تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي ج-چنان سايه گسترد بر عالمي كه زالي نينديشد از رستمي د-ما را در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما هـ-آشنا هستيم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت روشني را بچشيم و-به صديق كوش كه خورشيد زايد از نفست كه از دروغ سينه روي گشت صبح نخست 1-با توجه به ابيات زير به سؤالات داده شده ، پاسخ دهيد : زان يار دل نوازم شكري است با شكايت گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت عشقت رسد به فرياد دار از خود به سان حافظ قرآن ز بر بخواني در چاره روايت الف ) كدام واژه «تخلص» را با علامت خاص خود نشان دهيد . 2-درون‌ مايه‌ي «چهارپاره» بيش‌تر چه موضوعاتي است ؟ 3-كدام يك از ابيات زير ، نمي‌تواند «مطلع» يك «قصيده» باشد ؟ چرا ؟ الف ) جهان بر آب نهادست و زندگي بر باد غلام همت آنم كه دلد بر او ننهاد ب ) خبري هست كه مرغان سحر مي‌گويند آخر اي خفته سر از خواب جهالت بردار 4-هر يك از كلمات مشخص ‌شده‌ي بيت زير ، كدام يك از «پايه‌هاي تشبيه» هستند ؟ «روز چو شمعي بهخ شب ، زود رو و سرفراز شب چو چراغي به روز ، كاسته و نيمتاب » 5-يك « تشبيه بليغ اضافي » بسازيد كه واژه‌ي « دانش » ، مشبه آن باشد . 6-در مصراع زير : « تو سرو جويباري ، تو لاله‌ي بهاري » الف ) كدام يك از پايه‌هاي تشبيه ، حذف شده است ؟ ب ) اين « نوع تشبيه » چه ناميده مي‌شود ؟ 7-كدام يك از تشبيهات زير ، « مفرد » و كدام يك « مركب » است ؟ الف ) بر گل سرخ از نم ، او فتاده لالي همچو عرق بر عذار شاهد غضبان ب ) زلف تو مگر جانا اميد و ناز است زيرا كه چنين هر دو سياه است و درز است 8-در كدام يك از ابيات زير ، آرايه‌ي « تشخيص » وجود دارد ؟ دليل خود را بنويسيد. الف ) اي نسيم سحر ، آرامگه يار كجاست ؟ منزل آن مه عاشق كش عبار كجاست ؟ اي غنچه خندان ف چرا خون در دل ما مي‌كني ؟ خاري به خود مي‌بندي و ما را ز سر وا مي‌كني 9-با توجه بيت زير ، به سؤالات پاسخ دهيد : « در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است خدايا ، منعمم گردان به درويشي و خرسندي » الف ) كدام كلمه در مفهوم استعاري به كار رفته است ؟ ب ) استعاره از چست ؟ پ ) چه نوع استعاره‌اي است ؟ 10-استعاره‌ي به كار رفته در كدام يك از ابيات زير ، « بليغ‌تر و مؤثرتر » است ؟ چرا ؟ الف ) فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز است ب ) بخت ان نكند با من ، كان شاخ ، صنوبر را بنشينيم و بنشانم ، گل بر سرش افشانم 11-جمله‌اي بنويسيد و در آن واژه‌‌ي «قلم» را در « مفهوم مجازي » به كار ببريد . 12-با توجه به بيت زير : «دل عامي بسوزي چو عذار بر فروزي تو از اين چه سودي داري كه نمي‌كني مدارا» الف ) كدام كلمه در مفهوم مجازي به كار رفته است ؟ ب) « قرينه‌ » ي آن كدام است ؟ 13-در بيت زير ، « دينار و درم » مجاز از چيست ؟ نوع علاقه‌ي ان را بنويسيد . « آن كس كه به دينار و درم خير نيندوخت سر عاقبت اندر سر دينار و درم كرد » 14-كنايه‌ي به كار رفته در كدام بيت ، اثبات اين حقيقت است كه «آسايش بي رنج » در اين جهان وجود ندارد ؟ الف ) حافش از باد خزان در چمن دهر مرنج فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست ب ) نپندارم اي در خزان كشته جو كه گندم ستاني به وقت درو 15-در هر يك از ابيات زير ، كنايات را مشخص كنيد و مفهوم هر يك را بنويسيد . الف ) چو بشنيد بيچاره بگريست زار اي كه خواجه دستم ز دامن بدار ب ) دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد 16-در بيت زير : « لبخند تو خلاصه‌ي خوبي‌هاست لختي بخند ، خنده‌ي گل زيباست » الف ) كدام « صامت » بيش از بقيه تكرار شده است ؟ ب ) نام آرايه‌ي ادبي حاصل از اين تكرار چيست ؟ 17-در هر يك از عبارات زير ، بين كدام كلمات ، « سجع » وجود دارد ؟ « نوع سجع‌ها » را بنويسيد ؟ الف ) ملك بي دين باطل است و دين بي ملك ، ضايع . ب ) هر كه را زر در ترازوست ، زور در بازوست . 18-در ابيات زير ، آرايه‌هاي « موازنه » و « ترصيع » را بيابيد . در هر مورد ، دليل خود را بنويسيد . الف ) اي منور به تو نجوم جمال اي مقرر به تو رسوم كمال ب ) شاكر نعمت به هر مقام كه بوديم داعي دولت به هر طريق كه هستيم 19-در هر يك از ابيات زير ، بين كدام كلمات ، بين كدام كلمات « جناس » به كار رفته است ؟ نوع هر جناس را مشخص كنيد . الف ) اي گدايان خرابات ، خدا يار شماست چشم انعام مداريد از انعامي چند ب ) كار دلم به جان رسد ، كارد به استخوان رسد ناله كنم بگويدم : دم مزن و بيان مكن 1-مقدمه عاشقانه قصيده چه نام دارد . الف – تعزل ب – تخلص ج – غزل د – مطلع 2-كدام يك از شاعران زير به قطعه سرايي شهرت دارند . الف – ابن يمين ب – حافظ ج – نظامي د – فريدون مشيري 3-اين شرح كدام شعر را به خاطر مي‌آورد . غزل‌هايي است با قافيه متفاوت كه بيت يكساني آن‌ها را به هم مي‌پيوندد . الف – مسمط ب – قطعه ج – تركيب بند د – ترجيع بند 4-كدام يك از شاعران زير از سرايندگان مشهور تركيب بند است . الف – مولوي ب – محتشم كاشاني ج – فردوسي د – پروين اعتصامي 5-اگر شاعر مقصود خود را تنها در يك بيت بيان كند به آن بيت.......... گويند . 6-قصيده شعري است كه از نيمه قرن ........ هـ . ق به تقليد از شعر......... گويند . 7-بنيان‌گذار مسمط ............. است . 8-در بيت زير كلمات قافيه و رديف را بيابيد . هر كسي كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش 9-در بيت زير حروف قافيه كدامند . هر كجا يوسفي باشد چو ماه جنت است ار چه كه باشد به قعر چاه 10-كلمه‌ي «دلگشا» چند صامت و مصوت دارد . ( به عدد بنويسيد ) 11-هجاهاي كلمه‌ي «اختصاص» را مشخص كنيد . علامت خاص هجاها را بنويسيد . 12-اصلي‌ترين عوامل تأثير شعر را نام ببريد . يكي را به دلخواه توضيح دهيد . 13-زيباترين مختلص در قصيده كدام است . چرا ؟ 14-تجديد مطلع در قصيده چيست . چرا شاعر تجديد مطلع مي‌كند . 15-نظام قافيه‌ها در غزل چگونه است . 16-ويژگي‌هاي شعر نيمايي را نام ببريد . (ذكر سه مورد) 17-قديمي‌ترين مستزاد در ديوان كدام شاعر پديد آمده است . محتواي اين نوع شعر چيست . (ذكر سه مورد) 18-مسمط را شرح دهيد . 19-اركان تشبيه را در مصرع زير مشخص كنيد . يكي دختري داشت خاقان چو ماه 20-هر يك از اشعار زير در چه قالبي سروده شده‌اند . چرا . الف – سخن‌هاي ناخوش ز من دور دار . به بدها دل ديو رنجور دار . مگوي آن چه هرگز نگفته است كس به مردي مكن باد در قفس ب-بهترين مراتب آن بشتد كان به فضل و هز به دست آيد رتبت كان نباشد به استحقاق زودش اندر نبا شكست آيد . 21-كدام يا از اشعار زير دو بيتي و كدام رباعي است . چرا . الف) وقت است كه در برآشنايي بزنيم تا بر گل و سبزه تكيه جايي بزنيم زان بيش كه دست و پا فرو بندد مرگ آخر كم از آن كه دست و پايي بزنيم ‌ ب ) اگر صد تير ناز از دل آيد . مكن باور كه آه از دل بر آيد . پس از صد سال بعد از مرگ فايز هنوز آواز دلبر دلبر آيد . 22-بر پايه ويژگي قالب‌ها به سؤالات زير پاسخ دهيد . الف – مناسب ترين قالب براي ثبت لحظه‌هاي زودگذر شاعرانه است ب – قديمي‌ترين نمونه ترجيع بند از كدام شاعر است . ج – مناسب ترين قالب براي بيان داستان‌ها و مطالب طولاني است . د – قالبي كه وحدت موضوع دارد . 23-در تشبيه زير : الف – هر يك از كلمات مشخص شده جزء كدام يك اركان تشبيهند . ب – كدام يك از پايه‌هاي تشبيه حذف شده است . ثريا چون منيژه بر سر چاه دو چشم من بدو چون چشم بيژن 24-در ابيات زير چه نوع تشبيهي ديده مي‌شود طرفين تشبيه را مشخص كنيد . الف- پير دهن برگ بر درختان چون جامه‌ي عيد نيكبختان ب- چون آب روان مي‌گذرد عمر تو غافل اي واي در اين قافله گر فاصله بودي 25-در عبارات و مصراع‌عاي زير تشبيه بليغ را بيابيد نوع آن ا مشخص كنيد. الف –تا كيمياي عشق بيابي و ز رشوي ب – الهي در دل‌هاي ما جز تخم محبت خود مكار ج-دانش اندر دل چراغ روشن است . 26-در ابيات زير هر يك از كلمات مشخص شده استعاره از چيست . الف –هزاران نرگس از چشم جهانگرد برون شد تا بر آمد يك گل زرد ب-چو تنها ماند ماه سر و بالا فشاند از نرگسان لولوي لالا 27-در مصراع زير چند استعاره وجود دارد مشخص كنيد . بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايه بان دارد .
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 8:36 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
ادبیات دوم

دانش‌هاي ادبي 1-آثار مشهور " خواجه عبدالله انصاري " را نام ببريد ؟ الهي نامه – زادالعارفين – مناجات‌نامه – رساله‌ي دل و جان . 2- انواع حماسه در ادبيات فارسي را نام ببريد و توضيح‌ دهيد ؟ طبيعي : از زمان‌هاي دور به صورت شفاهي در بين ملت‌ها وجود داشته و سينه‌ به سينه نقل شده و بعد‌ها به شكل مكتوب درآمده است . مصنوع : تقليدي از حماسه‌ي طبيعي است . همه‌ي افراد يك قوم يا ملت دخالت ندارند و شاعر به جاي آفرينش حماسه به بازآفريني حماسه مي‌پردازند . 3- چند نوع حماسه‌ي طبيعي در ادبيات جهان نام ببريد : " ايلياد و اديسه‌ اثر هومر " . مهابهاراتا و رامايانا در هند . " شاهنامه‌ي فردوسي " . 4 - چند نوع حماسه‌ مصنوع در ادبيات ايران نام ببريد:"حمله‌ي حيدري از باذل مشهدي " " خاوران نامه ابن حسام خوسفي " . واج آرايي چيست . مثال بزنيد ؟ واج آرايي تكرار يك واج ( صامت و مصوت ) در كلمات يك مصراع بيت يا عبارت است به گونه‌اي كه كلام را آهنگين كند . مثال- اذا زلزلت الارض زلزالها واج « ز» مثال- صداي سنگين سكوت در سراسر پيچيده بود . واج «س» 6- فرق نمايش‌نامه و فيلم‌نامه در چيست ؟ در نگارش نمايشنامه معمولاً‌ گفتگوي ميان بازيگران نوشته مي شود در حالي كه در فيلم‌نامه علاوه‌بر گفتگوي بازيگران ، ويژگي صحنه‌ها و چگونگي حركت دوربين نمايش داده مي‌شود . 7- نويسنده‌ي آثار زير را بنويسيد ؟ "سياحت‌نامه ابراهيم بيگ " از "زين‌العابدين مراغه‌اي " ، " مسالك المحسنين " از " عبدالرحيم طالبوف " 8- شرح زير درباره‌ي كدام نويسنده‌ي معاصر است ؟ وي را آغازگر سبك واقع‌گرايي در نثر معاصر فارسي و پدر داستان‌نويسي دانسته‌اند . ( سيد محمد علي جمال زاده ) 9- چند اثر از "سيد محمد علي جمال‌زاده" را نام ببريد . « دارالمجانين . سر و ته يك كرباس . تلخ و شيرين . هفت كشور . شور آباد . راه آب نامه . قصه‌هاي كوتاه براي بچه‌هاي ريش دار و قصه‌ي ما به سر رسيد »‌ 10- داستان كوتاه با كدام اثر جمال‌زاده متولد شد : "يكي بود يكي نبود" . 12- كنايه چيست . مثال بزنيد ؟‌عبارت يا جمله‌اي كه داراي دو معني نزديك و دور است . ما از معناي نزديك به معناي دور كه مد نظر نويسنده است پي مي‌بريم . معناي نزديك و واقعي مقصود نويسنده را نمي‌رساند . مثال : جلو كسي درآمدن ، سماق مكيدن ، شكم را صابون زدن ، چند مرده حلاج بودن 13- نخستين مجموعه‌ي داستاني "سيمين دانشور" چه نام دارد ؟ "آتش خاموش". 14- مشهورترين اثر "سيمين دانشور" چيست ؟ "سووشون" . 15- اصلي ترين مسائل در حوزه‌ي ادب پايداري را نام ببريد ( حداقل دو مورد ) ؟‌ دعوت به مبارزه ، ترسيم چهره‌ي بيدادگري ، ‌ستايش آزادي و آزادگي ، ‌نمودن افق‌هاي روشن پيروزي ، انعكاس مظلوميت . 16- از چهره‌هاي برجسته‌ي ادبيات مقاومت فلسطيندو نفر را نام ببريد : "غسان كنفاني" ، "محمود درويش" ، "جبرا ابراهيم جبرا" ، "اثل مانين" . 17- كلبه "‌عموتم" اثر كيست ؟ خانم "هريت بيچر استو" از چهره‌هاي ادب پايداري سياهان . 18- چند اثر از آثار "بزرگ علوي" را نام ببريد ؟ "چشم‌هايش" . "چمدان" . "ميرزا" و "سالاري‌ها" . 19- در عبارات و جملات زير چه آرايه‌ي مشخصي ديده مي‌شود ؟ باران هنگامه كرده بود . باد چنگ مي‌انداخت . درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند . ( تشخيص يا جان بخشي ) 20- مهم‌ترين آثار « ويكتور هوگو » مشهورترين شاعر رمانتيك قرن نوزدهم فرانسه را نام ببريد ؟ "بينوايان" ، "گوژپشت نتردام" ، "كارگران دريا" و "مردي كه مي‌خندد" . 21- شهرت ويليام سيدني پورتر به دليل چيست ؟ بيشتر مرهون داستان‌هاي كوتاه و احساساتي و نيمه واقع گرايانه اوست . 22- آثار اُ- هِنري را نام ببريد ؟ "قلب مغروب" ، "آواز شهر" ، "راه‌هاي سرنوشت" ، "اختيارات" ، "چرخ فلك" . 23- آرايه ابيات زير را بيابيد و بنويسيد . "كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز باشد كه باز ببينم ديدار آشنا را " . ( ايهام ) ملاقات ، چهره ( تشخيص : اي باد شرطه ) "ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران ، فرصت شمار يارا".ايهام ، (خورشيد ، زندگي دنيوي) 24- يك اثر از سنايي غزنوي نام ببريد ؟ حديقه‌الحقيقه ، سيرالعبادالي المعاد ، كارنامه بلخ . 25- آثار "دكتر محمد علي اسلامي" را نام ببريد ؟ جام جهان‌بين ، آواها و ايماها ، صفير سيمرغ و روزها . 26- مجموعه‌هاي شعر "مهدي اخوان ثالث" را نام ببريد : ارغنون ، زمستان ، آخر شاهنامه ، از اين روستا ، در حياط كوچك پاييز در زندان . 27- مجموعه‌هاي شعر طاهره صفارزاده را نام ببريد : رهگذر مهتاب ، طنين در دلتا ، سد و بازوان ، سفر پنجم ، بيعت با بيداري و ديدار صبح . 28- متناقض‌نامه ( پارادوكس ) چيست ؟ تركيبي است كه در آن از دو واژه‌ي ضد هم استفاده مي شود . مثال : از تهي سرشار – جامه‌اش شولاي عرياني است – كسب جمعيت از آن زلف پريشان دولت فقر خدايا به من ارزاني دارد . 29- آثار منظوم ( مجموعه‌ي شعر ) و منثور "دكتر محمدرضا شفيعي كدكني" را نام ببريد ؟ شبخواني ، از زبان برگ ، در كوچه باغ‌هاي نيشابور ، از بودن و سرودن ، مثل درخت در شب باران ، بوي جوي موليان ، صور خيال در شعر فارسي ، موسيقي ، تصحيح اسرارالتوحيد . 30- بيت زير چه آرايه‌اي دارد بنويسيد ؟ ( آرايه‌ي تلميح ) "در احد كه گل بوسه‌ي زخم‌ها / تنت را در دشت شقايق كرده بود / از كدام باده مهر مست بودي كه با تازيانه هشتاد زخم بر خود حد زدي" . 31- مجموعه اشعار "رهي معيري" را نام ببريد : سايه‌ي عمر ... 32- آرايه‌هاي بيت زير را بيابيد و بنويسيد . با ياد رنگ و بوي تو اي نوبهار عشق هم چون بنفشه سر به گريبان ???????? . ايهام تشخيص تشبيه كنايه 33- "برو طواف دلي كن كه كعبه مخفي است كه آن خليل بنا كرد و اين خدا خود ساخت . ايهام تشبيه دل به كعبه كنايه از طواف دل كردن 34- از آثار شهريار مي‌توان يك مورد را نام ببريد ؟ منظومه‌ي " حيدر بابايه سلام " . تلميح چيست ؟ مثال بزنيد ؟ تلميح در لغت به گوشه چشم اشاره كردن – و در ادبيات چنان است كه گوينده يك يا چند كلمه در گفتار بياورد كه آن كلمات نظر خواننده را به حديث ، آيه ، بيت ، داستان و ... متوجه سازد . مثال " چنين گفت پيغمبر راستگوي زگهواره تا گور دانش بجوي " « اشاره به احاديث »‌ اطلبواالعلم من المهد الي اللحد " بيستون بر سر راه است مباد از شيرين سخني گفته و غمگين دل فرهاد كنيد" اشاره به داستان شيرين و فرهاد " آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه‌ي كار به نام من ديوانه زدند " اشاره به آيه‌ي انا عرضنا اللمانه... 36- ويژگي ادبيات پس از مشروطه را بنويسيد . نويسندگان در آثار خود به مسائل اجتماعي و رنج طبقات محروم جامعه پرداخته‌اند . نويسندگان اصول فني داستان نويسي غرب را تا حدودي آموختند . نويسندگان ازنحوه قصه نويسي متداول پيش از مشروطه فاصله گرفتند و ... 37- در عبارت‌هاي زير چه آرايه مشخصي ديده مي شود .دلا در حالي كه مثل بيد مي‌لرزيد . تشبيه 38- ويژگيهاي مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري؟ مسجع ، لطيف ، دلنشين ، ساده وسرشار از مضامين عرفاني 39- دركدام گزينه آرايه تلميح وجود ندارد . الف- مهر او بلانشينان را كشتي نوح است ب- نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را ج_علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را د- آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه‌ي كار به‌نام من ديوانه زدند 40- حمله حيدري از باذل مشهدي چه نوع حماسه‌اي است : حماسه مصنوع 41- در ابيات زير چه آرايه هاي مشخصي ديده مي‌شود بشد تـيـــز رهـــام با خـود و گـبــر همي گرد رزم اندر آمد به ابر (اغراق) بر او راست خم كرد‌ ‌و چپ كرد راست خروش از خم چرخ چاچي بخواست(واج آرايي) به بيت هايي كه معني آنها به هم وابسته باشد چه مي‌گويند ؟ (موقوف المعاني) 41- الايام اثر كيست و موضوع آن چيست . اثر طه حسين – زندگي پرفراز و نشيب خود او شاعر قصيده‌سرا كه هيجده سال عمر خود را در زندان گذراند و حبسيات او معروف است . مسعود سعد سلمان . 42- اسلوب معادله ي چيست مثال بزنيد : يك بيت كه مصراع دوم در حكم مصداقي براي مصراع اول است و مي‌توان جاي دو مصراع را عوض كرد يا ميان آن دو علامت مساوي گذاشت . مثال : آدمي پير چو شد حرص جوان مي‌گردد خواب در وقت سحرگاه گران مي‌گردد . 43- در كدام گزينه اسلوب معادله نيست . الف – عشق چون آيد بر هوش دل فرزانه را دزد دانا مي‌كشد اول چراغ خانه را ب- عيب پاكان زود بر مردم هويدا مي‌شود موي اندر شير خالص زود پيدا مي‌شود ج- دود اگر بالا نشيند كسر شأن شعله نيست جاي چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است پروانه نيستم كه يك شعله جان دهم شمعم كه جان گدازم و دودي نياورم 44- توضيح زير مربوط به كدام نوع شعر است . اين نوع شعر آهنگ دارد اما وزن عروضي ندارد و جاي قافيه مشخص نيست : سپيد اين نوع شعر نه آهنگ دارد نه قافيه و نه وزن عروضي و فرق آن با نثر در تخيل شعري است . موج نو 43- شعر معاصر پس از نيما در سه شيوه ادامه يافت نام ببريد . 1- شعر آزاد يا نيمايي كه وزن دارد اما جاي قافيه مشخص نيست . 2- شعر سپيد كه آهنگ دارد اما وزن عروضي ندارد و جاي قافيه مشخص نيست . 3- موج نو كه نه آهنگ دارد . نه قافيه و نه وزن عروضي 55- پيراهن زيبايي با يقه آهاري داشت آهاري يعني چه ؟ خشك و اتو كرده . 56- جوان ديلاقي مصطفي نام آمده : ديلاقي : بلند قد . 57- اين مصطفي اگر چه زياد كودن و بي‌نهايت چلمن است . چلمن : زودباور . احمق 58- ديدم ماشاءالله چشم بد دور ، آقا واترقيده‌اند . واترقيده‌اند : رشد نامناسب . 59- با حال استيصال پرسيدم . استيصال : درماندگي . 60- پاپي مي‌شوند : اصرار مي‌كنند . 61- در صيغه‌ي « بلعت » اهتمام تامي داشتند . بلعت : بخور تا مي‌تواني – يعني كوشش و تلاش كاملي داشتند كه هر كس بيشتر بخورد . 62- گويي خنجره‌اش دو تنبوشه داشت . تنبوشه : لوله‌ي سيماني كه آب از آن عبور مي‌كند . 63- متكلم وحده و مجلس آراي بلا معارض شده است . بلامعارض : رقيب ندارد ( بدون رقيب ) 64- در اواخر با بنده مألوف بودند . مألوف : همدم 65- مهمان‌ها سخت در محظور گير كرده بودند . محظور : رو در بايستي . 66- مراحل مضغ و بلع و هضم و تحليل را پيمود . مضغ : جويدن . بلع : بلعيدن 67- براي به جا آمدن احوال و تسكين غليان دروني در حياط قدم مي‌زدم . غليان : جوشش . 68- با كليه‌ي متفرعات به انضمام مايحتوي آن آقاي استادي را بيرون انداختم . متفرعات : چيزهاي وابسته به انضمام : به اضافه مايحتوي : آن چه درون آن هست . 69- هر چه كم داشت از كومه گيله‌مردان جمع كرد . كومه : كلبه 70- آن را در كروج لاي دسته‌هاي برنج پيدا كرد . كروج : انباري براي نگهداري برنج . 71- آن لاورتون را خودم به درك مي‌فرستادم . لاور . رهبر . 72- رجز بخوان ؟ كنايه از خودستايي . 72- خود تو منو تلكه كردي . تلكه : پولي يا مالي را با مكر و فريب به دست آوردن . 73- سر كش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا . در راه عشق ، از فرمان خدا سرپيچي نكن و گر نه محبوب كه همه چيز در قدرت اوست تو را در آتش غيرت خود خواهد سوزاند . اگر چند روزي زيبايي دين هدايت تو گردد جاي تعجب نيست كه خود را با اولياء همراه ببيني . 30- كه خطي كز خرد خيزد تو آن را از بنان بيني . بنان : انگشت . 74- كالبد بنا ، مينايي است كه روح ايران را در آن حبس كرده‌اند ؟ مينا : شيشه . 75- ارتجالاً انشايي مي‌ساخت : ارتجالاً : بدون انديشه سخن گفتن . 76- مخذول و نالان طلب استرحام مي‌كرد . زبون ، پست رحم 77- مليجك اين طرف و آن طرف مي‌دويد و اشتلم مي‌كرد ؟ خودستايي . 78- پلنگ را بالاي نطعي انداخته بودند ؟ نطع : سفره‌ي چرمي . 79-" كه زكوي او غباري به من آر توتيارا " توتيا يعني سرمه . تو مثل ماه / ستاره / خورشيد / هميشه مي‌درخشي / از بدر 1- جنگ بدر 2- ماه كامل در كدام گزينه متناقص نامه وجود ندارد . الف)از تهي سرشار ب) دولت فقر خدايا به من ارزاني دار ج) بر بساطي كه بساطي نيست د) باغ از ميدان چشم در راه بهاري نيست 80- چه آرايه‌ي مخفي ديده مي‌شود بيان كنيد . داستان از ميوه‌هاي سربه‌گردون اينك خفته در تالبوت پست خاك مي‌گويد . (واج‌آرايي) بي آن كه در ركود نشستن باشم . مرتباً در حال تلاش هستم . (بدر) در اين مصراع‌ها ايهام دارد معاني آن را بنويسيد . 81- در مصراع‌هاي زير مور استعاره از چيست . (مورچه مي‌داند كه بر ديواره اهرام مي‌گذرد / يا بر خشتي خام) ج)انسان - آرايه‌هاي بيت زير را مشخص كنيد . چون خاك در هواي تو از پا افتاده‌ام چون اشك در فضاي تو با سردويده‌ام خاك از پا افتاده‌ است / تشخيص اشك سر دويده است /تشخيص 24-" زمين آهنين شد سپهر آبنوش " يعني چه ؟ زمين سفت و محكم شد و آسمان در اثر گرد و خاك سياه شد . 29- دلا كلاهش را برداشت و از زير آن آبشار طلايي رنگ سرازير شد . ( استعاره ) 30- كدام بيت آرايه ايهام ندارد . الف- كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را ب- ده روز مهر‌گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا ج- آينه سكندر جام مي است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا د- اميد هست كه روي ملال در نكشد از اين سخن كه گلستان نه جاي دلتنگي است 35- چه آرايه‌ي مخفي ديده مي‌شود بيان كنيد . داستان از ميوه‌هاي سربه‌گردون اينك خفته در تالبوت پست خاك مي‌گويد . (واج‌آرايي) بي آن كه در ركود نشستن باشم . مرتباً در حال تلاش هستم . در مصراع‌هاي زير به كدام صفت حضرت علي اشاره نشده است . خودآزمايي 1-در اين بيت منظور از پيام آشنا و آشنا چيست ؟ " همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنا را " پيام آشنا : فيض حق آشنا : خود شاعر 2- " سر به گرد آوردن " يعني چه ؟ نابود كردن . 3- عبارت "دندان به دندان خاييدن" يعني چه ؟ خشمگين شدن . 4- عبارت‌هاي زير را معني كنيد . جلو كسي درآمدن ( به نحو شايسته پذيرايي كردن ) سماق مكيدن ( انتظار كشيدن ) شكم را صابون زدن ( خوردن مفصل ) چند مرده حلاج بودن ( چقدر توانايي داشتن )‌ 5- عبارت شلخته درو كنيد تا چيزي گير خوشه‌چين ها بيايد يعني چه ؟‌ نامرتب و پراكنده درو كنيد تا مقداري از محصول نصيب نيازمندان گردد . 6- مقصود شاعر از جمله ما اين را از گذشته به ارث مي‌بريم چيست ؟ استقامت و پايداري . 7- در عبارت فرشتگان سرودهاي صلح و شادي انسان را براي چوپانان خواندند .منظور وحي و آيات الهي پيامبراي الهي 8- زيتون نماد چيست و نشانه‌ي كدام كشور است ؟ نماد صلح و آشتي – فلسطين . 9- مقصود از جملات زير را بيان كنيد . نرون مرد اما رم نموده است . ( دشمن فلسطين از بين مي‌رود سرزمين فلسطين جاودان مي‌ماند ) "با چشم‌هايش مي‌جنگد" . ( با تمام آگاهي و توانش ايستادگي مي‌كند ) 10- محتوي داستان گيله مرد چيست ؟ روح عدالت‌خواهي و مبارزه با استبداد اربابان و دولت خود كامه پهلوي را در چهره‌ي گيله مرد كه دهقاني شورشي از گيلان است به تصوير مي‌كشد . 11- محوري‌ترين پيام داستان هديه‌ي سال نو اُ- هِنري چيست ؟ ايثار و عشق . 12- "اي كاش عظمت در نگاه تو باشد" از آندره‌ژيد را با شعر سهراب سپهري « چشم‌ها را بايد شست / جور ديگر بايد ديد » مقايسه كنيد ؟ هر دو بر اين باورند كه بايد معيارها را عوض كرد – بايد به ارزش‌ها بهاء دادند نه به شكل‌ها 13- مقصود از « كيمياي هستي » در مصراع " كاين كيمياي هستي قارون كند گدا" . را چيست ؟ عشق به خدا . 14- "از عرش به فرش آمدن" كنايه از چيست ؟ از عزت به ذلت مي‌رسي . 15- مقصود ار اصطلاحات زير را بنويسيد . كميتش لنگ بود ( ضعيف بود ) مثل شاخ شمشاد ( شادمان ) سپرانداختن ( تسليم ) باب دندان ( مطابق ميل ) 17-كلمه‌ي خدا در "پيش از تو / هيچ خدايي را نديده‌ بودم" به چه معناست ؟ حاكم فرمانروا . 18- "با چشماني يتيم نديدنت" يعني چه ؟ از ديدن تو محروم هستم . 19- "شعر سپيد من ، روسياه ماندي كه در فضاي تو به بي‌وزني افتاد اشاره" به كدام ويژگي شعر شاعر دارد ؟ به قالب شعر كه سپيد است اشاره دارد . 20- "يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي‌كند" . منظور از چراغ : آزادي . 21- مردم اين جزيره از اشراف فارس هستند ؟ واژه‌ي فارس به چه معني است ؟ ايران . 22- مقصود از بيت "خورده قسم اختران به پاداشم بسته كمر آسمان به پيكارم" روز اول شانس من بد بوده و ستارگان و آسمان براي شكنجه من آماده‌اند . 23- مصراع "در ميان خانه گم كردم صاحب خانه را" مقصود از صاحبخانه كيست ؟ خداوند . 24- پولك نشانه شدن دستمال نشانه‌ي چيست ؟ اشك آلود بودن . 25- منظور شاعر از"درسينه‌ام هزاران خراسان نهفته است" چيست ؟ عشق و علاقه و دل بستگي . 26- مقصود از جام مي در اصطلاح عارفانه با توجه به اين بيت چيست ؟ دل عارف . 27- بر كدام از سه شخصيت : محمد ولي ، گيله مرد و و مأمور دوم نماد چه انسان‌هايي در عصر خود هستند . محمد ولي : زورگو ، تابع ، ظالم به چيزي جز منفعت خويش نمي‌انديشد . گيله مرد : انسان مبارز طلب و عدالت‌خواه و ظلم ستيز . مأمور دوم : فرصت طلب ، ناآگاه ، ديگران براي او مهم نيستند . 28- در بيت زير كدام واژه ايهام دارد معناي آن را بنويسيد . گر مي‌گريزم از نظرمردمان ، رهي عيبم مكن كه آهوي مردم نديده‌ام عيب : آهو مفهوم 1- عنان را گران كرد و او را بخواند " عنان را گران كرد " يعني چه . ‌ اسب را متوقف كرد . 2- " كمان را به زه كردن " يعني چه ؟ زه كمان را بست يعني كمان را آماده كرد . 3- "روي ما را سفيد كردي" كنايه از چيست ؟ ما را سربلند و سرافراز كردي ، آبروي ما را حفظ كردي ، احترام ما را نگه داشتي . 4- "ستاره ضعيفي در شبستان تيره و تار درونم درخشيدن گرفت" يعني چه ؟ كمي اميدوار شدم . 5- "فنرش در رفته باشد" يعني چه ؟ از خود بيخود شده باشد . 6- شماها هزاران مرتبه قرآن را مهر كرديد : قرآن را مهر كردن يعني چه؟ تضمين براي عهد و پيمان . 7- دل مي‌ورد ز دستم صاحبدلان خدا را". خدا را يعني چه : به خدا قسم . 8- مقصود از زندان و چاه ظلماني در بيت زير چيست ؟ دنيا "دل تا كي در اين زندان ، فريب اين و آن بيني يكي زين چاه ظلماني برون شو تا جهان بيني" 9- به هر جانب كه روي آري درفش كاويان بيني . « درفش كاويان » نماد چيست ؟ پيروزي . 10- گون و نسيم در شعر "به كجا چنين شتابان ؟ گون از نسيم پرسيد" نماد چيست ؟ گون نماد اسارت . نسيم نماد آزادي . 11- "چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي" كوير وحشت نماد چيست ؟ جامعه‌ي نابسامان . 12- به جان رسد كارم "در مصراع در هر نفسي به جان رسد كارم" ؟ سخت و دشوار بودن . 13- چين بر جبين افكندن در مصراع "چين بر جبين فكنده ز اندوه كيستي" يعني چه ؟ بسيار ماتم زده بودن . 15- منظور از "كنج غربت" در اين بيت چيست ؟ سنگر . "و پيدا نكردم در آن كنج غربت / به جزآخرين صفحه‌ي دفترت را" در عبارت " بر كشته‌هاي ما جز باران رحمت خود مبار " مقصود از « كشته‌ها » چيست ؟‌ كردار آدمي در اين دنيا "نوك جمع را چيدن" يعني چه ؟ اجازه‌ي سخن به ديگران ندادن . يكي تيرالماس‌پيكان‌ چو‌آب نهاده بر او چهار پر عقاب : كمان چگونه توصيف شده ؟ تير برنده ‌چون‌ الماس‌كه نوك آن را جلا داده باشند و چهار پر عقاب برآن بسته بودند . 18- مفهوم مصراع دوم را بنويسيد . دليران ميدان گشوده نظر كه بر كينه اول كه بندد كمر ( چه كسي اول جنگ را شروع مي‌كند ) هم قطار احتمال مي‌دهم وزير داخله باشد و مرا بخواهد . " وزير داخله ايهام دارد" دو معني آن را بنويسيد . 1- خانم خانه 2- وزير كشور 19- با توجه به ابيات به سؤالات پاسخ دهيد . موي سپيد را فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريده‌ام اي سر و پاي بسته به آزادگي نياز آزاده من كه از همه عالم بريده‌ام الف – منظور از رشته‌ چيست ؟ موي سفيد ب- شاعر دليل آزادگي خود را چه مي‌داند : ترك تعلقات در اين سراي بي‌كس كسي به در نمي‌زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمي‌زند شاعر اوضاع جامعه را چگونه به تصوير مي‌كشد : بسيار نابسامان و آشفته 19- داروگ در اين مصراع نيما يوشيج نماد چيست ؟ قاصد روزان ابري ، داروگ ، كي مى‌رسد باران ؟ مژده دهنده يا پيك . 20-گر چه مي‌گويند : " مي‌گريند روي ساحل نزديك / سوگواران در ميان سوگوارن " منظوراز ساحل نزديك چيست ؟ سرزمين ايران شاعران اوضاع جامعه را چگونه توصيف كرده‌ است : عزادار بر بساطي كه بساطي نيست / در درون كومه تاريك كه در راه با آن نشاطي نيست / و جداردنده‌هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش مي‌تركد . شاعر اوضاع جامعه خويش را چگونه به تصوير مي‌كشد : اوضاع نابسامان / عدم نشاط و اميد به آينده . 21- ابر در اين مصراع نماد چيست ؟ آسمان را گرفته تنگ در آغوش / ابر با آن پوستين سرد نمناكش نماد غم و خفقان 22- در مصراع‌هاي زير به كدام صفت حضرت علي اشاره نشده است . سحر ازسيپد‌ي چشمان تو مي‌شكوند / و در سايه‌ي آن به نماز مي‌ايستد . شب زنده‌داري . كلام تو گياه را بارور مي‌كند / سخنان تو هستي بخش است . 30- با توجه به بيت زير به سؤالات پاسخ دهيد : دل مي‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا دل مي‌رود ز دستم يعني چه؟ معني شعر و نثر سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است . يعني رحمت خدا در هنگام صبح براي مؤمنان باعث خوشي و شادي است . 2-" ما را از آن ده كه آن به و مگزار ما را به كه و مه " يعني به ما آن چيزي را عطا كن كه بهترين است و ما را به كوچك و بزرگ ( غير خودت ) واگذار نكن . 3-" الهي ، عبدالله عمر بكاست اما عذر نخواست " يعني خداوندا عبدالله پير شد اما توبه نكرد . 5- دليران ميدان گشوده نظر كه بر كينه اول كه بندد كمر" يعني چه . دليران ميدان منتظر بودند كه چه كسي جنگ را شروع مي‌كند . 6- به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ( اگر هزار سال درون قبر بخوابم ) به خواب عافيت آن گه به بوي موي تو باشم . ( آرامش و خواب من بدان سبب است كه سرانجام روزي به وصال تو خواهم رسيد . ) 7- در عبارت زير چه آرايه مشخصي ديده مي‌شود: اي كريمي كه بخشنده عطايي و اي حكيمي كه پوشنده خطايي و اي صمدي كه از ادراك خلق جدايي و... (آرايه سجع) 8- "دانه‌ي خشكيده‌ي خوشه‌اي / دره‌ها را از خوشه‌ها لبريز خواهد كرد" . و جوانان فلسطين كه شهيد مي شوند / فلسطيني‌هاي ديگر دنبال كارشان را مي‌گيرند ( راه آن‌ها را ادامه مي‌دهند ) 9- " تو قلب سپه را به آيين بدار من اكنون پباده كنم كارزار " . تو مركز فرماندهي سپاه را با نظم و ترتيب اداره كن تا اكنون من پياده بجنگم . 10-" مرا مادرم نام مرگ تو كرد زمانه مرا ننگ ترك تو كرد " . يعني چه . مادرم نام مرا مرگ تو ناميد . روزگار ( زمانه ) مرا وسيله‌ي نابودي تو قرار داد . 11-" زمين آهنين شد سپهر آبنوش " يعني چه ؟ زمين سفت و محكم شد و آسمان در اثر گرد و خاك سياه شد 12- "فلك باخت از سهم آن جنگ رنگ بود سهمگين جنگ شير و پلنگ" يعني چه ؟ از ترس جنگ آن دو ، آسمان ترسيد . البته مبارزه‌ي شير و پلنگ ترسناك است . 13- "و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي / لذت بخش و زرين چون خوشه‌ي گندم" يعني چه ؟ اين سرزمين ( شيلي ) را پر خواهيم كرد از شادي ( نياز روحي مردم ) . از خوشه‌هايي طلايي گندم ( نياز مادي مردم) 14- "براي حاصل دادن كشتزارها منتظر رسيدن تموز و پايكوبي دبكه در موقع درو هستيم" يعني چه ؟ براي محصول دادن كشتزارها منتظر تيرماه هستيم كه به جشن و پايكوبي بپردازيم . 15- "و از سايه‌ي آبي ، خارهاي سرخ / بر اجساد به جا مانده و طعمه‌ي عقاب و زاغ شده ، فرو ريخت" يعني چه ؟ و از آسمان آبي بمب‌هاي آتشين بر جسدهاي به جا مانده هموطنان ما كه طعمه‌ي زاغ‌ها و عقاب‌ها شده بودند فرو ريختند . 16- "يكي از حضار كه كباده‌ي شعر و ادب مي‌كشيد چنان محظوظ گرديده بود كه جلو رفته جبهه‌ي شاعر را بوسيد . يكي از حاضران كه در مجلس ادعاي آگاهي از شعر و ادب را داشت آن چنان بهره‌مند شده بود كه جلو رفت و پيشاني شاعر را بوسيد . 17- سر كش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا . در راه عشق ، از فرمان خدا سرپيچي نكن و گر نه محبوب كه همه چيز در قدرت اوست تو را در آتش غيرت خود خواهد سوزاند . 18- نان گير تو گر روزي جمال درد دين باشد عجب نبود كه با ابدال خود را هم عنان بيني اگر چند روزي زيبايي دين هدايت تو گردد جاي تعجب نيست كه خود را با اولياء همراه ببيني . 19- خشك آمد كشتگاه من / در جوار كشت همسايه . يعني كشور من در مقابل كشور همسايه خالي از تحرك و پويايي است . 20- "موي سپيد را فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريده‌ام" . آسمان موي سفيد را مفت و مجاني به من نداد بلكه سرمايه‌ي جواني و عمرم را در بهاي آن پرداخته‌ام 21- "در انتظار غبار بي‌سوار نشستن" ؟ بيهوده انتظار كشيدن . "محبوسم و طالع است منحوسم غمخوارم و اختر است خونخوارم" . زنداني شدم و بخت با من يار نيست . اندوهگين هستم و ستاره‌ي بخت با من دشمن است . " چو سوفارش آمد به پهناي گوش ". سوفار : دهانه‌ي تير . 23- "به راستي كه شب رفتني است و نه اتاق توفيق ماندني است . به راستي كه ظلم و ستم روزي به پايان مي‌رسد و زندان جاي ماندن نخواهد بود . به جز بازوي دين و شير خدا كه شد طالب رزم آن اژدها بازوي دين : حضرت علي اژدها : عمرو 25- نه جان دلم ، با مال مي‌رويم . نه عزيز دلم با حيوان چهارپا مي‌رويم . 26- با عشق خود چه كنيم . با سرزمين اشغال شده‌ي خود چه كنيم . 27- سرزمين ما زمرد است . كشور ما سرسبز و خرم است . 28- زيباي كوچكش را ربودند . سرزمين يا كشورش را ربودند . ( بردند ) 31- "دردا" نشانه چيست؟ كثرت با توجه به بيت زير آسايش در دو دنيا به عمل به چه نكاتي حاصل مي‌شود ؟ آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا با دوستان جوانمرد بودن و با دشمنان مهربان بودن 32- توضيح زير مربوط به كدام نوع شعر است . اين نوع شعر آهنگ دارد اما وزن عروضي ندارد و جاي قافيه مشخص نيست : سپيد اين نوع شعر نه آهنگ دارد نه قافيه و نه وزن عروضي و فرق آن با نثر در تخيل شعري است . موج نو 33- داروگ در اين مصراع نيما يوشيج نماد چيست ؟ قاصد روزان ابري ، داروگ ، كي مى‌رسد باران ؟ مژده دهنده يا پيك . گر چه مي‌گويند : " مي‌گريند روي ساحل نزديك / سوگواران در ميان سوگوارن " 34- منظوراز ساحل نزديك چيست ؟ سرزمين ايران شاعران اوضاع جامعه را چگونه توصيف كرده‌ است : عزادار بر بساطي كه بساطي نيست / در درون كومه تاريك كه در راه با آن نشاطي نيست / و جداردنده‌هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش مي‌تركد . شاعر اوضاع جامعه خويش را چگونه به تصوير مي‌كشد : اوضاع نابسامان / عدم نشاط و اميد به آينده . ابر در اين مصراع نماد چيست ؟ آسمان را گرفته تنگ در آغوش / ابر با آن پوستين سرد نمناكش نماد غم و خفقان باغ برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست – چه كسي مي‌گويد كشور من زيبا نيست . 39- سحر ازسيپده‌ي چشمان تو مي‌شكوند / و در سايه‌ي آن به نماز مي‌ايستد . شب زنده‌داري . 40- كلام تو گياه را بارور مي‌كند / سخنان تو هستي بخش است . 42- در بيت زير كدام واژه ايهام دارد معناي آن را بنويسيد . گر مي‌گريزم از نظرمردمان ، رهي عيبم مكن كه آهوي مردم نديده‌ام عيب : آهو شرايط بخت اجتماعي كه نجات‌ دهنده‌اي نيست – زندگي پر از غم و اندوه كه هيچ نشانه‌اي از آزادي در آن نيست . 43- چه چشم پاسخ است ازاين دريچه‌هاي بسته‌ات . برو كه هيچ كس ندا به گوش قرار دادن 44- دريچه چه نماد چيست – ارتباط ندا به گوش كر زدن كنايه از چيست . انسان ناآگاه را مخاطب قرار دادن . نا سايه دارم و نه بر بيفكنندم و سزاست و گرنه بر درخت تر كسي تبر نمي‌زند . 45- چرا شاعر خود را شايسته‌ي نابودي مي‌داند : آزادي‌خواه چون همرنگ ديگران نيست به درد جامعه‌ي پرظلم و ستم نمي‌خورد . شيخ مذبور هم از حيث صورت و هم از جهت سيرت ممتاز بود . شيخ ياد شده (ذكر شده) هم از جهت ظاهر و هم از جهت باطن عالي بود . از اين قبيل كتاب‌ها كه است . آگاهي / بيداري به زاغه‌ي گوسفندها رفته بود . آغل اعاظم اهل اردو و تمام ملتزمين بودند . / بزرگان لشكر و همراهان حضور داشتند . 46- الايام اثر كيست و موضوع آن چيست . اثر طه حسين – زندگي پرفراز و نشيب خود او 47- بي‌زلت و بي‌گناه محبوسم بي‌علت و بي‌سبب گرفتارم بدون گناه و خطا زنداني شده‌ام بدون علت و دليل گرفتار شده‌ام 48- قصه چه كنم دراز ، بس باشد چون نيست گشايشي ز گرفتارم چرا لحن را طولاني كنم كافي است چون با لحن گشايش در كارم ايجاد نمي شوم . 49- زندگي خدايگان كه ومن كه ناگاه چه قضا نمود ديدارم زندان پادشاهان كجا ومن كجا اين چه سرنوشت شومي كه ناگهان به من روي آورد . 50- دو جريان ادبي عصر معاصر را نام ببريد ؟ درس (فارس رايج در افغانستان) تاجيكي (فارس رايج در ماورالنهر) 51- از قضا آينه چيني شكست خود شد اسباب خودبيني شكست اتفاقاً آينه چيني افتاد و شكست خوب شد اسباب و فرد پرستي از بين رفت 52- در سخن مخفي شدم مانند بودر برگ گل هر كه خواهد ديدنم گو در سخن ببيند مرا هنر من در سخنانم پنهان است مانند بودر برگ گل هر كه مي‌خواهد مرا بيند در شعر و سخنم مرا جستجو كند . 53- در تنگناي سينه حسرت كشيده‌ام گهواره بصيرت مردان نهفته است در سينه تنگ و اندوهبار من آگاهي مردان سرزمينم نهفته است . 54- در تنگناي سينه حسرت كشيده‌ام گهواره بصيرت مردان نهفته است در سينه تنگ و اندوهبار من آگاهي مردان سرزمينم نهفته است . 55- "فلك باخت از سهم آن جنگ رنگ بود سهمگين جنگ شير و پلنگ" يعني چه ؟ از ترس جنگ آن دو ، آسمان ترسيد . البته مبارزه‌ي شير و پلنگ ترسناك است . 56- باغ برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست – چه كسي مي‌گويد كشور من زيبا نيست .
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 8:34 بعد از ظهر ] [ ] [ ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون