گنجینه ی ادب
محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ...
آخرین مطالب
لینک دوستان
وبلاگ دبیر ارجمند اقای محمود کاظمی(دینی وعربی )وبلاگ دوست عزیز آقای کاظمی (نرم افزار موبایل)سوال وپاسخ امتحانات امتحانات هماهگ ونهايي (حتما سري بزنيد) آموزش ریاضی وفیزیک دبیرستان وپیش دانشگاهینمونه سوال تمام دروس دبیرستان وپیش دانشگاهی یک وبلاگ بسیار زیبا(فیلم، صوت ، کتاب و ... )پایگاه احادیث موضوعیآخرین اطلاعات واخبار سازمان سنجشآموزش تمامی دروس دبیرستاناداره کل سنجش وارزشیابی تحصیلیگزینه دو (حتما سری بزنید)سازمان آموزش وپرورش چهارمحالآموزش وپرورش منطقه ی بن مخصوص دانش آموزان ابتدایی و راهنمایی * حتما سری بزنید* یک وبلاگ بسیار پر محتوا حتما دیدن نماییدمعرفی رشته های دانشگاهی حتماسری بزنیدکتاب های مجازی ودانلود های آن برروی موبایل کد های جاوا گروه رباتیک دفتر مقام معظم رهبریپایگاه اطلاع رسانی دولت یک سایت علمی بسیار ارزشمند از ابتدایی تا دبیرستان( سفارش می کنم دیدن نمایید) همه چیز از همه جا * شهر دانلود ........... استخاره با قرآن- دانلود نرم افزار بزرگترین سایت علمی دانش آموزان (حتما سری بزنید )نمونه سوالات امتحانیپایگاه پنج تن علیهم السلامدوستانهرهروان ولايتوخدايي كه در اين نزديكي استشهر بن - شهر مناخبار دانش آموزي شهرستان بنمهدويتزندگي زيباست اما شهادت زيباتركلامي از قرآنخبربسيج چهارمحال امام زمان (عج).....یک سایت علمی بسیار مفید مخصوص تمام دوره های تحصیلی ******پایگاه مذهبی میقاتیاحسین(ع)
+ نویسنده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 |
قرابت معنایی

قرابت معنایی مهم ترین بخش از پرسش های کنکور را تشکیل می دهد.(در آزمون های سراسری 8تا 9 سوال از 25 سوال)

پاسخ به سوالات این مبحث نیاز به تسلط قابل قبول بر همه ی موضوعات ادبی یعنی معنی واه ,املای واهرایه های ادبی,ساختار دستوری و...دارد.

*منابع مطالعه جهت پاسخ گویی به سوالات قرابت معنایی:

1.اطلاعات بالای درس: برخلاف تصور داوطلبان,اطلاعات بالای درس ها فقط شامل تاریخ ادبیات نیستند در بسیاری از درس ها موضوع درس و طرز تفکر شاعر و نویسنده در ابتدای درس معرفی شده است و در مواردی مستقیما به «مفهوم درس»اشاره می کنند.

2.متن درس: متن کامل درس ها به ویژه آن هایی که به طور مشخص مفهوم عاشقانه,عرفانی یا تعلیمی دارند.

3.توضیحات: در بخش توضیحات علاوه بر معنی بعضی شعرها و عبارات به مفهوم کلی آن هم اشاره شده است.

4.خودازمایی: گاهی در خودازمایی پایان درس,بیت یا عبارتی از آن درس برجسته شده و مفهوم آن مورد سوال قرار گرفته است.مسلم است که چنین مفهومی مورد توجه طراح کنکور خواهد بود.

5.کتاب زبان فارسی(3): مفاهیم مطرح شده در کتاب زبان فارسی(3)هم از منابع بسیار مهم در این زمینه است, پس باید ابیاتی که در این کتاب نیز آ مده است را حتما مد نظر قرار دهیم.

شگرد های طراحی سوال:

دو بخش کلی سوالات قرابت معنایی و شیوه ی پاسخ گویی به آنها این طور است:

الف)سوالات مثبت:  قرابت دارد/ قرابت بیشتری دارد  :                                 درپاسخ به چنین سوالاتی,حساسیت زیادی به خرج دهید و برای انتخاب گزینه ی درست به چیزی کمتر از«یک قرابت مشخص و مطمئن»راضی نشوید.فقط بیتی را انتخاب کنید که با صورت سوال یک تناسب غیر قابل انکار داشته باشد.

ب)سوالات منفی: قرابت ندارد/ قرابت کمتری دارد/  با همه قرابت دارد به جز...  :    در این مورد حساسیت را کمتر کنید و فراموش نکنید که سه تا از گزینه ها مجبورند با صورت سوال قرابت داشته باشد پس سه گزینه را - حتی با قرابت جزئی- قبول کنید و گزینه ای را که در مقایسه با بقیه بی ارتباط به نظر می رسد را انتخاب کنید.   

مهارت های پاسخ گویی:

در یک قرابت معنایی یک مهارت فوق العاده تخصصی و با برنامه است که ما باید "منظور شاعر و نویسنده" را بفهمیم برای رسیدن به این هدف مهم ترین مراحلی را که باید در نظر گرفت عبارتند از:

1.درست خواندن بیت یا عبارت

2.مرتب کردن ساختار دستوری جمله ها بخصوص در شعر

3.ترجمه ی بیت یا عبارت به فارسی روان

4.درک معنی واژها ی خاص از قبیل: نمادها,استعاره ها,تلمیحات

5.تبدیل معنی به مفهوم(مفهوم منظور کلی را در کوتاه ترین کلمات بیان می کند به طوری که قابل گسترش به همه ی ابیات و عبارات مشابه باشد)

6.کلی کردن مفهوم:جملاتی که آن ها را هم مفهوم می دانیم ممکن است در جزئیات خود بسیار اختلاف داشته باشد برای درک مفهوم هر بیت این جزئیات باید حذف شوند و هنگامی توجه به این جزئیات مفید است که مفهوم کلی همه ی گزینه ها مثل هم باشد.

7. توضیح مفهوم محوری بر سایر مفاهیم:هر بیت یا عبارت می تواند چند مفهوم داشته باشد که معمولا یکی از آن ها,«مفهوم محوری»است که باید این مفهوم را بر سایر مفاهیم کم اهمیت ترجیح داد.گاهی هم ممکن است بیت یا عبارت دارای چند پیام هم ارز با اهمیت یکسان باشد.

8.توجه به گزینه ها در صورت سوال «چند مفهومی»: در ابیاتی که دو یا چند مفهوم«هم ارزش» دارنداین, گزینه ها هستندکه نشان می دهندکدام مفهوم مورد توجه طراح است مثلا در بیت «سر من از ناله ی من دور نیست/لیک چشم و گوش را آن نور نیست»   مصرع اول به این مفهوم که «سخن معرَف راز درون است« ومصرع دوم به« عجز عقل از درک معنویات »اشاره دارد .  در این جا گزینه ها مشخص می کنند که به کدام یک از این دو مفهوم باید اهمیت داد.

توضیح در مورد دواصطلاح :                                                                                 مفهوم مقابل:   دراین رابطه باید گفت که  مفهوم یکی از گزینه ها نه تنها با صورت سوال قرابت معنایی ندارد بلکه باید دقیقاً با آن مخالف و متضاد باشد.نام های دیگر آن:مفهوم متضاد-مفهوم مخالف-تقابل معنایی-تضاد مفهومی

تناسب تصویری:   نوعی قرابت میان گزینه ها تنها بر پایه ی شباهت ظاهری.در این نوع سوالات گزینه ها مفهوم مشترکی ندارند بلکه هر دو تصویر مشترکی را نشان می دهند مثل تصویر طلوع خورشید یا بارش باران.

شاخص

یکی از وابسته ها ی پیشین در یک گروه اسمی شاخص است که بدون کسره در کنار هسته می آیدو عنوانی را به هسته نسبت می دهد.

انواع شاخص :

1.پیشین:قبل از هسته می آید. مانند: شاه عباس-دکترباقری

2.پسین:گاهی شاخص ممکن است بعد از هسته بیاید ولی نباید همراه با کسره باشد. مانند: عباس اقا-زهرا خانم

3.هم پیشین هم پسین:گاهی ممکن است هسته دریک گروه هم شاخص پیشین هم شاخص پسین بگیرد.  مانند:اقا محمد خان-سلطان ملک شاه

4.دو شاخص پیشین:مانند حاجی میرزا احمد-اقا سید مهدی   

                                                      

انواع حروف اضافه ی مرکب

حروف اضافه ی مرکب معمولا دارای چنین ساختاری هستند:

حرف اضافه ی ساده + اسم + کسره       

 به+اسم+  کسره                        نمونه: به دنبال,به علت ,به عنوان

از+اسم+    کسره                       نمونه:از نظر,از حیث,از قبیل

در+اسم+     کسره                     نمونه:درباره ی ,در مورد,در ضمن

بر+اسم+     کسره                      نمونه:بر اثر,بر خلاف,بر اساس

با+اسم+      کسره                     نمونه:با وجود, با احتساب, با حساب

 

شماری از حروف اضافه ی مرکب نیز دارای چنین ساختاری هستند:

اسم/صفت+حرف اضافه ی ساده           نمونه:غیر از,جدا از,علاوه بر,راجع به   ,نسبت به

 

روش تشخیص حرف های اضافه ی مرکب از حرف های اضافه ی ساده

به این دو نمونه توجه کنید:

1.از سر تقصیرات او بگذر           2.نباید یک مو از سر او کم شود.

به نظر شما در کدام جمله حرف اضافه ی ساده به کار رفته است؟

بله,در جمله ی دوم,در این جمله«از» حرف اضافه است و «سر او» یک گروه اسمی که در جایگاه متمم نشسته است,اما نمی توان در جمله ی اول تنها «از»را حرف اضافه به شمار اورد,زیرا در این صورت باید ترکیب« سر تقصیرات او را» یک گروه اسمی در نظر گرفت,در حالی که در این جمله چنین ترکیبی از نظر معنایی به کار نرفته است,بنابراین در جمله ی اول «از سر» حرف اضافه است و «تقصیرات او» یک گروه اسمی-در نقش متمم-به شمار می اید نه «سر تقصیرات او».   

 

                                     

                    پرنیان خیال

خدایا,هر لحظه که قلب من به چیزی تعلق گرفت,تو آن چیز را از من گرفتی تا از بند تعلقات آزادم کنی.هر وقت که در محلی آرامش یافتم تو مرا ویلان و سرگردان کردی تا  روی آرامش نبینم و به سکون و سکوت عادت نکنم و قلب سوزان و روح سرکشم در بهشت آرامش منجمد نشود و سرد و تاریک نگردد.

                                                                «شهید دکتر مصطفی چمران»

   "قیصر امین پور"

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم.

 

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم»

 

سماع

من می شنوم رنگ صدا را آبی

اهنگ تر ترانه ها را آبی

در موج بنفش عطر گل می بینم

موسیقی لبخند خدا را آبی

 

مبادا اسمان بی بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار بی در

مبادا هیچ سقفی بی پرستو

مبادا هیچ بامی بی کبوتر

 

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم و دم نزدم

 

مردم همه تو را به خدا سوگند می دهند

اما برای من تو ان همیشه ای که خدا را به تو سوگند می دهم                                                 

                          

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
 

 

خدایا شکرت

ما دیگر فقیر نیستیم

دیروز پزشک آبادی گفت:چشم های پدرم پر از آب مروارید است!

                                                                        " مرحوم حسین پناهی "

دوباره نگاه کن

...خدای من ، من نمی گویم: دست مرا بگیر،

گرفته ای ،رهایم مکن.

                                                        "شفیعی کدکنی"

 

من در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت...

در حالی که گویی ایستاده بودم...

چه غصه هایی که باعث سپیدی مویم شد در حالی که قصه کودکانه ای بیش نبود

در یافتم که کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود...به همین سادگی...

کاش نه میدویدم ...نه غصه میخوردم...بلکه فقط او را میخواندم...

 

کاریکلماتور

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند.

برای سطل زباله ای که گل پژمرده ای در آن ارمیده است احترام قلبی قائلم.

شیر باغ وحش چکه می کرد.

چشم اقیانوس آب اورد.

شبنم با آب خودکشی کرد.

اقیانوس چکه می کرد.

با مرگ عکس یادگاری گرفتم.

همیشه خودم را در آینه ملاقات می کنم.

ابر داخل ناودان گیر کرده بود.

به اندازه ی سکوت می توان حرف زد.

خورشید با کوله باری از غروب طلوع کرد.

سیفون زندگی را کشیدم.

                                                           پرویز شاپور

به نام خدا

اي ابر بيا به دامن من
اين جلوه‌ي رعد و آذرخش است
فردوس بيا كه بزم برپاست
گلزار و مزار گلعذاران
درجنك ،دفاعِ بوم و بر بود
امروز دفاع ما شده علم
در راه وطن بسي بكوشيم
آن لاله‌ي محفل شهيدان
آن شيفته ،احمديّ روشن
بربام ملك پريد و پر زد
اكنون پدرِ شهيد با ماست
صد بار درود و تهنيت باد
تا ملّت ماست جمله بيدار
خصم و ترور و عناد و تحريم
ما رهرو شاهدان دينيم
از خرد و بزرگِ جمع ملّت
از درس جهاد علمي ما
پيكارگرانِ جبهه و جنگ
فردوس حريم فضل و فرهنگ
تا قدر شهيد ما بدانيم
اين فخر جهاد علمي ماست
امروز دفاع ما همين است

 

صد جلوه بده به باغ و گلشن
با ياد شهيد و لاله نقش است
بر خوان شهيد،گل مهيّاست
از بركت عشق،لاله باران
امن وطنم چه پر ثمر بود
تحقيق و پژوهش و همه حلم
بي وفقه به خصم برخروشيم
آن اسوه‌ي گل رخان ايران
دلداده‌ي مصطفاست گلشن
بر عالم جاودان اثر زد
اين محفل ما از او فرح‌زاست
بر اسوه‌ي عشق،سرو آزاد
بردشمنِ ما پيام و هشدار
بر امّت ما كي آورد بيم
ميراث بر ره يقينيم
صد دانش هسته‌اي‌است قدرت
باز است گره، بسي معمّا
آيا كه پسند خفّت و ننگ؟
با خصم زبون هميشه در جنگ
بر بام وطن علم نشانيم
آن اسوه نهاد علمي ماست
هشدار كه خصم در كمين است

+ نویسنده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 |

+ نویسنده در یکشنبه پنجم آبان 1392 |

فهرست کتاب‌های منبع سؤالات آزمون سراسری سال 93

 

 

دروس عمومی

نام دروس
نام کتاب در سالی – واحدی
کد کتاب
پایه تدریس
سال چاپ
ملاحظات

زبان و ادبیات فارسی

ادبیات فارسی۲
۲۲۰/۱
دوم
۹۰
کلیه رشته‌ها
ادبیات فارسی ۳
۲۴۹/۱
سوم
۹۱
کلیه رشته‌هاغیرازعلوم انسانی
زبان و ادبیات فارسی عمومی
۲۸۳/۱
پیش دانشگاهی
۹۲
کلیه رشته‌ها
ادبیات فارسی ۳
(تخصصی انسانی)
۲۴۹/۲
سوم
۹۱
مخصوص علوم انسانی
زبان فارسی ۳
(تخصصی انسانی) 
۲۴۹/۴
سوم
۹۱
مخصوص علوم انسانی

زبان فارسی ۳ (غیر از علوم‌انسانی)

۲۴۹/۳
سوم
۹۱
کلیه رشته‌ها(غیرازعلوم انسانی

عربی

عربی ۲ (غیر از علوم‌ انسانی)
۲۲۴/۱
دوم
۹۰
کلیه رشته‌ها(غیرازعلوم انسانی)
عربی ۲ ( علوم‌انسانی)
۲۲۴/۲
دوم
۹۰
مخصوص علوم انسانی
عربی ۳ (غیر از علوم‌ انسانی)
۲۵۴/۱
سوم
۹۱
کلیه رشته‌ها(غیرازعلوم انسانی)
عربی ۳ ( علوم‌ انسانی)
۲۵۴/۲
سوم
۹۱
مخصوص علوم انسانی
فرهنگ و معارف اسلامی
قرآن و تعلیمات دینی۲
(دین و زندگی) 
۲۲۲
دوم
۹۰
کلیه رشته‌ها
قرآن و تعلیمات دینی ۳
(دین و زندگی) 
۲۵۱
سوم
۹۱
کلیه رشته‌ها
معارف اسلامی (دین و زندگی)
۲۸۵/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
کلیه رشته‌ها
زبان انگلیسی
 
انگلیسی ۳ 
۲۵۲/۱
سوم
۹۱
کلیه رشته‌ها
انگلیسی ۱ و ۲
۲۸۴/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
کلیه رشته‌ها

 


* *

 

 دروس تخصصی گروه علوم ریاضی

نام درس نام کتاب در سالی- واحدی کد کتاب پایه تدریس سال چاپ

ریاضیات

ریاضیات ۲
۲۳۴/۲
دوم
۹۰
هندسه ۱
۲۳۳/۲
دوم
۹۰
آمار و مدلسازی
۲۳۴/۳
دوم
۹۰
حسابان
۲۵۸/۱
سوم
۹۱
جبر و احتمال
۲۵۸/۲
سوم
۹۱
هندسه ۲
۲۵۸/۴
سوم
۹۱
هندسه تحلیلی و جبر خطی
۲۹۴/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
حساب دیفرانسیل و انتگرال
۲۹۵/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
ریاضیات گسسته
۲۹۶/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
فیزیک
فیزیک ۱ و آزمایشگاه
۲۰۶/۲
اول
۸۹
فیزیک ۲ و آزمایشگاه
۲۲۶/۲
دوم
۹۰
فیزیک ۳ و آزمایشگاه (ویژه ریاضی)
۲۵۶/۴
سوم
۹۱
فیزیک (ویژه علوم ریاضی)
۲۹۳/۲
پیش‌دانشگاهی
۹۲
شیمی
شیمی ۲ و آزمایشگاه
۲۲۷/۱
دوم
۹۰
شیمی ۳ و آزمایشگاه
۲۵۷/۱
سوم
۹۱
شیمی
۲۸۹/۱
پیش دانشگاهی
۹۲

* *

 دروس تخصصی گروه  علوم تجربی

نام دروس
نام کتاب در سالی-واحدی
کد کتاب
پایه تدریس
سال چاپ
زمین شناسی
زمین‌شناسی
۲۶۲/۱
سوم
۹۱
علوم زمین
۲۹۱/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
ریاضیات
هندسه ۱
۲۳۳/۲
دوم
۹۰
ریاضیات ۲
۲۳۴/۲
دوم
۹۰
آمار و مدلسازی
۲۵۸/۵
سوم
۹۱
ریاضی ۳ (ویژه علوم تجربی)
۲۵۸/۳
سوم
۹۱
ریاضیات عمومی ۱ و۲
۲۹۲/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
زیست شناسی
زیست‌شناسی و آزمایشگاه ۱
۲۳۱/۱
دوم
۹۰
زیست‌شناسی و آزمایشگاه ۲
۲۶۱/۱
سوم
۹۱
زیست‌شناسی
۲۹۰/۲
پیش‌دانشگاهی
۹۲
فیزیک
فیزیک ۱ و آزمایشگاه
۲۰۶/۲
اول
۸۹
فیزیک ۲ و آزمایشگاه
۲۲۶/۲
دوم
۹۰
فیزیک ۳ و آزمایشگاه (علوم تجربی)
۲۵۶/۳
سوم
۹۱
فیزیک (علوم تجربی )
۲۸۸/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
شیمی
شیمی ۲ و آزمایشگاه
۲۲۷/۱
دوم
۹۰
شیمی ۳ و آزمایشگاه
۲۵۷/۱
سوم
۹۱
شیمی
۲۸۹/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲

* *

 دروس تخصصی گروه علوم انسانی

نام درس نام کتاب در سالی – واحدی کد کتاب پایه تدریس سال چاپ
ریاضیات
ریاضیات ۱
۲۱۱/۱ اول
۸۹
آمار و مدلسازی
۲۳۴/۳ دوم
۹۰
ریاضی (ویژه علوم انسانی-علوم و معارف اسلامی)
۲۵۸/۶ سوم
۹۱
ریاضی پایه
۲۹۲/۲ پیش‌دانشگاهی
۹۱

اقتصاد

اقتصاد
۲۴۰/۱
دوم
۹۰
زبان و ادبیات فارسی
تاریخ ادبیات ایران و جهان ۱
۲۴۶/۱
دوم
۹۰
تاریخ ادبیات ایران و جهان ۲
۲۷۶/۱
سوم
۹۱
آرایه‌‌های ادبی
۲۸۰/۱
سوم
۹۱
ادبیات فارسی ویژه علوم انسانی
۲۸۳/۴
پیش‌دانشگاهی
۹۲
زبان عربی
عربی ۲ (ویژه علوم‌انسانی)
۲۲۴/۲
دوم
۹۰
عربی ۳ (ویژه علوم‌انسانی)
۲۵۴/۲
سوم
۹۱
عربی ۱ و ۲
۳۱۶/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
تاریخ
تاریخ ایران و جهان  ۱
۲۳۵/۴
دوم
۹۰
تاریخ ایران و جهان ۲
۲۷۱/۳
سوم
۹۱
تاریخ‌شناسی
۳۰۲/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
جغرافیا
جغرافیای ۱
۲۲۵/۲
دوم
۹۰
جغرافیای ۲
۲۷۱/۴
سوم
۹۱
جغرافیا
۲۹۷/۲
پیش‌دانشگاهی
۹۲
علوم اجتماعی
جامعه شناسی ۱
۲۴۳/۱
دوم
۹۰
جامعه‌شناسی ۲
۲۸۱/۱
سوم
۹۱
علوم اجتماعی (جامعه‌شناسی نظام جهانی)
۳۰۰/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
فلسفه
فلسفه
۲۷۷/۱
سوم
۹۱
فلسفه (آشنایی با فلسفه اسلامی)
۳۱۷/۱
پیش‌دانشگاهی
۹۲
منطق
منطق
۲۷۷
سوم
۹۱
روان شناسی
روان‌شناسی
۲۶۸/۱
سوم
۹۱
+ نویسنده در سه شنبه نهم مهر 1392 |
خلاصه نويسي قسمتي مهم از مطالعه مي باشد . خلاصه نويسي علاوه برکمک به در ک بهتر مطالب باعث مي شود تمركز بيشتر شده، در زمان بازگشت به مطالب خوانده شده ومرور ( دوره درسي ) زمان کمتري تلف مي شود .
به طور کلي خلاصه نويسي مهم ترين منبع در اوغات فراعت يا دوره فراموش کردن مي باشد و در ضمن وقتي مي توانيد مطالب را خلاصه بنويسيد يعني آنرا درست فهميده ايد زيرا با نوشتن بسياري از ابهامات رفع مي شود پس مي توان گفت قسمت عمده مطالعه بايد از روي خلاصه نويسها صورت گيرد .
روش کار : براي شروع کار از کلاس درس شروع مي کنيم يعني در کلاس تمام مطالبي را که دبير مي گويد يادداشت نمائيد و كتاب يا جزوه را حاشيه نويسي و علامت گذاري نماييد.
براي يادداشت برداري از متن بايد آنر ا به طور سريع بخوانيم و سعي نمائيم مطالب را درک کنيم و سپس از استنباط خودمان شروع به نوشتن مطالب کليدي نمائيم يعني يادداشت برداري فقط با کلمات ويزه خودمان باشد و نکات اساسي بيان شود يعني يادداشت ها اصلا ً باز نويسي مطالب نباشد بلکه چکيده و استنتاج مطالب به صورت کلمات کليدي باشد به طوري که باديدن کلمه مفهوم فوق به ياد آيد .
در خلاصه نويسي ابتدا بايد کليات موضوع مورد توجه قرار گيرد و موضوعات به صورت نمودار درختي رسم شود سپس به بررسي جزئيات پرداخته شود .
در خلاصه نويسي بايد دقت کرد که معمولاً ايده و نکته اصلي در دوجمله اول پاراگراف بيان مي شود و بقيه پاراگراف توضيحات اين مطب مي باشد اما اين امر بدان معني نيست که بقيه متن مهم نيست بلکه در ادامه متن بايد به کلمات مهم مانند : نخست ، مهمترين عامل ، بيشترين تاثير ، نکته اساسي ، در نتيجه و ... بسيار توجه کرد .
بهتر است نوعي خلاصه نويسي براي خودتان بکار ببريد .
1 – از علائم رياضي زير استفاده کنيد :
س به جاي سئوال
ج به جاي جواب
↑ به جاي زياد شدن
 به جاي کم شدن
> به جاي کوچکتر
< به جاي برزگتر
به جاي رابطه داشتن
 نکات مهم
2- کلمات مهم را بزرگتر بنويسيد .
3- از رنگهاي مختلف استفاده کنيد وکاغذ را زيبا کينم ( مخصوصاً در منزل )
4- بسياري از ارتباط ها ونتايج را با فلش و آکلاد نشان دهيد .
5- طرز ارتباط موضوعات اصلي وفرعي را به کمک ساختار درختي نمايش دهيد هرچه زمان بيشتري براي ساختار درختي در نظر گرفته شود بهتر است چون به در ک بهتر کمک مي کند .
6- خلاصه نويسي اصلا ً نيبايد با عجله انجام شود بلکه بايد با صبر وحوصله و با دقت انجام شود .
7- در هنگام خلاصه نويسي بهتر است در کنار هر مطلب يا زير آن 4 تا5 سانتي متر جابراي اضافه نمودن مطالب بعدي در نظر گرفت .(بهتر است خلاصه نويسي روي برگه انجام شود تا بعدا جا براي اضافه كردن برگه وجود داشته باشد)
8- هيچ گاه در حين مطالعه ( همزمان با خواندن ) خلاصه نويسي نکنيد زيرا هرکدام از اين دو فعاليت ( خواندن – خلاصه نويسي ) نيازمند فعاليت و فر آيند فيزيکي – مغزي مجزا مي باشد در غير اين صورت در هر دو عمل اخلال ايجاد مي شود .
9- خلاصه برداري از منابع مختلف انجام شود و همه اين خلاصه ها در کنار هم قرا گيرند يعني يادداشت هاي برداشته شده درباره يک موضوع از گفته هاي معلم – کتاب و کتاب کمک درسي در کنار هم قرار گيرند .
10- سئوالات و تست ها به سمت مفهومي شدن حرکت مي کنند پس همه مطالب خواند ه شود
11- اگر با چند با ر خواندن مطلبي آنرا متوجه نمي شويد براي فهم آن اصرار نکنيد ، کنار آن علامت گذاشته و از آن بگذريد و بعداً به آن مراجعه کنيد .

+ نویسنده در شنبه سی ام شهریور 1392 |
فصل مهر ، فصل رویش جوانه های امید، فصل خواندن و نوشتن، از راه رسید، فصل مهر ، فصل آشنایی با خدا، فصل خوشه چینی ستاره ها، فصل همکلاسیهای دیروز و هم نیمکتی های امروز، از راه رسید.
امروز زنگ آگاهی به صدا در می آید و پرچم دانش برافراشته می شود، درب گلستان معرفت گشوده می شود و صدای جنب و جوش و شور و هیاهوی بچه ها، فضای مدرسه را پر می کند.
یاسمن ها از قصّه های دیروز می گویند و معلمین درس امروز می دهند و کبوتران وجود را به پرواز در می آورند، تا به دانش آموزان درس خوب زیستن را بیاموزند.
و سخنی با تو دارم ای معلم، آن گاه که بر گوهر وجود، آیه ی مهر می نشانی … نور در گلدان اندیشه ام می نگاری … جوهر وجود را با آیات الهی به شفافیت شبنم دل می نمایی … صف‍حه ی سفید ذهنم را با کلامت قلم می زنی … در گوشم آهنگ مهر می خوانی … دستانم را با ساختن بنای زندگی آشنا می سازی …. با نگاهت شالوده ی وجودم را شکل می دهی و بر رسایی ها و نارسایی هایش صیقل می کشی.
ای معلم ! ای که پا جای پای انبیاء گذاشته ای تا درس چگونه زیستن را به ما بیاموزی، امروز فرشتگان مامورند، به حمد و ثنای تو که برترین شغل را پذیرا شدی تا بهترین خدمت را به بشریت بنمایی… آن گاه که کلامی می آموزی و آن گاه که حرفه ای یاد می دهی و آن گاه که استعدادهایم را پرورش می دهی تا آن چنان که شایسته است زندگی نمایم و آن گاه که مرا متوجه ی کمال خالقم در آفرینش می نمایی .
من همه ی آن لحظات را مدیون تو هستم که چون فرشته ی آسمانی در خلقت زمینی، تجلی بخش راه انبیائی و سراینده ی غزل هستی بخش آموختن ، برای زندگی نمودن بهتری .
و تو ای زیبای بوستان خرد، از مهر اندیشه ات و سبزی وجود ، پر طراوت تر از همیشه ، وجودم را طراوت می بخشی تا من نیز با پرورش استعداد و اندیشه ام و بالا بردن قابلیتها و ظرفیتهای خویش، خردمندانه نقش آفرین زندگی شوم، که خداوند هستی بخش بدان منظور مرا سرشته و من امروز به شکرانه ی این همه نعمت ، خداوند بزرگ را سپاس بیکران می گذارم که آیات مهرش را در وجودی چون انسان به ودیعت گذاشت تا انسانیت را در وادی امتحان، به عرصه ی ظهور رساند.

+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |

معنی شعرهاو عبارت های کتاب ادبیات فارسی ۲
معني درس اول « الهي » سال دوم
به نام آن خدايي كه نام او آرامش بخش جان است و دستور او كليد گشايش ( مشكلات ) است ونماز(درود)ورحمت او در هنگام صبح باعث سرخوشي و شادابي مؤمنان است و ياد او باعث بهبودي دل آزرده و زخم خورده است و محبت او براي اهل زمين مانند كشتي نوح نجات بخش است .
اي بزرگواري كه بخشش ها را مي بخشي و دانايي كه گناهان را مي پوشاني و اي بي نيازي كه دور از درك و فهم آفريده ها هستي و اي يگانه اي كه در ذات و صفات نظير نداري و اي آفريننده اي كه هدايت مي كني و اي توانايي كه شايسته ي خدا بودن هستي ، به جان ما يك‌رنگي خود را بده و به دل ما دوست‌داري خود را بده و به چشم ما نور خود را بده ( تا حقيقت را ببينيم ؛ به ما چشم حقيقت بين بده ) و آن چيزي را به ما بده كه براي ما بهتر است و كار ما را به افراد كوچك و بزرگ واگذار مكن ( ما را اسير كوچك و بزرگ نكن ) .
خدايا عبدا.. پير شد ؛اما توبه نكرد .
خدايا توبه ي ما را بپذير و در مورد گناهان ما از ما بازخواست نكن ( ما را مؤاخذه نكن )
خدايا از كارهاي بد خود مي ترسم ؛ مرا با خوبي خود ببخش .
خدايا در دل هاي ما جز عشق خدت چيزي نكار و بر تن و جان ما جز لطف و رحمت خود چيزي نقش نزن و بر كارهاي دنيايي ما غير از مهرباني و رحمت خودت چيزي نباران .
معني درس « هماي رحمت »
1 ـ اي علي ، اي رحمت و بخشش الهي ، تو چه نشانه ي بزرگي از خدا هستي ؛ زيرا سايه‌ي رحمت و سعادت خداوندي را بر سر همه ي موجودات افكنده اي .
2 ـ اي دل ( اي انسان ) اگر مي خواهي خدا را بشناسي ، به علي توجه كن و با استفاده از وجود او خدا را بشناس ، به خدا سوگند من نيز خدا را با وجود علي شناختم .
3 ـ اي علي اي ابر رحمت الهي ، اگر تو در قيامت لطف خود را شامل حال ما نكني ، شعله هاي دوزخ با كينه و انتقام جويانه ، وجود همه ي موجودات را خواهد سوزاند .
4 ـ اي گداي درمانده و بي چيز ، تنها از علي گدايي كن ف زيرا او به خاطر بخشش فراوان خود انگشتري پادشاهي را در ركوع به گدا مي بخشد .
5 ـ غير از علي هيچ كس نمي تواند به پسرش سفارش كند : اكنون كه قاتل من در دست تو اسير است ، با او به نرمي و ملاطفت رفتار كن . 6 ـ جز علي كسي پيدا نمي شود كه پسري شگفت انگيز مانند امام حسين تربيت كند كه داستان شهداي كربلا را در جهان مشهور سازد . 7 ـ غير از علي هرگز از جان‌گذشته اي يافت نمي شود كه وقتي با خداي خود ( دوست خود ) پيماني مي بندد ( براي حفظ جان پيامبر و حفظ اسلام ) به عهد و پيمانخود عمل كند ( و در بستر پيامبر بخوابد .
8 ـ نه مي توانم علي را خدا بنامم و نه مي توانم او را انسان به حساب آورم ؛ در شگفتم كه اين پادشاه سرزمين جوانمردي را چه بنامم ؛( زيرا جوانمردي چون علي و شمشيري مانند ذولفقار وجود ندارد ) 9 ـ اي نسيم رحمت ، آگاه باش كه من به خاطر دوري از علي آن‌قدر گريه كرده ام كه چشمان خون مي گريند ، پس تو را به دو چشم خون فشانم سوگند مي دهم كه از كوي علي (ع ) غباري را براي درمان چشمانم بياوري .
10 ـ به اين اميد كه شايد پيام هاي دوستي من به خاك درگاه تو برسد ، از سر عشق و دوستي پيام هاي زيادي را به باد صبا كه پيام آور دوستي هاست ، سپردم .
11 ـ اي علي اگر تو تغيير دهنده ي سرنوشت هاي بد هستي ، تو را به دعاي درماندگان سوگند مي دهم كه پيشامدهاي بد را از جان ما دور كني .
12 ـ بهتر است ديگر من به خاطر عشق علي مانند ني ناله سرندهم زيرا حافظ بهتر از من اين موضوع را بيان كرده است : 13 ـ تمام شب را به اين اميد به صبح مي رسانم ، شايد باد صبا با پيامي از آشنايم ، علي (ع) مرا كه دوست‌دار اوهستم نوازش كند .
14 ـ اي شهريار ، به ناله هاي مرغ حق در دل شب توجه كن و بدان كه غم دل ( عشق ) را تنها به دوست گفتن خوشايند و نيكو است .
معني بيت هاي درس رستم و اشكبوس
1 ـ جنگجوي شجاعي كه نام و اشكبوس بود ، مانند طبل بزرگي فرياد كشيد . 2 ـ آمد كه با ايرانيان بجنگد و همرزم و حريف خود را به زمين بزند ، شكست بدهد و بكشد 3 ـ رهام ( پسرگودرز ) در حالي كه كلاه جنگي و لباس مخصوص جنگ پوشيده بود ، سريع رفت و گرد و خاك ميدان جنگ به ابرها رسيد .4 ـ رهام با اشكبوس به مبارزه پرداخت ( درگير شد ) و از هر دو سپاه ( براي تشويق آنها ) صداي شيپور و طبل بلند شد . 5 ـ اشكبوس گرز سنگين خود را به دست گرفت و زمين براي تحمل سنگيني آن مثل آهن سخت و آسمان ( به خاطر بزرگي يا در اثر گرد و غبار ) تيره و تار شد .( آسمان پر از گرد و خاك شد ) 6 ـ رهام گرز سنگين خود را بركشيد ( بيرون كشيد ) و دست دو پهلوان از جنگ با گرزها خسته شد . 7 ـ وقتي رهام از جنگ با اشكبوس كشاني درمانده و ملول شد ، از او روبرگرداند و به طرف كوه رفت ( فرار كرد ) 8 ـ توس ( فرمانده سپاه ) از مركز سپاه خشمگين شد ، اسبش را به حركت درآورد تا پيش اشكبوس ( براي جنگيدن ) برود . 9 ـ رستم خشمگين شد و به توس گفت كه : رهام اهل بزم وباده‌خواري است و اهل جنگ و مبارزه نيست . 10 ـ تو سپاه ( مركز سپاه ) را منظم نگه‌دار . من اكنون پياده مي جنگم . * 11 ـ ( رستم ) كمان آماده و به زه بسته شده‌ي خود را به بازويش انداخت و چند تير را هم به كمربندش گذاشت .12ـ فرياد زد كه اي اي مرد جنگجو، حريفت آمد فرار نكن ، بايست . 13 ـ اشكبوس خنديد و تعجب كرد ، افسار اسبش را كشيد و ايستاد و رستم را صدا كرد . 14 ـ در حالي كه مي‌خنديد ( مسخره مي‌كرد ) گفت كه نامت چيست ؟ چه كسي براي پيكر بي‌سر و كشته شده ات گريه خواهد كرد ؟! 15 ـ رستم چنين پاسخش را داد : چرا نامم را مي‌پرسي ؛ زيرا پس از اين ديگر خوشي نخواهي ديد ( دنيا را به كامت تلخ مي كنم ) 16 ـ مادرم نام مرا « مرگِ تو » گذاشت و روزگار هم مرا پتك كلاه‌خود و سر تو قرار داده است ! 17 ـ اشكبوس به او گفت : بدون اسب آمده اي و فوري خود را به كشتن خواهي داد . 18 ـ رستم چنين به پاسخ داد : اي مرد جنگجو ي خشمگين ِ بي‌فايده ....( موقوف المعاني با بيت بعد ) 19 ـ آيا تا به حال نديدي كه پياده اي بجنگد و زورگويان را بكشد و نابود سازد ؟ ( مسلماً ديدي ) 20 ـ آيا در شهر تو شير و نهنگ و پلنگ ، سواره به جنگ مي روند ؟ ( مسلماً نمي‌روند ) 21 ـ هم‌اكنون ،اي سوارجنگجو ، پياده جنگين را به تو ياد مي‌دهم ( يا در حالي كه پياده هستم ، جنگيدن را به تو مي‌آموزم ) 22 ـ مرا توس به اين خاطر به جنگ فرستاده است تا اسب اشكبوس را از او بگيرم . 23 ـ اشكبوس هم مانند من پياده شود و حاضران به او بخندند و مسخره اش كنند . 24 ـ يك رزمنده‌ي پياده بهتر از پانصد سوار جنگجويي مثل توست ، قسم به اين روز و قسم به كار ميدان جنگ . 25 ـ اشكبوس به او گفت ك با تو سلاحي غير از مسخره كردن و شوخي ( غير جدي بودن ) نمي‌بينم . 26 ـ رستم به او گفت : تير و كمان مرا ( اسلحه‌ام را ) ببين ، زيرا هم‌اكنون خواهي مرد ( با تير و كمان من خواهي مرد ) 27 ـ رستم وقتي ديد كه كه خيلي به اسب عزيزش افتخار مي كند ، كمانش را آماده كرد و كشيد 28 ـ يك تير به پهلوي( سينه ) اسب اشكبوس زد و اسب از بالا به زمين افتاد و مرد . 29 ـ رستم خنديد و با صداي بلند گفت : اكنون پيش جفت و همراه عزيزت بنشين ( و براي او عزاداري كن .) 30 ـ شايسته است كه لحظه اي جنگيدن را رها كني و سرش را به آغوش بگيري و برايش عزاداري كني و كمي هم استراحت كني . 31 ـ اشكبوس فوري كمانش را آماده كرد و به زه بست و در حالي كه مي‌لرزيد و چهره‌اش از ترس زرد شده بود ..... (موقوف المعاني با بيت بعد )32 ـ آنگاه رستم را تيرباران كرد . رستم به او گفت : بيهوده ....( موقوف المعاني با بيت بعد ) 33 ـ جسمت را خسته مي‌كني و دو بازو و جان بدخواه و ناپاكت را مي‌آزاري . 34 ـ رستم دست به كمربند خود برد و يك‌چوبه تير از جنس چوب خدنگ انتخاب كرد .35 ـ يك تيري كه نوك آن سخت برنده و شفاف و صيقلي و مانند آب براق بود و به انتهاي آن چهار عدد پر عقاب بسته بود . 36 ـ رستم كمان را در دست گرفت و تير از جنس چوب خدنگ را در شست گذاشت و آماده‌ي پرتاب كرد .37 ـ رستم براي پرتاب تير ، دست راست را خم و دست چپ را كه كمان در آن بود راست و مستقيم كرد ؛ آنگاه از كماني كه از جنس شاخ گوزن شهر چاچ بود ، فرياد بلند شد . 38 ـ وقتي كه دهانه‌ي تير ( انتهاي تير ) به كنار گوش رستم نزديك شد ، از كماني كه از شاخ گوزن بود ، فريادي بلند شد . 39 ـ زماني كه ( به محض اين كه ) تير از دست رستم جدا شد ، از مهره‌ي پشت اشكبوس عبور كرد . 40 ـ ( رستم ) تير را به سينه‌ي اشكبوس زد و آسمان هم از رستم را تحسين كرد و دستش را بوسيد . 41 ـ حكم كلي الهي ( قضا ) گفت كه اي اشكبوس تير را بگير و تقدير الهي گفت كه اي رستم بزن ، آسمان و ماه هم رستم را تحسين كردند . ( به او آفرين گفتند . ) 42 ـ اشكبوس در همان لحظه و فري جان داد و مرد ؛ طوري شد كه گويي اصلاً از مادر زاده نشده بود .
معني بيت هاي درس 3 حمله ي حيدري
1 ـ مبارزان چشم باز كرده و منتظر بودند تا ببينند كه چه كسي اول بار آماده ي جنگ مي شود و جنگ را شروع مي كند .(مصراع اول و دوم كنايه دارد ) 2 ـ كه ناگهان عمرو كه آسمان ميدان جنگ بود ( بر ميدان جنگ مسلط بود ) اسبش را به حركت درآورد و گرد و خاك به راه انداخت ودر ميدان جولان داد ( و خودي نشان داد ) 3 ـ وقتي عمرو كه مانند كوهي از آهن بود به ميدان جنگ آمد ، مانند اين بود كه همه جاي ميدان پر از فولاد شد ( زيرا زره عمرو از فولاد بود و حسه‌اش بسيار بزرگ )
4 ـ عمرو به ميدان جنگ آمد ، درنگي كرد ( نفسي تازه كرد ) و آنگاه ايستاد و مبارزو حريف خواست . 5 ـ پيامبر ، آن دوست خداوند جهان‌آفرين ، به چهره ي مسلمانان نگاه كرد . 6 ـ همه ي مسلمانان از ترس و به نشانه ي اظهار ضعف و ناتواني سر خود را پايين انداخته بودند و هيچ كس خواستار جنگيدن با عمرو نشد .7 ـ غير از علي (ع) كه مانند بازويي براي دين و شير خدا بود و خواستار جنگ با عمرو شد . 8 ـ نزد پيامبر برگزيده (ص) براي اجازه رفت ، رخصت خواست ، اما پيامبر به او اجازه نداد .9 ـ عمرو به طرف علي كه مانند شير خشمگيني بود رفت و علي ، شاه دين ، در مقابلش قرار گرفت . 10 ـ هر دو با دشمني تمام به طرف هم دويدند و راه هرگونه آشتي را بستند و با هم جنگيدند 11 ـ آسمان به خاطر ترس از آن جنگ رنگ باخت ( كنايه از : ترسيد) ؛ زيرا جنگ افراد شجاعي كه مانند شير و پلنگ هستند بسيار ترسناك مي شود . 12 ـ ابتدا عمرو كه بدبخت و بيچاره بود، بازوهاي خود را مانند شاخه ي درختي بلند كرد .13 ـ علي آن شير خدا ، سپرش را بالاي سرش گرفت و عمرو اژدها مانند ، شمشيرش را بلند كرد . 14 ـ عمرو پاهايش را مانند كوه محكم بر زمين گذاشت و آماده ي زدن شد و دندان هايش را از شدت خشم به هم فشرد . 15 ـ وقتي هدف چهره اش را به آن دو نشان نداد ( به هدف خود نرسيدند ) ، دوباره هر دو به هم حمله كردند . 16 ـ آن چنان جنگي به وجود آوردند كه مردم زمين و زمان مانند آن را كم ديده است . 17 ـ آن قدر گرد و خاك از آن ميدان بلند شد كه بدن هردو از چشم ها پنهان شد . 18 ـ زره ها پاره پاره و قبا ها ( روپوش ها ) چاك چاك شد و سر و صورت جنگجويان پر از گرد و خاك شد . 19 ـ آن دو كه در روش هاي جنگيدن ماهر بودند ، ضربه هاي زياد شمشير نيزه را از خود دور كردند . 20 ـ علي كه مانند شير شجاع و جانشين پيامبر و مانند نهنگ درياي قدرت خداوند بود ، ...( با بيت بعد موقوف المعاني دارد ) 21 ـ آن چنان خشمگينانه به چهره ي دشمن نگاه كرد كه كارش به خاطر ترس از نگاه تمام شد وشكست خورد . 22 ـ علي آن دست خيبرگشاي خود را بالا برد و براي بريدن سر عمرو آماده شد ( پاهايش را محكم به زمين گذاشت ) 23 ـ علي ، سرور دين ، با نام خداي آفريننده شمشيرش را پايين آورد و به گردن عمرو زد 24 ـ وقتي علي شمشيرش را به دشمن زد ، شيطان دو دست خود را به نشانه ي افسوس و حسرت ، به سرش زد ( افسوس خورد و متأسف شد ) . 25 ـ رنگ از چهره ي كفر در هند پريد ( كافران در جاي دوري ماند هند ترسيدند ) و بت‌خانه هاي اروپا از ترس به خود لرزيدند .( در همه جاي جهان كافران و بت پرستان ترسيدند .) 26 ـ شير ( استعاره از علي ) شمشيرش را به گردن عمرو زد و تن بي سر او را به زمين انداخت ( سرش را از بدنش جدا كرد ) 27 ـ وقتي لبه ي شمشير علي به گردن عمرو خورد ، سر عمرو صد قدم از بدنش دورتر پريد . 28 ـ وقتي عمرو كه مانند فيل بزرگي بود ، به خاك افتاد و كشته شد ، جبرئيل از علي تشكر كرد و دستش را بوسيد .
کنایه های درس کباب غاز ادبیات دوم دبیرستان
آب به دهان خشک شدن : کنایه از متعجب شدن
مرا می گویی از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شد
آبروی کسی را ریختن : کنایه از بی اعتباری کردن یا رسوا کردن کسی
گفت مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی ؟
آب نکشیده : کنایه از آبدار
صدای کشیده آب نکشیده ای طنین انداز گردید
آسمان جل : کنایه از فقیر ، بی چیز ، بی خانمان
جوانی به سن بیست و پنج و شش لات و لوت و آسمان جل
ادا و اطوار : کنایه از افاده و ناز بی جا ، حرکات تصنعی و ساختگی
با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش که در تمام مدت ناهار
از دست کسی ساخته بودن : کنایه از در توانایی او بودن
لابد این قدرها از دستش ساخته است .
از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن : کنایه از پیدا کردن یا بدست آوردن آن که یا آنچه یافتن یا آن غیر ممکن یا بسیار دشوار می نماید .
از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده برای ما پیدا کنید .
از عهده چیزی برآمدن : کنایه از آن را به خوبی انجام دادن
خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد
اوقات کسی تلخ بودن : کنایه از خشمگین و در همان حال آزرده و افسرده بودن او
با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است
با زبان بی زبانی گفتن : کنایه از فهماندن مقصود بدون استفاده از بیان صریح
اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد با همان زبان بی زبانی نگاهش حقش را کف دستش می گذاشتم
بدقواره : کنایه از زشت و نامتناسب ، بدترکیب
لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره
منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود
برای خالی نبودن عریضه : کنایه از حفظ ظاهر
محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودند
برو و برگرد : کنایه از چون و چرا ، شک و تردید
حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو و برگرد نداشت
آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو و برگرد یک سر ببری به اندرون
بنا شدن : کنایه از مقرر شدن ، معین شدن ، قرار گذاشته شدن
عیالم با این ترتیب موافقت کرد . بنا شد روز دوم عید نوروز ...
بنا کردن به چیزی : کنایه از آن را شروع کردن
به مناسبت صحبت از 13 عید بنا کرد به خواندن قصیده ای ...
بوقلمون : کنایه از ویژگی آنچه حالت آن زود به زود تغییر می کند ، ناپایداری منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون انداخته بود .
به جا : کنایه از مناسب و شایسته
همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس بجاست
به جان چیزی افتادن : کنایه از سخت مشغول شدن به آن . فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند .
به خرج دادن : کنایه از بی حیا و گستاخ
این آدم بی چشم و رو که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف تر نگذاشته بود .
بی چشم و رویی : کنایه از گستاخی و وقاحت .
من هم شما چه پنهان با کمال بی چشم و رویی بدون آن خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .
بی دست و پا : کنایه از آن که از عهده کار بر نمی آید و در انجام آن در می ماند ، بی کفایت و بی عرضه .
جوانی به سن بیست و پنج یا شش ، لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه .
پا افتادن : کنایه از فرصت مناسب پیدا شدن ، ممکن شدن ( انوری )
این بخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد .
پاپی چیزی شدن : کنایه از توجه کردن یا توجه داشتن به آن و دنبال کردن آن . اصلا پاپی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .
پای برهنه : کنایه از فقیر و بی چیز .
خدا را خوش نمی آید این بی چاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده نا امید کنم .
پرت و پلا : کنایه از بی ربط و نا معقول
دیدم زیاد پرت و پلا می گوید .
پشت داغ کردن : کنایه از کاری پشیمان شدن و توبه کردن از تکرار آن . پشت دستم از داغ کردن تا که من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .
پیرامون چیزی گشتن : کنایه از به آن مشغول شدن . پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم .
تا خرخره خوردن : کنایه از بیش تر از اندازه خوردن . من شخصا تا خرخره خورده ام .
تپیدن : کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن .
موقع مناسبی است که کباب غاز رابیاورند دلم می تپد .
تیر از شست رفتن : کنایه از ، دست دادن فرصت و امکان جبران یک عمل انجام شده .
ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد .
جان گرفتن : کنایه از نیرو گرفتن
مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .
جلوی کسی در آمدن : کنایه از خوب برداشت کردن . باید در این موقع درست جلویشان در آیی .
جویده جویده : کنایه از گنگ ، نامفهونم و مقطع ، به طور نامفهوم . خواست جویدعه جویده از بروز این محبت و دل بستگی ...
چانه کسی گرم شدن : کنایه از مشغول شدن کسی به پر حرفی و ادامه دادن آن
حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی . .
چشم بد دور : کنایه از رفع شدن بلای چشم بد
دیدم ماشاء الله چشم بد دور آقا واترقیده اند
چشم به چیزی دوختن : کنایه از برای مدت طولانی به آن نگاه کردن ، خیره شدن به آن .
گر چه چشم هایشان به غاز دوخته شده بود .
چشم کسی به چشم دیگری افتادن : کنایه از روبرو شدن آن ها با هم و دیدن همدیگر .
اگر چشمم احیانا تو چشمش می افتاد . .
چند مرده حلاج بودن : کنایه از سنجیدن توانایی و قابلیت کسی در رویارویی با امری یا انجام دادن کاری و تا چه اندازه توانا بودن .
می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از ...
چیزی به شکم کسی بستن : کنایه از گفتن چیزی به کسی
ضمنا یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم .
چیزی را از سر به در کردن : کنایه از به آن فکر نکردن ، فراموش کردن آن .
با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که ...
چین به صورت انداختن : کنایه ازخشم یا نارضایتی خود را نشان دادن
مصطفی به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت ...
حساب کار خود را کردن : کنایه از متوجه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن
یارو حساب کار را کرده ...
حساب کسی را دستش دادن: کنایه از کسی را به سزای عملش رساندن ، تنبیه و مجازات کردن کسی .
اصلا پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم .
حسابی : 1- کایه از محترم ، متشخص و فهمیده و گاهی به طنز و تمسخر برای اعتراض گفته می شود خاک به سرم مرد حسابی اگر این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم . ..
2- کنایه از درست و منطقی
دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده گفتم ...
اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم ...
هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند .
حق کسی را کف دستش گذاشتن : کنایه از انجام دادن عمل انتقام آمیز نسبت به او به گونه ای که سزاوار آن است .
با همان زبان بی زبانی نگاه ، حقش را کف دستش می گذاشتم .
حلقه زدن : کنایه از به دور کسی یا چیزی جمع شدن ، گرداگرد و اطراف کسی یا چیزی را گرفتن .
دو ساعت بعد از مهمان بدون تخلف تمام و کمال دور میز حلقه زده .
حمله آوردن : کنایه از به جایی به طرف چیزی به سرعت حرکت کردن برای پیشی گرفتن .
مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می کردم که ...
خاطر جمع باشید که از عهده بر خواهم آمد ...
خاطر کسی جمع شدن کنایه از مطمئن شدن .
در باب مسئله ی معهود خاطرم داشت کم کم به کلی اسوده می شد.
خاک بر سر ریختن : کنایه از پیدا نشدن راه حل برای مشکل خود و بسیار بی چاره و مضطر شدن .
با حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سر بریزم ...
خاک به سرم : کنایه، معمولا زنان هنگام تعجب یا دیدن و شنیدن امری نا خوش آیند بر زبان می آورند .
عیالم هراسان وارد شدن و گفت خاک بر سرم ...
خروار : کنایه از مقدار زیاد از هر چیز ...
دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت ..
خط بر چیزی کشیدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن ، نا چیز شمردن آن .
گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقدا خط بکش .
خم به ابرو آوردن : کنایه از آزردگی و ناراحتی خود را آشکار کردن ، در این معنی معمولا به صورت منفی به کار می رود .
با کمال بی چشم و رویی بدون آن که خم به ابرو بیاورم همه را به غلط دادم .
خود را از تک و تا نینداختن : کنایه از خود را نباختن ، ترس و ضعف را به خود راه ندادن و خود را قوی نشان دادن .
یا رو حساب کار را کرده بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد .
خود را به بیماری زدن : کنایه از وانمود کردن به آن .
خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیت قدغن کردن از تختخواب پایین نیایید .
خوش زبانی : کنایه از گفتن سخنان شیرین و مهر آمیز .
بر تعاریف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی آیی بنشینی .
چانه اش گرم شدن و در خوش زبانی و حرافی و شوخی ...
خون سردی : کنایه از آرامش ، بی تفاوتی ، بی اعتنایی .
تعارف معمولی را برگزار کرده با وقار و خون سردی هر چه تمام تر بر سر میز قرار گرفت .
دامن از دست رفتن :کنایه از مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن ، نابودن شدن ، سپری شدن ، بی خود گشتن .
بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود .
در محظور گیر کردن : کنایه از گرفتاری پیدا کردن در مقابل امر نا خوش آیند قرار گرفت .
مهمان ها سخت در محظور گیر کرده بودند .
دست به دامن کسی زدن ( شدن ) : کنای از او به او متوسل شدن و از او یاری خواستن .
وقتی غاز را روی میز آوردند می گویی ای بابا دستم به دامانتان ..
دستگیر شدن : کنایه از فهمیدن و متوجه شدن ..
مصطفی هم جانی گرفت و گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود .
پوزخندی نمکینی زد و گفت خوب دستگیرش شد .
دست نخورده : کنایه از ویژگی آن چه قبلا از آن استفاده نشده و تغییری نکرده است .
تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید
دست و پا کردن : کنایه از فراهم کردن ، پیدا کردن ، به دست آوردن .
چاره ی منحصر به فرد را دیدم که هر طور شدن تا زود است یک غاز دیگر دست و پا کنم .
از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم .
دک و پوز ( تک و پوز ) : کنایه از ظاهر شخص به ویژه سر و صورت
چشم بد دور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است .
دل از عزا در آوردن : کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و بهره ی کافی از چیزی بردن .
یکی از همین ایام بهار خدمت رسیده از نودلی از عزا در آوردیم .
دماغ سوخته شدن : کنایه از دچار شرمندگی شدن ، خیت شدن .
یک لقمه میل بفرمائید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.
دو دل : کنایه از دارای تردید در تصمیم گیری ، مردد .
در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد دو دل مانده بودند .
دو روی: کنایه از آن ظاهر و باطن از تفاوت دارد ، منافق .
والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دورو نمی گفت .
روی کسی را زمین انداختن : کنایه از تقاضای او را رد کردن .
روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت .
زدن : کنایه از شاید اتفاق افتادن { شاید } چنین شدن .
زد و ترفیع رتبه به اسم من در آمد .
زورکی : کنایه از به زحمت ، به سختی
به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوش آمد گویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود .
زیر بغل کسی را گرفتن : کنایه از کمک کردن
دلم می خواست می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم .
ساختن : کنایه از تألیف کردن ، سرودن و نوشتن .
بنا کردن به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است .
ساعت شماری کردن : کنایه از انتظار شدید داشتن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص .
شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند .
سر به مهر : کنایه از کامل { و دست نخورده بودن }
تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید .
سرخم کردم : کنایه از برابر کسی تعظیم و کرنش کردن .
لهذا صدایش کردم سرش را خم کرده وارد شد .
سرخ و سفید شدن : کنایه از دارای چهره ای باز ، روشن و شاداب شدن .
مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سفید شد .
سر دماغ آمدن : کنایه از سر حال آمدن ، به نشاط آمدن .
ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت ، رفته رفته سر دماغ آمدم .
سرسری : کنایه از مقدار بسیارکم
معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیادسرسری گرفت .
سرسوزن : کنایه از مقدار بسیارکم
ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی شمردند.
یارو حساب کارکرده بود بدون آنکه سرسوزنی خود را...
سرکسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن او
الحمدالله هنوز عقلش به جا وسرش تو ی حساب است .
سماق مکیدن : کنایه از وقت بیهوده در انتظار کسی یا چیزی گذراندن ، کاری بی حاصل کردن .
مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.
سوار کردن : کنایه از جور کردن ، ترتیب دادن
گفت اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کردکه امروز مهمان شما دست به غار نزنند.
شاخ در آوردن : کنایه از تعجب وشگفت زدگی فراوان، بسیار تعجب کردن، شگفت زده شدن
از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم .
شست کسی خبردارشدن : کنایه از پی بردن او به چیزی ،مطلع شدن او از امری
ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب می دوید.
شش دانگ : کنایه از تمام ، همه ، به طور کامل
شکم را صابون زدن: کنایه از به خود دل خوشی دادن وامیددریافت چیزی را داشتن
این بدبخت ها...شکم خود را مدتی است که صابون زده اند که کباب غاز بخورند.
صرف کردن : کنایه از خوردن یا نوشیدن
دو ساعت بعد مهمان ها بدون تخلف تمام وکمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه ی ...
حالا آش جو وکباب بره و پلو وچلو ومخلفات دیگر صرف شده است.
صندوقچه ی سرکسی بودن : کنایه از رازداربودن ، سرّ او را حفظ کردن
وبه منی که چو ن تویی را را صندوقچه سرخود قرار داده بودم ...
عقل کسی سرجای خود نبودن : کنایه از کم عقل بودن او
الحمدالله هنور عقلش به جا وسرش توی حساب است.
غلیان: کنایه از جوش عواطف و احساسات ، شدت هیجان عاطفی ، شور وهیجان
قدری برای به جا آمدن احوال وتسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده ...
غول بی شاخ ودم : کنایه از شخص درشت هیکل، زشت ، بدقواره
بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده وشر این غول بی شاخ ودم را از سرما بکن
قالب چیزی در آمدن : کنایه از اندازه ی آن شدن، مناسب آن شدن
خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب تنش درآمده است.
قدم نهادن : کنایه از واردشدن
گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود.
قنداقی: کنایه از نوازد
گفتم تو رفقای مرا نمی شناسی بچه قنداقی که نیستند.
قید چیزی را زدن : کنایه از صرف نظر کردن از آن
معلوم شد می فرمایند در این روز عید قید غاز را باید به کلی زد
کاسه وکوزه یکی شدن : کنایه از هم خانه شدن
ودر اواخر عمر با بنده مألوف بودند وکاسه وکوزه یکی شده بودیم .
کار به جای باریک کشیدن: کنایه از مرحله ی حساس و بحرانی رسیدن جریان امری
ازمن همه اصرار بود و ا زمصطفی انکار وعاقبت کار به جایی کشید...
کار از دست کسی ساخته بودن : کنایه از توانا بودن او بررفع مشکلات وموانع .
جز خوش آمدگی هایی ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.
کباده ی چیزی را کشیدن : کنایه از ادعای آن را داشتن ، خود را شایسته ی آن دانستن
یکی از حضار که کباده ی شعر وادب را می کشید.
کش رفتن : کنایه از دزدیدن ،ربودن
راستی راستی تصورم کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.
کشمکش : کنایه از دعوا ف ستیزه ، منازعه
سرهمین میز آقایان دو ساعت تمام کارد وچنگال به دست با یک خروار گوشت...در کشمکش وتلاش بوده اند.
کشیده : کنایه از سیلی ، چَک
در را بستم وصدای کشیده ای آب نکشیده ای ...
وباز کشیده ی دیگر نثارش کردم .
کلک چیزی را کندن: کنایه از آن را خوردن
یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند.
کمرکش: کنایه از میانه ، وسط
مانند گوشت و استخوان شتر قربانی درکمرکش دوازده حلقوم وکتل ...
کودن : کنایه از سست و کند، تنبل و کم کار
این مصطفی گر چه زیاد کودن و بی نهایت چلمن است...
کیفور شدن : کنایه از خوشی فراوان کردن ، لذت بسیار بردن ، خوشحال شدن
درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد.
گردن دراز گشتن : کنایه از علاقه مند و حریص شدن
مصطفی که با دهن باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می داد.
گره به دست کسی باز شدن : کنایه از حل شدن مشکل به کمک او
ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد
گل انداخته : کنایه از افروخته وسرخ ، سرخ وبرافروخته شده
بر روی صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست.
گلی به سرکسی زدن : کنایه از کار مهمی برای او انجام دادن ، سبب حفظ آبرو و افتخار او شدن
پسر عموی خودت است هر گلی هست به سرخودت بزن
گوش شدن : کنایه از با دقت و توجه گوش کردن
همه گوش شده بودند و ایشان زبان
مادر مرده : کنایه از قابل ترحم ودل سوزی بودن کسی که دچار مصیبت و یا سختی شده است ، بیچاره ، فلک زده .
دریک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی ...
ماسیدن : کنایه از به انجام رسیدن ، به ثمر رسیدن
دیم توطئه ی ما دارد می ماسد.
ماشاء الله : کنایه از تعجب و تحسین وبرای رفع چشم بدو برای بیان تعجب یا تمسخر گفته می شود.
دیدم ماشاءالله چشم بددور آقا واترقیده اند.
ماشاء الله هفت قرآن به میان پسر عموی خودت است .
مثال مرغ سربریده : کنایه از بسیار بی قرار و نا آرام ، مضطرب و پریشان .
چشمش مثل مرغ سربریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید.
مهار کسی را به سویی کشیدن: کنایه از او را بدان سو میل دادن .
گر چه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و ومهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم .
نارو زدن : کنایه از فریب دادن وکلک زدن
چون تویی را که صندوقچه ی سرخود قرار داده بودم نارو زدی .
ناز شست: کنایه از آن به عنوان پاداش به کسی به ویژه به آن هنرنمایی کند می دهند .
خیانت کردی و نارو زدی دبگیر که نازشست باشد.
نثار کردن: کنایه از حواله کردن .
وباز کشیده ی دیگری نثارش کردم .
نشخوار کردن : کنایه از تکرار یا یادآوری امری از گذشته
کم کم وقتی درست آن را زوایار وخفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم .
نمک ناشناس: کنایه از آن که خوبی های دیگران را نادیده می گیرد، حق نشناس
بی اختیار در خانه را باز کردم واین جوان نمک ناشناس را مانند...
نمکین: کنایه از دل نشین ، خوش آیند
پوزخند نمکینی زد و گفت خوب دستگیر شد.
نوک کسی را چیدن : کنایه از روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن او
در خوش زبانی وحرافی وبذله ولطیفه نوک جمع را چیده .
نو نوار شدن : کنایه از دارای لباس نو شدن ، لباس نو پوشیدن
نو نوار که شدی باید سر میز پهلوی خودم بنشینی .
واترقیده: کنایه از تنزل کردن ، پس روی کردن
دیدم ماشاء الله چشم بدور آقا واترقیده اند قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است.
هفت قرآن به میان: کنایه از دور ماندن از رویدادی ناخوش آیند.
گفت به من دخلی ندارد ماشاء الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است.
همراه کردن : کنایه از مشارکت دادن کسی در انجام کاری ، شریک کردن
به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.
هوا دار: کنایه ا زحمایت گر وجانب دار کسی ،طرفدار
دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوا دار تمامیت وعدم تجاوز به آن گردیدند. درس کباب غاز به قلم سید علی کرامتی دبیر زبان و ادبیات فارسی
 
 
نکات مهم درس گیله مرد (ص 43 تا 53)
نمادهای این درس: گیله مرد نماد مبارزان آزادی خواه ، مآمور اوّل(محمدولی)، نماد حاکمان زورگو – مآمور دوم(بلوچ)، نماد افراد فرصت طلب و رشوه گیر در حکومت – صغری: نماد ایران که به دست بیگانگان و حاکمان داخلی نابود شده است – جنگل: نماد جامعه بی قانون – باد و باران: نماد ظلم و ستم شدید و فراگیر.
ص 43: در پاراگراف اول داستان آرایه ی تشخیص وجود دارد. (به باد، باران، درختان کهن، نهرها شخصیت داده است. ) هنگامه کردن: سر و صدا کردن – چنگ انداختن : کنایه از حمله کردن - افسار گسیخته: کنایه از وحشی و نا آرام – تمام پاراگراف اول رمز و نماد است و اشاره به آشوب های اجتماعی و سیاسی در جامعه دارد.
ص44: پاراگراف دوم: دل پُر داشتن، کنایه از ناراحت بودن، کینه ی کس را به دل داشتن
پاراگراف چهارم: تولم: نام منطقه ای در شمال ایران – گوشش بدهکار نبود: توجّه نمی کرد – حساب کهنه پاک می کرد: کنایه تسویه حساب می کرد ، تلافی می کرد
ص45: پاراگراف دوم: کومه: کلبه، آلونک – ملّاکین: صاحبان زمین زراعتی فراوان و بزرگ
پاراگراف سوم: تفتیش: جستجو ، تجسّس – امنیه ها: نیروها و مأموران اطّلاعاتی - به جیب زدن: کنایه از دزدیدن
ص46: پاراگراف اوّل: کروج: نام منطقه ای در شمال – به کلّه اش زد: کنایه از به فکرش رسید .
پاراگراف دوم: ذرع: واحد اندازه گیری طول در قدیم (معادل حدود یک متر) – تضاد بین خشاخش باد با زوزه.
پاراگراف سوم: طارمی: ایوان نرده دار
ص49: پاراگراف سوم: علمدار و لاور ، هردو به معنی رهبر هستند.
ص50: پاراگراف اول: بهره: سود فروش محصولات کشاورزی
ص51: پاراگراف دوم: رَجَز بخوان: ادّعا کن، از خودت تعریف کن – جرز: دیوار کاه گلی اتاق
ص52: پاراگراف اول: تپق زدن: لکنت زبان داشتن، کلمات را درست تلفظ نکردن در اثر عجله و ترس
ص45: پاراگراف پنجم: لابه: گریه و التماس و زاری – تعجیل: عجله – وکیل باشی: نماینده ی نیروی انتظامی
نکات مهم درس سووشون (ص 54 تا 60)
نمادهای این داستان: یوسف: نماد مبارزان راه آزادی میهن که به دست استعمارگران بیگانه و حاکمان زورگو شهید می شود – زری: نماد زنان و افراد معمولی جامعه که در اثر مشاهده شهادت آزادی خواهان ، از خواب غفلت بیدار شده و به افرادی مبارز تبدیل می شوند
نه خسته :‌ خدا قوّت /صفحه 54 بند دوم : زن های خوشه چين ، به قطار ، كنار مزرعه نشسته اند و سرشان به طرف مزرعه است .
زن های خوشه چين : كنايه از زن های فقير و بی چيز /به قطار : رديف ، قيد /سرشان به طرف مزرعه است : كنايه از توجّه شان به گندم ها است . /چارقد : روسری /شلخته : نامرتّب كسب كه كارهايش بی نظم و ترتيب است /شلخته درو كنيد تا چيزی گير خوشه چين ها بيايد . : كنايه از گشاده دست عمل كردن ، با روحيّه ی جوانمردانه عمل كردن/جوال : ظرفی كه از پشم بافته شده باشد ( گونی )
عبا : 1- پوشش است از پشم و جز آن كه جلويش شكافته است و بر روی لباس می پوشاند ، 2- روپوش گشاد و بلند پشمی يا نخی كه در ميان پيش باز است و دو سوراخ در طرفين دارد كه دست ها را از آن بيرون كنند و طبقه ی روحانيون و جز آنان آن را بر روی دوش اندازند ، 3- گليم خطّ دار /پيشواز : استقبال / صيفی : منسوب به صيف (تابستانی) صيف : تابستان /كشت صيفی : زراعتی كه در بهار و اوايل تابستان كارهای آن انجام می شود و حاصلش در تابستان و اوايل پاييز به دست می آيد مانند خربز و هندوانه /آبی ، آسياب ، می گرداند : مراعات نظير /قوری بند زده ی سياه شده : قوری شكسته ی ترميم شده /جوال : مجازا‌ً كيسه ی گندم /انگار : مثل اين كه /تصدّق قد و بالات بشوم : فدايت شوم ، بلا گردانت شوم /امشب شب سووشون است . تلميح به داستان سياوش دارد : شب عزاداری /سوک : عزا ، غم ، مصيبت ، ماتم /بلدچی : راهنما /خروس خوان : كنايه از صبح زود /دهل : كوس ، طبل بزرگ / سوشون : عزاداری با شيون و زاری / آشكارا : واقعاً ، قید /مال : حيوان /درخت گيسو : درخت كه موهای زنان عزادار را به عنوان عزا به آن وصل می كنند /بابت : به عنوان / چانه اش گرم شده كنايه از پرحرفی كردن /شربت گلاب ... انگوريش بابا ... روز سوشون و شبش ناهار و شام هم می دهند ./هيمه : هيزم /آتش می كنند : مجازاً آتش روشن می كنند /يكهو : یک مرتبه ، ناگهان ، قيد /رنگ شب پريده : كنايه از صبح زود ، هوا گرگ و ميش است ، تشخيص /قربانش برم : مرجع ضمير « ش » سياوش 0/بارالها : شبه جمله ، منادا / آفتاب تيغ كشيد : كنايه از طلوع كردن خورشيد ، تشخيص /تيغ : استعاره از پرتو خورشيد /تا بار و بند را ببندند و بچّه ها را سوار كنند ، به آنها رسيده ام /بارو بنه : توشه ی راه ، زاد راه /به آنها رسيده ام : به آنها خواهم رسيد ( مضارع محقق الوقوع ) /مضارع محقق الوقوع : اگر بخواهند قطعی بودن عمل را در حال یا آینده ی نزدیک نشان دهنده گاهی از شکل ماضی مطلق برای زمان حال یا آینده استفاده می کنند و این همان مضارع محقق الوقوع است یعنی مضارعی که وقوعش قطعی است . /ولی نعمت : روزی دهنده /نقل بگويم : قصّه بگويم /قربانش بروم : مرجع ضمير « ش » سياوش /سی ميدان : در اين جا به معنی به طرف میدان ، به سوی میدان/فكری است : در حال فكر كردن است /لعين : رانده شده ، نفرين شده /جركردن : جنگيدن ، درافتادن / آفتاب سرتاسر ميدان را گرفته : مجازاً‌ روشن كرده ، تشخيص /سی چهل نفر می ريزند به سر مباركش /دل آدم از جا كنده می شود كنايه از بی قراری و اظهار ناراحتی كردن / آخر عاقبت : سرانجام ، قيد /اسبش را پی می كنند .پی کردن : قطع كردن رگ پا ، زدن در پای جلوی اسب/كت : شانه ، كتف /اسب لُخت مجازاً‌ بی زين /شيهه كشيدن : فرياد كشيدن اسب /يكی از آن لعين ها لباس غضب بر كرده /غضب : خشم مجازاً‌ رنگ قرمز /لباس غضب : كنايه از لباس قرمز رنگ /سرو پكالش خينی می شود : سرو صورتش خونی می شود /نه خم به ابرو می آورد . : كنايه از ناراحت نشدن به روی خود نياوردن /لعين : نفرین شده مجازاً‌ شمر . /بعد آن لعين از اسب پياده می شود ، شمشير می زند به نای مباركش : اشاره دارد به امام حسين و سياوش /نای : گلو /قدرت خدا كارد نمی برد : تلميح به داستان حضرت اسماعيل دارد /سرنا همچنين سوزناک می زند : تشخيص /سرنا : نوعی نی ، از سازهای بادی که لوله ای دراز چوبی یا فلزّی با چند سوراخ است / ما زن ها كاه به سرمان می ريزيم : در مراسم سوگواری در بعضی از مناطق گِل يا كاه بر سر می ريزند ، كنايه از عزاداری /خشت : آجر نپخته / پلک هايش داغ شده : كنايه از اين كه می خواهد گريه كند نزديک است دست در گردن زن ميان سال بيندازد و هم پای او گريه كند/هم پا : همراه /قاطر : استر / زری و يوسف سوار اسب می شوند و هم عنان ، اسب می تازند/هم عنان : مجازاً همراه ، باهم ، دوشادوش /عنان : دهنه ، افسار /هم عنان با اسب : ايهام تناسب /مردهای سياه پوش : كنايه از مردهای عزادار /حجله قاسم آوردند كه زری به ديدن آن خواست شيون بكشد امّا جلوی خودش را گرفت /حجله ی قاسم : نماد جوانی و ناكامی حجله :1- اتاق آذين بسته برای عروس و داماد ، 2- برای كسانی می گذارند كه جوان مرگ شده اند/شيون بكشد : فرياد بكشد /جلو خودش را گرفت : كنايه از اين كار را نكرد . /خان كاكا : آقا داداش /عيال : همسر /طواف : دور زدن ، گرد چیزی گشتن /جماعت در صحن سينه و زنجير بزنند : كنايه از عزاداری كردن/موعظه كردن : وعظ كردن ، سخنرانی كردن /العياذ بالله : پناه بر خدا /حرفش را هم نزنيد : اين كار نبايد انجام دهيد حتّی در گفتار /قشون : ارتش ، سپاه /بلوا : آشوب /هم قسم : هم پيمان /دستمان را بگذاريم روی دستمان : كنايه از كاری انجام ندهيم /تشييع كردن : همراهی كردن ، مشایعت /قدغن : ممنوع /آب از سر من يكی كه گذشت : اتّفاق است كه افتاده برای من ديگر فرقی نمی كند و كنايه از دچار نهايت بدبختی و مصيبت شدن /عجب روی ما سفيد كردی ! : طنز و كنايه از ما را شرمنده كردی /عجب روی ما را سياه كردی ! : آبرو برای ما نگذاشتی /ملّتفت : متوجّه /نعش : جنازه /منشین و تماشا کن : تماشا نکن /ناكام : كسی كه به آرزويش نرسيده ، ناموفّق ، جوان مرگ /تا كردن : رفتار كردن ، مدارا كردن ، کنار آمدن /با رعیتش مثل یک برادر بزرگ تا می کرد : با رعیتش محترمانه برخورد می کرد/معذّب نكنيد : عذاب ندهيد ، آزار ندهيد /ماری كه از ديشب روی قلبش چنبره زده بود و خوابيده بود سربلند كرد به نيش زدن:ما ر : استعاره از غم و اندوه از دست دادن همسر /چنبره زده بود : حلقه زده بود /مار و چنبره زده بود : مراعات نظير /سربلند كرد به نيش زدن : تازه شدن غم ، غم و اندوه به او هجوم آورده بود . /چراغ های ذهنش روشن بود : كنايه از كاملاً‌ آگاه بود ، فكر و حواسش خوب كار می كرد /چراغ های ذهنش : اضافه ی تشبيهی/هيچ كس در اين دنيا نخواهد توانست اين چراغ ها را خاموش كند : ديگر كسی نمی تواند اين آگاهی را از او بگيرد . /تأمّل كردن : فكر كردن / تضمين آيه ی قرآن « و لكم في القصاص حيوةٌ يا اولي الالباب » : ای خردمندان ، حكم قصاص برای حفظ حيات شماست / دست بيخ گلويش گذاشته : كنايه از تحت فشار قرار دادن /صدايش را بلندتر كند : كنايه از اعتراض كردن /همه ی كارها افتاده دست زن و بچّه ها : كنايه از افتاده دست كسانی كه نمی فهمند /كُفری : جای ناراحتی بسيار است ، عصبانی /كدام بلندگويی مردم شهر را اين چنين به خيابان كشانده بود : تشخيص / متفرّق : پراكنده /يک جوان را به تير غيب كشته اند : جوانی را كشته اند بدون آنكه قاتل او شناخته شده باشد . /پروانه ی كسب : مجوز مغازه / انگاركن : تصوّر كن ، فرض کن.
مهمترین نکات درس هشتم ؛ « کلبه ی عموتم »
 پهن: چهارشانه و درشت اندام – خپله (خپل) : چاق و بی دست و پا – ریش ریش: کنایه از پاره پاره ، فرسوده و نخ نما شده – «پیراهن روی سینه اش دهن کجی می کرد» : کنایه از این که پیراهن نامناسب و بدقواره ای پوشیده بود. / بی رودرواسی (بی رو در بایستی): بدون تعارف و تکلّف/ زوزه: کنایه از صدای آزاردهنده و گوشخراش/ سردی، کنایه از ناامیدی / مُندَرِس: پاره و کهنه / غنایم (جمع غنیمت): وسایل ارزشمند/سرودهای مقدّس : مجازاً کتاب آسمانی انجیل / تیره روزان : کنایه از افراد تهی دست و بدبخت / «تارهای قلبشان مرتعش شده بود» : کنایه از این که قلبشان به شدّت می تپید و هیجان زده شده بودند./ متشنّج: لرزان از تب شدید (تب و لرز)/ حدّ ِ نَصاب: مقدار، تعداد یا اندازه ی تعیین شده./ مباشرت: همکاری در کارهای دیگران./ زمخت: خشن، ناهموار و ناخوشایند./
مهمترین نکات درس دهم ؛ « دخترک بینوا » (ص 80 تا 85)
اشباح (جمعِ شَبَح): سایه های ترسناک اشیا و گیاهان در تاریکی شب./ تشبیه زنِ تناردیه به کفتار (به خاطر ترسناکی بیش از حد) / تضرّع آمیز: همراه با گریه و التماس و زاری/ پیش ِ پا گرفتن: به راه خود ادامه دادن / بیشه: جنگل/ نقطه ی اتّکا: تکیه گاه/ متراکم: فشرده و انبوه و تیره - حُزن انگیز: غم انگیز، نگران کننده – تشبیه ابرهای تیره به دودهای متراکم – تشبیه ظلمت شب به نقاب سیاه/کوکب: ستاره/مخوف: ترسناک/تشبیه ستاره ی مشتری به زخم نورافشان (منظور همان سیّاره ی مشتری است) از نظر سرخ رنگ بودن./ موحِش: وحشتناک و هراس آور – خلنگ: خارهای سَبُک و چندپر بیابان، که در اثر وزش باد به پرواز در می آیند./ بُهت: حیرت شدید (از شدّت تعجّب سر جای خود خشک شدن)
معني ابيات درس 12 غزل سعدي
1ـ آن لحظه كه مي ميرم ، در آرزوي رسيدن به تو هستم و به اين اميد جان مي دهم كه خاك درگاه تو شوم .(هميشه تو را مي خواهم ،حتي مرگ من هم به خاطر تو است. مصراع دوم نهايت خاكساري و فروتني و پاكبازي سعدي را برابر محبوبش نشان مي‌دهد .)2ـ وقتي كه در روز قيامت دوباره زنده مي شوم ،تنها به خاطر گفت و گو با تو بلند مي‌شوم و تنها تو را مي جويم. ( زنده شدن من در قيامت تنها براي يافتن توست . )3 ـ در آن لحظه كه زيبا رويان دو جهان(جهان حقيقت و مجاز) در قيامت يا بهشت جمع شده باشند، چشمم ( مجازاً نگاهم ) تنها به سوي تو مي باشد و تنها به صورت زيباي تو عشق مي‌ورزم .(تنها تو را مي بينم وبس)4 ـ از بهشت سخن نخواهم گفت ، گل بهشتي را نخواهم بوييد ، به دنبال چهره ي زيباي زن بهشتي نخواهم بود ، تنها به سوي تو خواهم آمد.(تنها وجود تو برايم ارزشمند است .)5ـ اگر هزار سال در گور(خوابگاه نيستي)بخوابم ، حتي در گور هم در آرزوي وصال و رسيدن به تو خواهم بود. ( خواب من در قبر تنها به خاطر رسيدن به تو سالم و آرام خواهد بود . )6ـ از دست ساقي بهشتي باده ي بهشتي نخواهم نوشيد ؛ من به شراب نيازي ندارم ؛ زيرا از بو و آرزوي رسيدن به تو مست مي‌باشم . 7ـ با وجود عشق تو پيمودن هزار بيابان وتحمل هزاران مشكل آسان است؛ اگر جز اين باشد ، تمام كارهايم از سر خودخواهي و براي خودم خواهد بود.
معني بيت هاي درس 12غزل حافظ
1ـ اي عارفان،خدا را شاهد مي گيرم كه اختيار دلم از دستم خارج مي شود و من عاشق شده ام، دريغا كه راز پنهان عشق من فاش خواهد شد.2 ـ اي باد موافق، ما سوار بر كشتي عشق هستيم ، وزيدن آغاز كن ؛ به اميد آن كه به ديدار يار كه آشناي ماست، نايل شويم . 3ـ محبت كوتاه مدت روزگار خيالي و دروغ و جادو است ، پس نيكي كردن در حق ياران را غنيمت بشمار.(غنيمت شمردن فرصت)4 ـ اي انسان جوانمرد و بزرگوار،براي شكر از سلامتي كه خدا به تو بخشيده است ، فرصت را غنيمت بشمار و از فقير بي نوا دلجويي كن .(درويش نوازي)5 ـ راحتي وآسوده بودن در دو دنيا در گرو اين دو سخن است : با دوستان جوانمردي كردن و با دشمنان ملاطفت و نرمي نشان دادن .6 ـ حتي در هنگام فقر و بي چيزي نيز سعي كن شاد باشي و عشق بورزي ؛زيرا اين كيمياي وجود(عشق و شادي)گدا را هم مانند قارون بي نياز و ثروتمند مي كند .(شاد باشي)7 ـ اي عاشق ، از فرمان عشق سرپيچي نكن؛ زيرا معشوق كه سنگ سخت در پنجه ي قدرت او مانند موم نرم است ، تو را به خاطر غيرت وتعصبي كه به تو دارد ، مانند شمع مي سوزاند (اختيار تو در دست معشوق است،پس از فرمان او سرپيچي نكن .) 8 ـ به جام باده ( استعاره از دل انسان عارف ) كه مانند آيينه ي اسكندري است ، ( تلميح به داستان آيينه‌ي اسكندر ) خوب نكاه كن تا حال و اوضاع كشور دارا ( مجازاً همه‌ي هستي ) را براي تو آشكار سازد(به دل عارف توجه كن ؛ زيرا او از همه چيز آگاه است و تو را از همه چيز آگاه مي كند) 9 ـ زيبا رويان فارسي زبان جان تازه اي به انسان مي بخشند؛ اي ساقي عشق ، به رندان پرهيزكار ( افرادي كه در ظاهر ناپاك و در باطن درست‌اند ، افراد لاابالي و بي‌بند و بار) مژده بده كه دل به عشق زنده دارند؛ زيرا زهد و عبادت خشك و رياكارانه اثري ندارد . 10 ـ حافظ اين لباس زاهدان را كه آغشته به مي و نجس است ، به اختيار خود نپوشيده است ؛اي شيخ پاكيزه لباس پرهيزكار!! ( اي رياكار ) عذر مارا در مورد اين ناپاكي بپذير و بر ما عيب نگير ! ( زيرا در عشق اختيار نيست و من به خواست خودم عاشق نشده‌ام .)
معني شعر باغ عشق از سنايي
1 ـ اي انسان تا كي مي خواهي در زندان اين دنيا از افراد مختلف فريب بخوري؟ يك لحظه از چاه تاريك اين دنيا بيرون بيا تا جهان حقيقت را ببيني . 2 ـ جهاني كه در آن هر كسي براي خود پادشاهي است و همه ي جانها شادمان هستند(تفاوتي بين انسان ها نيست و همه شادند) 3 ـ در آسمان جهان حقيقت عقابي كه دلها را شكار كند وجود ندارد و در عمق درياي آن نهنگ كشنده اي نيست(هيچ گونه دشمني وجود ندارد) 4 ـ گر از راه عشق به جهان حقيقت بيايي ، همه را خدمت كار دل خود مي يابي و اگر از راه دين وارد شوي ، همه را زيبا كننده ي جان خود مي بيني . 5 ـ اگر امروز در اين دنيا از لحاظ جان زيان كني (جان خود را از دست بدهي)، چه بسيار سرمايه و سودي كه فردا در جهان آخرت از اين زيان خواهي ديد 6 ـ تو اگر مانند فريدون يك لحظه در ميدان مبارزه با نفس خود ايستادگي كني ، به هر طرف كه روكني نشان پيروزي خود را خواهي ديد. 7 ـ اگريك روز راهنماي تو درد دين و وفاداري به آن باشد ، جاي شگفتي نيست كه خود را با مردان خدا همراه و هم رديف ببيني . 8 ـ چگونه انتظار بخشش از مردم داري در حالي كه خدا را بخشنده و رزاق مي داني؟ چگونه به طرف گناه مي روي در حالي كه خدا را داننده ي پنهاني ها مي داني ؟ 9 ـ همه چيز را از خدا بدان نه از اعضاي بدن يا عناصر چهارگانه ي طبيعت ؛ زيرا سطحي نگري و كوتاه بيني است كه خطي را كه به خاطر داشتن عقل به وجود مي آيد ، تو آن را به انگشتان نسبت بدهي 10 ـ به اين ظواهر دنيا مانند انسان هاي نادان ، مغرور و فريفته نشو ؛ زيرا زور و زر دنيا آن بهاري نيست كه پاييزي نداشته باشد(هميشگي نيست) 11ـ (در اين دنيا) اگر در آسمان باشي به زمين خواهي آمد و اگر ماه باشي به چاه خواهي افتاد و اگر دريا باشي خالي خواهي شد واگر باغ شاد و خرمي باشي پاييز و نابودي را خواهي ديد(اگر در اوج عزت و بزرگي باشي ، خوار ذليل خواهي شد .)
12 ـ چرا بايد به خوشبختي دنيا افتخار كني و از بدبختي آن ناله كني ؛ زيرا تا چشم به هم بزني ، در زماني بسيار كوتاه ، هيچ يك را نخواهي ديد(شادي و غم اين دنيا هميشگي نيست) 13 ـ آيا نديدي كه الب ارسلان پادشاه قدرتمند سلجوقي به خاطر بلندي مقام سر به آسمان برده بود؟ اكنون به شهر مرو بيا تا تنش را زير خاك ببيني .(همه از اين دنيا خواهند رفت)
معني بيت هاي فردوسي در درس تربيت انساني و سنت ملي ما
1 ـ با ديدار تو جانم را زيبا مي‌كنم . از من هر چه بخواهي اطاعت مي‌كنم .2 ـ غير از بند و اسارت ( كه نمي‌پذيرم ) زيرا بند باعث بي‌آبرويي است ، باعث شكست است و كار ناپسندي است . 3 ـ تا زنده‌ام كسي مرا در بند و اسارت نخواهد ديد زيرا روان آگاه من اين گونه تربيت شده است .
معني ابيات خاقاني انتهاي درس چهاردهم
1 ـ آن شخص كوچك و فرودست را كه امروز بزرگ و بلندمرتبه شده است ، با نگاه كوچكي و خواري در او نظر نكن ( هم‌چنان او را كوچك نشمار ) 2 ـ شاخه‌ي كوچكي را كه درخت بزرگي شده است ، با بي‌تفوتي به بزرگي‌اش نگاه نگن .
معني ابيات نظامي درس مايع حرف‌شويي
1 ـ سخن كم و سنجيده‌اي كه مانند مرواريد باشد بگو تا به خاطر سخن كم ولي با ارزش تو دنيا پر شود ( با اين سخنان سنجيده در دنيا مشهور شوي ) 2 ـ مي‌توان از سخني كه مانند مرواريد باشد ، لاف زد ، زيرا آن چيزي كه زياد است و مي توان زياد زد ، خشت است . ( سخن بيهوده مانند خشت است )
معني شعر داروگ از نيما
: كشتزار من ( كشور من )، در كنار كشتزار همسايه ( شوروي سابق )، خشك شد. با وجود آن كه می گويند ساكنان آنجا غم و درد بی شماری دارند؛ ای پيام رسان روزهای ابری، داروگ ! کی باران خواهد بارید؟ بر اين اوضاع نامساعد كشور من ، بر اين كلبه بی نور و بی نشاط من كه اجزای سازنده اش در حال شكستن و فرو ريختن است ( آن‌قدر فشار و اختناق در كشور من وجود دارد كه همه چيز را نابود مي‌كند )، همانند دل دوستانی كه از دوری و جدایی هم در حال نابودي است ، ای پيام رسان روزهای ابری، داروگ! کی باران خواهد باريد؟
رمزهای شعر:
١- كشتگاه : جامعه ايران زمان شاعر ٢- كشت همسايه: كشور اتحاد جماهير شوروي پس از انقلاب اكتبر ١٩١٧ ٣- ساحل نزديك: همان كشت همسايه، همسايه شمالي ٤- داروگ:انسان آگاه باران : خوشي و شادابي و آزادي
معني شعر باغ بي‌برگي از اخوان ثالث
ــ آسمان باغ فقر( پاييزي ) را ، ابر كه مانند انساني پوستين سرد و نمناكي دارد ، محكم در آغوش گرفته است ( فقر فرهنگي و فكري جامعه را فراگرفته است ) . باغ فقر ( جامعه ) با سكوت پاك و غم‌انگيز خود همواره تنهاست .
ــ آهنگ باغ فقر( پاييزي ) باران است و سرودش باد . لباسش خرقه‌ي برهنگي است . و اگر بايد لباسي غير از اين داشته باشد ، باد تار و پود آن لباس را با برگ هاي زرد كه مانند شعله هاي زرين هستند ، بافته است . مهم نيست كه چه چيزي و در كجاي اين باغ مي خواهد برويد يا نمي‌خواهد ، باغبان و رهگذري نيست كه به آن توجه كند . ( به جمعه‌ي زمان شاعر كسي اهميت نمي‌دهد و گويي صاحب و سرپرستي ندارد .) باغ نا اميدان در انتظار هيچ بهار و رويشي نيست . ( جامعه نمي‌خواهد تغيير كند و به رشد برسد )
ــ اگر از چشمان باغ فقر( پاييزي ) نور اميدي نمي‌تابد و يا اگر در چهره اش برگ شادي رشد نمي‌كند ( اگر اميدي ندارد و شادي در آن نيست ) با اين وجود چه كسي مي‌گويد كه باغ فقر ( كشور من ) زيبا نيست ؟ اين باغ داستان از ميوه‌هايي مي‌گويد كه روزي سر بر اوج آسمان داشته اند و امروز در دل خاك خوابيد هاند ( انسان‌هاي بزرگي در كشور من وجود داشته‌اند كه اكنون درگذشته اند و كشورم به آنها افتخار مي‌كند . )
ــ خنده‌ي باغ فقر ( پاييزي ) همراه با اشك خون است و غمناكي . پادشاه فصل‌ها ، پاييز ، هميشه با اسب يال‌افشان زرد رنگش در آن جولان مي‌دهد . ( كشورم را غم پاييزي فراگرفته است )
معني شعر سفر به خير از دكتر محمد رضا شفيعي كدكني
گون ( نماد انسان هاي اسير دنيا و پاي‌بسته ) از نسيم ( نماد انسان هاي آزاد و رها و وارسته كه از وضعيت موجود كشور ناراضي است ) پرسيد : اين‌گونه با عجله به كجا مي‌روي ؟ نسيم پاسخ داد : من از اين بيبان ( كشور غبارگرفته و پر از فشار و اختناق ) دلگير و ناراحتم . آيا تو هم نمي‌خواهي از اين غبار آزار دهنده‌ي اين بيابان سفر كني و آسوده شوي ؟ گون پاسخ داد : سراسر وجودم آرزوي رفتن است ؛ اما چه كنم كه پاي بسته ي اينجا هستم و نمي‌توانم از اينجا دل بكنم ... گون دوباره پرسيد : با اين شتاب به كجا مي‌روي ؟ نسيم پاسخ داد : به جايي مي روم كه خانه‌اي جز اين خانه براي من باشد . گون گفت : سفرت به خير و خوشي باشد ؛ اما تو را به دوستيمان قسم مي دهم ، به خاطر خدا ، وقتي از اين كوير وحشت ( كشور پر از ترس و اختناق ) سالم عبور كردي ، سلام مرا به شكوفه ها و باران زندگي بخش برسان .
نماد ها : 1 ـ گون نماد انسان هاي اسير و پاي بند 2 ـ نسيم نماد انسان هاي آزاد و رها و وارسته كه از وضعيت ستم آلود و استبداد زده‌ي كشورش ناراضي است
توضيح شعر در سايه سار نخل ولايت
بند اول * در مصراع اول تلميح به آيه‌ي قران است ـ در مصراع سوم ميان بزرگ و كوچك تضاد وجود دارد ـ در مصراع چهارم يك تمثيل ديده مي‌شود ـ در مصراع ششم تلميح به داستان فرعون و اهرام و تشبيه ( اضافه‌ي تشبيهي ) در عبارت فرعون تخيل و در مصراع بعد يك تشبيه ديده مي‌شود . توضيح : نام خدا كه بهترين آفريننده است گرامي باد ، زيرا تو را آفريد ، نمي‌توان از تو ( علي ) شگفت زده شوم ، زيرا چشم و وجود كوچك و ناتوان من براي ديدن بزرگي و عظمت تو كافي نيست ، مورچه از كجا مي‌دان كه بر ديواره‌ي ساختمان بزرگي مانند اهرام مصر عبور مي‌كند / يا بر روي يك خشت خام ( من مانند مورچه تفاوتي ميان علي با آن همه عظمت و ديگران قايل نيستم ) تو ( علي ) مانند آن هرم بزرگي هستي كه تخيل و تصور مي‌تواند بسازد . و من مانند آن مورچه‌ي ضعيفي هستم كه نمي‌تواند عظمت تو را درك كند .
بند دوم * مصراع دوم و سوم آرايه ي تلميح دارد . توضيح : تو با اين همه عظمت كه بر فراز ساير موجودات ايستاده‌اي ( از همه برتري ) چگونه / خود را پايين مي آوري و در كنار تنور يك پير زن قرار مي گيري و براي او كار مي‌كني ؟/ و در زير شلاق كودكانه‌ي بچه‌هاي بي‌سرپرست و يتيم قرار مي‌گيري ؟ / و نيز مي‌تواني با اين همه بزرگي در بازار تنگ و پر اختناق كوفه قدم بزني ؟
بند سوم : علي را به اقيانوس قايم تشبيه كرده است ، كلمه‌ي تنگ ايهام دارد : باريك يا پر از فشار و اختناق ، و در آخر بند تلميح به قرآن توضيح : من پيش از تو اقيانوس با عظمتي نديده بودم كه عمودي باشد ( تو اقيانوس قائمي ) / قبل از تو صاحب قدرتي نديده بودم / كه كفش وصله دار و ياره بپوشد / و مشك كهنه‌اي را بر دوش خود بگيرد ( خود مشغول كار باشد ) /و برادر برده ها و غلام‌ها باشد ( مقامش را تا حد فرودستان پايين بياورد ) افسوس كه تو تنها صاحب شبهاي اين كوفه‌ي پر از اختناق بودي / اي نور خدا / در شبهاي تاريك و به هم پيوسته‌ي تاريخ / اي روح شب قدر / تا زماني كه سپيده بدمد ( جبرئيل برتو نيز تا سپيده دم نازل مي شد. )بند چهارم * شب نماد آرامش و تاريكي است ، طوفان نماد خشم و خروش ، چاه نماد جوشش ، سحر نماد روشنايي و سفيدي ، ستاره نماد روشنايي ، لبخند نماد زيبايي و زندگي . توضيح : شب با آن همه آرامش بخشي ، از چشم تو آرامش مي‌گيرد / طوفان خشم و خروش خود را از تو دارد / سخن تو گياه را ثمربخش مي‌سازد / و از نفس جان‌بخش تو گل رشد مي كند / از زماني كه تو در چاه گريه كردي ، چاه جوشان شده است ( گريه هاي تو از جوشش چاه بيشتر بوده است .) / سپيده دم به خاطر سفيدي چشمان تو طلوع مي‌كند / شب در مقابل سياهي چشمان تو سر تعظيم فرود مي‌آورد / همه‌ي ستاره ها بدهكار نگاه درخشان تو هستند / لبخند تو باعث و اميد زندگي است / همه‌ي شكوفه ها از نژاد لبخند هاي زيباي تو هستند .* بند پنجم : پيشاني علي ( ع ) به كتاب خداوند و دريا تشبيه شده است ؛ به دليل اين كه علي قرآن ناطق بود و دريايي از علم در سر داشت . پيشاني مجازاً سر مي باشد توضيح : چه طور يك شمشير زهرآلود مي‌تواند / سر با عظمت تو را كه مانند كتاب خداست ، بشكافد ؟ / چگونه مي توان با شمشير دريا را شكافت و از بين برد ؟ علم علي با كشته شدن نيز از بين نمي رود ) * بند ششم : عشق نماد غم ، غم نماد ديرينگي ، غم را به شعر تشبيه كرده است . توضيح : به خاطر تو گريه مي‌كنم / با غمي كه از عشق هم غم انگيزتر است / و از غم هم قيمي تر / براي تو با چشم همه‌ي فرودستان مي‌گريم ( تنها فقرا و فرودستان براي تو مي‌گريند ) / با چشماني كه از ديدن تو محروم مانده اند ( من هرگز تو را نديدم ) / گريه ي من شعر غم تو است كه شبها مي سرودي ( شب ها مي گريستي ) * بند هفتم : تلميح به داستان پرستاري و هم‌بازي بودن علي با بچه هاي يتيمان و جريان فتح مكه كه پيامبر پا روي دوش علي نگذاشت و در عوض از علي خواست كه پا روي شانه ي پيامبر بگذارد و بتها را پايين بيندازد . استعاره در عبارت « كلمات كودكانه تراويد » كه كلمات را به آبي تشبيه كرده كه مي چكد . توضيح : آن هنگامي كه مانند نور خورشيد / مانند خورشيدي به خانه‌ي پير زني كه بچه هاي يتيمي داشت ، تابيدي / و هيبت و شكوه حيدر بودن ( شدت و سختگيري و حمله ي پي در پي داشتن در جنگ ) خود را / وسيله‌ي شادي كودكانه ي آن ها كردي / و بر روي شانه اي كه پيامبر به خاطر بزرگواري تو پا نگذاشت ، / كوكان يتيم را نشاندي / و از آن دهان كه ( در وقت جنگ ) آواز شير مي آمد ، / كلمه هاي كوكانه چكيد / آيا تاريخ ( با ديدن اين كه تو شكوه حمله ات را با رحمت آميختي ) حيرت زده بر در خانه‌ي پيرزن بيوه ، نمي‌لرزيد و متعجب نمانده بود ؟ * بند هشتم : تلميح به جنگ احد ، تشبيه زخم ها به گل‌بوسه ها ، بدن مجروح و خون‌آلود به دشت شقايق ، مهر به باده ، هشتاد زخم به تازيانه‌هايي كه در موقع حد ( مجازات مست ) مي زنند . توضيح : در جنگ احد / كه به خاطر مانند گل‌بوسه ، بدنت به دشتي پر از شقايق سرخ تبديل شده بود / مگر از كدام شراب عشق مست شده بودي / كه با زخم هاي مانند تازيانه خود را مجازات كردي ؟ * بند نهم : استفهام انكاري براي تأكيد ، مبالغه در مصراع آخِر .توضيح : كدام يك بدهكارتريد ؟ / دين به تو بدهكارتر است يا تو به دين ؟ ( مسلماً دين به تو بدهكارتر است ) / همه‌ي دين ها بدهكار تو هستند .* بند دهم : بينش به باغ تشبيه شده است ، تلميح به جنگ خيبر ، تشخيص و استعاره‌ي مكنيه در بازوان انديشه و كردار . توضيح : آگاهي‌هايي كه به ما بخشيدي / هزار بار ارزشمند تر از فتح خيبر است / آفرين به فكر و عمل قدرتمند تو *بند يازدهم : روسياه ماندن كنايه از شرمنده شدن ، به بي‌وزني افتاد ايهام دارد : 1 ـ شعر سپيد من وزن عروضي ندارد 2 ـ شعر من بي ارزش شد ، وزن مي‌گيرد كنايه از ارزش پيدا مي كند ، تنگ مايه كنايه از فقير و ناتوان ، در پيان بند تلميح به آيه‌ي قران . توضيح : شعر سپيد من شرمنده شد / زيرا در فضاي ستايش تو بي وزن و بي‌ارزش شد / هر چند سخن به خاطر تو ارزش پيدا مي كند / من چگونه مي‌توانم عظمت تو را در سخن مختصر و ناتوان جا بدهم / ستايش تو را در كجا مي‌توان به پايان برد ؟( مسلماً هيچ جا ) / الله اكبر ( براي تعجب به كار برده است )/ آيا خدا نيز از تو شگفت زده نمي‌شود ؟ / پس آفرين بر خدا ، آفرين بر خدا / آفرين بر خدايي كه نيكو ترين آفريننده است / فرخنده باد نام خدا / زيرا بهترين آفرينند است / و نام تو / زيرا بهترين آفريده اي .
معني بيت هاي حديث جواني درس نوزدهم
1 ـ من اشك ناچيزي هستم ولي به خاطر اين كه براي انسان هاي ارزشمند ريخته شده ام ارزش پيدا كرده ام ، من خار ناچيزي هستم ولي به خاطر اين كه در زير سايه‌ي گل قرار گرفته ام ارزشمند شده ام ( با اين كه ارزشي ندارم ولي به خاطر هم نشيني با افراد ارزشمند عزيز شده ام ) ( تشبيه خود به اشك و خار از جهت بي مقدار بودن ، به پاي كنايه از فروتني ، به سايه ي كسي آرميدن كنايه از تحت حمايت كسي بودن ، گل استعاره از معشوق )2 ـ اي معشوق من كه مانند نو بهار عشق زيبا و شاداب هستي، من به خاطر ياد زيبايي هاي تو مانند گل بنفشه هميشه مشغول تفكر و تأمل هستم (رنگ و بو مجاز از زيبايي نوبهار عشق استعاره از معشوق ، تشبيه خود به بنفشه ، سر به گريبان كشيدن كنايه از متفكر بودن و تأمل كردن ) . 3 ـ من مانند خاك به خاطر دوست‌داري تو ، ناتوان و بي ارزش شده ام ، و مانند اشك به دنبال تو با علاقه‌ي تمام دويده ام ( آمده ام ) ( تشبيه خود به خاك و اشك ، از پا افتادن كنايه از ناتواني و بي ارزش شدن ، با سر دويدن كنايه از با شور و علاقه‌ي زياد رفتن ) 4 ـ من نشان و نمودي از جواني را در زندگي خود نديده ام ، سخن و تعريف جواني را از ديگران شنيده ام ( به خاطر عشق تو پير شده ام ) 5 ـ من از سلامتي و آرامش خاطر بهره‌ي كامل نبرده ام و از آرزوهاي خود خوشي نديده ام . ( بيمار عشق تو بوده ام و به آرزوهاي خود نرسيده ام ) ( تشبيه عافيت به جام و تشبيه آرزو به شاخ و تشبيه عيش به گل اضافه‌ي تشبيهي ) 6 ـ روزگار اين پيري را ارزان و مجاني به من نداده است ، بلكه اين پيري را با دادن جواني خريده ام ( جواني را داده ام و پيري را خريده ام . ( موي سپيد كنايه از پيري ، فلك رايگان نداد تشخيص دارد ، رشته استعاره از پيري ، و نقد جواني ، جواني را به نقد ( پول ) تشبيه كرده است . ) 7 ـ اي سرو به آزاده بودن خود افتخار نكن ، زيرا من از تو آزاده ترم و از همه چيز جهان ( براي عشق ) صرف نظر كرده ام ( سرو مورد خطاب واقع شده و تشخيص واستعاره‌ي مكنيه دارد ، سرو نماد آزادگي است ، از كسي بريدن كنايه از قطع علاقه كردن ) . 8 ـ اي رهي ، اگر من از پيش انسان ها فرار مي‌كنم ، بر من عيب نگير ؛ زيرا من مانند آهويي هستم كه هرگز انساني نديده است . ( هر چه ديده ام معشوق فرشته خو بوده است و بس ) ( رهي تخلص شاعر است ، آهو ايهام تناسب دارد 1 ـ نام حيوان كه در اين شعر همين معني مورد نظر است 2 ـ گناه و عيب كه با كلمه‌ي عيب تناسب دارد . )
معني بيت هاي شعر در کوچه سار شب از هوشنگ ابتهاج 1 - در این دینا که کسی به فکر کسی نیست ، هیچ کس برای دلجویی و احوالپرسی ما نمی آید و صحرای پر از غم زندگی ما ساکت و خالی است ( بیان شدت تنهایی و غربت شاعر) کوچه سار شب = اضافه‌ي تشبيهي سرای‌بی کسی = استعاره از دنيا پرنده پر نمی زند = کنایه از خالی و ساکت بودن ، کسی به در نمی زند = کنایه کسی تلاشی و حرکتی نمی کند . واج آرایی حرف ( پ )
2- در این تاریکی و خفقان ( دوران حکومت ستم شاهی ) هیچ کس به فکر آزادی و رهایی نیست و در این محیط ستم هیچ‌کس در اندیشه‌ي رهایی نیست . شب نماد دوران ظلم و خفقان ، شب گرفتگان = کسانی که اسیر ظلم و ستم هستند ، در سحر زدن = کنایه از به دنبال آزادی و رهایی بودن واج آرایی حرف ( س )
3- منتظر طلوع صبح آزادی هستم ؛ افسوس که چنین شبی به پایان نمی رسد و انتظار من بیهوده است ( شاعر چشم انتظار حرکتی است که ظلمت و اختناق را نابود کند اما امیدش به یأس مبدل می شود .) در انتظار غبار بی سوار نشستن = کنایه از انتظار بیهوده سپیده استعاره از آزادی
4- دل غمزده و آشفته ی من از این خراب تر نمی شود زیرا ختجر غم تو تا آنجا که می توانست آن را خراب و نابود کرده است . ( بيان نهايت غمگين بودن شاعر ) خنجر غم = اضافه‌ي تشبیهي
5- جامعه ای که در آن به سر می بریم پر از غم و اندوه است و کسی جز غم ، ندای آشنایی و دوستي سر نمی دهد .( در این سرزمین غم بار همه از هم بیگانه اند ) گذرگه پرستم = استعاره از دنیا صلا زدن = صدا زدن ، دعوت کردن ،
6- گوش هاي تو بسته است و انتظار پاسخي از تو ندارم ؛ پس برو كه انتظار من بیهوده است زیرا هیچکس به خواهش من پاسخ مثبت نمی دهد و كار من ندا دادن به گوش كر است ؛ پس بهتر است سخن را کوتاه کنیم . چه چشم پاسخ است =( استفهام انکاری ) یعنی انتظار پاسخ ندارم ، چشم داشتن کنایه از انتظار داشتن ، دريچه استعاره از گوش - مصراع دوم ( برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند ) تمثیل و كنايه از كار بيهوده انجام دادن .
7- من همچون درختی هستم که سایه و میوه ندارم ؛ پس اگر مرا از ریشه جدا کنند ، سزوار اين كار هستم ؛ زیرا بر درختی که تر و سبز است کسی تبر نابودی نمی زند ( من فايده اي ندارم پس شايسته ي نابود شدن هستم ) . بر در مصراع اول و مصراع دوم جناس تام ( بر = میوه / بر = حرف اضافه ) واج آرایی حرف ( ر ) مصراع دوم آرایه ی تمثیل دارد و كنايه از بهره رسان را از بين نمي برند .
معني بيت هاي درس بيست و دوم ( شخصي به هزار غم گرفتارم
1 ـ انساني هستم كه اسير غم‌هاي زيادي هستم و هر لحظه كار براي من سخت و دشوار مي شود . ( هزار نماد كثرت ، به جان رسد كارم كنايه از بيچاره شدن ) 2 ـ بدون هيچ خطا و گناهي زنداني شده ام و بدون هيچ دليلي اسير هستم . ( زلت ، گناه ، علت و سبب مراعات نظير ) 3 ـ حتي ستاره ها هم براي مجازات من آماده اند و با يگديگر پيمان بسته اند ( اشاره به باور پيشينيان كه ستاره ها را در سرنوشت آدمي مؤثر مي دانستند ، سرنوشت مرا آزار مي‌دهد ) و آسمان هم آماده‌ي جنگ با من است . بيت تشخيص ( جان بخشي به اشيا ) دارد ، كمر بستن كنايه از آماده شدن 4 ـ زنداني هستم و بخت من شوم و نامبارك است و با من يار نيست ؛ اندوهگينم و بخت و اقبال با من دشمن است . محبوس و منحوس جناس دارد ، اختر كنايه از بخت و اقبال ، طالع و منحوس و اختر مراعات نظير دارد ، اختر خونخوار است تشخيص دارد ، خونخوار بودن كنايه از دشمن بودن 5 ـ غم من امروز از ديروز بيشتر است ( روز به روز غمگين‌تر مي شوم ) و ثروتم امسال از پارسال كمتر است ( سال به سال سرمايه ام كمتر مي شود ) بين كلمه ها دو به دو تضاد وجود دارد : امروز با دي ، امسال با پارسال ، فزون تر با كمتر 6 ـ سرشت و ذات من سرشار از پشيماني است و هر آتشي كه مي‌بينيد ، مانند حرفي از طومار پشيماني من است يا هر حرف از طومار پشيماني من مانند آتشي است . اضافه‌ي تشبيهي در طومار ندامت ، حرف طومار به آتش تشبيه شده است و بر عكس هم مي توان در نظر گرفت ؛ يعني جاي مشبه و مشبهٌ به را عوض كرد : آتش مانند حرف طومار است . ، طومار مصراع دوم استعاره از پشيماني . 7 ـ من زماني دوستان برگزيده اي ( مخلصي ) داشتم ، اكنون چه اتفاقي افتاده است كه هيچ‌كس با من دوست نيست 8 ـ هر شب آسمان به خاطر گريه هاي زياد و ناله هاي همراه با ناتواني من ، درمانده و ملول مي‌شود . گريه و ناله مراعات نظير ، آسمان به ستوه مي‌آيد تشخيص دارد . 9 ـ زندان پادشاه كجا و من كجا ؟ ( زندان پادشاه جايگاه من نيست ) اين چه سرنوشت شومي بود كه ناگهان به من روي آورد ؟ خدايگان منظور پادشاه ، ديدار نمود كنايه از روي آورد . 10 ـ به دست و پاي من زنجيري سنگين بسته شده است ؛ شايد به اين خاطر است كه من خيلي كودن و نادان و ديوانه ام ! به دست و پايم در يك متمم با دو حرف اضافه ، سبك بار كنايه از نادان . 11 ـ من دليل زنداني شدنم را نمي دانم ؛ آن‌قدر مي دانم كه دزد و راهزن نيستم . ( بي دليل زنداني شده ام) 12 ـ اكنون چه كار مي توانم بكنم و نمي دانم چه كار بدي انجام داده ام كه زندان پادشاه شايسته ي من شده است .( من شايسته ي زنداني شدن نيستم ) استفهام انكاري 13 ـ ( از اتفاقات پيش آمده ) ترسيدم و از كشورم مهاجرت كردم ( يا فرار كردم ) و گفتم كه من باشم و بخت بد هم همراه من ( من به همراه بخت نگونسارم باشم ) . پشت كردن كنايه از فرار كردن و مهاجرت كردن ، در مصراع دوم « واو » از نوع معيت يا همراهي است . 14 ـ در ذات من اميد زيادي به پيشرفت وجود داشت ، اما چه حيف شد كه اين اميدها از دست رفت و نابود شد . مصراع دوم يك شبه جمله است . 15 ـ ديگر چرا زياد سخن بگويم و شكايت را طولاني كنم ؛ كه با گفتار و سخن رهايي به دست نمي‌آيد و مشكلم حل نمي‌شود . قصه كردن كنايه از شكايت كردن .
معني بيت هاي درس بيست و سه « كعبه‌ي مخفي »
1 ـ اي آبشار چرا نوحه سرايي مي كني ؟ به خاطر غم چه كسي اين‌قدر ناراحت هستي ؟ شاعر صداي ريزش آب را نوحه خواني دانسته است ، آبشار مورد خطاب واقع شده ؛ پس تشخيص است و استعاره‌ي مكنيه ، چين بر جبين فكندن كنايه از ناراحتي و غم 2 ـ اين چه دردي بود كه تو داشتي و مانند من تمام طول شب را ، درحالي كه سرت را به سنگ مي زدي و بي‌تابي مي كردي و گريه مي كردي ؟ سر را به سنگ زدن كنايه از نهايت غمگيني و بي تابي كردن است .
3 ـ اتفاقاً خوب شد كه آيينه‌ي ساخته شده در چين يا از جنس چيني شكست ، زيرا ابزار خودبيني و غرور شكسته شد . چيني ايهام دارد : 1 ـ ساخته شده در چين 2 ـ ساخته شده از چيني ، خودبيني ايهام دارد : 1 ـ خود را ديدن 2 ـ دچار غرور شدن
4 ـ وقتي عشق بيايد هوش و دل ( مركز دريافت علم ) انسان دانا را با خود مي برد ( او را بي هوش وعقل و علم مي كند ) ، همان‌گونه كه دزد دانا ابتدا چراغ خانه را خاموش مي كند تا آسوده تر دزدي كند . مصراع اول تشخيص و بيت اسلوب معادله دارد . 5 ـ آن كاري كه ما با خودمان كرديم ( بلايي كه به سر خود آورديم ) هيچ نابينايي به خود نمي كند ، ما در اين دنيا كه مانند خانه است ، خدا را كه صاحبخانه ي اصلي است فراموش كرديم . خانه استعاره از دنيا و صاحبخانه منظور خداست .
6 ـ آن دلي را ستايش كن و مقدس بدان كه كعبه ي شاعري به نام مخفي است يا كعبه ي پنهان است ، زيرا كعبه ي ظاهري را ابراهيم خليل ساخته است و دل را كه كعبه ي پنهاني است خود خدا بنا كرده است . طواف كردن كنايه از مقدس شمردن و ستايش كردن ، مخفي ايهام دارد : 1 ـ تخلص شاعر 2 ـ پنهان ، تلميح به داستان بنا كردن خانه ي كعبه به وسيله ي ابراهيم ( ع )
7 ـ ما مانند شمعي هستيم كه از سرنوشت خود آگاهيم ( مي دانيم كه ) ما را براي سوختن و گداخته شدن ( از بين رفتن ) آفريده اند ( بالاخره همه خواهيم مرد ) تشبيه خود به شمع ، خط مجاز از كتاب
8 ـ من مانند پروانه ضعيف نيستم كه با يك شعله ي كوچك ( با يك نشانه ي كوچك از عشق ) بميرم ، من مانند شمع هستم كه جان خود را به تدريج از دست مي دهم ولي هرگز شكايت نمي كنم . جان دادن كنايه از مردن ، دود بر آوردن كنايه از شكايت كردن .
9 ـ زماني كه بلبل مرا در ميان چمن ببيند با اين كه عاشق گل است ، دست از گل برمي دارد و به سوي من مي آيد ، همان گونه كه اگر برهمن بت‌پرست اگر مرا ببيند ديگر بت‌پرستي نمي كند و مرا مي پرستد . ( من از گل و بت خيلي زيباتر هستم ) بيت اسلوب معادله دارد . 10 ـ بزرگي و ارزش من در سخنانم پنهان شده است مانند بوي گل گل كه در گلبرگ هايش پنهان است ، پس هر كس مي خواهد مرا بشناسد و به ارزش واقعي من پي ببرد ، بايد به سخنانم توجه كند . ( ارزش هر كسي به سخناني است كه مي گويد . ) بيت در ستايش سخن سنجيده گفتن است . كلمه ي مخفي ايهام دارد مانند بيت 6 ‌ ، پنهان شدن ارزش در سخن به پنهان شدن بو در گلبرگ تشبيه دارد .
معني بيت هاي درس آخر ( ريشه ي پيوند )
1 ـ در ذات من عظمت پيشينيان و جنگاوري و شجاعت رستم دستان پنهان شده است . 2 ـ در سينه ي پر از اندوه جدايي از گذشته من كه مانند گهواره اي است ، بصيرت و آگاهي مردان بزرگ پنهان شده است ( سينه ي من گهواره بصيرت مردان است ؛ يعني سينه ي من سرشار از بصيرت است . )
3 ـ وجود مرا مانند جزيره اي خشك و بي فايده تصور نكن ؛ زيرا در ذات من درياي بي پايان و خروشان ( آگاهي ) پنهان شده است .
4 ـ دل مرا ضعيف و ناتوان به حساب نياور ؛ زيرا دل من مانند شيري خشمگين و شجاعي است كه در نيستان سينه ام پنهان است . ( من خيلي جرئت و توانايي دارم . )
5 ـ تصور مي كني كه ريشه ي پيوند من با گذشته ي زبان فارسي و فرهنگ ايران ازبين رفته است ، هنوز هم در سينه ي من فرهنگ درخشان خراسان ( ايران ) وجود دارد .
 2 
 
جواب کلیه ی خودآزمایی های ادبیات فارسی سال دوم دبیرستان
خودآزمايي درس اول:                                                                                                                  
1:ما را آن ده که آن به .
2:اعمال و کارهاي انسان.
3:به ضربت خوردن حضرت علي(ع) و اسارت ضارب و تاکيد مولا بر مدارا کردن با وي.
4: نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت                                     متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را.
5:اگر شعر را از حافظ بدانيم منظور ازپيام آشنا"الهام الهي و الطاف رحماني"و مقصود از آشنا"خود حافظ"است و چنانچه شعر را گفته­ي شهريار بدانيم پيام آشنا"پيامي از حضرت علي(ع)" و منظور از آشنا"شهريار است.     
6:آزاده و سرمستم،خود کرده به هامونم      رانده است جنون عشق،از شهر به افسونم     بيت اشاره به داستان ليلي و مجنون دارد.
خود آزمايي درس دوم:  
1: شكست دادن،نابود کردن
2: الف.که بنشين پيش گرانمايه جفت                     ب.مرا مادرم نام مرگ تو کرد
3: عناصر ملي، پهلواني، داستاني
4:تو مرکز فرماندهي سپاه را مطابق آئين نظامي رهبري کن.
5:به شهر تو شير و نهنگ و پلنگ             سوار اندر آيند هر سه به جنگ؟
که جوابش اين است که شير و نهنگ و پلنگ سواره به جنگ نمي آيند.
ج6:به رستم بر آنگه بباريد تير            تهمتن به او گفت بر خيره خير
     همي رنجه داري تن خويش را          دو بازوي و جان بدانديش را
ج7:بر او راست خم کرد و چپ کرد راست        خروش از خم چرخ چاچي بخواست
     بيامد که جويد زايران نبرد            سر هم نبرد اندر آرد به گرد
ج8:به گرز گران دست برد اشکبوس       زمين آهنين شد سپهر آبنوس
     چو بوسيد پيکان سر انگشت اوي     گذر کرد بر مهره ي پشت اوي
خود آزمايي درس سوم: 
ج1:خشمگين شدن (نشان دادن خشم خود)
ج2:آهنين کوه (استعاره از عمرو)               هژبر ژيان (استعاره از علي)
ج3:زيرا شاعر تحت تاثير حماسه هاي ملي، اين داستان تاريخي و ديني را با دخل و تصرف در اصل موضوع سروده است.
ج4:بخشي از خاوران نامه ي ابن حسام خوسفي يا شهنشاه نامه ي صبا خوانده شود.
ج5:بيت سيزده(اله،اژدها)
ج6:زبان مثنوي معنوي ساده و سنجيده است حال آنکه زبان حمله­ي حيدري رسا وسنجيده نيست،شعر مولوي منطقي است در حالي که حمله ي حيدري از اين نظر موفق نيست،شعر مولوي بيشتر جنبه­ي عرفاني (غنايي)دارد اما شعر باذل جنبه ي پهلواني و حماسي و موضوع هر دو اثر تقريبا يک چيز است.
خودآزمايي درس چهارم:                                                                                                       
ج1:زيرا او مي خواهد جايزه ي نفر سوم را-که يک کفش است-ببرد تا آن را به خواهرش بدهد.
ج2:در آن قسمت که خوانواده ها در کنار فرزندانشان هستند و با شيريني و آب ميوه از بچه هايشان پذيرايي ميکنند و مادري با دوربين دستي از فرزندش فيلم مي گيرد در حالي که علي با آن کتاني کهنه مبهوت فضا شده است.
ج3:به خاطر ايثار،صداقت و معنويت کودکانه­ي خواهر و برادر
ج4:به منظور فهم و درک بيشترفيلمنامه،خودتان به اين سؤال و سؤال پنج جواب بدهيد.
 خودآزمايي درس پنجم:                                                                                                        
ج1: انسان ، عامل بسياري از مشکلات خودش هست.( مسبب همه­ي گرفتاري ها خودمان هستيم)
 ج2:مرحله ي دوم تعارف ميزبان،وقتي که صاحب خانه اصرار مي کند مهمان ها از کباب غاز بخورند.
ج3:الف.استفاده از ضرب المثل هاي عاميانه و کنايات         ب.جزيي نگاري در توصيف              ج. اقتباس از آثار ادبي گذشته
ج4:جلو کسي در آمدن:  پذيرايي شايسته کردن( شايستگي هاي خود را نشان دادن)            سماق مکيدن:انتظار بيهوده کشيدن براي غذا               شکم را صابون زدن:در انتظارخوردن چيزي بودن،         چند مرده حلاج بودن:توانايي انجام کاري را داشتن (چقدر کارايي داشتن)
 ج5(توصيف سيلي زدن) پنج انگشت دعا گو به معيت مچ وکف ومايتعلق به،برصورت گل انداخته­ي آقاي استادي نقش بست.                توصيف قيافه­ي مصطفي (لات و لوت و آسمان جل و بي دست و پا و پخمه و و تا بخواهيبدريخت و بدقواره)
ج6: واترقيده اند، تک و پوز، کيفور شدن، آسمان جل و پخمه. لات و لوت، فنرش در رفته و . . .  
ج7:پيام هر دو اين است که مسبب همه­ي گرفتاري ها خودمان هستيم.
خودآزمايي درس ششم:                                                                                                        
ج1:پنج فرزند داشتن محمدولي و عجز و التماس او.
ج2:اوضاع کشور بسيار نامناسب توصيف شده است و نشانگر اين است که اربابان به مردم ظلم مي کردند و دولت خودکامه ي پهلوي به بيدادگري و استبداد برخواسته بود.
ج3:خلاصي از ادامه­ي اين مأموريت دشوار ، دريافت تشويقي و پاداش به خاطر اين کار، پيشگيري از لورفتن قضيه
ج4: شاعر با تکرار اين جمله به طور ضمني به خواننده القا مي کند که خاطره ي شوم قتل صغري هميشه در ذهن و خيال گيله مرد وجود دارد.
ج5:محمدولي:نماد انسان هاي ظالم و وابسته به حکومت و مجري بي اختيار حاکمان
     گيله مرد: نماد انسان هاي ظلم ستيز و مبارز و آزاديخواه
    مامور دوم: نماد انسان هاي ناآگاه و بي اعتنا به سرنوشت ديگران
خودآزمايي درس هفتم:                                                                                                           
ج1:نامنظم درو کنيد تا خوشه هاي بيشتري باقي بماند و خوشه چين ها بتوانند بيشتر استفاده ببرند.
ج2: نويسنده مظلوميتي را که در داستان يوسف وجود دارد با داستان سياوش مقايسه کرده است و مي گويد که هر دو در برابر بيگانه ايستادند و بي گناه کشته شدند.
ج3:آفتاب تيغ کشيد: کنايه از طلوع کرد         خم به ابرو نياوردن: كنايه از اظهار ناراحتي  نکردن     
پلک هايشان داغ شده: کنايه از نزديک است گريه کند.
ج4:ماري که از ديشب بر روي قلبش چنبره زده بود.
ج5:تحقيق کنيد و بنويسيد.
ج6:ثوابت باشد اي داراي خرمن           که گر رحمي کني بر خوشه چيني
      شلخت درو کنيد تا چيزي گير خوشه چين ها بيايد.
خودآزمايي درس هشتم:                                                                                                          
 ج1:مثلا در مزرعه سبد کارگران ضعيف و رنجور را پر مي کرد و خود را به خطر مي انداخت و روپوش کهنه­ي خود را به پيرزن مي­داد.
ج2:خشونت و سنگدلي
ج3:آنجا که مي گويد من همه­ي نيرو هاي بازوانم را در اختيار شما مي گذارم اما روانم را به موجود فناپذيري
نمي سپارم و آن را براي خداوند محافظت مي کنم.
ج4:در آنجا که مي گويد وقتي که جسم من را کشتيد ديگر کاري از دستتان برنمي آيد و پس از آن ابديت در کار است
ج5:به عهده ي دانش آموز
ج6: اين نکته را که پشت سرگذاشتن سختي ها و مشکلات باعث ارتقاي کشور مي­شود.
خودآزمايي درس نهم:                                                                                                               
ج1: سر گرداني در بيابان، خانه خرابي و ويراني.
ج2:الف.نرون مرد ولي رم نموده است/باچشمهايش مي جنگد.   ب:دانه هاي خشکيدهي خوشه اي/ دره ها را از خوشه ها لبريز خواهد کرد.
ج3:سرود هاي صلح و شادي: وحي الهي                      چوپانان:پيامبران
ج4:صلح ، فلسطين
ج5:جمله­ي اول: حاکمان ظالم مرده اند و مي ميرند اما فلسطين همچنان پايدار مي ماند.
     جمله ي دوم: با آگاهي و بصيرت و شناخت کامل مي جنگد.     
خودآزمايي درس دهم:
ج1:دسته ي سطل را تکان مي داد، چند بار از يک تا ده را مي شمارد.
ج2:الف.چند دسته از بوته هاي خار،در نقاط بي درخت سوت مي کشيد.
     ب.درخت هاي خاردار مانند بازوهاي طويلي که مسلح به چنگال و مهياي گرفتن شکار باشند،به هم مي پيچيدند
ج3:از ستاره ي درخشان و نوراني مشتري که آن را نمي شناخت و آن را همچون يک زخم نورافشان مي ديد،
مي ترسيد.
ج4:زني نفرت انگيز با دهاني هم چون دهان کفتار و چشماني برافروخته از غضب.
خودآزمايي درس يازدهم:
ج1:الف.- تشبيه: گيسوان دلا چون آبشار طلايي مي­درخشيد .
ب:- استعاره: دلا کلاهش را برداشت و از زير آن،آبشار طلايي رنگ سرازير شد.آبشار طلايي استعاره از گيسوان دلا .
ج2:زيرا ارزش واقعي گيسوان دلا خيلي بيشتر از آن مبلغ بود.
ج3:زيرا بدين وسيله متوجه شدند که چقدر نسبت به هم محبت دارند که به خاطر همديگر از بهترين چيزهاي خود گذشته­اند.
ج4:وجود يک حادثه با يک شخصيت اصلي، محدوديت مکان، پرداختن به يکي از ابعاد زندگي.
ج5:ايثار ،عشق
ج6:هر مخلوقي نشاني از خداست و هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد.
ج7:سرانجام اين طور مي گوييم که او در همه جا هست،هر جا و نايافتني است.
ج8: هر دو معتقدند که بايد با ديدي نو و تکامل يافته به امور و پديده ها نگريست.
خودآزمايي درس دوازدهم:
ج1:عيش و مستي
ج2:درويش نوازي:    اي صاحب کرامت شکرانه ي سلامت         روزي تفقدي کن درويش بينوا را
    حسن خلق:        آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است      با دوستان مرورّت با دشمنان مدارا
   اغتمام فرصت:     ده روز مهر گردون افسانه است و افسون      نيکي به جاي ياران،فرصت شمار يار را
ج3: حافظ در بيت-آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است           با دوستان مروت با دشمنان مدارا-معتقد است که آسايش و راحتي دو جهان در اين است که با دشمنان و مخالفان به نرمي برخورد کرد و اين ،مضمون همان آيه است که خدا به موسي(ع)مي فرمايد:با فرعون ستمگر و طاغي با بياني نرم صحبت کن؛البته هدف از اين ملايمت،اصلاح يا تاثير گذاشتن بر مخالف است؛ولي در غير اين صورت جايز نيست.
ج4:«اينه ي اسکندر نامه» آيينه اي بوده که اسکندر با همکاري ارسطو بر فراز مناره ي شهر اسکندريه(مصر)ساخته است؛کارش اين بوده که از دور کشتي ها را مي ديده است،اين آيينه،از عجايب هفتگانه ي عالم بوده است.يکي از ويژگي اين آيينه اين بوده که از آينده خبر مي داده است.«دارا»همان داريوش سوم است که در زمان او اسکندر به ايران حمله کرد و او را شکست داد و«دارا»به شمال شرقي ايران گريخت و به دست والي بلخ کشته شد.با مرگ او سلسله ي هخامنشي منقرض شد.
ج5: بهشت
ج6:الهي گلهاي بهشت در پاي عارفان خار است،جوينده ي تو را با بهشت چه کار است؟    
                  حديث روضه نگوييم گل بهشت نبوييم                    جمال حور نجوييم دوان به سوي تو باشم                                                 
خودآزماي درس سيزدهم:
ج1:«الف»کثرت مي باشد،مثل«الف»در موارد زير:
بسا کسا که به روز تو آرزومند است.(جه بسيار کساني که...)
زهي سودا که خواهي يافت فردا از چنين سودا(چه سرمايه هاي زيادي که...)
ج2:خدا
ج3:ز يزدان دان نه از ارکان که کوته ديدگي باشد
                                                که خطي کز خرد خيزد تو آن را از بنان بيني
ج4:اقبال و ادوار،اوج و قعر،سود و زيان،عرش و فرش
ج5:تنزل مقام يافتن، از مقام عالي پايين آمدن
ج6:بيت آخر
ج7:مصراع دوم شعر بيت هشتم: به سوي عيب چون پويي گر او را غيب دان بيني
ج8:هشتن و هليدن
ج9:تنه ي اصلي
+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |

فهرست مطالب

عنوان

صفحه

درس اوّل: هركاري كه با نام خدا آغاز نشود ابتر است

4-5

درس دوّم: رزم رستم و سهراب (1)

5-7

درس سوّم: رزم رستم و سهراب (2)

7-9

درس چهارم: مير علم دار

9-12

درس ششم: داستان خير وشر

13-14

درس هفتم: طوطي وبقّال

14-16

ضميمه‌ي درس هشتم: خطّ خورشيد

16

ضميمه‌ي درس نهم: پاسخ

17

درس دوازدهم: از كعبه گشاده گردد اين در

17-18

درس سيزدهم: در امواج سند

19-21

درس چهارم: هنر وسخن

21-22

ضميمه‌ي درس چهاردم: متاع جواني

23

ضميمه‌ي درس هجدهم: ناله‌ي مرغ اسير

23-24

ضميمه‌ي درس نوزدهم: مرغ گرفتار

24-25

درس بيست و سوّم: نمونه هايي از اشعار محمدّ اقبال لاهوري

25-26

ضميمه‌ي درس بيست و سوّم: لاله‌ي آزاد

26-27

درس بيست و چهارم: تا هست عالمي، تا هست آدمي

28-29

 

درس اوّل

هركاري كه با نام خدا آغاز نشود ابتر است

* تاريخ جهانگشا

درود و ستايش فقط مخصوص پروردگار آفرينده‌ي جهان است. خداوندي كه ستارگان روشن درخشندگي خود را از نور و پاكي او مي‌گيرند. آسمان و روزگار به اراده و خواست او پا برجاست. خداوندي كه پرستش فقط شايسته‌ي اوست. خداوند بخشنده‌اي كه خواستن تنها از او خوشايند است. خداوند توانايي كه موجودات را از نيستي به وجود آورده و پس از آن به موجودات هستي بخشيده و دوباره آن‌ها را نابود مي‌سازد ( زندگي و مرگ در دست اوست.) « اشاره دارد به آيه‌ي يحيي و يميت و يميت و يحيي».

خداوندي كه انسان خوار و ذليل را عزّت مي‌دهد و زورگويان و ظالمان را از بزرگي و سروري به خواري و ذلّت مي‌كشاند. اشاره به آيه‌ي « تعزّمن تشاء و تذّل من تشاء »  و فرمانروايي سزاوار لايق اوست و خدا بودن شايسته‌ي او مي‌باشد. عزّت و سربلندي را فقط از درگاه خداوند طلب كن. هر كس كه از روي ناداني‌غير از خداوند را انتخاب‌كند از آن‌گزينش‌نابجا زيان‌مي‌بيند. وجود هرآنچه در جهان است از اوست.

شعر: بلندي و پستي جهان ( آسمان و زمين، عزّت و ذّلت ) از توست من نمي‌دانم كه تو كيستي ولي هر چه وجود دارد از آن تو است. و سلام و درود بر آخرين پيامبر كه راهنماي پيامبران پيش از خود است. كسي كه گره از مشكلات مي‌گشايد و آموزش دهنده‌ي همه‌ي پندهاست.

بزرگترين عبادت انديشه در وظيفه است.

امام رضا (ع)

كسي كه انسان‌هاي گمراه را به راه راست هدايت مي‌كند و مردم جهان را از كارهاي نيك و بد خود آگاه مي‌سازد. كسي كه به همه‌ي زبان‌ها ستايش شده است و كساني كه گوش پندپذير ( شنوا ) دارند نصحيت او را شنيده‌اند. تا زماني كه عناصر چهارگانه ( آب، باد، خاك، آتش) در آفرينش موجودات به كار مي‌رود و گل بر روي شاخه كنار خار مي‌رويد ( تا زندگي وجود دارد درود و سلام خداوند بر پيامبر
(ص) و اصحاب برگزيده و خاندان بزرگوار او پيوسته باشد. )

ضميمه‌ي درس اوّل

* با تو ياد هيچ كس نبود روا

قالب : مثنوي

1ـ اي خدا اي كسي كه بخشش و بزرگي تو حاجت‌ها را  برآورده مي‌كند. هرگز شايسته نيست كس ديگري همراه تو ياد شود.

2ـ اندك دانشي كه از نزد خودت به ما بخشيده‌اي به علم بي كران و معرفت خودت متصّل گردان. (علم ما را خدايي كن)

3ـ دانش اندكي كه در روح من است از هواهاي نفساني و اسارت تن رها كن .

4ـ در اين جهان بر سر راه ما هزاران مشكل و گرفتاري وجود دارد و ما نيز مانند مرغاني طمع كار و بي‌چاره هستيم.

5ـ اگر در هر قدم ما مشكلات زيادي وجود داشته باشد. چون تو با ما هستي هيچ غمي نداريم.

6ـ از بارگاه الهي مي‌خواهيم به ما توفيق دهد تا بندگي‌مان را به جا آوريم. زيرا كسي كه شرط بندگي را به جا نمي‌آورد از لطف خداوند محروم و بي بهره است.

7ـ كسي كه شرط بندگي را به جا نمي‌آورد نه تنها به خود آسيب مي‌رساند بلكه همه‌ي دنيا را دچار مشكل مي‌سازد.

درس دوّم

رزم رستم و سهراب (1)

1ـ اكنون داستان رستم و سهراب را گوش كن، داستان‌هاي ديگر را شنيده‌اي اين را نيز گوش كن.

**************

2ـ رستم مهره را به تهمينه داد و گفت: اين را نگهداري كن، اگر روزگار به تو دختري بخشيد ....

3ـ آن را با طالع خوب و فرخندگي به گيسوي او بياويز.

4ـ و اگر سرنوشت پسري نصيب تو كرد. اين نشانه‌ي پدر را به بازوي او ببند.

هركس خود را نصيحت نكند، به نصيحت ديگران محتاج است.

سعدي

 


 

5ـ پس از گذشت نه ماه تهمينه صاحب پسري شد كه مانند ماه زيبا و تابان بود.

6ـ وقتي كودك خنديد و چهره‌اش سرخ گون گرديد. تهمينه او را سهراب ناميد. ( سهراب به معناي سرخ گون و شاداب است .)

7ـ وقتي كودك يك ماهه شد مانند بچه‌‌اي يك ساله بود و سينه و هيكلش مانند اندام پدرش رستم بود.

8ـ وقتي ده ساله شد در آن سرزمين كسي نبود كه توانايي جنگ آزمايي با وي را داشته باشد.

**************

9ـ تهمينه به او گفت: تو پسر پهلوان تنومند رستم و از دودمان زال دستان پسر سام فرزند نريمان هستي.

10ـ از زماني كه خداوند جهان را خلق كرده، سواري به دلاوري رستم به وجود نياورده است.

**************

11ـ سهراب گفت : وقتي كه من و رستم پدر و پسر باشيم شايسته نيست كسي در جهان پادشاهي كند.

**************

12ـ افراسياب به فرمانده لشكر گفت: كه راز ناشناخته بودن رستم و سهراب همچنان بايد پنهان بماند.

13ـ نبايد پسر پدرش را بشناسد، زيرا تمام وجودش را تسليم مهرپدري مي‌كند.

14ـ شايد آن پهلوان دلاور پير ( رستم) به دست سهراب شجاع كشته شود.

15ـ پس از كشته شدن رستم به دست سهراب چاره‌اي براي سهراب بينديشيد و شب هنگام او را در خواب بكشيد.

**************

16ـ كاووس به گيو فرمان داد: رستم را دستگير كن و او را زنده به دار بياويز، و ديگر در باره‌ي او با من سخن نگو.

**************

17ـ سهراب به رستم گفت: اين گرز و شمشير ( ابزار جنگي ) را بر زمين بينداز و جنگ و ستم را رها كن.

بزرگترين حماقت زياده روي در ستايش يا سرزنش ديگران است.

امام سجاد (ع)

18ـ سهراب به رستم گفت: من در دلم نسبت به تو احساس مهر و محبت مي‌كنم و از جنگيدن با تو خجالت مي‌كشم.

19ـ رستم گفت: شب گذشته در باره‌ي جنگ سخن مي‌گفتي، فريب تو را نمي‌خورم بيهوده تلاش نكن.

20ـ بجنگيم ( مي‌جنگيم) سرانجام اين جنگ راي و نظر خداي نگهدارنده‌ي جهان است.

درس سوّم

رزم رستم وسهراب ( 2)

1ـ رستم و سهراب شروع به كشتي گرفتن كردند و خون و عرق فراواني از بدنشان جاري شد.

2ـ سهراب مانند فيل خشمگين و مست دستش را دراز كرد و رستم را از جايش بلند كرد و به زمين كوبيد.

3ـ سهراب خنجر تيز و برّاني را بيرون آورد و مي‌خواست سر رستم را از تنش جدا كند.

4ـ رستم به سهراب گفت: اي پهلوان شجاع كه در جنگاوري و شمشير زني مهارت داري.....

5ـ آداب و رسوم مبارزه‌ي ما به گونه‌اي ديگر است و آراستگي دين ما چيزي غير از اين است.

6ـ هرگاه كسي با كشتي گرفتن مبارزه را آغاز كند و پهلواني ( بزرگي ) را شكست دهد.

7ـ بار اول كه او را بر زمين مي‌زند او را نمي‌كشد اگرچه نسبت به او كينه‌ي فراوان داشته باشد.

8ـ سهراب جوان، سخن رستم را پذيرفت و اين سخن براي او خوشايند بود.

9ـ سهراب رستم را رها كرد و به دشت آمد. او مثل شيري كه از مقابل آهويي ترسان مي‌گذرد. از مقابل رستم عبور كرد.

10ـ سهراب مشغول شكار شد و جنگ با رستم را فراموش كرد.

11ـ وقتي رستم از چنگ سهراب رها شد مانند شميشري فولادي، قامت راست كرد و نيرو گرفت.

12ـ رستم آرام و آهسته به سوي آب جاري رفت. او مانند مرده‌اي كه دوباره زنده شده باشد نيرو گرفت.

13ـ آب خورد، صورت و سر و بدنش را شست و ابتدا با خداوند شروع به راز و نياز كرد.


14ـ پيوسته از خداوند پيروزي و قدرت طلب مي‌كرد و از آنچه سرنوشت برايش خواسته بود، خبر نداشت.

15ـ رستم وقتي از طرف رودخانه به سوي ميدان جنگ مي‌رفت، نگران و از شكست پيشين هراسناك بود.

16ـ وقتي سهراب شيرافكن، رستم را ديد از غرور جواني به هيجان آمد.

17ـ سهراب گفت: اي كسي كه از چنگ شير رهايي يافته‌اي و از ضربات شير دلاوري، مانند من در امان مانده‌اي.

18ـ رستم كه از جنگ پيشين ناراحت بود دستش را دراز كرد و گردن و پهلوي سهراب كه چون پلنگ جنگاوري بود، گرفت.

19ـ رستم پشت سهراب جوان را خم كرد ( او را شكست داد) اجل سهراب فرا رسيد توان مقاومت نداشت.

20ـ رستم سهراب را مثل شير بر زمين زد و مي‌دانست كه سهراب مدّت زيادي بر زمين نمي‌ماند.

21ـ رستم سريع خنجرش را از غلاف بيرون آورد و پهلوي سهراب شجاع و آگاه را دريد.

22ـ سهراب از شدّت درد به خود پيچيد و آهي كشيد و از نگراني نيك و بد روزگار بيرون آمد.

23ـ سهراب به رستم گفت: علّت اين اتفّاق خود من هستم و روزگار كليد مرگ و زندگي مرا در اختيار تو نهاد.

24ـ اكنون اگر تو مانند ماهي در آب فرو بروي و يا مانند شب، در تاريكي پنهان شوي ...

25ـ و يا مانند ستاره به اوج آسمان بروي و تمام تعلّقات خود را از روي زمين از ياد ببري.

26ـ پدرم ( رستم) وقتي ببيند كه من به دست تو كشته شده‌ام، انتقام مرا از تو مي‌گيرد.

27ـ از ميان اين همه پهلوانان مشهور و دلير، كسي خواهد بود كه نشاني مرا به پدرم رستم برساند.

28ـ كه سهراب با ذلّت و خواري كشته شده است و او در انديشه‌ي يافتن تو بود.

29ـ وقتي رستم اين سخن را شنيد سرگشته و متحيّر شد. و جهان در مقابل چشمانش تيره و تاريك گشت.

 

30ـ رستم پس از آن كه به هوش آمد با ناله و فرياد از سهراب پرسيد...

31ـ اكنون تو چه نشانه‌اي از رستم داري كه اميدوارم نامش از بين پهلوانان كم شود. ( خدا كند بميرد).

32ـ سهراب به او گفت: اگر چنين است كه تو رستمي، تو مرا از روي لجبازي و بيهودگي كشتي.

33ـ به هر روشي كه ممكن بود تو را راهنمايي كردم، اما يك ذرّه در تو علاقه به وجود نيامد.

34ـ اكنون بند از لباس جنگي من باز كن و بدن روشن و پاك مرا ببين.

35ـ وقتي رستم زره‌ي سهراب را باز كرد و آن مهره را بر بازوي او ديد از شدّت ناراحتي لباس‌هاي خود را پاره كرد.

36ـ رستم از شدّت ناراحتي خودش را زخمي كرد و موهاي سرش را كند، بر سرش خاك ريخت و صورتش از اشك خيس شد.

37ـ سهراب به او گفت: اين كار تو از مرگ براي من بدتر است، نبايد اشك بريزي و گريه كني.

38ـ اين گريه و شيون و زاري سودي ندارد، چنين حادثه‌اي پيش آمد و اين كاري بود كه خدا سرنوشت قرار داده بود و بايد انجام مي‌شد.

درس چهارم

ميرعلم دار

سكينه

1ـ اي عموجان، اين جسم ناتوانم فداي تو شود؛ ديگر تحمّل تشنگي ندارم .

2ـ نگاه كن كه چگونه غمگين و دل سوخته هستم و به خاطر جرعه‌اي آب بي تاب شده‌ام.

3ـ به كوچكي من رحم كن زيرا غمخواري جز تو ندارم.

عبّاس (ع)

4ـ اي سكينه آرامش را با سخنانت از من گرفتي، اكنون بدان كه من جز اشك چشم، آبي سراغ ندارم.

5ـ اي گل زيباي باغ حسين من در اين دشت به جز اشك چشم به آب ديگري دسترسي ندارم.

 

امام حسين (ع)

6ـ اي پرچم دار دلاورم و اي كسيكه نيروي بازوي من از توست و عزيزتر از جانم هستي.

عبّاس(ع)

7ـ اي فرزند سعد، سخت دلي و بدبختي پيشه‌ي توست و پرچم ستم به دست تو استوار و ماندگار است.

8ـ فرزند بهترين مردمان روي زمين حسين(ع) ، آن پادشاه بلند مرتبه چنين گفت:

9ـ بنا به عقيده‌ي برخي اگرچه من گناه فراوان مرتكب شده‌ام و نامه‌ي سركشي‌ام را با اعمالم سياه كرده‌ام.

10ـ كودكان من چه گناهي مرتكب شده‌اند كه بايد در كنار آب جاري فرات از تشنگي هلاك شوند؟

ابن سعد

11ـ اي عبّاس اي پهلوان دلير من به به تو مي‌گويم برو به حسين پيشواي تشنه لبان بگو كه:

12ـ اگر آب تمام سطح جهان را بگيرد ( آب بسيار فراوان باشد) به شما غير از تير برّنده نمي‌دهم.

13ـ مگر اين كه پيمان با يزيد را قبول كني آن گاه به كودكانت آب مي‌دهم.

عبّاس (ع)

14ـ خدايا من چه كاري بايد بكنم. از شرمندگي چه بگويم، به كنار آب رفتم در حالي كه هنوز تشنه‌ام.

15ـ خدايا! چگونه اين سخنان را به برادرم بگويم؟ به آن پادشاه عالي مقام چه بگويم زيرا زبانم بند آمده.

امام حسين (ع)

16ـ اي نور چشمم! عبّاس، چرا چشمانت پر از اشك است ؟

17ـ خداوند در جهان حقّ مرا از يزيد مي‌گيرد! تو از من شرمنده نباش.

18ـ اي برادر زمان آن رسيده كه در خون خود شناور شويم. ( شهيد شويم ) و از ميدان نبرد، با هم به سوي بهشت برتر، برويم.

 

 


 

19ـ در برابر شمشير تيز كافران قرار گيريم و براي مبارزه با ستم، جان خود را فدا كنيم.

20ـ اي كسي كه غمخوار و فرمانده‌ي دلاور لشكر هستي و اي كسي كه روزگار مانند تو را به خود نديده .

21ـ زمان فدا شدن در راه خدا دير شد، صبر جايز نيست، نمي‌توانم صبر كنم، زمان شهيد شدن دير شده است.

22ـ اي برادر جان، پرچم را پشت سر من مردانه و محكم بر پا كن و مردانه پشتيبان من باشد.

23ـ وقتي پرچم پادشاهي من برافراشته شد، در اين ميدان نبرد مرا همراهي كن.

24ـ دست و شمشيرت را از خون دشمن رنگين كن و با پشتيباني از برادرت، با دشمن مبارزه كن.

عبّاس (ع)

25ـ تا زماني كه زنده‌ام، هرگز از تو جدا نخواهم شد و اگر جانم را فدايت كنم، خوشا به سعادتي كه من دارم.

امام حسين (ع)

26ـ وقتي از من دور شدي، توجّه‌ات به سوي من باشد و از ميدان لشكر بيرون بيا و در سمت خيمه‌ها به دنبال من باش.

عبّاس (ع)

27ـ اگر از تو جدا شدم با شمشير به اين گروه فرومايه حمله كن و ميدان جنگ را دگرگون كن، تا شايد مرا بيابي.

28ـ اگر جستجو كني شايد مرا در خاك و خون بيابي، سپس يك لحظه از روي لطف و مهرباني بر بالين من بنشين.

امام حسين و عبّاس (ع)

براي كوبيدن يك حقيقت، خوب به آن حمله مكن، بد از آن دفاع كن.

دكتر علي شريعتي

29ـ اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنم، زيرا حتي سنگ هم هنگام خداحافظي دوستان ناله سر مي‌دهد .

امام حسين (ع)

اي گروه بي آبرو،

عبّاس (ع)

شما بر اعمال كفرآميز خود، نام اسلام گذاشته‌ايد.

امام حسين (ع)

اي لشكريان يزيد، من فرزند رسول خدا هستم.

عبّاس (ع)

حسين سرور و من نوكر او هستم.

امام حسين (ع)

از شهيد شدن ذرّه‌اي ترس ندارم.

عبّاس (ع)

زيرا شهادت ميراثي است كه از اجدادم به من رسيده است.

امام و عبّاس (ع)

30ـ اي نشانه‌ي شگفتي‌ها و اي سرور حاكمان، اي پدر بلند مرتبه من، اي علي مرتضي!

شمر

31ـ اي ابن سعد ستمگر، امان بده كه در ميدان نبرد روز رستاخيز آشكار گرديده است.

32ـ امام حسين ( ع ) و حضرت عبّاس (ع) كه محل طلوع نورند از دو طرف به سپاه كفر حمله كردند.

33ـ اي پادشاه جهان ( ابن سعد) از عبّاس، اين شير نيرومند و خشمگين دوري كن.

34ـ به فرياد لشكر برس كه نابود شد و دنياي لشكريان سياه شد ( لشكر به تنگنا و سختي افتاد )

ابن سعد

35ـ اي لشكر كينه جو، بار ديگر با خشم و كينه و دشمني حمله كنيد و ميان اين دو برادر جدايي اندازيد.

بايد از بدي كردن بيشتر بترسيم تا بدي ديدن.

ابوالعلا

36ـ حضرت عبّاس به طرف آب روان رفت اما تشنه بازگشت بنابراين گذشت و جوانمردي را نگاه كن!

درس ششم

داستان خير و شر

نظامي

1ـ خير، فوراً جواهر درخشان را از لباس خود درآورد و در برابر آن سنگدل ( شر ) كه آب داشت قرار داد.

2ـ خير گفت: از شدّت تشنگي مُردم، به فريادم برس و مرا درك كن و آتش تشنگي‌ام را با مقداري آب رفع كن.

3ـ مقداري از آن آب گواري چون عسل را يا از روي جوانمردي به من ببخش يا بفروش.

4ـ خير گفت: بلند شو شمشير و خنجرت را بياور چشمانم را در بياور و مقداري آب به من بده.

5ـ چشم‌هاي نورانيم مرا بيرون بياور و تشنگي‌ام را با مقداري آب برطرف كن.

6ـ هنگامي كه شر درخواست خير را شنيد، خنجرش را بيرون آورد و با سرعت پيش خير تشنه رفت.

7ـ خنجرش را در چشمان روشن خير فرو كرد و از كور كردن او هيچ افسوسي نخورد.

8ـ وقتي چشمان خير را نابينا كرد، بدون آن كه به او  آب بدهد، به راهش ادامه داد.

9ـ شر، لباس‌ها و جواهرات قيمتي خير را برداشت و او را بي چيز و نابينا رها كرد.

**************

10ـ چشم نابيناي خير، بينا شد و درست مثل اولش سالم گشت.

**************

11ـ چوپان گفت: من به جز اين دختر كه برايم بسيار عزيز است فرزند ديگري ندارم، اما مال و ثروت زيادي دارم.

12ـ اگر به من و دخترم علاقمند شوي و نزد ما بماني، براي ما از جان عزيزتر خواهي بود.

13ـ اگر خودت بخواهي براي چنين دختري تو را آزادانه به دامادي خود برمي‌گزينم.

14ـ و آن چه از گوسفند و شتر دارم به تو مي‌دهم تا ثروتمند شوي.

**************

15ـ من همان فرد تشنه‌اي هستم كه جواهراتم را از دست دادم، شانس و اقبال به من روي آورده است.  امّا تو شانسي نداري.

 

 


 

16ـ تو مي‌خواستي مرا بكشي اما خدا نمي‌خواست، خوش بخت كسي است كه خداوند پشتيبان او باشد.

17ـ شانس و اقبال پشتيباني مانند خدا را به من داد و اينك تاج و تخت شاهي نصيب من شد.

18ـ واي بر جان تو كه بد ذات هستي، تو را هزن جان شده‌اي و براي هلاك ديگران اقدام كرده‌اي امّا جان سالم به در نخواهي برد.

19ـ شر گفت: امان بده هر چند در حق تو بدي كردم، از بدي من بگذر زيرا من در حق خودم بدي كرده‌ام.

**************

20ـ چوپان گفت: اگرخير، خيرخواه است اما تو شر هستي و جز بدي، كاري از تو ساخته نيست. (سرنوشتي جز بدي در انتظار تو نيست.)

21ـ چوپان تن شر را جستجو كرد و آن دو جواهر را كه در ميان كمربند خود پنهان كرده بود، يافت.

22ـ چوپان جواهرات را نزد خير آورد و گفت: اين جواهرات به صاحب آن كه همچون جواهر با ارزش است برگشت.

درس هفتم

طوطي و بقّال

مولوي

1ـ بقّالي بود كه طوطي خوش آواز، سبز رنگ و سخنگويي داشت.

2ـ طوطي از دكّان مراقبت مي‌كرد و با مشتريان هم صحبت مي‌شد و شوخي مي‌كرد.

3ـ در سخن گفتن با آدميان زبان گويايي داشت و در نغمه خواني ميان طوطيان ماهر بود.

4ـ طوطي از بالاي دكّان به سوي پريد و ناگهان شيشه‌هاي روغن گل را ريخت و شكست.

5ـ صاحب طوطي از خانه به مغازه آمد و با خيال آسومده مانند بزرگان در مغازه نشست.

6ـ مرد بقّال ديد كه مغازه پر روغن لباس‌ها ( وسايل) چرب شده است، عصباني شد و چنان ضربه‌اي بر سر طوطي زد كه از شدّت ضربه طوطي كچل شد.

7ـ طوطي چند روزي ساكت شد و سخن نگفت و مرد بقال از پشيماني آه مي‌كشيد.

 

 


 

8ـ  مرد بقال با افسوس موهاي صورتش را مي‌كند و مي‌گفت افسوس كه نعمتم از دست رفت.

9ـ اي كاش آن زماني كه بر سر طوطي خوش آوازم مي‌زدم، دستم مي‌شكست.

10ـ مرد بقّال به هر نيازمندي كمك مي‌كرد تا شايد طوطي دوباره سخن بگويد.

11ـ بعد از سه شبانه روز سرگردان و نا اميد در دكّانش نشسته بود.

12ـ براي طوطي كارهاي شگفت انگيز نشان مي‌داد ( ادا و شكلك در مي‌آورد)  تا شايد شروع به سخن گفتن كند.

13ـ روزي گدايي سر برهنه از آن جا مي‌گذشت كه سرش مانند پشت طاس و تشت صاف بود.

14ـ طوطي بلافاصله شروع به سخن گفتن كرد و شخص فقير را صدا زد كه : اي فلاني:

15ـ تو چرا كچل شدي و در جمع كچل‌ها در آمدي؟ تو هم مگر شيشه‌هاي روغن را ريخته‌اي؟

16ـ مردم از مقايسه‌ي نادرست طوطي خنديدند، چون او آن مرد فقير بي مو را مثل خود تصوّر كرده بود.

17ـ عمل انسان هاي پاك را با عمل خود مقايسه نكن هر چند دو كلمه‌ي شير درنده و شير خوردني در نوشتن يكسان هستند.

18ـ مردم جهان به دليل چنين سنجش‌هاي ناروايي به گمراهي افتادند، كمتر كسي است كه مردان حقّ را بشناسد و به مقام آن‌ها پي ببرد.

19ـ هر دو نوع زنبور ( زنبور عسل و زنبور قرمز) از يك محل تغذيه مي‌كنند، اما اين تغذيه در يكي توليد عسل مي‌كند و در ديگري تبديل به نيش زهرآلود مي‌شود.

20ـ هر دو نوع آهو آب و گياه مي‌خورند امّا اين تغذيه در يك نوع تبديل به فضولات مي‌شود ( آهوي معمولي ) و در ديگري ( آهوي ختن) به مُشك خالص تبديل مي‌گردد.

 

21ـ هر دو نوع ني از يك نوع آب تغذيه مي‌كنند امّا اين آب در يكي تبديل به نيشكر و در ديگري تبديل به ني تو خالي مي‌شود.

22ـ هزاران گونه از اين شباهت‌هاي ظاهري وجود دارد امّا اين شباهت‌ها فقط در ظاهر است و تفاوت ميان آنها بسيار زياد است .

23ـ از آن جا كه شيطان‌هاي آدم نما در جهان بسيار هستند پس شايسته نيست كه با هركسي رابطه‌ي دوستي برقرار كرد.

ضميمه‌ي درس هشتم

خطّ خورشيد

قيصر امين پور

1ـ ظلم و ستم بي پايان بر جامعه حاكم بود.

2ـ خوبي‌ها مانند دفتري بود كه آن را پاره پاره كرده باشند.

3ـ همه‌ي مردم نگران و افسرده بودند.

4ـ روزگار افسردگي و غم و اندوه بود.

5ـ هر فرد مبارز

6ـ مانند حرف خطّ خورده‌اي بود

7ـ جلوه‌اي نداشت. (مفهوم: نبودن آزادي).

8ـ گرچه گاهي مبارزه‌ي

9ـ به پا مي‌خاست و در برابر ظلم مبارزه مي‌كرد

10ـ امّا به زودي شهيد مي‌شد

11ـ امّا باز در آن جامعه‌ي خفقان گرفته

12ـ ساواك و مزدوران شاه

13ـ سعي در پاك كردن خطّ امام خميني را داشتند و قيام مبارزان را سركوب مي‌كردند.

14ـ ناگهان از مشرق زمين، امام خميني همچون نوري آشكار شد.

15ـ خون شهيدان

16ـ همه جا را روشن كرد

17ـ امام خميني از مشرق زمين قيام كرد.

 

18ـ جامعه را دگرگون ساخت (انقلاب كرد)

ضميمه‌ي درس نهم

پاسخ

محمّدرضا عبدالملكيان

ـ پسرم از من سؤال مي‌كند، تو چرا مي‌جنگي؟

ـ من تفنگم را در دست گرفته و كوله بارم را بر پشت بسته‌ام و خودم را براي رفتن به جبهه آماده مي‌كنم.

ـ مادرم با آب، قرآن و آيينه مرا بدرقه مي‌كند و با اين كارش روشنايي و ايمان و اميد دلم را فرا مي‌گيرد.

ـ پسرم دوباره سؤال مي‌كند: تو چرا مي‌جنگي؟

ـ با تمام وجودم مي‌گويم تا دشمن وطن و آزادي را از تو نگيرد.

درس داوزدهم

از كعبه گشاده گردد اين در

نظامي

1ـ  وقتي آوازه‌ي عشق مجنون مانند زيبايي ليلي در جهان پيچيد.

2ـ شانس و اقبال از مجنون روي برگردانيد و پدرش در حلّ مشكل او، بسيار ناتوان شده بود.

3ـ همه‌ي اقوام و خويشاوندان، براي حلّ مشكل او، به چاره انديشي پرداختند.

4ـ وقتي درماندگي پدر مجنون را مشاهده كردند ، براي چاره‌جويي به گفتگو پرداختند.

5ـ همگي به اين نتيجه رسيدند، حلّ اين مشكل و درمان اين درد فقط با زيارت خانه‌ي خدا ممكن است.

6ـ خانه‌ي خدا، محلّ برآورده شدن نياز همه‌ي مردم جهان و قبله‌گاه زمينيان و آسمانيان است.

7ـ وقتي كه زمان حج فرا رسيد، پدر مجنون شتري آماده كرد و كجاوه‌اي بر روي آن نهاد.

 

 


 

8ـ پدر مجنون، با تلاش فراوان فرزند عزيزش را كه مثل ماهي زيبا بود در كجاوه نشاند.

9ـ پدر مجنون با دلي پر از درد به سوي خانه‌ي خدا آمد و چون غلامي به خانه‌ي خدا متوسل شد.

10ـ  پدر به پسر گفت : اي فرزندم، خانه‌ي خدا جاي بازي و سرگرمي بيهوده نيست، عجله كن كه اينجا جاي چاره انديشي و درمان درد است.

11ـ بگو، خدايا كمكم كن كه از اين كار بيهوده ( عاشقي ) رها شوم و به سوي رستگاري مرا توفيق بده.

12ـ بگو خدايا به فريادم برس كه به بلاي عشق گرفتار شده‌ام و مرا از اين بلا و گرفتاري رها كن.

13ـ مجنون وقتي سخن عشق را شنيد اوّل گريه كرد ( به ياد ليلي) و سپس به كاري كه مي‌خواست انجام دهد خنديد.

14ـ مجنون مثل مار حلقه زده به سرعت برخاست و به حلقه‌ي خانه‌ي خدا متوسل شد.

15ـ مجنون در حالي كه حلقه‌ي كعبه را در آغوش گرفته بود، مي‌گفت: امروز من مانند حلقه‌ي در كعبه، به تو متوسل شده‌ام.

16ـ خدايا، همه به من مي‌گويند از عشق دوري كن اما اين رسم دوستي و محبّت نيست.

17ـ خدايا تمام وجود من با عشق پرورش يافته است و نمي‌خواهم چيز ديگري جز عشق در سرنوشتم باشد.

18ـ خدايا، تو را به خداوندي‌ات و به عظمت و بزرگيت قسم مي‌دهم ...

19ـ مرا در عشق به مرحله‌اي برسان كه ليلي و معشوق زنده بماند، اگرچه من خودم زنده نباشم. (مفهوم: بيانگر از خود گذشتگي مجنون ).

20ـ خدايا هر چند وجودم از عشق سرشار است، امّا مرا از اين هم سرمست‌تر كن.

21ـ خدايا هر چه از عمر من باقي است بگير و به عمر ليلي اضافه كن. ( بيانگر از خود گذشتي مجنون).

22ـ پدر كه به سخن مجنون گوش مي‌داد، وقتي داستان راز و نياز عاشقانه‌ي او را شنيد، ساكت شد و سخني نگفت.

 

23ـ پدر مجنون فهميد كه دل مجنون گرفتار عشق ليلي است و درد عشق او درمان ناپذير است.


 

درس سيزدهم

در امواج سند

مهدي حميدي

1ـ هنگام غروب، خورشيد سينه خيز و آرام آرام خود را پشت كوه‌ها پنهان مي‌كرد.

2ـ نور زرد رنگ خورشيد مانند گردي زعفراني بر روي نيزه‌ها و سربازان مي‌تابيد.

**************

3ـ چهره‌ي روشن روز در تاريكي شب پنهان مي‌شد ( شب فرارسيد).

4ـ درآن شب تاريك، روشني خميه‌ي خوارزمشاهيان، پنهان مي‌شد. (قدرت و شكوه حكومت خوارزمشاه از بين مي‌رفت).

**************

5ـ اگر جلال الدّين امشب يك لحظه دير اقدام كند، فردا صبح مغولان با كشتار خود همه‌ي ايران را پُر از خون خواهند كرد.

6ـ در اثر فتنه‌هاي تركان مغول و ريخته شدن خون ايرانيان از رود سند تا رود جيحون ( تمام ايران) به خاك و خون كشيده مي‌شود.

**************

7ـ جلال الدّين در سرخي غروب خورشيد، ايران را غرق در خون ديد ( نابودي ايران را ديد).

8ـ در آن غروب خورشيد كه مثل درياي خون به نظر مي‌رسيد، زوال و نابودي خود را مشاهده كرد.

**************

9ـ كسي‌نمي‌دانست جلال الدّين در آن زمان به چه چيزي فكر مي‌كرد، كه چشمانش از اشك خيس‌شد.

10ـ جلال الدّين مانند آتشي به سپاه دشمن هجوم آورد و در آن ميدان جنگ از آتش هم سوزنده‌تر عمل مي‌كرد. ( دشمنان را نابود كرد).

 

**************

11ـ جلال الدّين در آن ميدان جنگ كه تير و نيزه از آسمان مثل باران مي‌باريد انگار قيامتي به پا كرده بود.

12ـ جلال الدّين در ميدان جنگ كه همچون دريايي از خون شده بود در پي كشتن چنگيز بود.

**************

13ـ جلال الدّين با شمشير برّنده و كشنده‌اش در ميان انبوه مغولان كار عزرائيل را انجام مي‌داد.

14ـ اما هر تعداد از سربازان مغول كه كشته مي‌شدند تعداد بيشتري جاي آن‌ها را مي‌گرفت مانند درختي كه برگ‌هايش ريخته مي‌شود و دوباره جوانه مي‌زند.

**************

15ـ عكس ستارگان زيادي در ميان امواج رود سند و به حالت رقص به حركت در مي‌آمدند و نابود مي‌شدند.

16ـ موج‌هاي بزرگ رود سند مثل كوه بودند كه در پي هم حركت مي‌كردند و بالا و پايين مي‌رفتند.

**************

17ـ رود سند، خروشان، عميق، پهناور و پر از كف، دل تاريكي را مي‌شكافت و حركت مي‌كرد.

18ـ هر موجي از رود سند مانند نيشي بود كه در چشم جلال الدّين فرو مي‌‌رفت و او را آزار مي‌داد.(رودخانه‌ي سند براي جلال الدّين مانعي بزرگ بود.)

**************

19ـ از چشمان جلال الدّين اشك جاري بود و زندگي‌اش را ناپايدار و نابود مي‌ديد.

20ـ در ميان امواج سفيد و بي قرار رود سند فكر تازه‌اي به ذهن جلال الدّين رسيد.

**************

21ـ شبي فرا رسيده است كه بايد در راه دفاع از كشور، زن و فرزند خود را فدا كرد.

22ـ در برابر دشمنان بايد ايستاد و جنگيد و وطن را از اسارت دشمن ( مغولان) نجات داد.

**************

 

23ـ جلال الدّين گفت: اي موج سنگين و كف آلود! دهان خشم خود را باز كن.

24ـ اي رود نابودگر، كودكانم را در كام خود فرو ببر و درد بي درمان مرا درمان كن.

**************

25ـ جلال الدّين يك شبانه روز با سپاه اندكش با مغولان جنگيد و خيلي از دشمنان را كشت.

26ـ وقتي كه سپاه دشمن او را محاصره كرد، اسب خود را مانند كشتي به داخل رودخانه انداخت.

**************

27ـ وقتي جلال الدّين از پس اين جنگ دشوار برآمد و به راحتي از آن درياي عميق گذشت.

28ـ چنگيز به فرزندان و ياران خود گفت: اگر انسان لازم است فرزندي داشته باشد، فرزندش مثل جلال‌الدّين بايد شجاع باشد.

**************

29ـ آري گذشتگان ما كه قبل از اين زندگي مي‌كردند، با چنين فداكاري‌هايي راه ترك‌ها و عرب‌ها را به كشور بستند.

30ـ اين داستان را به اين خاطر برايت نقل كردم كه امروز قدر ميهنت را بداني و آن را خوار و بي ارزش نشماري.

**************

31ـ براي پاسداري هر وجب از خاك اين سرزمين چه بسيار انسان‌هايي كه جان خود را از دست داده‌اند.

32ـ فقط خدا مي‌داند كه به خاطر عشق و علاقه به وطن، چه بزرگان و افراد ارزشمندي جان خود را فدا كردند.

ضميمه‌ي درس چهاردهم

هنر و سخن

هركه خانه‌اي بر لب دريا كند، موج بسيار ببيند و هركه دعوي محبت كند، زهر بلا و محنت بسيار چشد.

مولانا

1ـ آگاه باش كه انسان بي فضيلت، هميشه بي فايده است، مانند درختچه‌ي خاردار كه ساقه دارد امّا سايه ندارد، نه به خود سود مي‌رساند نه به ديگران.

2ـ تلاش كن كه هر چند با اصل و نسب باشي، دانش و فضيلت نيز داشته باشي چرا كه دانش و فضيلت از اصالت خانوادگي برتر است.

3ـ همان طور كه گفته‌اند بزرگي انسان به عقل و دانش است، نه به اصل و نسب و نژاد.

4ـ اگر آدمي با اصل و نسب، گوهر فضيلت و دانش نداشته باشد، هم نشيني او براي هيچ كس سودمند نيست.

5ـ در هر كسي اين دو گوهر ( اصل و نسب و فضيلت) را يافتي به او متوسل شو و او را از دست نده زيرا كه او براي همه سودمند است.

6ـ آگاه باش: كه از همه‌ي فضيلت‌ها، سخن گفتن، بهترين فضيلت است، زيرا خداوند بزرگ و با شكوه، در ميان همه‌ي آفريده‌هاي خود، انسان را بهتر آفريد.

7ـ انسان بر ديگر جانوران به ده مرتبه كه در وجود اوست برتري يافت، پنج حس دروني و پنج حس ظاهري.

8ـ پنج حس دروني عبارتند از: تفكّر و به خاطر سپردن، به خيال آوردن، تشخيص دادن و سخن گفتن

9ـ پنج حس ظاهري عبارتند از: شنوايي، بينايي، بويايي، لامسه و چشايي.

10ـ جانوران نيز حواس پنج گانه‌ي ظاهري دارند كه با حواس ظاهري انسان متفاوت است.

11ـ بنابراين، انسان به اين علّت ( حواس ده گانه) نسبت به موجودات برتري يافت و موفق شد.

12ـ و چون اين را فهميدي، زبان را به خوبي و هنرآموزي، عادت بده و زبانت را جز به خوبي گفتن عادت نده.

13ـ زيرا زبان تو هميشه همان را مي‌گويد كه تو، او را به گفتن آن واداشته‌اي، و گفته‌اند: هركه زبانش خوش‌تر باشد، دوستداران او بيشتر خواهند بود.

14ـ با داشتن فضيلت‌هاي زياد، سعي كن كه به جا و به موقع سخن بگويي، چرا كه سخن بي جا، هر چند كه سخن خوبي باشد، بد جلوه مي‌كند.

هركس، با جهاني گرسنه است و قانع، به ناني سير.

سعدي

15ـ سخني كه دروغ باشد و در آن اثري از هنر و فضيلت نباشد، بهتر است كه گفته نشود.

ضميمه‌ي درس چهاردهم

متاع جواني

پروين اعتصامي

1ـ روزي جواني به پيري گفت: با وجود پيري چگونه زندگي‌ات را سپري مي‌كني؟

2ـ پير گفت: در كتاب زندگاني حرف‌هاي مبهم و پيچيده‌اي وجود دارد كه معني آن را فقط در زمان پيري مي‌فهمي.

3ـ اي جوان! تو بهتر است كه از توانايي‌هاي خودت سخن بگويي، چرا از دوره‌ي پيري و ناتواني من مي‌پرسي؟

4ـ اي جوان! قدر دوران جوانيت را بدان زيرا اين مرغ زيبا ( جواني) براي هميشه در جسم تو باقي نمي‌ماند.

5ـ من جواني‌ام را كه چون كالايي ارزشمند بود مجّاني از دست دادم، تو اگر مي‌تواني آن را به سادگي از دست نده ( به خوبي از آن استفاده كن).

6ـ هر چقدر كه من در زمان جواني تكبّر و غرور از خود نشان دادم، جهان بيشتر از آن در مقابلم مغرور شد.

7ـ روزگار، به اين دليل جواني مرا ربود كه من به هنگام نگهداري از آن، در غفلت و بي خبري بودم .

ضميمه‌ي درس هجدهم

ناله‌ي مرغ اسير

ابوالقاسم عارف قزويني

1ـ تمام ناله و فرياد هر انسان اسيري ( شاعر) براي آزادي وطن است. راه و روش پرنده‌ي اسير در قفس مانند من است.

پشيمان ز گفتار ديدم بسي      پشيمان نگشت از خموشي كسي

اميرخسرو دهلوي

2ـ از باد سحرگاهي مي‌خواهم تا خبر اسارت مرا به دوستانم كه بيرون از زندان به سر مي‌برند، برساند.

3ـ اي هم وطنان! براي رسيدن به آزادي فكري كنيد كه هركس چنين نكند، مثل من گرفتار زندان مي‌شود.

4ـ اگر خانه‌ي وطن به دست بيگانگان آبادشود، بايد با اشك آن را خراب كرد زيرا آن خانه ماتمكده‌اي بيش نيست.

5ـ لباسي كه در راه پاسداري از وطن، به خون رنگين نشود، شايسته است كه پاره شود. زيرا آن لباس باعث ننگ انسان و ارزش آن از كفن هم كمتر است.

6ـ آن كس را كه در اين مملكت پادشاه خود قرار داديم ( محمدعلي شاه) ملّت امروز مطمئن شد كه او شيطان است.

ضميمه‌ي درس نوزدهم

مرغ گرفتار

محمّدتقي بهار

1ـ من نمي‌گويم كه مرا از زندان استبداد آزاد كنيد، تنها خواسته‌ام اين است كه قفسم را به باغي ببريد تا دلم اندكي شاد شود و بوي آزادي را حس كنم.

2ـ اي دوستان! فصل شادي به سرعت مي‌گذرد، شما را به خدا قسم مي‌دهم، وقتي در باغي مي‌نشينيد به ياد من باشيد.

3ـ اي دوستان كه در آزادي به سر مي‌بريد زماني كه از نعمت‌هاي آزادي بهره‌مند هستيد از من گرفتار هم ياد كنيد.

4ـ اگر كسي از شما مرغ اسيري در قفس دارد، آن را به باغي ببرد و به ياد من، آزادش كند.

5ـ اگر تمام هستي من بي نوا از بين رفت، ترسي ندارم ( مهم نيست) شما به فكر از بين بردن دشمن (پادشاه باشيد). ( عليه ظلم حاكمان زمان قيام كنيد. )

سرمست پيروزي مشو كه از پيروزي زمانه بر خود، در امان نخواهي بود.

امام علي (ع)

6ـ رسيدن به هدف نزديك است. مبادا از مشكلاتي كه بر سر راه است سخني گفته و آزادي خواهان را از رسيدن به آزادي دلسرد نماييد.

7ـ ظلم و بي عدالتي عمر جوانان را كوتاه مي‌كند، پس اي بزرگان وطن براي رضاي خدا، به عدالت رفتار كنيد.

8ـ اگر از ظلم شما انسان ضعيفي آسيب ببيند غير ممكن است كه بتوانيد خانه‌ي خود را آباد كنيد (اگر به كسي ظلم كنيد، ظلم خواهيد ديد).

9ـ اگر گوشه‌ي ويرانه‌ي زندان، نصيب محمد تقي بهار شده است، شما خداوند را به خاطر گنج ( نعمت) آزادي، شكر كنيد.

درس بيست و سوم

نمونه‌هايي از اشعار محمّد اقبال لاهوري

مسافر

1ـ وقتي كه از اين دنيا رفتم( مُردم) همه‌ي مردم ادعاي آشنايي با من را داشتند.

2ـ ولي هيچ كدام از آن‌ها آن طور كه بايد نفهميدند كه اين شاعر غريب چه سخني گفت با چه كساني سخن گفت و از كدام سرزمين بود. ( كسي شاعر را درك نكرد و مخاطبي نداشت.)

ديده‌ور

پيام: (انسان دانا همواره خوبي‌ها و نكات مثبت را مي‌بيند)

1ـ دانايان زيادي در اين دنيا سخن گفتند، سخناني زيبا و لطيف‌تر از برگ‌هاي گل ياسمن گفتند.

2ـ امّا به من بگو آن انسان با بصيرت و دانا كيست كه زشتي و سختي‌هاي جامعه را مي‌بيند و از زيبايي‌ها و خوبي‌ها ( مردم جامعه) سخن مي‌گويد.

سروري

پيام: ( ملّتي كه طالب استقلال نباشد، هيچگاه به كمال نخواهيد رسيد)

هركه در زندگاني نانش نخورند، چون بميرد نامش نبرند.

سعدي

1ـ خداوند به آن ملّتي عظمت و بزرگي مي‌بخشد كه براي ساختن سرنوشت خود تلاش مي‌كند.

2ـ خداوند به آن مردمي كه سرنوشتشان را بيگانگان تعيين مي‌كنند ( وابسته‌ي ديگران هستند) هيچ توجهي ندارد.

دريا

پيام: ( انسان در سايه سعي و تلاش است كه به كمال مي‌رسد)

1ـ نهنگي چه زيبا اين جمله را به بچه‌اش گفت: كه در روش زندگي ما رفتن به ساحل ( رسيدن به آسايش) پسنديده نيست.

2ـ خود را به سختي هاي زندگي بسپار و از آسودگي و آسايش دوري كن، زيرا محل زندگي ما عمق درياست نه ساحل مرتبط با «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم/ موجيم كه آسودگي ما عدم ماست»

ضميمه‌ي درس بيست و سوم

لاله‌ي آزاد

محمد ابراهيم صفا

پيام : ( ستايش آزادي و آزادگي )

1ـ من لاله‌ي آزادي هستم بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوش من از خودم است و محلّ پرورش من دشت است و سرشتم مانند آهوست.

2ـ از نم باران سيراب مي‌شوم و به آب جوي نياز ندارم، محيط باغ كوچك است بنابراين در آن‌جا رشد نمي‌كنم.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

3ـ رنگ سرخ گلبرگ‌هايم، طبيعي و فطري است. چهره‌ي من زيباست. و نيازي به آرايشگر ندارد.

4ـ روي پاي خود ايستاده‌ام، نياز به ياري كسي ندارم. نه در جستجوي دوستم و نه غم ديگران را مي‌خورم .

فرزندم! اگر خواستي معصيت كني، جايي برو كه خدا تو را نبيند.

لقمان حكيم


من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

5ـ آن قدر مقدّس هستم كه هر صبح نسيم به دور من طواف مي‌كند و بچّه‌هاي آهو با ديدن من خوشحال و شادمان مي‌شوند.

6ـ مانند چراغ روشني هستم كه در گوشه‌ي اين دشت قرار گرفته‌ام و عاشقان بسياري سرگشته و حيران اطراف من مي‌گردند.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

7ـ با نشان دادن برگ و گلبرگ‌هايم، آب و رنگي به چمن مي‌بخشم و از عطر دل نوازم، صحرا مانند ختن، خوشبو و معطر گشته است.

8ـ از شادي و خوشي پيوسته در جنبش و حركت هستم و سراسر وجودم را ناز و ادا فرا گرفته است.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

9ـ در چهره‌ي سرخ رنگ من جوشش مي و مستي را ببين و داغ عشق را در سينه‌ي عاشقم مشاهده كن ( اشاره دارد به سرخي گلبرگ و سياهي ته گل)

10ـ من گل لاله‌ي آزاد و سرمستي هستم كه به دشت و صحرا عادت كرده‌ام عشق با افسون خود مرا جادو كرده و به ديوانگي رسانده و باعث شده مرا از شهر به بيابان كشاند. ( اشاره به داستان ليلي و مجنون) .

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

11ـ منّت و احسان كسي را براي خود نمي‌پذيرم، وابستگي چمن و باغ را قبول نمي‌كنم.

12ـ به سرشت خودم افتخار مي‌كنم. زيرا دروني وارسته دارم، آزاد به دنيا آمده‌ام و آزاد مي‌ميرم.

مرتبط با : « اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز / آزاده من كه از همه عالم بريده‌ام.»

 

درس بيست و چهارم

تا هست عالمي ، تا هست آدمي

عبيد رجب

پيام: (اهميت دادن به زبان و حس وطن پرستي)

هر لحظه دشمن رو در روي من مي‌گويد:

زبان فارسي تو مانند دود در حال نابودي است.

نابود مي‌شود.

باور نمي‌كنم.

باور نمي‌كنم.

باور نمي‌كنم.

زبان فارسي كه الفاظش به لطافت جان است.

زبان با كلمات آهنگين آن به رقص در مي‌آيد و چشم از آن نور مي‌گيرد.

زباني به زيبايي لاله‌ي كوهستاني.

به شيريني بارشكر.

و ارزشمندتر از پند و نصيحت مادر است.

زيبايي خود رااز گل بنفشه و بوي خوش خود را از ريحان گرفته است.

همچون آب چشمه زلال و شاداب چون آب جويبار است.

زباني كه هر لحظه مثل سبزه‌هاي بهار، طراوتي تازه دارد.

مانند صداي بلبل، خوشايند و مثل آبشار، دلرباست.

با جوش و خروش و موج خود

موجي به خروشاني رود

با آهنگ و پيچ و تاب خود

و با شيريني ناب خود

انسان را شيفته‌ي خود مي‌كند.

و به او شادابي مي‌بخشد.

 

 


 

زبان فارسي لفظي است كه باور و عقيده‌ي من و تمام وجودم از آن است.

زبان فارسي داراي الفاظ مقدّسي است كه مرا به سجده وا مي‌دارد.

زبان فارسي مانند خاك كشورم، مقدس

و مثل شور و اشتياق كودكي، لطيف

و مانند اشعار رودكي، زيبا

و مانند نور و درخشندگي چشم

و چون روشنايي لطيف سحرگاهي قابل ستايش است.

من زنده باشم و زبان فارسي در برابر چشمانم

همچون دود نابود شود؟!

باور نمي‌كنم.

وقتي نام زبان فارسي را بر زبان مي‌آورم، از افتخار سرم به آسمان مي‌رسد.

و از شوق پرواز مي‌كنم.

وقتي نامش را مي‌آورم، بزرگان ادب فارسي

در ذهنم مجسم مي‌شوند.

زبان فارسي را چون شعر و غزل سروه‌ام.

با الهام از شعر سعدي و حافظ

چون عشقي به مردم دنيا هديه نموده‌ام.

اي دشمن سرگردان نباش.

از من عيب جويي نكن ( ايراد نگير).

زيرا عشق به زبان فارسي، در دل من و تمام فارسي زبانان ( همه‌ي دنيا) .

جوان و جاويدان است تا زماني كه انسان وجود دارد.

و دنيا پابرجاست .

سبز و ماندگار باشيد

+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |


(برگزیده نثر كهن)
برگزیده گلستان سعدی
دیباچه : منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور
بنده همان به که زتقصیرخویش     عذر به درگاه خدا آورد
ور نه  سزاوار  خداوندی اش       کس نتواند که بجا آورد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.
ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا  کنی  محروم     تو که با دشمن این نظر داری
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. در ختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.
ابر وباد و مه خورسید و فلک در کارند      تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو  سرگشته  و فرمانبردار      شرط انصاف نبـــاشد که تو فــرمان نبری
 
حكایت 1
در جامع  بعلبك  وقتی كلمه ای همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دلمرده، ره از عالم صورت به معنی نبرده. دیدم نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی كنم. دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت كوران، و لیكن در معنی باز بود و سلسه سخن دراز، در معنی این آیت كه " نحن اقرب الیه من حبل الورید" سخن به جایی رسانیده كه گفتم:
دوست نزدیك تر از من به من است      وینت مشكل كـــه من از وى دورم
چه كنـــم با كه توان گفت كـــــــه او     در كنـــــار مــن و مــن مهـــجورم 
من از شرا ب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش. گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر در حضور و نزدیكان بى بصر، دور!
فهم سخن چون نكند مستمع      قوت طبــع از متكلم مجوى
فســـــحت میدان ارادت بیار      تا بزند مرد سخنگوى گوى 
 
حکایت 2
بازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد.همه شب دیده بر هم نبست و ازسخنان پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان مال را فلان ضمین. خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش دارد. باز گفتی : نه، که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است. اگر کرده شود بقیت عمر به گوشه ای بنشینم . گفتم آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنیشنم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گرفت که بیش طلقت گفتنش نماند. گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای. گفتم:
آن شنیدستی که دراقصای غور        بار سالاری  بیفتاد از ستور
گفت : چشم  تنگ دنیــا دار را        یا قناعت پر کند یا خاک گور
 
حکایت 3        
از صحبت یاران دمشقم ملالتی پیش آمده بود. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر قید فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل داشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی میان ما بود گذر کرد و بشناخت .... بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید فرنگ خلاص داد و با خود به حلب برد و دختری داشت که به عقد نکاح من در آورد به کاوین صد دینار. مدتی بر آمد. اتفاقا دختری بد خوی، ستیزه جوی نا فرمانبردار بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن. چنانکه گفته اند:
زن بد در سرای مرد نکو     هم در این عالم است دوزخ او
زینهار از قرین بد زنهـار      وقنــــــــا ربنـــا عــذاب النـــار
... باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت : تو آن نیستی که پدر من تو را از قید فرنگ به ده دینار خلاص داد؟ گفتم بلی، به ده دینارم از قید فرنگ خلاص کرد و به صد دینار در دست تو گرفتار.
شنیـدم گوســـفـندی را بزرگـــی      رهانید از دهان و دست گـرگی
شبانگه کارد بر حلقش  بـمـــالید       روان گوســـفند از وی  بنــالید:
که از چنگال گـرگم درد ربودی       چو دیدم عاقبت گـرگم تو بودی 
 
حکایت 4
یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر علیه الرحه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم یکی از اینان سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت : جان پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین خلق افتی.
نیند مـدعی جــز خویشتن را      که دارد پـــــرده پنــــــدار در پیش
گرت چشم خدا بینی ببخــشند    ‌‌‌‌ نبینی هیچکس عاجز تر از خویش
 
 
گنجینه لطایف و حکایات
گنجینه لطایف : روزی کریم خان زند در دیوان مظالم نشسته بود، شخصی فریاد بر آورد و طلب انصاف کرد. کریم خان از او پرسید کیستی؟ آن شخص گفت مردی تاجر پیشه ام و آنچه داشتم از من دزدیدند. کریم خان گفت:" وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟" تاجر گفت:" خوابیده بودم." کریم خان گفت:" چرا خوابیده بودی؟" تاجر گفت:" چنین پنداشتم که تو بیداری!"
جوامع الحکایات: فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد. ابلیس نزدیک او آمد و گفت:" هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟" فرعون گفت:"نه"!
ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت. فرعون تعجب کرد و گفت:"عجب استاد مردی هستی!" ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:" مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟"
خواجه عبدالله انصاری : روزه تطوع صرفه نان است، نماز تهجد کار پیرزنان است، حج کردن تماشای جهان است، نان دادن کار جوانمردان است، دلی به دست آر که کار آن است. اگر بر روی آب روی خسی باشی، و اگر به هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.
عین القضات همدانی: جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان. آخر ، دانی که آینه را صورتی نیست ، در خود، اما هر که نگه کند، صورت خود تواند دیدن همچنین می دان که شعر را،‌ در خود، هیچ معنایی نیست! اما هر کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست و اگر گویی " شعر را معنی آن است که قائلش خواست و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود " این همچنان است که کسی گوید :" صورت آینه ، صورت روی صیقلی است که اول آن صورت نموده "و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم ، از مقصودم بازمانم.
کشف الاسرار : پیر طریقت را پرسیدند که در آدم چه گویی؟ در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟ گفت: در دنیا از بهر آنکه در بهشت در تهمت خود بود و در بهشت در تهمت عشق. نگر تا ظن نبری که خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. نبود آن که علو همت آدم بود. متقاضی عشق به در سینه ی آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دار السلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن او گرفت که اگر هرگز عشق خواهی یافت بر این درگه باید باخت. فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره حلق عاشقان بر دام بلا باد....
رساله لوایح : منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از عالم بی نشانی نشانی، گفت : "روزی به قبیله ای رسیدم از قبایل عرب. جوانی دیدم با خدی محمر و خطی معنبر. مرا دعوت کرد. چون مائده حاضر کردند، جوان سوی خیمه گاه نگاه کرد. نعره ای بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد. چون به هوش باز آمد، در خروش آمد. از حال او پرسیدم. گفتند که در آن خیمه معشوق اوست. در این حال غبار دامن او که گریبان جانش گرفته است و به سوی عالم بی خودی می کشد بدید و بیهوش شد و چنین خاموش شد."
 گفت : "از کمال مرحمت، بر در خیمه ی دلربای جان افزای او گذر کردم و گفتم: به حرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ی ضرب فراق را شرب وصل چشانی و آن بیمار علت بی مرادی را مراد رسانی. از ورای حجاب جواب داد و گفت: یا سَلیم القلبِ هُو لا یَِطیقُ شُهود غبار ذیْلی فکیف یُطیقُ صُحبَتی. اویی او طاقت غباری از دامن من نمی دارد او را طاقت جمال من چون بود."
مرزبان نامه : آزاد چهر گفت:" شنیدم که روزی خسرو به تماشای صحرا بیرون رفت. باغبانی را دید؛ مردی سالخورده  اگر چه شهرستان وجودش روی به خرابی نهاده بود و آمد شدِ خبرگیران خبیر از چهار دروازه ی باز افتاده و سی و دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرومانده، لکن شاخ املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش، شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه ی حیاتش بعد از رفتن آب، طراوت خطی سبز می دمید، در اُخریات مراتب پیری درخت انجیر می نشاند. خسرو گفت : ای پیر! جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی. وقت آن است که بیخ علایق از منبت خبیث بر کَنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی. چه جای این هوای فاسد و هوس باطل است. درختی که تو امروز نشانی، میوه آن کجا توانی خورد؟ پیر گفت: دیگران نشاندند و ما خوردیم. ما بنشانیم دیگران خورند."
 
 
 

(پیوست ها)
 
چند داستان مینی مال:
داستانك : سر پیچ از هم جدا شدند. یكی زندانی بود و دیگری زندان بان. زندانی دوره محكومیتش را گذرانده بود و زندان بان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود؛ حوله كهنه ، ریش تراش زنگ زده، آینه جیبی و... آنها سرنوشت مشتركی داشتند. هر دوخاطرات خود را پشت میله ها گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند، باران بر هر دوی آنها بطور یكسان بارید.  (جمال مصطفی) 
داستانك : بچه كه بود می خوایت دكتر شود. همیشه می خواست كاری برای كشورش انجام داده باشد.كنار روزنامه فروشی ایستاده بود.نتایج كنكور كارشناسی ارشد را اعلام كرده بودند. اگر پدرش زنده بود...شاید اسم او هم بین آنها بود. دستی به لباس نارنجی اش كشید. بالاخره توانسته بود كاری برای كشورش انجام دهد. 
داستانك : مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دست هایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد. 
داستانك : � پدر گفت كه نعش ملیحه را زیر پای درخت بگذارند و با سر به بگم اشاره كرد كه شروع كند. بگم بسم الله گفت و خطبه را با صدای بلند خواند. همه به جنازه نگاه كردیم. بگم یك بار دیگر هم خطبه را خواند. صورت ملیحه زیر كتان بود. بگم خطبه اش را برای دومین بار خواند. پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست، كف دستتش را روی كتان جایی كه پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت. حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود. � ( بیژن نجدی)
 
بحر طویل
بحر طویل نوعی شعر یا نثر موزون در ادبیات فارسی است. قالب بحر طویل بیشتر برای بیان سخنان طنز یا هزل کاربرد دارد. اما برخی شعرهای جدی تر مانند مرثیه ها و مُناظره ها نیز با قالب بحرطویل نوشته شده اند. بحر طویل قالبی شعری است که در آن برخلاف سایر قالب های شعر سنتی فارسی، مصراع های مساوی و بیت وجود ندارد. در عوض، بحر طویل از یک یا چند قسمت با نام بند تشکیل می شود. سرودن بحر طویل از دوره صفویه به بعد مرسوم شده است.
بحر طویلی از ابوالقاسم حالت
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی، به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن. مردک بیچاره به یکباره دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی.
 
تصنیف: بوی جوی مولیــــان آید همی        یــــاد یار مهربـــان آید همی
این شعر منسوب به رودکی را که همراه با چنگ خوانده می شده شاید بتوان تصنیف دانست و از آن به بعد نیز عده ای از شاعران اشعار خویش را همراه با عود و چنگ می خوانده اند .در قرن ششم و هفتم تصنیف سرائی معمول بوده چنانکه دولتشاه سمرقندی نوشته است عبدالقادر عودی برای ابن حسام هروی (متوفی به سال 737- ه � ق) تصنیفی سرود. در روزگار صفویه نیز سرودن تصنیف معمول و متداول بوده است از جمله تصنیف سازان می توان به شاهمراد خوانساری اشاره کرد که تصنیف های متعددی را سرود. در عهد زندیه تصنیف های زیادی درباره رشادت لطفعلی خان زند سروده شد. در زمان ناصرالدین شاه قاجار نیز ترانه های زیادی دهان به دهان برگشت که می توان به تصنیف هایی که درباره ظل السلطان در دوران حکومتش در اصفهان و یا تصنیف درباره ماشین دودی شهر ری اشاره شد اما مشهورترین تصنیف ساز دوره قاجاریه میرزا علی اکبر خان شیدا بود که همراه با تصنیف، سه تار می زد. عارف قزوینی تصنیف ساز و شاعر معروف، اولین کسی بود که تصنیف را برای مقاصد سیاسی و میهنی سرود. ملک الشعرای بهار و رهی معیری نیز از تصنیف سازان معروف بودند. نمونه ای از تصنیف های ملک الشعرای بهار که در دستگاه ماهور خوانده می شود:
زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد بهار مضطر مثال دیگر / که آه و زاری / اثر ندارد
 
ترانه :
ترانه ای از كریم فكور
شبی که آواز نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی من همه جا پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام بوی تو را زگل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی دل من سر گشته تو نفسم آغشته تو به باغ رویاها چو گلت بویم بر آب و آیینه چو مهت جویم تو ای پری کجایی؟ در این شب یلدا ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم�. ترانه ای از یغما گلرویی
بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم مثل همون روزی كه ما به این محله اومدیم دوره ی هف سنگ سه قاپ، دوره شوت یه ضرب و گل رقص عزیز تیله ها، طلوع هف رنگ یه پل آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین بچه ی بچه ام هنوز، ساده ترین ساده ترین آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود رفتی و بی تو كوچه اون، كوچه آشنا نشد بی تو محلمون پر از، صدای بچه ها نشد تنها منم كه كوچه رو مثل قدیما دوس دارم منم كه چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود كوچه به اون قشنگی كه همین ترانه میگه بود
 
 
 
تحلیل ساختاری شعر" ترانه تاریك"احمد شاملو
پیش درآمد:  نیما با طرح موضوع فرم در شعر امروز ، شعر را نه به عنوان پاره ای از اجزاء غیر مسؤول بلکه به مانند ساختمانی واحد تصور نمود که اجزاء این ساختمان به نوعی ارتباط عرضی ، طولی و حتی تو در تو با هم دارند . بعد از نیما ، فرم و ساختمان شعر مورد توجه شاعران و منتقدین واقع شد و از زوایای مختلف مورد کنکاش قرار گرفت . یدالله رؤیایی در اشعار و نوشته های خود به تکمیل موضوع مورد بحث همت گماشت . از دیدگاه رؤیایی  شعر، نظامی است که اجزاء آن هدف واحدی را دنبال می کنند . امکان افزودن یا کاستن اجزاء وجود ندارد و حتی تغییر در نگارش یک کلمه ، یک حرف یا نوع تلفظ آن ساختمان شعر را دچار آشوب می کند .
شاملو ، آموخته های خود از نیما را با گریز از وزن در شکلی نوین ارائه نمود . نگاه خاص این اشعار به کلمه ، زبان ، فرم ، موسیقی و اصولا چینش کلمات ، و توالی و ترتیب ارگانیک اجزاء شعر ، او را در ردیف شاعران ساختگرا قرار داد . اگر چه توجهات خاص شاعر به محتوا و وجوه معنایی شعر - حداقل در برخی از معروفترین اشعار او - این مسأله را مورد تردید قرار می دهد . از میان تمام تکنیک های بیانی و فنون زبان که ساخت را در شعر شاملو تضمین می کند موارد بسیاری قابل ذکر است که خصوصا قرینه سازی های ساختاری کمابیش در بسیاری از  اشعار او دیده می شود . شاعر برای حفظ تعادل اجزاء در شعر ، ابتدا به روایت روی می آورد . حداقل ارزش روایت این است که شاعر را از پراکنده گویی و استفاده از اجزاء نامتحد در شعر دور می کند . رضا براهنی در خطاب به پروانه ها  نوع روایت ساده و تاریخمند در اشعار شاملو را مورد انتقاد قرار داده و معتقد است که شاملو در آنجا که به روایتهای صرف روی آورده و خط سیر محتوا در شعر را دنبال می کند از زوایای پنهان زبان و کشف آن دقایق اسرار آمیز دور مانده و کلامی معنا سالار را ارائه می کند که بی توجهی یا کم توجهی او به زبان ، کلام او را در حد کلامی معمول و منثور افول می دهد . شاملو آنگاه که به کلمه و زبان و ساختمان شعر حداقل درحد قرینه سازی های معمول توجه خاص مبذول می دارد و از طرفی آنجا که به شکستن روایتهای یک رویه مبادرت می ورزد به مفهوم و جوهره شعر نزدیک و نزدیکتر می‌شود. موسیقی درونی و در شکل روان تر آن موسیقی جویباری ، آهنگی موزون را به بافت کلمات تزریق می کند . باستانگرایی و برخی دیگر از تدابیر و شگردهای بیانی فخامت کلام او را تضمین می کند.  شکل برجسته ای از قرینه سازی و استفاده دقیق از موسیقی و هارمونی کلمات در شعرترانه تاریک دیده می شود که این شعر را در ردیف اشعار قابل تأمل شاملو قرار می دهد . در این مختصر به تحلیل ساختاری شعر می‌پردازیم :
ترانه تاریك
بر زمینه سربی صبح
سوار
           خاموش ایستاده است
و یال بلند اسبش در باد
                 پریشان می شود
خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده باشند
هنگامی که                              
           حادثه اخطار می شود.
کنار پرچین سوخته
دختر
           خاموش ایستاده است
 و دامن نازکش در باد
                    تکان می خورد
خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند!
هنگامی که مردان - نومید و خسته -  
                                      پیر می شوند !
 
ـ شعر از دو بخش تشکیل شده است و در حقیقت هر بخش نیز از دو بند مجزا شکل یافته است . جزء اول شعر 9 سطر و جزء دوم نیز با قدری تسامح در سطر آخر ، 9 سطر می باشد  .
- فضای سربی در سطر اول ] بر زمینه سربی صبح [ قرینه ای در بخش دوم دارد : فضایی سوخته و خاکستری با تعبیر ] کنار پرچین سوخته [ . استفاده‌ی دقیق از کلمه‌ی زمینه ( زمین + ه ) / صبح / پشت پرچین / در دو سطر مجزا و در حد ایجاز به بیان زمان و مکان پرداخته و در ساده ترین شکل ممکن به فضاسازی می پردازند . کلمه‌ی باد در سطور بعد ، این فضاسازی را کامل تر می کند .
ـ صبح ابتدای زندگی ، سرزندگی و تلاش است. سوار مانند یک طلوع سرخ بر زمینه سربی رنگ افق می درخشد و بعد از اخطار حادثه ، واژه واژه می رود تا در آخرین سطرهای شعر به غروبی ناخواسته تن در دهد ؛ غروبی که حکایت از نومیدی و خستگی و پیری دارد . شاعر بعد از خاتمه شعر و در نوعی قرینه سازی و چینش کلمات ، گوشزد می کند که  اخطار حادثه چیزی جز  نومید ، خسته و پیر شدن مردان نیست ؛ اخطار حادثه ای عظیم که باید همه دختران را به شیون و سوگ و فریاد وا دارد .شاید این شعر مرثیه پیری شاعر باشد که باید از گلوی همه دختران جهان فریاد شود.
 ـ کلمه سوار با توجه به روند شکل پذیری شعر ، معادل کلمه دختر در قسمت دوم شعر است . وزش باد یا خنکای نسیم صبحگاهی ، یال بلند اسب را پریشان می کند آن گونه که گوشه دامن دختر را به رقص و تکان وا می‌دارد. پریشان می شود و تکان می خورد علاوه برای زیبایی و هماهنگی های صوری ، شکل جدیدی از قافیه را ارائه می کند که در توازن شعر سهم بسزایی دارد .
ـ سوار ، در سیاهه‌ی کلمات و در سپید خوانی متن شاید مردی است صبور ، چابک و قهرمان که وظیفه او دفاع از حریم قبیله و ایل است ، آنهم در آن زمان که دشمن آرامش ایل را بهم ریخته است . مرد در این جدال ناخواسته وظیفه ای جز دفاع از حریم ایل ندارد ، حادثه ، طبل جنگ را به نشانه اخطار می کوبد. پس سوار نباید ایستاده باشد همان سواری که در چند سطر پیش با صلابت تمام ، بر زمینه‌ی سربی صبح ایستاده است . اسطوره ها محل تجلی مبارزه انسان و زمان اند . دشمن فرضی در این شعر شاید همان زمان و سرنوشتی باشد که پیری و مرگ را اخطار می کند. در قسمت اول شعر دوبار از فعل  ایستاده است  استفاده می شود که دو معنای کاملا متفاوت و حتی متضاد را ارائه می کند : این فعل در بند اول به  ایستادگی ، مقاومت وصلابت اشاره دارد و در  بند دوم  به خمودگی ، تعلل و بر پانخاستن برای دفاع .
ـ برداشت ما با توجه هماهنگی اجزاء و رویکرد اجتماعی شعر این است که این شعر در واقع باز نمود نقش زن و مرد در یک زندگی ایلی و قبیله ای است  . زن و مرد در یک توازن اجتماعی ، وظایف متفاوتی را به عهده دارند . این توازن که از نوع خاص قرینه سازی شعر استنباط می شود ، از برابری حقوق زن و مرد در جامعه ای ایلی حکایت دارد . دو جزء شعر ، دو جزء از وجود یعنی زن و مرد را به تصویر می کشد که هر دو یک شعر را بوجود آورده اند ؛ تأمل بر انگیزترین شعر هستی را . مرد حماسه می آفریند و زن عاشقانه دوست می دارد. حماسه و غنا زیرساخت این اثر را شکل می دهد . حماسه در بخش اول شعر و غنا در بخش دوم شعر نمودی کاملا آشکار دارد . نوع استفاده از کلمات در زبان شاملو به هر شکل به کلام او حال و هوایی حماسی می دهد . بی تردید  عاشقانه ها نیز در بطن همین فضای حماسی شکل می گیرند.
 .ـ دقت نظر شاعر در انتخاب کلمات خصوصا کلمه پَرچین ، کلمه‌ی زمینه ، سربی ، صبح ، سوخته ، خاموش و  قابل تأمل است . در شعر ، پارادوکسی هایی جریان دارد که تلفیقی از عشق و حماسه ، مرگ و زندگی ، تولد و مرگ ، جوانی و پیری ، ایستادن و نه ایستادن ، خاموش ماندن و فریاد زدن ، خاموش ماندن و سوختن است . با این توضیح ، استفاده‌ی دقیق و دوگانه از کلمه‌ی خاموش و ایهام زیبایی که در این کلمه نهفته است آشکار می شود . خاموش در سطر ] سوار خاموش ایستاده است [ سکوتی همراه با تأمل و تفکر را به تصویر می کشد . ایستادن چنانکه گفته شد در اینجا نمودی از ایستادگی و صلابت است و خاموش نیز در معنای مثبت خود،  سکوتی تفکر آمیز را افاده می کند . خاموش ایستادنِ دختر در قسمت دوم شعر ] دختر خاموش ایستاده است[  نیز نوعی تأمل ، متانت و وقار زنانه را انعکاس می دهد . با توجه به کلمه‌ی سوخته در سطر اول ]کنار پرچین سوخته [ کلمه‌ی خاموش در معنای دوم خود یعنی آتشی خاموش بکار رفته و در هیأت خاکستری سرد ، در وجود دختر به تصویر کشیده است ؛ خاکستری که در شیون و سوگیاد مردان باید از زبان دخترک شعله بکشد و فریاد شود .
ـ بر زمینه سربی صبح تصویری است عینی که انعکاس دهنده ذهن سوار است و نمادی از آرامش قبل از توفان و کنار پر چین سوخته نمادی از درون سوخته و خاکستری رنگ وجود دختر بعد از اخطار حادثه و آتش افروزی آشکار در شعر .
ـ شاید تصور ارتباط بین کلمات سرب و خاموش با توجه به سابقه‌ی ذهنی آن در ادبیات کلاسیک و اینکه سرب در گوش ریختن کنایه از سکوت و نشنیدن بوده است ، نوعی نگاه سنتی به شعر باشد. اما از آنجا که شعر در پارادوکسی دیگر در برزخ سنت و مدرنیسم معلق است و از طرفی با توجه به شناختی که از وجوه باستانگرایانه و آرکاییک اشعار شاملو داریم ، مراعات این نظیر چندان دور از ذهن نمی نماید چینش کلمات و نوع قرینه سازی در این شعر حتی ما را به یاد معادل یابی ها و قرینه سازی های نقاشی سنتی و تذهیب و کاشیکاری و معماری ایرانی ـ اسلامی می اندازد .
ـ شاعر برای شعر یاد شده نام  ترانه‌ی تاریک را بر می گزیند که با توجه به آنچه گفته شد ارتباط کاملا آشکاری با اجزاء ، کلمات و درونمایه شعر دارد . شعر تلفیقی از رنگ و صدا ( و سکوت) است و ترانه‌ی تاریک در یک حسامیزی آشکار و زیبا ، در واقع براعت استهلالی است بر کل شعر ؛ نامی زیبا که در بر گیرنده تمام مفاد شعر است ؛ ترکیبی دوگانه ، از دو دنیای ناهمگون که یادآور بسیاری از پارادوکس های موجود در بطن شعر است  .
 و نکته آخر اینکه ، این نکته آخر در تحلیل این شعر نیست . شعر یاد شده از زوایای مختلف قابل بحث و بررسی است چرا که بی گمان شاملو در زیرساختهای شعر خود جوانب جامعه شناختی ،‌روانشناختی و فلسفی اثر را مد نظر داشته آنچنانکه بر وجوه زبانی و زیباشناسانه کلام نیز توجه تمام دارد . کنکاش مباحث یاد شده ، مجالی بیش از این می طلبد.

منابع و مآخذ:
  آرین پور، یحیی. از صبا تا نیما. چاپ سوم، تهران: زوار، 1375
 اخوان ثالث، مهدی. گزینه اشعار. چاپ اول، تهران: مروارید، 1369
خطیب رهبر، خلیل. شرح غزلیات حافظ. چاپ سی و دوم، تهران: صفی علیشاه، 1381
خیام نیشابوری. رباعیات. محمد علی فروغی. چاپ اول، تهران : ----، 1321
زرین كوب، عبدالحسین. سیری در شعر فارسی. چاپ دوم، تهران: نوین، 1367
سپهری، سهراب. هشت كتاب. چاپ سوم، تهران: طهوری، 1370
سعدی شیرازی. گلستان. به تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دوم، تهران: خوارزمی، 1368
سعدی شیرازی. كلیات. به تصحیح محمد علی فروغی، چاپ اول، تهران: جاویدان، 1374
شمس لنگرودی، محمد. تاریخ تحلیلی شعر نو. چاپ اول، تهران: نشر مركز، 1370
صفا، ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران. چاپ اول، تهران: ابن سینا، 1338
  عبید زاكانی. كلیات. به تصحیح پرویز اتابكی، چاپ اول، تهران: زوار،1343
 فرخزاد، فروغ. تولدی دیگر. چاپ سوم، تهران: مروارید، 1352
فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه. چاپ مسكو، به كوشش سعید حمیدیان، تهران: نشر داد، 1374
 مولوی، جلال الدین محمد. مثنوی معنوی. به كوشش رینولد نیكلسون، چاپ دوم، تهران: مولوی، 1370
 نظامی گنجوی. خسرو و شیرین. به تصحیح وحید دستگردی، چاپ دوم، تهران: علمی ، 1361
 نیما یوشیج. مجموعه اشعار. به كوشش سیروس طاهباز، چاپ اول، تهران: نگاه،
+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |

بخش دوم

(نمونه هایی از شعر معاصر)

چند شعر از نیمایوشیج :

داروگ

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران."
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

خانه ام ابری ست...

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می
پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش
.

هست شب

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب
، آری، شب.

 

مهدی اخوان ثالث:

زمستان( قالب نیمایی)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی!
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگْ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگْ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست
ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.  

قاصدک (قالب نیمایی)

قاصدک! از چه خبر آوردی؟
وز کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا امّا
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّارو دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک! در دل من همه کورند
و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می
گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی آی؟
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی آی؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می
گریند.

 

سهراب سپهری:

ندای آغاز ( قالب نیمایی )
کفش هایم کو ؟
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز خواب مرا می روبد .
بوی هجرت می آید :
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد .
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
مثلاً شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟
باید امشب بروم


باید امشب چمدانی را
که اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
روبه آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو ؟ 

نشانی ( شعر نیمایی)

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 و از او می پرسی:

 خانه دوست کجاست؟

 

 

(حمید مصدق)

شعر نیمایی سیب

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

سیب دندان زده از دست و افتاد به خاك

و  تو رفتی و هنوز،

سال ها هست كه در گوش من آرام

                                      آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان

غرق این پندارم

كه چرا

   خانه كوچك ما

              سیب نداشت.

 

 

 

( فریدون مشیری )

شعر نیمایی كوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم ، نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

فروغ فرخزاد:

تولدی دیگر (قالب نیمایی با اندك تصرفاتی در وزن)

همه هستی من آیه تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من
که به اندازه یک عشق است
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دست هایت را دوست می دارم
دست هایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
و بدینسان است
که کسی می میرد
و کسی می ماند.
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد  

 

 

(سید علی صالحی)

شعر سپید نامه ها

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خواب
های ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لح
ظه یک فوج کبوتر سپید ، از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟
نه ری را جان !
نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن
 

 

 

احمد شاملو :

شعر حكایت ( شعر سپید)

مطرب  در آمد

با چكاوك سر زنده ای بر دسته سازش

مهمانان سرخوشی

به پایكوبی برخاستند

از چشم ینگه مغموم

آنگاه

باد سوزان عشقی ممنوع را

قطره ای

به زیر غلتید.

عروس را

بازوی آز با خود برد

سر خوشان خسته پراكندند

مطرب بازگشت

باز ساز و

آخرین زخمه ها در سرش

شاباش كلان در كلاهش

تالار آشوب تهی ماند

با سفره چیل و

كرسی باژگون و

سكوب خاموش نوازندگان

و چكاوكی مرده

بر فرش سرد آجرش

 

 

شعر سپید دیگری از شاملو:

سراسر روز

پیرزنانی آراسته

آسانگیر و مهربان و خندان از بر نگاه من گذشتند

نیم شب

پلنگك پر هیاهوی قاشقكی برخاست

از خیالم گذشت كه پیرزنانی به پایكوبی برخاسته اند

سحرگاه پرستاران گفتند بیمار اتاق مجاور مرده است.

 

 

بودن ( قالب نیمایی)

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاوزیم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست.

گر بدینسان زیست باید پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ایمان خود چون كوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاك

 


+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |


(قالب های سنتی شعری فارسی)
 
قصیده (چند نمونه):
قصیده معروف زیر از رودكی، با ابیاتی وصفی در نحوه ساختن شراب(خمریه) آغاز می شود. این خمریه در واقع نسیب(تشبیب یا تغزل) این قصیده به شمار می رود. در ادامه شاعر، خمریه را به بزم ملوكانه نصر بن احمد سامانی ( جلوس 310 � 331 هـ ق) پیوند می دهد، بزمی كه در آن علاوه بر شرب مدام، ذكر خیری از فرماندار سیستان ( ابوجعفر احمد بن محمد - معروف به بابویه امیر صفاری) در میان است. پیكره اصلی قصیده در واقع مدح ابوجعفر است كه گهگاه نصر بن احمد از او به بزرگی یاد كرده است و رودكی كه از دوستی این دو امیر آگاه است جدای از قصایدی كه در مدح ابو نصر سامانی پرداخته است در این قصیده به مدح ابوجعفر می پردازد. شریطه این قصیده به دست و دل بازی و صله بخشی امیر سیستان اختصاص می یابد. رودكی در ابیات شریطه از داد و دهش او سخن می گوید و تلویحاً از وی تقاضای صله می كند. این قصیده و شأن نزول آن به طور مفصل در 93 بیت در تاریخ سیستان آمده است. برای آشنایی بیشتر با قالب قصیده، ابیاتی از آن را تقدیم داشته و به بخش های مختلف آن اشاره می كنیم:
]تغزل [
مـــــــادر مـــــی را بکرد باید قربـــــان      بچـــــه او را گرفت و کـــــرد به زندان
تا نخورد شـــــیر هفت مه به تمــــامی      از ســـــر اردیبهشـــت تا بـن آبـــــــــان
چون بســــــپاری به حبس بچـــه او را      هفت شـــــــــباروز خیره ماند و حیران 
بـاز چـو آید به هـوش و حـــــــال ببیند      جوش برآرد بنـــــــالد از دل ســـــوزان
گــــــــاه زبَر زیر گردد از غم و گه باز      زیر و زبر همچنــــان ز اندُه جوشــــان
چون بنشــــیند تمـــام و صــــافی گردد      گونه یاقوت ســــــــرخ گیرد و مرجـان
وَرْش ببویی گمــــان بری که گل سرخ      بوی بدو داد و مشــــــک عنبـر با بـان
هم به خُـــــــــم اندر همی گذارد چونین      تا بگه نـوبهـــــــــار و نیمه نیســـــــان
آنگه اگر نیم شـــــب درش بگشـــــایی      چشـــــــــمه خورشـــــید را ببینی تابان
مجلــــس باید بســــاختن ملکـــــــــــانه      از گل و از یاســـــمین و خیــری الوان
جــــــامه زرّین و فرش هـــــای نوآیین      شهـــــــره ریاحین و تخت های فراوان
 
]گریز[
چونْش بگـــــــردد نبیذ چند به شــــادی      شــــاه جهــان شادمان و خرم و خندان
از کف ترکـی ســــــیاه چشــــم پریروی      یاد کند روی شــــهریار سـجســـــــــتان
خود بخورد نوش و اولیــــاش همیدون      گوید هر یک چو می بگـــــــیرد شـادان
شـادی بوجعفـــــــــراحمـــد بن محـمـــد      آن مه آزادگـــــــــان و مفـخــــــر ایـران
 
]پیكره اصلی قصیده: مدح امیر سیستان[
آن ملک عــدل و آفتــــــاب زمـــــــــانه      زنده بدو داد و روشـــــــنایی گیهــــــان
آنک  نبود  از  نژاد  آدم  چــــــون  او      نیز نبــــــاشد اگر نگویــــــی بهتـــــــان
خلق همَه از خاک و آب و آتش و بادند      وین ملک از آفتـــاب ِ گوهر ســـاســان
ور تو حکیمـــــی و راه حکمـت جـویی      ســــیرت او گیـر و خوب مذهب او دان
آنک بدو بنگــــــــری به حکـمت گویی      اینک ســـــقراط و هم فلاطـن یونــــــان
گر بگشــــاید زفان به علم و به حکمت      گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
مرد ادب را خــــرد فـــــــزاید و حکمت      مرد خــــــرد را ادب فـــــــزاید و ایمـان
ور سخن او رسـد بگـــوش تو یک راه      ســــعد شود مر تو را نحوســـت کیوان
وَرْش به صـــدر اندرون نشـسته ببینی      جزم بگویـــــــی که زنده گشت سـلیمان
ســــــام ســــواری که تا ســــتاره بتابد      اسـب نبیند چنو ســــوار و نه میـــــدان
دشـــمن اَر اژدهاســــت پیش ســـنانش      گردد چـــون موم پیـش آتش ســـــوزان
 
]شریطه[
ابر بهـــــاری جز آب تیـــــــره نبــــارد      او همه دیبـــــــا به تخت و زرّ به انبان
با دو کف او ز بس عطـــــــا که ببخشد      خوار نماید حدیث و قصـــــــه توفــــان
شـــــاعر زی او رود فقیر و تهی دست      با زر بســـــــــــــیار بازگردد و حُمـلان
نعمت او گســـــــــــتریده بر همـه گیتی      آنچه کس ازنعمـتش نبینـــی عریــــــان
قانوناً با چند بیت بالا كه در واقع شریطه قصیده است باید شعر خاتمه یابد؛ اما از آنجا كه قصیده درباره ابوجعفر است و این مدیحه در برابر نصر بن احمد سامانی و در بزم او خوانده می شود، رودكی ابیاتی دیگری به آن می افزاید و در این ابیات نصر بن احمد سامانی را نیز مورد مدح قرار داده و در مفاخره ای كه در همین بین اتفاق می افتد از قدرت شاعری و مدیحه پردازی خود می گوید. این قصیده در نهایت با چند بیت دعایی خاتمه می یابد. این قصیده جزء معدود قصایدی است كه دو مدیحه و دو شریطه دارد.
]مدیحه دوم[
رودکیـــــــــــا! برنورد مدح همه خــلق      مدحت او گوی و مُهــــــر دولت بستان
اینک مدحی چنـــــــانکه طاقت من بود      لفظ همه خوب و هم به معنی آســــــان
جز بســــــــزاوار میـــــــــــر گفت ندانم      ورچه جریرم به شعر و طائی و حسّان
مدح امیـری که مدح زوســت جهـان را      زینت هم زوی و فرّ و نزهت و سـامان
ســــخت شــــکوهم که عجز من بنمـاید      ورچه صـــــریعم ابا فصــــاحت سحبان
مدح همــــــه خلق را کرانه پدید اســـت     مدحـت او را کــــــــرانه نی ّ و نه پایان
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای     خیره شـــــــود بی روان و ماند حیـران
زهـــــره کجـــــــا بودمی به مدح امیری     کـــــز پـــــــی او آفرید گیتـــــــی یزدان
   ]شریطه دوم[
دولت میرم همیشــــــــــــه باد برافزون      دولت اعداء او همیشــــــه بنقصــــــان
طلعت تابنـــــــــده تر ز طلعت خورشـید      نعمت پاینـــــــــده تر ز جودی و ثهلان
یك بهاریه: قصیده  زیر از فرخی سیستانی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی این قصیده را تقدیم می داریم:
 
بهـــــار تازه دمید، ای به روی رشــــک بهــــار       بیــــــا و روز مــــرا خـــوش کــن و نبید بیـــار
همــــی به روی تو مــــــاند بهـــــار دیبـــا روی       همـــی ســـلامت روی تـــو و بقــــای بهــــــــار
رخ تو بــــاغ مـــن اســـت و تو باغـــبان منـــی       مده به هیچ کس از باغ مـــن، گلـــــی، ز نهار!
به روز معــــرکه، بســـیار دیده پشـــــــت ملوک       به وقت حمــله، فـــراوان دریده صــــف ســوار
همیشـــــه عـادت او بــر کشــــیدن اســـــــــــلام       همیشـــه هـمـــت او نیســـت کــــــردن کفـــــــار
عطــــــای تو به هـمــــه جـــــایگه رسید  و رسد       بلنــد همـــت تــو بــر ســـــــــــپهر دایــــره وار
کجــــا تـواند گفـتن کــــــــــس آنچه تو کـــــردی       کجـــــا رســــد بر کــــــردارهــــای تو گفتــــار؟
تو آن شهی که تو را هر کجا شوی، شب و روز       همـــــی رود ظفــــر و فتح، بر یمین و یســـــار
خدایگان جهــــــان باش، وز جهـــــان برخــــور       به کــــام زی و جهـــــان را به کام خویش گذار
 
آنچه در باب بخش های مختلف قصیده گفته شد غالباً درباره بسیاری از قصاید دوره خراسانی صدق می كند. در قصاید دوره عراقی و دوره های بعد كمتر شاهد این بخش بندی خاص هستیم. به عنوان مثال بخش هایی از قصیده دماوند استاد ملك الشعرای بهار تقدیم می گردد. جدای از تعدد ابیات، زبان فخیم و پر طنطنه ای كه شاعر برگزیده است برای ارائه یك موضوع میهنی بسیار مناسب است. تفاوت دو عامل موضوع و زبان، قصاید معدود دوران اخیر را  از غزلیات امروز مجزا می كند. هر چند گاهی در غزل های اجتماعی این مرز بسیار نزدیك و شكننده می شود. اگرچه قالب غزل همچنان طرفداران بسیاری در میان شاعران معاصر دارد اما بسیاری از قالب های شعر از جمله قصیده، از رواج بسیاری برخوردار نیست. اگر بسیاری از منتقدین ادبی، ملك الشعرای بهار را آخرین باز مانده قصیده پردازان می دانند خالی از دلیل نیست چرا كه در چند دهه اخیر یعنی در واقع بعد از دوره شعر مشروطه كمتر شاهد بروز اشعاری در قالب قصیده بوده ایم. گویی غزل امروز با وجود همه مخالفت ها دارد یك تنه بار قالب های دیگر را هم بر دوش می كشد. تا آنجا كه در نظرگاه مخالفان ادبیات سنتی، غزل نماینده تمام عیار ادبیات سنتی است. بوجود آمدن غزل هایی با حال و  هوای سیاسی و اجتماعی و بعضا انتقادی، جای خالی قالب جسور و مقاومی چون قصیده را پر می كند. نمونه ای از قصاید استاد بهار را در این مجال مرور می كنیم:
 
دماوند / ملك الشعرای بهار
(قالب شعر: قصیده)
ای دیو ســــــپید پـــــای دربنــد!        ای گنبــــــــــد گیتی! ای دماوند!
از ســـــــــیم به سر یكی كله‌خود        ز آهن به میـــــــــان یكی كمربند
تا چشــــم بشـــــــر نبیندت روی        بنهفـته به ابـــــر چهــــــــر دلبند
تا وارهـــــی از دم ســــــــتوران        وین مـردم نحــــس دیومـــــــانند
با شیر ســـــــــــپهر بسته پیمان        با اختـر سعــــــــــــــد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گـردون        سرد و ســــیه و خمـوش و آوند
بنواخت ز خشـــــم بر فلك مشـت        آن مشـــت تویی تو، ای دماوند!
تو مشــــت درشــــت روزگــاری        از گردش قرن هـا پس‌افكــــــــند
نی‌نی تو نه مشـــــــت روزگـاری        ای كوه! نی ام ز گفته خرســــند
تــــو قلب فســـــــــرده زمینـــــی        از  درد  ورم  نمــــوده  یك  چند
تا درد و ورم فـــــــرو نشــــــیند        كافور بـر آن ضـــــــــــماد كردند
شو منفجــــــــر ای دل زمـــــانه!        وان آتش خود نهفـته مپســــــند
خامش منشین ســخن همی گـوی        افسرده مبــاش خوش همی خند
پنهـــــان مكـــــــن آتش درون را        زین ســــوخته‌جان شنو یكی پند
گــــــــــــــر آتش دل نهـفـته داری        ســــوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهــانت ســـــــخت بندی        بربسته ســــــــــــپهر زال پرفند
من بنــــد دهـــانت برگشــــــــــایم        ور بگشــــــــایند بنــدم از بنـــد
ا‌ز آتش دل بـرون فرســـــــــــــتم        برقی كه بســـــــوزد آن دهان‌بند
من ایـن كنــــــــــــم و بـود كه آید        نزدیك تو این عمل خوشــــــایند
آزاد شـــــــــــــوی و بـرخـروشی        ماننده دیو جســـــــــــــته از بند
هـــــرای  تـو  افـكـــــــــند  زلازل        از نیشـــــــــــــــــابور تا نهاوند
وز بـرق تنــوره‌ات بتــــــــــــــــابد         ز البــــرز اشـــــعه تا به الوند
قصیده منشاء غزل: به عقیده بسیاری، غزل از بطن قالب قصیده زاده شده است. تغزلات یا تشبیب های ابتدای قصاید خراسانی در دوره عراقی جای خود را به شكلی از شعر غنایی كه غزل نامیده می شود می دهد. اگر چه شاعرانی چون رودكی، فرخی و برخی دیگر از شاعران دوره خراسانی به سرودن اشعاری غزل مانند معروف هستند اما باید یاد آور شویم كه غزلیات این شاعران در واقع نمونه های ابتدایی غزل به شمار می رود و در دوره خراسانی هنوز به شكل یك قالب خاص با ویژگی هایی كه از آن می شناسیم مبدل نشده است.  شعر دوره خراسانی شعری درباری است و  امروزه مطالعه چنین اشعاری به دلیل اختصاص به دروغ ها و چاپلوسی هایی كه ضمیمه مدایح است چندان خواندنی به نظر نمی رسد. در دوره عراقی شعر از درباره ها به خانقاه ها و مدارس رسوخ یافته است و بسیار طبیعی است كه قصاید از متعلقات زائد خود خالی شده و در شكل قالبی آرمانی چون غزل نمود پیدا كند. در صفحات بعد، نمونه ای از زیباترین غزلیات شاعران دوره های مختلف را با هم مرور می كنیم:
 
 
(قالب غزل) برگزیده چند غزل زیبا از معروف ترین غزل سرایان فارسی
 
غزل -  رودكی سمرقندی(سبك خراسانی)
به حق نالم ز هجــــــــر دوست زارا       ســــــحرگاهان چــو بــر گلبن هزارا
قضــــــا گر داد من نســــــتاند از تو       ز ســــــوز دل بســـــوزانم قضــا را
چو عارض بر فروزی می بســـوزد       چــو من پروانه بــر گـردت هــــزارا
نگنجـــــــم در لحـد گــر زانكه لختی       نشــــــینی بـــــــر مزارم ســـوگـوارا
جهان این است و چونین بود تـا بود       و همچـــونیـن بــــود ایننـد یـــــــارا
به یك گردش به شــــاهنشـــاهی آرد       دهد دیهیم و تــــــاج و گوشــــــوارا
تو شـــــان زیر زمین فرسوده كردی       زمین داده مر ایشـــــان را زغــــارا
از آن جـــــان توز لختی خون رز ده
ســــــپرده زیر پـــای اندر ســـــپارا
معنی برخی از كلمات: حرف الف كه در آخر بسیاری از قوافی غزل فوق مورد استفاده قرار گرفته است الف اطلاق نام دارد كه برای پر كردن وزن شعر آمده است./  هَزار: عندلیب، بلبل و عدد هزار / عارض : چهره، صورت -  عارض بر فروزی: چهره گلگون كنی / لحد: گور، قبر / لختی : پاره ای، اندكی / دیهیم: نواری كه گرد تاج پادشاهان ایران دوخته می شد. مجازاً تاج شاهی / تو شان: تو آنها را / مر : یكی از دو نشانه مفعول كه در گذشته در سیاق عبارات مورد استفاده قرار می گرفته و امروزه كاربردی ندارد. / زغارا : سختی و محنت / جان توز : جان خواه � توختن : خواستن / رز : درخت انگور � خون رز : می، شراب / سپردن: لگد مال كردن
 
غزل -  سعدی ( دوره سبك عراقی)
بگـــذار تــــــــا مقــــابل روی تــــو بگــذریم       دزدیــده در شمــــایل خـوب تـــــو بنـــگــریم
شوق است در جدایی و جـــور است در نظـر       هـــم شـــوق بـه کـه طـاقت شــوقت نیـاوریم
ما را سری است با تو کـه گــر خلق روزگار       دشـمن شـوند و سـر بــرود هـم بر آن سـریم
گفتــــی ز خـاک بیشــترنـد اهـــل عشـق مــن       از خــاک بیشــتر نـه کــه از خـاک کمـــتریم
مـا بــا تـوایـم و  بـا تــو نه ایـم اینت بلـعجب       در حلقه ایـــم با تـو و چــــون حلقه بر دریم
از دشمـــنان بــرنـد شـــکایت بـه دوســـــتان       چـون دوست دشمن است شـکایت کـجا بریم
مــا خـــود نمــــی رویــم دوان از قفـای کس       آن می برد کــــه مــا بـه کمــــند وی انـدریـم
سعــــــدی تـو کیستی که در این حلـقه کمـند
چنـدان فتــــاده اند کــه مــا صــــید لاغــریم
 
غزل -  حافظ ( دوره سبك عراقی)
حـاصــل کــــارگـه کــون و مکان ایـنهمه نیست      بــاده پیـش آر کــه اســباب جهـــان اینهمه نیست
پنـج روزی کـــه در ایـن مــرحـــله مهلت داری      خوش بیــاسای زمـانی که زمـــــان اینهمه نیست
از دل و جــان شـــرف صحبت جانان غرض است      غـرض این اسـت وگرنه دل و جان اینهمه نیست
منت ســــدره و طــــوبـی ز پــی ســایه مکـــش      که چو خوش بنگری ای سرو روان اینهمه نیست
دولت آن اســت که بی خـــون دل آیــد بـــه کنــار      ورنــه با ســعی و عمـل باغ جنـان اینهمه نیست
بــــر لـب بـحــر فنـــا منتـــظـریـم ای ســــــاقــی      فرصـتی دان که ز لب تا بـه دهــان اینهمه نیست
نـــام حـــافـظ  رقـــم  نیــــک  پـذیـرفت  ولـــــی
پیــــش رنـدان رقـــم سود و زیان اینهمه نیست
 
 
غزل -  بیدل دهلوی( دوره سبك هندی)
چنین كشــــــته حســـرتِ كیســـتم من؟       كه چـون آتش از ســوختن زیســتم من
نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون       نه لفظم نه مضمون چه معنیســتم من؟
نه خاك آســـــتانم نه چرخ آشـــــــیانم        پَری می فشــــــانم كجا ییســـــتم من ؟
اگر فـــانی ام چیست این شـور هستی؟       و گر باقــــی ام از چه فانیســـــتم من؟
بنـــــــاز ای تخیل! ببــــــــال ای توهّم!       كه هســــــــتی گمـان دارم و نیستم من
هوایـی در آتش فگنـده اســت نعـــــــلم       اگر خــــاك گــــــردم نمی ایســـــتم من
نوایــــــــی ندارم نفس مــــی شــــمارم       اگر ســــــاز عبرت نی ام، چیستم من؟
بخنــــــــدید ای قـدر دانـــــــان فرصت!       كه یك خنــــده بر خویش نَگریستم من
درین غمكـده كس مَمــــــــــیراد یا رب!       به مرگی كه بی دوســـــتان زیستم من
جهان كو به ســــــامانِ هســــتی بنازد       كمـالم همین بس كه من نیســــــــتم من
به این یك نفس عمــــــــرِ موهـوم بیدل
فنــــــا تهمت شـــــــــخصِ باقیسـتم من
 
 
غزل -  فروغی بسطامی( دوره بازگشت ادبی)
كی رفته ای ز دل كه تمنــــــا كنم تو را؟       كـــــی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
غیبت نكـرده ای كه شـــوَم طالب حضور       پنهـان نگشـــــته ای كه هویدا كنم تو را
با صد هـــــزار جلوه برون آمدی كه من       با صد هـــــزار دیده تمــــــاشا كنم تو را
چشــمــم به صـد مجـــاهده آیینه ساز شد       تا من به یك مشــــــاهده شـیدا كنم تو را
بالای خــود در آینـه چشــــــــم مــن ببین       تا با خبــــــر ز عـــــــــالم بالا كنم تو را
مســــتانه كـاش در حــــرم و دیر بگذری       تا قبله گـــــــاه مؤمن و ترسـا كنم تو را
خواهم شـــــــــبی نقاب ز رویت برافكـنم       خورشــــــــید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را
طوبی و سـدره گر به قیامت به من دهند       یكجــــا فـــــدای قامت رعنـــــا كنم تو را
زیبا شــــود به كـــــــارگِه عشـق كار من       هر گه نظـــــر به صورت زیبـا كنم تو را
رســـــوای عالمی شـــدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواســـــــته رسوا كنم تو را
 
غزل -   فرخی یزدی( دوره مشروطه)
شب چو در بستم و مست از می نابش كردم      مـــاه اگــر حلقه به در كوفـت جوابش كردم
دیدی آن ترك ختـــــــا دشمن جان بود مرا ؟      گر چه عمری به خطا دوست خطابش كردم
منزل مـردم بیگــــــــانه چو شد خانه چشــم      آنقــــدر گریه نمـــــــــودم كه خرابش كـردم
شــــرح داغ دل پروانه چــو گفـتم بـا شمـــع      آتشـــی در دلـش افكنــــــــــدم و آبش كردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حســرت فرهـاد      خواندم افسانه شـــیرین و به خوابش كردم
دل كه خونـــــابه غم بود و جگر گـوشه درد      بر ســــر آتش جـــور تو كبـــــــــابش كردم
زندگی كردن من مـــردن تدریجـــــــــــی بود
آنچه جــــان كند تنم عمر حســـــــابش كردم
 
غزل -  رهی معیری
 ( دوره معاصر)
 
اشــــکم ولی به پای عــزیزان چکیده ام      خــــارم ولــــی به ســــــایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق      همچـون بنفشــه سر به گریبان کشیده ام
من جلوه شــــــباب ندیدم به عمر خویش      از دیگــــران حدیث جـــــوانی شـــنیده ام
از جــــام عافیت مــــــی نابی نخورده ام      وز شـــــاخ آرزو گــل عیشـــــی نچیده ام
موی ســــــپید را فلکم رایگــــــــان نداد      این رشــــــته را به نقــد جوانی خریده ام
ای سرو پای بســـــــته! به آزادگی مناز      آزاده مــن که از همه عـــــــــالم بریده ام
گـــــر می گـریزم از نظر مردمان"رهی"
عیبـــم نکن که آهــــــــوی مردم ندیده ام
 
غزل -  غلامرضا طریقی
(دوره معاصر - غزل پس از انقلاب)
همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من      بچین، دوباره می زنیم: ســفید تو، سیاه من
ســـتاره های مهره و مربعات روز و شـــب      نشـسته ام دوباره رو به روی قرص ماه من
پیــاده را دو خانه تو، و من یكی نه بیشـــتر      همیشــــه كل راه تو، همیشــه نصف راه من
تمســــــخر و تكان اسب و اندكی درنگ، تو      نگــــاه و دست بر پیاده ...  باز هم نگاه من
یكی تو و یكی من و یكی تو و یكــــی نه من      دوباره رو ســـــفید تو، دوباره رو سـیاه من
دوباره شــــاد لذت نبــــــــرد تن به تن تـو و      دوبــــاره شـرمســــار ارتكاب این گنــــاه من
تو برده ای و من خوشـم كه در نبرد زندگـی
تو هســـتی و نمانده ام دمی بدون شـــاه من
در دوران پس از انقلاب، گرایشی مجددی به سمت و سوی قالب های سنتی خصوصاً چهار قالب غزل، مثنوی، دوبیتی و رباعی بوجود آمد. این در حالی بود كه بسیاری از شاعران نوپرداز ، نحله های مختلف شعر نیمایی و سپید را تجربه می كردند. قالب غزل از رایج ترین قالب های كلاسیك، در ادبیات پس از انقلاب حیات دوباره یافت. حال و هوای تغزلی از گونه ی شعر شاعرانی چون ؛ شهریار، هوشنگ ابتهاج، رهی معیری و دیگر شاعران پیش از انقلاب، در شعر پس از انقلاب دگرگونی نسبی یافت و  با اندیشه های اجتماعی و سیاسی در آمیخت. در ادامه، شعر دهه هفتاد خود را از شعار گونگی شعر دهه شصت نجات داد و كسانی چون قیصر امین پور، حسن حسینی، علیرضا قزوه و دیگران، اشعار بسیاری در حال و هوای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس سرودند. طیف دیگری از شاعران از جمله سیمین بهبهانی، حسین منزوی و محمد علی بهمنی در فضایی متفاوت تر به خلق غزلیاتی زیبا پرداختند كه خود مورد استقبال بسیاری از شاعران جوان قرار گرفت. در دهه هشتاد جوانانی با عناوین غزل فرم، غزل فرا نو ، غزل پست مدرن و ... به خلق آثاری پرداختند كه اگر چه چنین اشعاری از استقبال عام بی بهره است اما بی شك كشف عرصه هایی تازه در غزل امروز تواند بود.
 
 
(قالب مثنوی)
 برگزیده چند مثنوی زیبا از معروف ترین شاعران
 
خسرو و شیرین نظامی گنجوی
مناظره فرهاد و خسرو که هر دو از دلباختگان شیرین ارمنی بودند از زیباترین قسمت های داستان خسرو و شیرین است چرا که دو رقیب را که عشق مشترکی دارند به گفت و گو کشانده است. ابیاتی از این مناظره را با هم می خوانیم:
ملک  فـــرمـود  تــــــا  بنـــــــــواخـتندش       به هـــــر گـــــــامی  نثــــاری ساخـتندش
به هر نکته که خســـرو ســــاز مـی کرد       جــوابــــی هـــــم به نکـته بـاز مــــی کرد
نخســـتین بـــار گـفـتـش : از کجـــــــایی       بگفـت :  از  دار  مـلـک  آشــنـــــایــــــی
بگفت : آنجــــا به صنعت در چه کوشــند       بگفت: انـده خــــرند و جـــــان فـروشــند
بگفـتا : جــان فـروشـــی در ادب نیسـت       بگفت: از عـشـقـــبـازان این عجب نیسـت
بگفت : از دل شـــدی عاشــق بدین سان       بگفت: از دل تو مـی گــــویی من از جان
بگفتا :عشــق شــیرین بر تو چـون است       بگفت: از جــــان شـــــیرینم فــزون است
بگفتـــا: دل زمهـــرش کــــی کنــــی پاک       بگفت : آنگه کـه باشــــــم خفته در خاک
بگفتا: گــــر خـــــرامـــی در ســــــرایـش       بگفت : انـدازم ایـن ســـــــــر زیـر پایـش
بگفـتا : گــــــر نیــــــابی ســـــوی او راه       بگفت : از دور شــــــــاید دیـد در مــــــاه
بگفتــــا: دوســتیش از طبــــــــع بگـــذار       بگفت: از دوســـتان نـــایـد چنین کــــــار
بگفتا: رو صــــبوری کـــــن در ایـن درد       بگفت از جان صـــــبوری چون توان کرد
بگفت: از صــــبر کردن کس خجل نیست       بگفت : ار دل تـوانـد کـــــــــرد دل نیست
بگفت: از دل جـــــدا کن عشــق شـــیرین       بگفتا: چون زیم بــــی جــــــان شــــیرین
بگفت: او آن من شــــــد زو مکــن یـــاد       بگفت : این کـــی کند بیچـــــاره فرهــــاد
چو عاجـــز گشـت خســـــــرو از جوابش       نیــــامد  بیــش  پرســــــیدن  صــــوابش
گشــــــاد آنگه زبـــان چـون تیـــــغ پولاد       نهــــاد المــــــاس را بـر ســـــنگ بـنـیـاد
که مـــا را هســـت کــــوهـی بر گــذرگـاه       کـه مشـــکل مـی تـوان کـــردن بـدان راه
میان کــــوه، راهـــــــی کـنــــد بـــــــــاید       چنــان آمـد شــــدن مــــــــــا را بشــــــاید
جـوابــش داد مــــــــــــرد آهـنـیـن چـنگ       کـه بـردارم ز راه خســـــــرو این ســـنگ
گــر ایـن کـــــردم رضــــایم شــــه بجوید       به  تـرک  شــــــــکر  شـــــیرین  بگــوید
چنان در خشـــم شــــد خســـرو ز فرهاد       که حلقــش خواســـــت آزردن ز فـــــولاد
به تنـدی گـفت: آری شــــــــــرط کــــردم       اگـر زین شــــرط بـر گــــــــردم نه مـردم
به کـــوهـــــی کـرد خســـــرو رهنـمونش       که هــــــر کس خـواند اکـنون بیسـتونش
 
بوستان سعدی
( بخش کوتاهی از باب سوم )
خوشــــا وقـت شــــوریدگـان غمـش       اگــر زخـــم بینند و گــــر مرهمــش
گـــــــدایـانی از پـادشــــــاهـی نفــور       به  امـیدش  انـدر  گــدایی  صـــبور
دمـــادم شــــراب الــم در کـشــــــــند       اگــر  تلـخ  بینند،  دم در کـشـــــــند
ملامت  کشــــــــانند  مســـــتـان یـار       ســبک تــر بـرد اشـــتر مســـت بار
اســــیرش نخـواهـد خـلاصـی ز بنـد       شــــکارش نجـوید خـلاص از کمــند
به ســــر وقتشان خـلق کـی ره برند       که چــون آب حیـوان به ظلمت درند
دلارام  در  بر، دلارام  جـــــــــــوی       لب از تشنگی خشک بر طرف جوی
عـجـب داری از ســـــــالکان طـریـق       که باشــــند در بحـــر معــنی غـریق
به  یاد حــق  از  خـلق  بگـــریخـته       چنان مســت ســـاقی  که  می ریخته
نشـــــاید بـه دارو دوا کـــردشـــــان       که کــس مطلع نیســت بر دردشـــان
الست از ازل همچنان شان به گوش       به فــــــریاد " قالوا بلی" در خروش
به یک نعــــره کــــوهی ز جـا برکنند       به یک ناله شـــهری به هـم برکنند
چــو بادند، پـنهـــان و چـالاک پــوی       چـو سنگند خاموش و تسـبیح گوی
چنان فتنه بر حســـن صــورت نگار       کــه بـا حســـن صـــورت ندارند کار
نـدادند صـــــاحبدلان دل بـه پوســـت       وگـــــر ابلهی داد،  بی مغز اوســت
می صـــرف وحدت کسـی نوش کـرد       کـــــه دنیـــا و عقبی فـراموش کرد
 
مولانا - نی نامه
 (ابیات آغازین مثنوی معنوی)
بشـــنو از نــی چـــون حکایت می کند       از جـــدایـی هـــا شکـــایت مــی کنـــد
کـــز نیســـــتان تـا مــرا ببــــریــده اند      از نفــیــــرم مــــرد و زن نــالـــیده اند
سینه خواهم شرحــه شرحـــه از فراق       تـــا بگــــویـــم شــــرح درد اشـــتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصـل خویش        بـاز جوید روزگــــار وصــــل خویش
مـن به هـــــر جمعـــیتی نالان شــــدم       جفت بد حــــالان و خوش حــالان شدم
هر کسی از ظـــــن خــود شـد یار من       از درون مــــن نجــست اســــرار مــن
ســـر مـــن از نـاله مـــــن دور نیست       لیک چشــم و گـوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستـور نیست       لیک کس را دید جــان دستــور نیست
آتش است این بانگ نای و نیسـت باد       هــــر کــه این آتــش ندارد نیـسـت باد
آتش عشــــق است کــاندر نـــی  فتـاد       جوشش عشـق است کــاندر مـی  فتاد
نــی حــریف هـــر کـــه از یـاری برید       پــرده هــایش، پــــرده هــــای ما درید
نــــی حدیث راه پر خــــــون می کـند       قصـــــه هـــای عشـق مجنـون می کـند
محـرم این هوش جز بیهـوش نیسـت       مر زبـان را مشتری جـز گــوش نیست
در غـــم مـــا روز هـــا بیـــــگاه شــد       روز هــــا بــا ســـــوزها همــــراه شــد
روز هـــا گر رفت گــو رو باک نیست       تو بمــان ای آن‌ که جـز تو پاک نیست
در نیــــابد حــال پخـته هیــــچ خـــــام       پـــس ســخن کوتــــــاه باید والســــلام
بنــد بگســـل،  بــاش آزاد ای پســــر       چــــند باشــی بنـــد ســـــیم و بنــــد زر
کــــوزه چشـــم حـریصـان  پـــر نشـد       تا صـــدف قــــانع نشــد پـــــر در نشـد
شـادبـاش ای عشق خوش سـودای مـا       ای طــبیب جـــمــله علت هــــــای مـــا
ای دوای نخـــوت و نامـــــوس مــــا       ای تـو افــلاطـــــون و جــالینــوس مـــا
جســـم خـاک از عشـق برافـلاک شــد       کـــوه در رقـص آمـــد و چـــالاک شــد
هــر کــه او از همــزبـانی شــد جـــدا       بـی نـــوا شــد گــرچــه دارد صــد نــوا
چونکه گــل رفت و گلستان درگذشـت       نشـــنوی زان پـس ز بلـبـل ســرگذشت
                                                           
  شاهنامه فردوسی
چـو پیـش آورم گــــردش روزگـــار       نبــــــاید  مرا  پنـــــــد  آموزگــــــار
چــو پیـکـار کیـخســــــــرو آمد پدید       ز مـن جـــــادویـی ها بباید شـــــنید
بـدیـن داســـــتان در ببـــــــارم همی       به ســـنگ اندرون لاله کــارم همی
کنون خـــامه ای یافتـم بیـش از آن       کــه مغــز ســخن بافـتم پیـش از آن
ایـا آزمـون را نهـــــــــاده دو چشــم       گهـی شـادمان و گهـی درد و خشـم
چنین بـود تــــا بـــود دور زمــــــان       بـه نــوی تـو اندر شـــــگفتی ممان
یکی را هــمه بهـــره شهدست و قند       تـن آســـانـی  و  نـاز و بخـت بلـند
یکی زو همه ســــــاله با درد و رنج       شده ســـنگـدل در ســــرای سـپنج
چنیـن پروراند همـــــی روز گــــــار       فــزون آمـد از رنگ گـل رنج خــار
نیابیـم بـر چــــــرخ  گـــــــردنـده را       نه بر کـــــار دادار خورشـــید و ماه
جهــــاندار اگـر چنـد کوشــد به رنج       بتــــازد به کین و بنـــــــازد به گنج
همش رفت باید بـه دیگـــــر ســـرای       بمــاند هـمـه کوشـــش ایـدر بجای
تو از کـار کیـخســــــــرو اندازه گیر       کهـن گشـته کــــار جهــان تازه گیر
کـه کیــن پـدر  بـاز جســـــت از  نیـا       به شـمشـیر و هـم چــاره و کیـمـیا
چنـیـن اســت رســــم ســـرای سپنج       بـدان کــوش تا  دور مــانـی ز رنج
 
حكایتی عطار نیشابوری
بوســــعید مهـــنه در حمــــــام  بود       قایمــش افتــــاد و مردی خـــام بود
شــــوخ شیـــخ آورد تـا بـازوی  او       جمع کـــرد آن جمـله پیش چشـم او
شـــیخ را گفتا : بگو ای پـاک جــان       تا جـوانمــردی چه باشد در جهان؟
شــیخ گفتا: شوخ پنهان کردن است       پیـش چشــــم خـلـق نا آوردن است
ایـن  جـوابـــی  بود  بــر  بـالای  او       قـایـم افتـاد آن زمــان در پــــای او
چـون به نادانی خـویش اقــــرار کرد       شـیخ خوش شد قایم استغـفار کرد
خالقـــــــا، پروردگـــــارا، منعـمـــــا       پادشـــاهــا، کارســـــازا، مکـــــرما
چــون جـوانمــــردی خـلـق عـالمـی       هـســت  از دریای فضــلت شـبنمـی
شـــوخی و بی شــــرمی مـا در گذار       شــوخ مـا، با پیـش چشـــم ما میار
 
ساقی نامه حافظ
 
بیا ســــــــاقی آن می كه حال آورد      كرامت فـــــــــزاید كمــــــــــال آورد
به من ده كه بس بیدل افتــــــاده ام      وزین هر دو بی حاصل افتـــــاده ام
بیا ساقی آن می كه عكسـش ز جام      به كیخســــرو و جم فرســـــتد پیام
بـده  تــــا  بگــــویم  بـه  آواز  نـی      كه جمشــید كی بود و كـاووس كی
بیـــا ســــاقی آن كیمیـــــــای فتوح      كه با گنج قــــارون دهد عمــر نوح
به من ده كه گردم با تایید جـــــــام      چو جـــــم آگه از سـرّ عالم تمــــــام
دم از ســـــیر این دیــر دیرینــه زن      صلایی به شــــــاهان پیشــــینه زن
بیـــــا ســــــــاقی آن آتش تابنـــــاك      كه زردشـــت می جویدش زیر خاك
به من ده در در كیش رندان مسـت      چه آتش پرسـت و چه دنیــا پرسـت
بیا ســـــاقی آن می كه حور بهشت      عبیـر  ملایك  در آن می ســـرشــت
بده  تــــا  بخـــوری  در  آتش  كنم      مشـــــام خــــرد تــــا ابد خوش كنم
بده ســـــاقی آن می كه شـاهی دهد      به پـــــــــــاكی او دل گــــواهی دهد
من آنم كه چـون جام گیرم به دست      ببینم در آن آینه هـــــــــر چه هست
به مســـــتی، دم پادشــــــــاهی زنم      دم خســــــروی در گــــــــــدایی زنم
مغنی كجــــــــایی؟ به گلبــانگ رود      به یــــاد آور آن خسروانی ســـرود
كه تا وجـــــــــــد را كار سـازی كنم      به رقص آیم و خـــــــرقه بازی كنم
ســـــــر فتنه دارد دگر روزگــــــــار      من و مســـــتی و فتنه چشــم یــــار
مغنــــــــی ملولم دو تــــــــــایی بزن      به یكتـــــــــــــــایی او كه تـایی بزن
در این خون فشان عرصه رستخیز      تو خون صراحی و ســــــــاغر بریز
به مســـــــتان نوید سرودی فرست      بــه  یـاران رفتــه  درودی  فرســت
 
 
( قالب قطعه)
مست و هشیار / پروین اعتصامی
 
محتســب مسـتی به ره دید و گــریبــانش گرفت     مست گفت: ای دوسـت، این پیراهن است افسار نیست
گفت: مستی زان سـبب افتان و خیزان می روی     گفت: جــرم راه رفتن نیست، ره همـــــوار نیست
گفت: مــی باید تــو را تــا خانه قـــــــــاضی برم     گفت: رو صبح آی، قـاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سـرای، آنجا شویم     گفت: والـی از کجــــا در خــــــانه خمـــــار نیست
گفت: تا داروغـه را گوییــم، در مســجد بخواب     گفت: مســجد خوابگــــــــاه مردم بدکـــــار نیست
گفت: دینـاری بده پنهـان و خود را وارهــــــــان     گفت: کار شـــــرع، کــــار درهــــم و دینار نیست
گفت: از بهـــر غرامت جـامه ات بیرون کنـــــم     گفت: پوسـیده ست، جز نقشــی ز پود و تار نیست
گفت: آگـــه نیســـــتی کز ســـــــر درافتادت کلاه     گفت: در سـر عقل باید، بی کـلاهی عــــار نیست
گفت: می بسـیار خوردی زآن چنین بیخود شدی     گفت: ای بیهوده گو! حرف کـــم و بســیار نیست
گفت: باید حد زند هشـــیار مـــــردم مســــــت را     گفت: هشـــیاری بیـار، اینجا کسی هشـیار نیست
 در بخش برگزیده نثر گلستان نیز نمونه های دیگری از قالب قطعه در معرض دید و خوانش شما قرار دارد. گلستان سعدی آمیزه ای از نظم و نثر است و سعدی با جادوی كلام خود به زیبایی تمام نثر شیوای گلستان را با چند بیت كوتاه مثنوی یا قطعه یا بیتی مفرد تلفیق می كند.( لطفا صفحه 34 را  ببینید)
 
 
(قالب دو بیتی)
بابا طاهر عریان همدانی
دلُم بی وصـل تِه شـــــادی مبینـاد       ز درد  و  محـنت  آزادی  مبینـادخـراب آبـــــــادِ دل بــی مقـــدم تو       الهـــی هــــــرگز آبـــــادی مبینـاد
مو آن دلــــــــداده بـــی خـــانمانُم       مو آن محنت نصـیبِ سخت جـانُم مو آن سرگشـــته خارُم در بیابان       که چون بادی وزد هر سـو دوانُم
گـلی که خـود بدادُم پیــچ و تابش       بـه اشـــک دیـدگـــــــانُم دادُم آبـش در این گلشـن خـــدایا کـی روا بی       گـل از مـو دیگــری گیـره گـلابش
دو چشـمـونِت پیـــاله پر ز می بی       دو زلفـــونِت خــراجِ مُلک ری بی همـــــی وعده کری امـروز و فردا       نمی دونُم کـه فـــــردای تو کی بی
نســـیمی کــــز بـن آن کـــاکـل آیـو       مـــرا خوش تر ز بــوی سنبل آیوچو شو گیرُم خیالـش را درآغوش       ســـــحر از بســــتُرم بـوی گـل آیو
 
 
(قالب رباعی)
خیام نیشابوری
آن قصـــــر کـه بهـرام در او جـام گرفت       آهــــــو بچه کـــــرد و روبـه آرام گـرفت
بهرام کـه گـــــــــور می گرفتی همه عمر       دیـدی که چگونه گــــــــور بهرام گرفت
 
ایـن قــــافله عمــــــــر عجب مـــی گـذرد       دریـاب دمـــی کــه بـا طــرب مــی گـذرد
سـاقی غـم فـــردای حریفـان چـه خـوری       پیـش آر پیـــاله را کـه شب مـــی گــذرد
 
گویند بهشـت و حـــور عین خـواهـد بود       و آنجـــا مـی نـاب و انگبین خواهـد بود
گـر مـا مـی و معشــوق گـزیدیم چـه باک       آخـــر نه به عاقبت هـمـین خـواهـد بـود
 
مـــــا  لعبتکـــــانیم  و  فـلک  لعبت بــاز       از  روی  حقیقتـی  نـه  از  روی مجـاز
یـک چنـد در این بســـاط  بازی کـــردیم       رفـتیـم به صـــندوق عــدم یـک یـک بـاز
 
در کــــــارگـه کـــــوزه گــران رفتم دوش       دیدم دو هــــــزار کــوزه گویا و خموش
نـاگـــــاه یکـی کـــــوزه بـرآورد خــروش       کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
 
                                                                 
رباعیات
 ابوسعید ابی الخیر
 
در دیـده به جـــای خـواب آب است مرا       زیرا کـه بـه دیدنت شــــــتاب است مرا
گوینـــد بخـواب تـــــا به خـوابش بینی       ای بی خبران چه جای خواب است مرا
 
از واقعــه ای تـو را خبــر خواهـــم کرد       آن را به دو حرف مختصـر خواهم کرد
با عشق تو در خـاک نهـان خواهـــم شد       با مهر تو ســر زخاک بر خواهم داشت
 
وافـــــــــریادا زعشــــــق وا فـــــــریادا        کــــــارم به یکی طــــــــرفه نگار افتادا
گـــــــر  داد  مـن  شـکســــته  دادا دادا        ورنه مـن  و عشـــق هــر چه بادا بادا
 
 
( قالب شعر : چهار پاره)
سنگ گور / سیمین بهبهانی
 ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خـــــاطـــر        بــر مــــن منگـــــــر تاب نگـــــــــــاه تـو ندارم بر من منگـــر زانکه به جـــــــــــز تلخی اندوه        در خاطــــر از آن چشــــــم ســـــــــیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهــــر چه امشب        با خاطـــــــــره هـــا آمده ای بـــــــاز به سویم؟
گـــــــر آمده ای از پی آن دلبــــــر دلخــــــــواه        من او نـی ام او مرده و من ســـــــــایه ی اویم
 من او نی ام آخـــــــر دل من سرد و سـیاه است        او در دل ســــودازده از عشق شـــــــرر داشت او در همه جـــــــــا با همـه کس در همه احـوال        سـودای تو را ای بت بی مهــر !‌ به سر داشت
 من او نی ام این دیده من گنگ و خموش اسـت        در دیده ی او آن همه گفتـــــار ، نهـــــــان بود وان عشق غـــــــم آلوده در آن نرگس شـبرنگ        مرموزتر از تیـــــــرگی ی شــــــــــامگهان بود
 مـــن او نیــــــم آری ، لب من این لب بی رنگ        دیری ســت که با خنده ای از عشق تو نشکفت امــــا به لب او همه دم خنـــده ی جــــان بخش        مهتاب صفـت بر گل شـــــــــــبنم زده می خفـت
 بر مـــن منگــــر ، تاب نگــــــــــــــاه تــو ندارم       آن کس که تو می خـواهیـش از مـن به خدا مرد
او در تن من بـود  و ، ندانم که به نــــــاگـــــــاه       چون دید و چهـــــــا کرد و کجا رفت و چرا مرد
 من گــــور وی ام ، گور وی ام  ، بر تن گرمش       افســــــردگی و ســــــــردی ی کافـــــــور نهادم او مرده و در ســـــــینه ی من ،‌ این دل بی مهر       ســــنگی اســت که من بر ســــر آن گور نهادم
 
آخرین فریب / نادر نادرپور
گـر آخــــرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود       اینك هــــــــــــــزار بار ، رها كرده بودمت زان پیشــــتر كه باز مرا سوی خود كشی       در پیش پـای مرگ فـــــــــــدا كرده بودمت
هر بار كـز تو خواســــــــته ام بر كنم امید       آغـوش گرم خـــــــــویش برویم گشاده ای  دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست       اما درین فریب ، فســـــون هــــا نهاده ای
در پشـت پرده ، هیچ مداری جز این فریب       لیكن هـــــــزار جــــامه بر اندام او كنــــی چون از ملال روز و شــــبت خاطرم گرفت       او را طـلــــب كنـــــی و مرا رام او كنـــی
روزی نقاب عشق به رخســــــــار او نهی        تا نوری از امیــــــد بتــــابد به خـــــاطرم روزی غرور شـــــعر و هنــــر نام او كنی       تا سر بر آفتــاب بســــایم كه شـــــــــاعرم
در دام این فریب ، بســـــی دیر مــــانده ام        دیگر به عذر تــازه نبخشــــم گناه خویش ای زندگی ، دریغ كه چون از تو بگســــلم       در آخرین فریب تـو جویم پنـــــــاه خویش     (قالب تركیب بند)
بخشی تركیب بند معروف محتشم كاشانی
 در رثای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا
 
بازاین چه شورش ست که درخلق عالم است
بازاین چه رســــــــتخیز عظیم است کز زمی
این صـــــبح تیره بـــــــاز دمید از کجــــــا کز
گویــــــــا طلوع مـــی‌کند از مغرب آفتـــــــاب
گــــــــر خوانمش قیـامت  دنیـــــا بعید  نیست
در بارگـــــــــــاه  قدس که جـــای ملال نیست
جــن و ملک بـر آدمیــــــان  نوحـــه می‌کـنند
 
 
 
   
 
 
 
باز این چه نوحه و چه عزا و چه مـاتم است
بی نفخ صور خاســـــته تا عرش اعظـم است
کار جهان و خلق جهـــــان جمله در هم است
کاشوب در تمــــــامی ذرات عـــــــــــالم است
این رســتخیز عـــــــام که نامش محـرم است
سرهای قدســـــــیان همه بر زانوی غم است
گــــویــــا عـــــــزای اشــــرف اولاد آدم است خورشــید آسمان و زمین نور مشـــرقین
پرورده كنار رســــول خدا(ص) حسین(ع)
کشــتی  شــــــکست  خورده‌  توفــــان  کربلا
گر چشـــم روزگـــــار به رو زار می‌گـریست
نگـرفت  دســــــت  دهر گلابی به غیـر اشک
از آب هم  مضـــــــــایقه  کردند   کوفیــــــان
بودند دیو و دد همه ســـــــــــیراب  می ‌مکند
زان  تشـــــــنگان هنوز  به  عیـوق می‌رسد
آه  از دمـی  که  لشــــــــگر اعدا نکرد شرم
 
 
 
 
 
 
 
در خــــــاک و خون تپیده میـــــــــدان کـربلا
خـــــون می‌گذشــت از ســـــــر ایوان کـربلا
زآن گل که شـــــد شـکفته به بســتان کـربلا
خوش داشــــــتند حرمت مهمـــــــــان کـربلا
خــــــــــاتم ز قحط آب ســــــــــــلیمان کـربلا
فریــــــــــــاد العطش ز بیـــــــــــــابان کـربلا
کــــــردند رو به خیمه‌ ســـــــــــــلطان کـربلا آن دم فلک بر آتش  غیرت  سپند  شـــــد
کز خوف خصم در حرم افغـان بلند شـــــد
کــاش آن زمان  سرادق گردون نگون شدی
کـــاش آن زمـــان درآمدی  از کوه تا به کوه
کـــاش آن زمــــان ز آه جهان سوز اهل بیت
کــاش آن زمــان که این حرکت  کرد آسمان
کــاش آن زمـان که پیکر او شد درون خاک
کــاش  آن زمـــان که کشتی آل نبی شکست
آن انتقــــــــــــام  گر نفتـــادی  به  روز حشر
 
 
 
 
 
 
 
وین خرگه بلند ســــــــــــتون بی‌سـتون شدی
سیل ســـــــــیه که روی زمین قیـرگون شدی
یک شــــــعله‌ برق خرمن گـردون دون شدی
ســـــــــیماب‌وار گوی زمین بی‌سـکون شدی
جان جهــــــــــانیـان همــه از تن برون شدی
عالم تمـــــــــــــام غـــرقه دریـای خون شدی
با این عمل معــــــــــــامله‌ دهـــر چون شدی آل  نبــــــــــی چو دسـت  تظلـــم  برآورند
ارکــــــــان عرش را به تلاطــــم درآورند
برخوان غــــــم چو عالمیـــــان را صـلا زدند
نوبت به اولیــــا چو رســـــید آســـــمان طپید
آن در کـــــــــه جبرئیل  امین  بود  خـــادمـش
بس  آتشـــــــی اخـــــــــگر المــاس  ریزه ها
وانگه ســــــــرادقی که ملک  مجرمش نبـود
وز تیشــه‌  ســــــتیزه در آن دشــت کوفیــــان
پس ضـــــــربتی کزان جگر مصـــــطفی درید
اهل حـــــــــــرم دریده  گریبـــــان گشوده  مو
 
 
 
 
 
 
 
 
اول صــــــــلا به ســـــلســـــــله‌ انبیــــا زدند
زان ضـربتی که بر ســـــــر شـــیر خـدا زدند
اهل ســـــتم به پهلوی خیـرالنســـــــــــا زدند
افـــــــروختند و در حســــــــــن مجـتبـی زدند
کـنـدنـد از مدیـنـه و در کــــــــــــــــــربلا زدند
بس نخـــــــل ها ز گلشــــــــن آل عبــــا زدند
بر حلق تشـــــــنه‌ خلف مرتضــــــــــــی زدند
فریـــــــــاد بر در حــــــرم کبریـــــــــــــا زدند
روح‌الامین نهـــــــــاده به زانو سرحجــاب
تاریک شـــــــــد ز دیدن آن چشـــــم آفتاب
 
تركیب بند ( وحشی بافقی)
دوســــتان شرح پریشــــــانی من گوش کنید      داســـــتان غــــم پنهـــــــانی مـــن گوش کنید
قصه ی بی سر و ســــــامانی من گوش کنید      گفت و گـوی مـــن و حیـرانی من گوش کنید
شـــــرح این آتش جانسوز نگفتن تا کــــــی؟
سـوختم سـوختم ، این راز نگفتن تا کــــــی؟
روزگــــاری من و دل ســــاکن کـــویی بودیم      ســـــــــاکن کـــوی بت عربده جــــویی بودیم
عقل و دیـن باخـته دیوانه ی رویـــــی بودیم      بســــته ی سلـسله ی سلـسله مــــویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بنـد نبود
یک گـــــــرفتار از این جمـله که هستند نبود
نرگس غمـــــزه زنش این همـه بیمار نداشت      ســـــــنبل پر شــکنش هیـــــچ گرفتار نداشت
این همه مشــــــــتری و گـــرمی بازار نداشت      یوســـــفی بـود ولـــی هیـــچ خـریدار نداشت
اول آن کس که خـــــــریدار شـدش من بودم
باعث گـــــــــــــرمی بازار شـــدش من بودم
عشق من شــــــــد سبب خوبی و رعنایی او      داد رســـــــــــوایی من شــــــهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شـــــــــــرح دلارایی او      شهر پر گشـــــــت ز غوغـــــای تماشایی او
این زمان عاشــــــــق سرگشته فراوان دارد
کی ســـر برگ من بی ســـــر وسـامان دارد
چــاره این اسـت و ندارم به از این رای دگر      که دهم جـــــای دگــــــر ؛ دل به دلارای دگر
چشـــــــــم خود فرش کنـم زیر کف پای دگر      بر کف پــــای دگـــــر بوســــه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است وهمین خواهد بود
من بر این هســـتم و البته چنین خواهد بود
ای پســـر! چنـــد به کــــــام دگــــرانت بینم      سر خوش و مســـت ز جـــــام دگرانت بینم
مـــــایه ی عیــــش مـــــدام دگـــــرانت بینم      ســـــاقی  مجلـــس  عــــام  دگــــرانت بینم
تو چه دانی که شــدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند هوســـناکی چند.....
 
 
تركیب بند دوم
 ( وحشی بافقی)
 
ای گــــل ِ تـازه که بویی ز ِ وفا نیست تو را      خبر از ســـــــرزنش ِ خار ِ جفا نیست تو را
رحـــــم بر بلبل ِ بی برگ و نوا نیست تو را      ما اســـیر ِ غم و اصلا" غم ِ ما نیست تو را
با اســــیر ِ غم ِ خود  رحم چرا نیست تو را      خبر از ســـــــرزنش ِ خار ِ جفا نیست تو را
فــــارغ از عاشــــــق ِ غمناک نمی باید بود
جان ِ من این همه بی بــــــاک نمی باید بود
همچو گـــل چند به روی ِ همه خندان باشی      همــــره ِ غیـــــر به گلگشت ِ گلستان باشی
هر زمــــــان با دگری دست و گریبان باشی      زان بیندیش کـــــــه از کرده پشـیمان باشی
جمــــع ِ ما جمــــع نباشد تو پریشــان باشی      یاد حیــــرانی مـــــا باشـــی و حیران باشی
ما نباشــــــیم که باشــد که جفای ِ تو کشد؟
به جفا ســـازد و صد جـور برای ِ تو کشد؟
شـــب به کاشــــانه ی ِاغیـــارنمی باید بود      غیـــــر را شمــع ِ شـب ِ تــار نمی باید بود
همه جــــا با همــه کس یــار نمی با ید بود      یــار اغیـــــــــــــــــار دل آزار نمی باید بود
تشــــــنه ی ِ خــون ِ من ِ زار نمی باید بود      تا به این  مرتبه خونخـــــوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث ِ بد نــامی ِ توست
موجب شهرت بی باکی وخود کـامی توست
دیگــــــــری جز تو مرا اینهـــمه آزار نکرد      جــز تو کس در نظر ِ خـلق مرا خوار نکرد
آنچه کـــردی تو به من هیچ سـتمکار نکرد      هیچ سـنگین دل ِ بیدادگـــــر این کــار نکرد
این ستم ها دگـــــــری با مـــن ِ بیمار نکرد      هیـــچ کس این همــــــه آزار من ِ زار نکرد
گـر ز ِ آزردن ِ من هســت غرض مردن ِ من
مردم ؛ آزار مکــــــش از پی ِ آزردن ِ من....
به علت طولانی بودن دو تركیب بند اخیر، ما تنها پاره هایی از این دو اثر معروف را تقدیم داشته ایم. به محل قرار گرفتن كلمات قافیه و تفاوت ابیات هر بند در هر یك از این دو شعر توجه كنید و در نهایت آن را با تركیب بند محتشم كاشانی كه ساختی متفاوت دارد مقایسه كنید. چنانكه ملاحظه می شود در تركیب بند اول وحشی، هر بند از چهار مصرع متحد القافیه تشكیل شده است كه این تعداد از مصاریع، به وسیله تك بیت هایی غیر تكراری (كه واسطه العقد نامیده می شود) به بند های دیگر ارتباط یافته است در صورتی كه در تركیب بند دوم، در هر بند شش مصرع هم قافیه وجود دارد. در ضمن به لحن پرخاشگر و اعتراض آمیز شاعر نسبت به معشوق نیز توجه داشته باشید. چنین اشعاری را واسوخت می نامند.
 
(ترجیع بند)
(انتخاب از كلیات سعدی)
دردا که به لب رســــــید جـــــانم      آوخ که ز دســــت شــــد عنــــانم کس دید چو من ضـــعیف هـرگز      کز هســــــتی خـــویش در گــمانم پروانه ام اوفتــــــان و خیـــــزان      یک بــار بســـــوز و وارهـــــانم گر لطف کنـــــی به جــــــای اینم      ور جـــــور کنـــــی ســــرای آنـم
بنشــــــینم و صــــبر پیـش گیرم
دنبـــــــــــاله کــــار خویش گـیرم
زان رفتن و آمــــــــدن چـه گویم      می آیی و مــی روم من از هوش یاران به نصـــــیحتم چه گوینـــد      بنشین و صـبور باش و مخروش ای خـــام، من این چنین در آتش      عیبم مکــــن ار برآورم جــــوش تا جهد بود به جـــــــــان بکوشم      و آنگه به ضرورت از بن گـوش
بنشــــــینم و صــــبر پیـش گیرم
دنبـــــــــــاله کــــار خویش گـیرم
ای بر تو قبــــــای حسـن چالاک      صـــد پیرهـــن از جداییت چـــاک پیشــــت به تواضـــع است گویی      افتـــــادن آفتــــــاب بـــر خــــاک ما خاک شـــویم و هــــــم نگردد      خــــاک درت از جبین مــا پـــاک مهــــــر از تو توان برید هیهات      کس بر تو توان گـــزید حــاشـاک
بنشــــــینم و صــــبر پیـش گیرم
دنبـــــــــــاله کــــار خویش گـیرم
 
ارجاع : از میان زیباترین نمونه های ترجیع بند، معمولا در آثار برگزیده ادبی به ترجیع بند زیبای هاتف اصفهانی اشاره می شود. وی از معروف ترین شاعران دوره باز گشت ادبی است و با این ترجیع بند شهرت تمام یافت.  به علت حجم بسیار اثر، از درج آن در این مختصر  معذوریم. هاتف در این شعر، بعد از بندهای غزل مانند، بیتی را به صورت ترجیع استفاده می كند.
كه یكی هست و هیچ نیست جز او       وحـــــده لا الـــه الا هــو
 
 
(قالب مسمط)
هنگام خزان : منوچهری دامغانی
خیزید و خز ‌آرید که هنگام خــــــزان است      باد خنک از جانب خـــــــــوارزم وزان‌ست
آن برگ رزان بین که بـرآن شاخ رزان‌ست      گویی به مثل پیـــــرهــــن رنگــرزان است
دهقـــــــان به تعجّب سر انگشــت گزان‌ست      کــــــاندرچمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
 
طاووس بهــــــــــاری را دنبــــــــال بکندند      پرش  ببــــــــریدند  و به  کنجــی  بفکندند
گویی به میــان بــــــاغ، به زاریش پسـندند      با او نه نشـــینند و نه گویند و نه خنــــــدند
وین پر نگــــــــارینش، بـر او بــــاز نبندند      تـــــا بگــــــــــذرد آذر‌مــــــه و آید آذار...
 
آنگــــــــــاه یكـــی ســــــاتگنی بــاده برآرد      دهقـــــان و زمــــانـــی به كف دسـت بدارد
بر دو رخ اورنگــش مـــــــاهی بنگــــــارد      عود و بلســــــان بویش در مغْْز بكــــــــارد
گوید كه مرا این مــــی مشـــــكین نگــوارد      الا كــــه خورم یاد شــــهـی عـادل و مختـار
 
ســــلـطان معـــظم ملك عــــادل مســـــــعود      كمتر ادبش حـــلم و فـــــروتر هنــرش جـود
از گوهر محمـــود و به از گوهر محمـــــود      چونـــانكه به از عــــود بود نایژه ی عـــــود
داده ست بدو ملك جهــــان خـــالق معــــــبود      با خــالق معـبود كســـی را نبود كـــــــار...
 
مسمط فوق، از معروف ترین مسمط های منوچهری دامغانی است. این مسمط ساختی شبیه قصاید قدیم دارد بدین نحو كه شاعر در بندهای ابتدایی از طبیعت می گوید و بعد از وصف خزان، خمریه ای می پردازد كه بسیار زیباست. منوچهری وصاف طبیعت و خمر است. بندهای ابتدایی شعر حكم تشبیب قصاید را دارد. شاعر در چند بند مانده به آخر به مدح مسعود غزنوی گریزی می زند و در بندهای پس از آن كوتاه اما گویا به مدح ممدوح خود می پردازد. در بند پایانی كه حكم شریطه را دارد، از حلم و جود سلطان می گوید و شعر خود را به پایان می برد. نسیب این شعر از زیباترین خمریه های فارسی به شمار می رود. گفته شده است كه خمریه های منوچهری از خمریه های شاعر معروف عرب � ابونواس (متوفی 198 هـ ق) � تاثیر پذیرفته است.  دیگر ویژگی بارز اشعار منوچهری دامغانی استفاده بسیار زیاد از كلمات و تركیبات عربی است. این در حالی است كه در دوران سامانی و غزنوی استفاده بسیار كم از كلمات و تركیبات عربی، از ویژگی های سبك خراسانی محسوب می شود. منوچهری دامغانی در این میان استثناء است. او به دلیل در گیری هایی كه با دیگر شاعران عصر غزنوی دارد دوست دارد داشته های خود از زبان عربی را به رخ كشیده تا حقانیت خود را ثابت كند. بدین لحاظ او با استفاده مفرط از كلمات عربی و  اشاره های مكرر به اشعار شاعران عرب و  تلمیح به داستان های رایج در زبان عربی به گونه ای آشكار، اظهار فضل می كند.
 
قالب مسمط (قاآنی شیرازی)  
بـــاز بر آمد به کــــوه، رایت ابر بهــــــــــــار      ســـــیل فرو ریخت ســنگ، از زبر کوهســـار
باز به جوش آمدند، مرغـــــان از هر کنــــــار      فاخته و بوالملیح و صلـصل و كبك و هـــــزار
طوطی و طاووس و بط ، سیره و سرخاب و سار
هست بنفشـــــــــــــه مگر، قاصد اردیبهشت؟      کز همه گل‌هــــــا دمید، پیشتر از طرف کشت
وز نفسش جویبار، گشـــته چو باغ اردیبهشت      گویـی، با غـــالیه، بر رخــــــش ایـــزد نوشت:
کــای گل مشـکین نفس، مژده بر از نـــوبهــار
 
(قالب مستزاد)
میرزاده عشقی:
 این مجلس چــــــــارم به خدا ننگ بشر بود      دیدی چه خبر بود
هرکـــــــــار که کردند ضرر روی ضرر بود      دیدی چه خبر بود
این مجلس چـــــــــارم خودمانیم ثمرداشت؟      والله ضـرر داشـت
صد شکر که عمرش چو زمانه به گذر بود       دیدی چه خبر بود
 
مشتاق اصفهانی :
گیرم کـــه ز مال و زر کســــی قارون شـــد       مرگ است ز پی! یا آن کــــــــه به علم و دانش افلاتون شـــد       کـو حاصـــل وی؟ انـدوخـتـه ام ز کف هـمـــــــه  بیـرون شـــد       کـو نـــــــاله نـی؟ ز انـدیشـه کونیــــن دلـم پــــرخـــــون شـــد       کـو ســــاغر می؟
 
ســـــنا:
گـــــــر حــاجت خـــود بری بـه درگاه خــدا       با صـدق و صـفا
حــــاجـــات  تـو  را  کنــــد  خــداونـد  روا       بی چــون و چـرا ز نهـــــــار مبـــــر حاجت خـود در بر خلق       با جـــــــامه دلـق کـــــز خلق نیــــاید کـــرم و جــــــود و عطا       بی شرک و ریــا
+ نویسنده در جمعه یکم شهریور 1392 |

شعـر
     شعر سخني است كـــه ذهن زيبا پرست انسان آن را به گونه هاي مختلف آراسته است و همين آرايه ها و زيبائي هاست كه شعر را براي خواننده دلنشين و خواندني مي سازد . هر چقدر مخاطب با اين آرايه ها و ريزه كاري ها آشناتر باشد بيشتر لذت خواهد برد. و شايد اولين و بهترين هدف استفاده از آرايه هاي ادبي زيبا تر و دلنشين تر كردن نوشته باشد تا براي مخاطب جذاب و خواندني باشد اما استفاده از اين آرايه ها و پوشيده گويي ها باعث مي شود تا بسياري از سخنان و نظرات  در قالب نظم و نثر براي مخاطب بيان شود تا هم تاثير گذار باشد و هم بتواند نا گفتني ها را بيان كند .
   بنا بر اين براي درك مفهوم واقعي اشعارو پي بردن به منظورو اهداف گوينده لازم است  با پاره اي از اين آرايه ها كه در كتابهاي دوره ي متوسطه به آنها اشاره شده است آشنا شويم تا علاوه بر لذت بردن بيشتر از اشعار ، به نوعي در امر آموزش و تحصيل ما نيز تاثير گذار باشد ، يكي از ويژگي هاي اين مجموعه اين است كه اين آرايه ها را در يك مجموعه و به زباني همه فهم بيان نموده است.
     شعر سخني است كه موسيقي دروني كلمات آن باعث دلنشين تر و زيباتر شدن مي شود و چون بيان كننده ي احساسات و عواطف انساني است مي تواند تاثير گذار تر باشد .  
سجــــع
       سجع در معني لغوي يعني آواز كبوتر ، اما در اصطلاح ادبيات آوردن كلماتي در سخن است كه از نظر موسيقي و وزن با هم هماهنگي داشته باشند :
حمد بي حد و ثناي بي عد پادشاهي راست كه وجود هر موجود نتيجه ي جود اوست.
هر نفسي كه فرو مي رود ممد حيات است و چون بر مي آيد مفرح ذات.
سجع در ادبيات ما به سه دسته  تقسيم مي شود : سجع متوازي ، سجع متوازن و سجع مطرف
سجع متوازي
        آوردن كلماتي در سخن است كه هم از نظر وزن و هم از نظر واج پاياني با هم يكسان و موازي باشند مانند :نعمت_قربت / زاينده_پاينده/ رحيمي _كريمي
منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت.
كلمات قربت و نعمت از نظر وزن و موسيقي يكسانند و همچنين واج پاياني هر دو (ت)است.
مثالهاي ديگر: هنر چشمه ي زاينده است و دولت پاينده
هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست .
اي صاحب كرامت شكرانه ي سلامت                روزي تفقدي كن درويش بينوا را
شما را باغ بايد و ما را چون لاله داغ – قائم مقام فراهاني
در دل ما جز تخم محبت مكار و بر كشته هاي ما جز باران رحمت مبار -  عبدالله انصاري
تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي. . .  – سنايي
دست انابت به اميد اجابت به درگاه حق بردارد – سعدي
آن كه از جمال عقل محجوب است به نزديك اهل بصيرت معذور است .
 
سجع متوازن
    يعني کلما تي که  هموزن مي با شند و موسيقي آنها يکسان است اما واج پاياني آنها يکسان نيست مانند:
 استعداد بي تربيت دريغ است و تربيت نا مستعد ضايع .
 ملك بي دين باطل است دين بي ملك ضايع
دل به اميــــد روي او  . . .
جان به هواي كوي او. . ( دل با جان / اميد  با هواي تنها هم وزن هستند)
سجع مطرف
       يعني کلماتي را در سخن بياوريم که تنها واج پاياني آنها يکسان است و از نظر وزن و موسيقي با هم تفاوت دارند.
مانند : محبت را غايت نيست از بهر آنکه محبوب را نهايت نيست .
که تنها حروف آخر آنها يعني تنها در واج " ت " باهم مشترکند اما وزن آنها متفاوت است .
درشدت سوز و اشتياق بود و در لهب فراق
متكلم را تا كسي عيب نگيرد ، سخنش اصلاح نپذيرد .
دلبر كه جان فرسود از او ، كام دلم نگشود از او  . . .
 
 
            موازنه
     در ادبيات آرايه اي است که در عبارات يا مصراعها کلماتي بياوريم که با هم سجع متوازن بسازند يعني ؛کلماتي که در رابطه ي جانشيني ويا تقابل با هم قرار بگيرند و فقط با هم هموزن باشند و آخرين حرف اصلي آنها متفاوت باشد :
باغ همچون کلبه ي بزاز پر ديبا شود      باد همچون طبله ي عطار پر عنبر شود(سعدي)
کلمات باغ با باد و پر ديبا و پر عنبر با هم هموزن هستند و در آخرين حرف اصلي تفاوت دارند .
خاک بازار نيرزم که بر او مي گذري        بخت آينه ندارم که در او مي نگري(سعدي) 
در     دست          تو          محبوسم
در       دام           تو          مغلوبم
ترصيع
     ترصيع يعني گوهر نشاندن و زيبا ساختن.  در ادبيات موازنه اي است که در آن کلمات با هم سجع متوازي مي سازند يعني کلمات هم در وزن وهم در واج پاياني با هم مشترکند . اين هماهنگي در بين تمام يا بيشتر کلمات مصراعها يا قرينه ها وجود دارد. بنابراين آرايه اي که کلمات در آن دوبه دو در تقابل قراربگيرند وبا هم در وزن و حرف اصلي قافيه ؛ يعني ، آخرين حرف اصلي واژه يکسان باشند ، ترصيع ناميده مي شود . که باعث ايجاد موسيقي و زيبايي دلنشين در نوشته مي گردد . مانند:
به بالاي ايوان او راغ نيست          به پهناي ميدان او باغ نيست – مولوي
بالا با پهنا ، ايوان با ميدان ، راغ با باغ با هم سجع متوازي مي سازند وآهنگي دلنشين ايجاد مي کنند . نمونه هاي ديگر :
زمين گلشن از پايه ي تخت تست        زمان روشن از مايه ي بخت تست –  فردوسي
 
کلمات گلشن با روشن و تخت با بخت هم در وزن وهم در حرف آخر مشترک هستند.
مثال ديگر:
ما برون راننگريم و قال را                ما درون را بنگريم و حال را- مولوي
بنابراين هرگاه در دو مصراع يا دو جمله تقريباً همه كلمات به ترتيب با هم سجع متوازی) کلمه های پایان جمله ها هم وزن باشند و واج پایانی آن ها نیز یکی باشد) باشندبه آن  ترصیع مي گوييم .برگ بي برگي بود ما را نوال // مرگ بي مرگي بود ما راحلالما چو ناییم و نوا در ما زتوست          ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست
هم حركاتش متناسب به هم            هم خطواتش متقارب به هم    -  جامي                                      
جناس
        جناس يعني با يکديگر هم جنس بودن در اصطلاح جناس عبارت است از به کار بردن واژه گاني که در تمام يا بخشي از واج هاي خود اشتراک داشته و واجهاي آنها از يك جنس باشند . به سخن ديگر ، جناس آرايه اي است که بر اثر اشتراک صامت ها و مصوت ها پديد مي آيد .
آرايه ي جناس به دو دسته ي اصلي کامل (تام) و ناقص تقسيم بندي مي شود.
 
جناس تام
       تام يعني تمام و کامل. و جناس تام ، تکرار دو واژه است که از جهت حروف، حرکات و شکل  كاملا يکسان هستند و از نظر شكل گفتار و نوشتار هيچ تفاوتي ندارند.
     جناس تام از جهت موسيقيايي و آهنگين کردن و زيبا سازي آوايي بيت ، يکي از برجسته ترين آرايه هاي بديعي به شمار مي آيد . بسياري از بيت هاي زيبا ، تنها با داشتن اين آرايه است که از کلامي عادي به کلامي ادبي تبديل مي شوند . مثلا به بيت زير توجه کنيد :
بر همه نيکوان شهر شهي                           نيست با دو لبانت شهد شهي
مشاهده مي شود که تنها دو واژه ي شهي (لذيذ)و شهي (‌پادشاهي )‌بيت را از گفتار عادي بالاتر برده و آن را برجسته ساخته است . در مصراع اول شهد شهي يعني شهد لذيذ و شيرين ،  اما در مصراع دوم به معني پادشاهي شهر آمده است . نمونه هاي ديگر :
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد             هرکه اين آتش ندارد نيست باد-مولوي
  نيست باد = باد وهوا نيست                   نيست باد = نابود باد
خوش مي روي به تنها ، تنها فداي جانت                مدهوش مي گذاري ياران مهربانت - سعدي                                                                                           
                     تنها = غريب وتنها           تنها = جان وتن ها
دست آن مشاطه رابايدجداازشانه کرد        تار زلفت راجدا مشاطه گرازشانه کرد- مولوي
           شانه = شانه و وسيله آرايش             شانه = عضوي از بدن
اميد لذت وعيش از مدار چرخ مدار           که در ديار کرم نيست ز آدمي ديار
        مدار اول = دايره و گردش روزگار          مدار دوم = نداشته باش
كتابي كه در او داد سخن آرايي توان داد ابداع كنم. - سعدي
مردي به مردي دشنه بر بيداد بسته           در خامشي ها قامت فرياد بسته- معلم
مردي اول : يك مرد (امام)   مردي دوم: دلاوري و مردانگي
گلاب است گویی به جویش روان // همی شاد گردد زبویش روانروان(جاری) و روان(روح و جان)ارکان جناس اند که تلفظ یکسان و معنی متفاوت دارندبنابراين جناس تام يکسانی دو واژه در تعداد و ترتیب واج ها ست خرامان بشد سوی آب روان            چنان چون شده باز یابد روان
جانان من برخيز تا جولان برانيم     زان جا به جولان تا خط لبنان برانيم
جولان اول اسم مكان(مرز لبنان و سوريه) جولان دوم دور زدن – تاخت و تاز از زمين باز چو بر خاست نمود                     پي برداشتن دل آهنگ
ديد از آن دل آغشته به خون                        آيد آهسته برون اين آهنگ
واي دست پسرم يافت خراش                        واي پاي پسرم خورد به سنگ
آهنگ در بيت اول قصد كرد / آهنگ بيت دوم صدا و زمزمه
جناس ناقص
     اين گونه جناس ديگر كامل نيست بلكه دو كلمه ي همجنس ، تفاوت  اندكي با يكديگر دارند ؛ يا از نظر تعداد واجها با هم اختلاف دارند ، يا تعداد واجها برابر است ، اما در يكي از واجها با هم اختلاف دارند اين گونه جناس بسيار است و در بيشتر ابيات به چشم مي خورد:
بر آن گونه رفتند هر دو به رزم                 تو گفتي كه اندر جهان نيست بزم – فردوسي
اگر پاي در دامن آري چو كوه                 سرت ز آسمان بگذرد در شكوه – سعدي
بشنو از ني چون حكايت مي كند               از جدايي ها شكايت مي كند – مولانا
چو عاجز گشت خسرو در جوابش               نيامد بيش پرسيدن صوابش – نظامي
خروشي برآمد زشـــــــهر و ز دشت              غم آمدجهان را از آن كار بهر – فردوسي
 بر قدم او قدمــــــــي مي كشيد                         وز قلم او رقمي مي كشيد- جامي
     البته نوع ديگري از جناس نيز وجود دارد كه به آن جناس اشتقاق مي گويند و آن در بين كلماتي وجود دارد كه از يك ريشه ساخته شده باشند مانند:
 داد معشوقه به عاشق پيغام                   كه كند مادر تو با من جنگ
عاشق و معشوق هر دو از عشق مشتق شده اند.
احتمال نيش كردن واجب است از بهر نوش      حمل كوه بيستون بر  بر ياد شيرين بار نيست – سعدي
و ياكلماتي مانند : حرم و حريم //افتخار و تفاخر //گشودن و گشايان و . . .
واج آرايي يا نغمه حروف
      گاهي يکي از صامت ها در بيت تکرار وتوزيع مي شود ، اگر اين صامت با تناسب خاصي تکرار شود خود جلوه اي ديگر از موسيقي شعر و عاملي در رستاخيز کلمه است . بنابراين تكرار واجها به صورتي كه نوعي موسيقي و آهنگ ايجاد نمايد را واج آرايي مي ناميم.
به نمونه هايي از اين گونه توجه کنيد :
س :رشته تسبيح اگربگسست معذورم بدار      دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود - حافظ
موسيقي ايجاد شده با واج «س » شيريني دلنشين شعر حافظ را به اوج رسانده است .
ز: تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد             وجود نازکت آزرده ي گزند مباد –حافظ
خ و چ : ستون کرد چپ را و خم کرد راست    خروش از خم چرخ چاچي بخاست – فردوسي
با تکرار واج هاي « خ» و « چ » صداي خش خش و چکاچک شکستن چرخ گوش را نوازش مي دهد. 
همچنين تکرار مصوتهاي کوتاه وبلند مي تواند در بافت شعر ، آوايي ايجاد کند که از مجموع آنها آهنگي دلنشين به گوش مي آيد :
در بيت زير ، مصوت بلند «آ » ناله ي فراق حافظ را آشکارا ، به گوش مي رساند :
روز وصل دوستداران ياد باد                  ياد باد آن روزگاران ياد باد
ونمونه هاي ديگر :
سحر در پاي خم بوديم مشغول جين سايي           خيال قامت او در قيام آورد مستان را
مصوتهاي بلند «ا» و «اي» ايجاد موسيقي کرده است .
مثال براي مصوت بلند «اي » :
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي            تواز اين چه سود داري که نمي کني مدارا – حافظ
 
‌دلم شكسته تر از شيشه هاي شهر شماست            شكسته باد كسي كاين چنينمان مي خواست
 جان  بي جمال جانان ميل جهان ندارد                هر كس كه اين نداردحقا كه آن ندارد
از در درآمدي و من از خود بدر شدم                  گويي از اين جهان به جهان دگر شدم – سعدي
كي ام شكوفه ي اشكي كه در هواي تو هر شب // زچشم ناله شكفتم به روي شكوه دويدم
 لازم به ذكر است تكرار واجها بايد ايجاد موسيقي و آهنگ نمايد در غير اينصورت نه تنها آرايه اي ندارد بلكه دلگزا  و نامناسب نيز هست. پس تكرار واجها به تنهايي نمي تواند آرايه باشد. به نمونه اي از اين تكرار نامناسب توجه كنيد : دو دزد رفتند دزديدن بز يك دزد يك بز دزديد و يك دزد دو بز
اغراق
هرگاه وجود حالتي يا صفتي را براي كسي يا چيزي بيان كنيم كه محال يا بسيار غير عادي باشد اغراق پديد مي آيد . اغراق مناسب ترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است ،بنابراين از آن در شاهنامه وآثار حماسي ديگر بسيار استفاده شداست. لازم به يادآوري است كه در گذشته اغراق و مبالغه و غلو را جداگانه تعريف مي گردند اما ما امروزه در كتابهاي درسي همه را تحت عنوان اغراق بررسي و تعريف مي كنيم مثال:بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران // كز سنگ ناله خيزد وقت وداع يارانمانند ابربهار گریستن وگریه ی در آلودی که حتی سنگ را هم به ناله وا می دارد بیانی آمیخته به اغراق است .هر شبنمي در اين ره،صد بحرآتشين است // دردا كه اين معما شرح و بيان نداردقطره ی ناچیز شبنم را در راه عشق صد دریای آتشین تصّور کردن بیانی اغراق آمیز است.
يكي تازي برنشسته سياه // همي خاك نعلش برآمد به ماه
زمين گشت روشن تر از آسمان // جهاني خروشان و آتش دمان
بيامد دو صد مرد آتش فروز  // دميدند گفتي شب آمد به روز
شود كوه آهن چو درياي آب  //  اگر بشنود نام افراسياب
 
مراعات  نظير
     مراعات نظير يعني مراعات کردن نظم کلماتي که با هم در ارتباط و متناسب هستند و در ادبيات آرايه اي است که در اثر همنشيني واژگان متناسب به وجودمي آيد.
      اين تناسب معمولا ميان اجزاي يک کل برقرار مي گردد که به محض شنيدن يکي از اجزاها ، اجزاء ديگر آن کل فرا خوانده مي شوند. بنابراين آوردن واژه ها و کلماتي که با هم  ارتباط معنايي داشته و با يکديگر متناسب بوده و يا اجزايي از يک کل مي باشند ، آرايه مراعات نظير مي سازند ،  البته کلماتي که با هم مراعات نظير مي سازند ممکن است با يکديگر همنشين باشند .  مانند : نامه و دفتر – لحن و کلام –   سرو و گل و شمشاد
در نامه نيز نگنجد حـــــــديث عشق             کوته کنم که قصه ي ما کار دفتر است – سعدي
شکر ايزد که زتاراج زمان رخنه نيافت             بوستان سخن و سرو و گل و شمشادت –حافظ
  ويا ممکن است بين امور و کلماتي وجود داشته باشد که بين آنها همبستگي و وابستگي وجود دارد و با يکديگر يک مجموعه يا کل را مي سازند مثل : رخ ، شه ، مات ، پياده  که همه ي آنها اجزايي از يک کل که شطرنج است مي باشند :
از خون پياده اي چه خـــــــــيزد                اي بررخ تو هزار شــــــــــه مات – سعدي
ويا بين کلماتي وجود داشته باشد که به هم شباهت دارند مثل : بادام وچشم
يا طره و زلف    مانند :
بنفشه طره ي منقول خودگره مي زد                  صباحکايت زلف تودرميان آورد- حافظ
علاوه براين ، اين تناسب مي تواند از نظر جنس ، نوع ، مکان ، زمان ، همراهي و...باشد.
ابروبادو مه وخورشيدوفلک در کارند          تاتوناني به کف آري وبه غفلت نخوري- سعدي
کلمات ابرو باد ومه و خورشيد وفلک از نظر همراهي با يکديگر مراعات نظير هستند.
مثال ديگر :
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج                     فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست
گل هميشه همراه و همدم خار است .
دلم از مدرسه و صحبت شيخ است ملول             اي خوشا دامن صحرا و گريبان چاکي (حافظ)                                                                                                                                      
شيخ يعني معلم ومدرسه بدون معلم مفهومي ندارد .
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز        کز سرصدق مي کند شب همه شب دعاي تو- حافظ
همچنين در عبارت زير دقت کنيد :
« شبي در بيابان مکه از بي خوابي پاي رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم : دست ازمن بدار .» پاي و سر و دست از مجموعه ي اندامهاي آدمي هستند که در اين جمله ي سعدي هيچ واژه اي به اين زيبايي نمي تواند جانشين اين کلمات گردد.
اين آرايه که هنر آن ايجاد تناسب معنوي از هر جهت در اثناي کلام است ، مراعات نظير نام دارد که بيشتر از هر آرايه اي در شعر و نثر فارسي به کار رفته است .
مثالهاي ديگر :
شعاع آفتابم من ، اگر در خانه هاگردم          عقيق زردوياقوتم ،ولادت زآب وطين دارم     
عقيق با ياقوت و آب با طين (گل) مراعات نظير هستند.
گرش بيني و دست از ترنج بشناسي                  روا بود که ملامت کني زليخا را –  سعدي
باشنيدن زليخا و ترنج و دست، حديث عشق زليخا به ذهن مي آيد .
    فريب جهان را مخور زينهار                        كه در پاي اين گل بود خار ها – بيدل
    رود شاخ گل در بر نيلفر                             برقصد به صد ناز گلنارها – علامه طباطبايي
  به شادي و آسايش و خواب و خور                ندارند كاري دل افگارها - علامه
  از سيم به سر يكي كله خود                           زآهن به ميان يكي كمر بند – بهار
قبله ام يك گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده ي من  - سهراب
لاله و گل زخمي خميازه اند            عيش اين گلشن خماري بيش نيست – علامه
لاله و گل و گلشن / خميازه با خماري
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد          كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
تلميح
       تلميح اشاره اي زيبا و مليح به داستاني در کلام است ، اشاره اي به بخشي از دانسته هاي تاريخي ، اساطيري و نگاه کردن و اشاره کردن زيبا به چيزي است ودر اصطلاح ادبي آرايه اي است که به داستاني اساطيري ، قصه ، مثل ، آيه ، حديث ، شعر وباورهاي عاميانه اشاره دارد و از آنجايي که اين اشاره معمولا ، مضمون سازي و معني آفريني مي کند وکلام عادي را به کلام ادبي تبديل مي کند ، لذت بخش و زيباست و ارزش آن به اندازه ي تداعيي است که از آن حاصل مي شود .
اي پريشان گوي مسکين ! پرده ديگر کن          پوردستان جان زچاه نا برادر در نخواهد برد- اخوان
     اخوان با اين بيت دلنشين ، مرگ بزرگ پهلوان ايراني ، رستم دستان را به دست نا برادرش ، شغاد را فرا ياد مي آورد و قلب هر ايراني را به درد مي آورد .
گريان به تازيانه افراسياب همي رفت                  اين مه ، که چون منيژه ، لب چاه مي نشست – مشيري
دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم               شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت – حافظ
هر دو بيت اشاره دارد به داستان بيژن ومنيژه، از خداوندگار سخن پارسي ، فردوسي حکيم و شاعر کوچه هاي مهرباني فريدون مشيري که بيژن به چاه افراسياب گرفتار مي شود وبه دست تهمتن ( رستم ) آزاد مي گردد.   مثالهاي ديگر :
تلميح به آيات قرآن :
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست            راهرو که صد هنر دارد توکل بايدش
اشاره به آيه سوم از سوره طلاق : « من يتوکل علي الله فهو حسبه »
تلميح به باور ديني :
کجاست صوفي دجال چشم ملحد شکل             بگو بسوز که مهدي دين پناه آمد - حافظ
ظهور دجال در رستاخيز و قيامت و قتل او به دست مهدي موعود (عج ) اشاره به باورديني .
تلميح به عرفان :  
گفت آن يارکزو کشت سر  دار   بلند          جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد
اشاره به داستان حلاج الاسرار و اعدام وي
تلميح به داستان :
زحسرت لب شيرين هنوز مي بينم                که لاله مي دمد از خون ديده ي فرهاد  - حافظ                                                                                                    
ياد آوري خود کشي فرهاد کوهکن از عشق دختر شاه ارمنستان .
تلميح به داستان قر آني :
پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت              ناخلف باشم اگر من به جويي نفروشم – حافظ
دوري حضرت آدم از بهشت برين .
به احتياط زدست خضر پياله گير                    مبادآب حياتت دهد به جاي شراب – صائب
ياد آور يافتن خضر آب زندگاني را .
آه اسفنديار مغموم / تورا آن به که چشم / فرو پوشيده باشي – احمدشاملو
اشاره به مرگ شاهزاده ي مقدس به دست رستم
چه فر هادها مرده در كوهها                            چه حلاج ها رفته بر دارها - علامه
شبگير غم بود و شبيخون بلا بود                     هر روز عاشورا و هر جا كربلا بود – علي معلم
چه غم ديوار امت را كه دارد چون تو پشتيبان    چه باك از بيم موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان
ياد احد ياد بزرگي ها كه كرديم          آن پهلواني ها سترگي ها كه كرديم
شبگير ما در روز خيبر ياد بادا                 قهر خدا در خشم حيدر ياد بادا
ناقه ي صالح چو زكوه زاد يقين گشت مرا      كوه پي مژده ي تو اشتر جمازه شود
ايهام
زگريه مردم چشمم نشسته درخون است// ببين که در طلبت حال مردمان چون است - حافظ
اگر در اين بيت حضرت حافظ ، به کلمه مردمان دقت کنيم ذهن دچار ترديد مي شود که آيا آنرا مردمک چشم معني مي کند و يا انسانها و مردمان را در نظر آورد .که البته هردو معني مي تواند درست باشد . همين ترديد ذهن و ماندن بر سر دو راهي را ايهام مي گوييم .
     ايهام در لغت به معني به گمان افکندن و به پندار انداختن است و به آرايه اي گفته مي شود که ذهن خواننده را در برابر واژگاني از شعر دچار نوعي از وهم وترديد مي کنند . واژهايي با حداقل دو معني که يکي نزديک وديگري دور از ذهن است ، مقصود شاعر معمولا معني دور و گاه هر دو معني است . ايهام نوعي بازي با ذهن خواننده است . در ايهام ، واژه يا عبارت به گونه اي است که ذهن برسر دو راهي قرار مي گيرد و نمي تواند در يک لحظه يکي از آن دو را انتخاب کند . گرچه ممکن است هر دو معني ، مورد نظر باشد :
به راستي که نه همبازي تو بودم من                       تو شوخ ديده مگس بين که مي کند بازي
 در اين بيت سعدي واژه ي بازي محور ايهام است و دو معني براي آن مي توان در نظر گرفت «شاهين بودن» يا «بازي کردن» .
عهد کردي که کشي فرصت خودرا روزي                 فرصت ار يافتي آن عهد فراموش مکن
در اين بيت  منظور از فرصت ، وقت وزمان است يا نام شاعر ؟
ذهن در ترديد است که اگر وقت کردي آن عهد را فراموش نکن يا اگر فرصت (شاعر ) را يافتي عهد را فراموش نکن .  نمونه اي ديگر:
هرکو نکاشت مهر و زخوبي گلي نچيد                     در رهگذر باد نگهبان لاله بود –حافظ
منظور از گل ، گل لاله است يا نوعي چراغ که شيشه ي آن به شکل لاله است ؟ 
سياوش سيه را به تندي بتاخت                   نشد تنگدل جنگ آتش بساخت - فردوسي
سيه به معناي اسب سياه است يا نام اسب سياوش ؟ ( نام اسب سياوش نيز سياه بود)
بگفتا عشق شيرين بر تو چون است                  بگفت از جان شيرينم فزون است -  نظامي
همه تاليان قرآن و سحر كوشان در عبادت بودند – محمد رضا حكيمي
تالي :  پيرو       /       تالي: تلاوت كننده
پا بر سبزه تا به خواري ننهي                        كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است – خيام
 لاله رو : خاكي كه از آن لاله مي رويد / لاله رو: زيبا رو
چون شبنم افتاده بدم پيش آفتاب               مهرم به جان رسيد وبه عيوق بر شدم – سعدي
مهر : محبت / مهر :  خورشيد
نبودازتوگزيري چنين كه بارغم دل              ز دست شكوه گرفتم به دوش ناله كشيدم – مهرداداوستا
 بار :  بارسنگين  غم /  بار :  ميوه ي غم
جهان قرآن مصور است / و آيه ها در آن / به جاي آن كه بنشينند ايستاده اند- سلمان هراتي
 آ‌يه : آيه هاي قرآن / آيه:  نشانه ها
راز نهان دار خمش ور خمشي تلخ بود        آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود -  مولوي
خمش: لقب مولوي / خاموش باش
  گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد               گفتم كه ماه من شو گفتا اگر بر آيد – حافظ
 برآيد :امكان داشته باشد   / بر آيد :  طلوع كند و بالا بيايد
ايهام تناسب
       شکل ايهام تناسب پيچيده تر ، عالي تر و زيبا تر از تناسب يا مراعات نظير است و همانطور که از نامش بر مي آ يد  در ساختمان آن هم ايهام وجود دارد وهم تناسب .
در ايهام تناسب ، کلمه اي هست که دو معنا دارد و فقط يک معناي آن در سخن مورد نظر است  اما ميان معناي غير منظور با کلمه يا کلمات ديگري در بيت ، تناسبي ايجاد مي شود .
کسي به وصل تو چون شمع پروانه يافت                   که زير تيغ تو هردم سري دگردارد- حافظ
کلمه ي پروانه ايهام دارد به معني حشره ي پروانه و همچنين جواز و اجازه است .
معناي مورد نظر شاعر همان اجازه و جواز است  ومعني ديگر آن اصلا مورد نظر نيست . اما در معناي غير منظور، يعني حشره ، با کلمه ي شمع متناسب است . بنابراين هم ايهام دارد و هم تناسب و آرايه ي ايهام تناسب ايجاد کرده است .
مثال ديگر :
در ده رکاب مي که شعاعش عنان زنان               برخنگ صبح برقع رعنا بر افکند- خاقاني
کلمه رکاب به دو معناي جام شراب ورکاب اسب است و ايهام دارد اما در معناي غير منظور ؛ يعني رکاب اسب با کلمه خنگ (اسب) تناسب دارد .
بنابراين چنانچه معني غايب و دور کلمه ي ايهام دار با کلمه اي ديگر تناسب داشته باشد آرايه ايهام تناسب را به وجود مي آورد .
يکي را حکايت کنند از ملوک               که بيماري رشته کردش چو دوک – سعدي
کلمه رشته ، ايهام دارد و در معاني 1- بيماري رشته که منظور است 2- نخ که در اينجا مورد نظر نيست . ومعني دور با کلمه ي دوک که وسيله اي براي ريسيدن نخ است تناسب دارد و ايهام تناسب به وجود آمده است .  مثالهاي ديگر :
هر تير که در کيش است گر بردل ريش آيد             مانيز يکي باشيم از جمله قربانها – سعدي
در اين بيت کلمه ي قربان ايهام دارد ، هم مي تواند فدا و قرباني شدن معني شود و هم بند و تسمه( که مورد نظر ما نيست ) و با کلمه ي کيش (کيسه چرمي و تيردان ) تناسب دارد.
برفت رونق بازار آفتاب و قمر             زبس که ره به دکان تو مشتري آموخت –سعدي
مشتري (خريدار) مورد نظر ماست و در معني دور ( ستاره مشتري ) با قمر وآفتاب تناسب دارد .
منم آن نخل خزان ديده کز اسباب جهان               هيچ دربار، به جز برگ سفر نيست مرا – صائب
برگ : 1- توشه ي سفر        2- برگ درخت ( معني دور ) که با نخل تناسب دارد .
تفاوت ايهام تناسب با ايهام آن است که در ايهام گاه هر دو معني قابل قبول است اما در ايهام تناسب، معني دور واژه که مورد نظر نمي باشد ، با کلمه اي ديگر در همان عبارت ، تناسب معنايي دارد.
چون شبنم افتاده بدم پيش آفتاب                       مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم – سعدي
مهر : خورشيد – مهر و محبت ، خورشيد با عيوق تناسب دارد.
نبودازتوگزيري چنين كه بارغم دل              ز دست شكوه گرفتم به دوش ناله كشيدم – مهرداداوستا
بار غم : بار سنگين غم -  ميوه ي غم / بار سنگين با به دوش كشيدن تناسب هم دارد.
ز ديوارها خشت و از بام سنگ         به كوي اندرون تيرو تيغ خدنگ
خشت :كلوخ – تير كوچك (معني دور) / در معناي تير كوچك با تير خدنگ تناسب دارد. گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد ؟    اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
روي : فلز روي كه سرخ است / چهره سرخ – در معني فلز روي با  مس در فلز بودن و بي ارزشي تناسب هم دارد.
کنايه
         کنايه ؛ يعني ، پوشيده سخن گفتن ، آرايه اي که گوينده نشانه اي از يک چيز يا يک منظور را بيان مي کند و خواننده با تلاش ذهني خود به منظور گوينده پي مي برد. همچنين اگر منظور خود را به صورت غير مستقيم بيان کنيم و تلاش نماييم تا مخاطب از مفهوم مطالب ما به اصل منظور ما پي برد به واقع به کنايه سخن گفته ايم . ما همه روزه براي بسياري از مقصودهاي خود از کنايه بهره مي گيريم بدون اينکه خود متوجه باشيم . مثلا وقتي مي گوييم : در خانه ي فلا ني باز است با کنايه گفته ايم که فلاني بخشنده است به همين ترتيب است : دست او کج است ، او ريش سفيد است ، براي خدا سر خم نمي کند ، جيبش را تار عنكبوت گرفته است و.......
چنين است رسم سراي در شت               گهي پشت بر زين گهي  زين به پشت – فردوسي
      مصراع دوم کنايه از اينکه روزگار بر وفق مراد انسان نيست ، گاهي به کام ما ست وگاهي بر خلاف آرزوهاي ما .
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد             تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست - حافظ
                                                                                         
سر براي دنيا فرود نياوردن کنايه از بي توجهي به دنيا است .
در داستان سودابه و سياوش موبد زرتشت براي رسوا شدن گناهکار با کنايه اينگونه پيشنهاد مي دهد :
چو خواهي که پيدا کني گفت وگوي                    ببايد زدن سنگ را بر سبوي – فردوسي
سنگ بر سبو زدن کنايه از امتحان و آزمايش کردن است .
كسي كو هواي فريدون كند                  سر از بند ضحاك بيرون كند – فردوسي
اگر پاي در دامن آري چو كوه              سرت زآسمان بگذرد در شكوه – سعدي
مكن كاري كه بر پا سنگت آيو            جهان با اين فراخي تنگت آيو – بابا طاهر
مي رود صبح و اشارت مي كند           كاين گلستان خنده واري بيش نيست – بيدل
مادر سنگ دلت تا زنده است               شهد در كام من وتوست شرنگ – ايرج ميرزا
يكي بي زيان مرد آهنگرم                 زشاه آتش آيد همي بر سرم – فردوسي
همه سوي دوزخ نهاديد روي                سپرديد دلها به گفتار اوي – فردوسي
بگفتا دل زمهرش كي كني پاك           بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك -  نظامي
حس آميزي    synesthesia
           همانطوريکه از اسم آن مشخص است ؛ يعني ، آميختن حواس . آميختن دو يا چند حس متفاوت با هم .در ادبيات حس آميزي آميختن حواس با يکديگر است به گونه اي که با ايجاد موسيقي در کلام به ﺗﺄثير سخن بيافزايد و سبب زيبايي کلام شود.
حس آميزي در برابر واژه ي فرهنگي  synesthesia  نهاده شده است و در مفهوم اصطلاحي آميختن حواس با يکديگر به کار مي رود «گاهي آدمي با بهره گيري از نيروي خيال لذات مربوط به يک حس را به حس ديگر انتقال مي دهد.» و تعبيرات و ترکيب هايي مي آفرينند که براي درک آنها بايد از حواس متفاوت بهره گرفت يعني يک حس به تنهايي نمي تواند زيبايي آنرا درک کند. بنابرين در زيبا شناسي سخن ، حس آميزي به آرايه اي گفته مي شود که در آن محسوسات يکي از حواس را به حس ديگري نسبت مي دهيم و يک چيز واحد را با دو حس درک مي کنيم مانند : نگاه سرد (نگاه با حس بينايي ، سرد با حس لامسه ) / عقل سرخ / درک سبز ، ببين چه مي گويم و . . .
به ترانه هاي شيرين به بهانه هاي رنگين                   بکشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را_ مولوي
 ترانه ها و بهانه ها گفته وشنيده مي شوند شيريني با حس چشايي و رنگ با حس بينايي قابل درك است .حال اگر ترانه اي بشنويد كه شيرين نيز باشد و بهانه ها نيز رنگين شوند بي گمان تصوير زنگي عاشقانه تر خواهد بود.
اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم            جواب تلخ مي زيبد لب لعل شكر خارا - حافظ
جواب شنيدني است اما گاهي تلخ آن را نيز چشيده ايم . ( شنوايي و چشايي)
و مثالهاي ديگر :
ديگران را هم غمت هست به دل                 غم من ليك غمي غمناك است – سهراب
آه مشتاقان نسيم نوبهار ياد اوست                رنگ ها خفته است بيدل در صداي عندليب
گشاده شود زين سخن راز تو                     به گوش آيدش روشن آواز تو- فردوسي
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر             يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند – حافظ
بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم. -  سهراب
بوي نمناك علف مي آيد – سهراب
قابيليان بر قامت شب مي تنيدند               هابيليان بوي قيامت مي شنيدند – علي معلم
فرات مي گذشت و صداي غمگينش در ميان نخلها مي پيچيد . - محمد رضا حكيمي
حرفهايش به اندازه ي يك تكه چمن روشن بود. – سهراب
ديد كز آن دل آغشته به خون            آيد آهسته برون اين آهنگ (آهنگ را ديد)
در اين واژه ها نيز ، شاعر با آميزش حواس متفاوت سعي مي نمايد حسي بالاتر و برتر از حواس پنجگانه ي انساني براي درك موضوعات بديع خلق نمايد.
متناقص نمايي  ParaDox
      متناقص نمايي يعني آوردن دو موضوع يا دو واژه ي متناقص و متضاد در كنار يكديگر به گو نه اي كه مفهومي واحد و حقيقتي يكسان را برساند و آرايه اي است كه به ظاهر داراي مفهومي متضاد باشد اما پس از دقت معلوم مي شود كه تنها در ظاهر متناقص مي باشد و در معناي اصلي تضادي وجود ندارد و حقيقتي دارد . متناقص نمايي يا پارادوكس يكي از روشهاي برجسته سازي كلام براي بيان مفهومي بلند در وراي كلمات عادي و بيان غير مستقيم مقصود است « در متناقص نمايي گوينده دو امر درست و نادرست را به گونه اي ظريف و هنرمندانه همنشين مي سازد وبا ايجاد تضادي صوري(كه غير منطقي است) و ناسازگاري ظاهري ، حقيقتي را پنهان مي كند كه غير عادي بودن كلام و اصطلاحات در كنار هم ، خواننده را به تامل وا مي دارد تا حقيقت پنهان و مفهوم هنري را كشف نمايد ».
واژه هايي چون : لباس عرياني ، خالي پر از هيچ ، خوب زشت و... ظاهرا با هم متناقص هستند اما در كنار هم مفهومي حقيقي را مي رسانند.
باقي آن گه شوم كز خويشتن يابم فنا               مرده اكنونم كه نقش زندگي دارم كفن –خاقاني
آنگاه باقي و جاودان مي باشم كه فنا شوم
باقي و جاودان شدن در عين فنا شدن ظاهرا با هم متناقص است اما حقيقت اين است كه انسان زماني به جاودانگي مي رسد كه از ماديات و جسم مادي فنا شود .
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون        ما رابكشت يار به انفاس عيسوي –حافظ
دم عيسي زنده كننده است نه كشنده ! اما حافظ با كلام زندگي بخش معشوق مي ميرد يعني خود را نمي بيند و به هر طرف كه رو مي كند روي او مي بيند.
هست چهل سال كه مي پوشمش             كهنه نشد جامه ي عريانم – كليم كاشاني
لباس شاعر عرياني است و عرياني و لباس پوشيدن به ظاهر همديگر را نقض مي كنند اما نه همين لباس زيباست نشان آدميت .
هر كه در اين پرده نظر گاه يافت                   از جهت بي جهتي راه يافت – نظامي
هيچ راهي بي جهت نيست و رو به مقصدي دارد اما به قول نظامي راه خدا راهي است كه به هيچ سمت و سويي نباشد.
خلقي به دور گردون ، مخمور و مست وهم اند            اين خالي پر از هيچ پيمانه ي كه باشد- بيدل
 هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي                        من درميان جمع و دلم جاي ديگر است – سعدي
ساز او باران ، سرودش باد/ جامه اش شولاي عرياني است – اخوان ثالث
از تهي سرشار جويبار لحظه هاست – م. اميد
كنارنام تو لنگر گرفت كشتي عشق                 بيا كه دردلم آرامشي است طوفاني – قيصر امين پور
تضاد و طباق
       تضاد معادل فرنگي contrast مي باشد اما در زيبا شناسي سخن فارسي و آرايه هاي ادبي تضاد يا طباق همانطوريكه از نامش بر مي آيد ؛ يعني ، آوردن دو امر ناسازگار و متضاد و نا همتا در كنار يكديگر كه بر خلاف پارادوكس اجتماع آنها در يك جا و در كنار يكديگر از نظر عقل و منطق ظاهري ممكن نباشد . مانند : گريه وخنده / شب وروز  /  خوب وبد و....
البته نكته مهم اين است كه تنها آوردن دو يا چند واژه ي متضاد در كنار يكديگر ، آرايه ي تضاد يا طباق را به وجود نمي آورد بلكه كشف رابطه بين دو واژه ي تضاد است كه آرايه ي طباق يا تضاد را به وجود مي آورد .
  گاهي ميان دو كلمه تضاد وجود ندارد ولي ميان معناي آنها تضاد وجود دارد. در بيت زير اگر دقت شود ميان طاق بلند و در چاه بودن تضاد وجود ندارد ولي ميان معناي آنها تضاد وجود دارد چنان كه لازمه ي در چاه بودن پستي و لازمه ي بر طاق بودن بلندي است كه با هم آرايه ي تضاد ساخته اند.
مپرس حال مقيمان خانه ي افلاك               كه نان به طاق بلندست و آب در چاه است – سليم طهراني
و همچنين بين كلمات آزاد و زنجير به گردن (زنداني ) در بيت زير :
تا نشمرد آزاد كسي بعد هلاكم                  زنجير به گردن بسپاريد به خاكم - قدسي مشهدي
البته گاهي شاعر واژه اي را كه دومعني دارد به گونه اي به كار مي برد كه ميان يكي از معاني آنها كه در بيت نيست ، با كلمه ديگر ، تضاد وجود دارد يعني شاعر هم از ايهام استفاده كرده است و هم از تضاد ، كه يكي از زيباترين انواع مطابقه به شمار مي رود كه به آن ايهام تضاد گفته مي شود .
چشم چپ خويشتن برآرم              تاروي نبيندت به جز راست – سعدي
كلمات راست وچپ با يكديگر تضاد دارند ، همچنين علاوه بر اين در كلمه راست ايهام هم وجود دارد ؛ يعني ، راست هم در معناي سمت راست و هم در معناي راستي و صداقت و درستي به كار رفته است ، بنابراين هم ايهام دارد و هم تضاد .
همچنين است در كلمات گشاد وبست در بيت زير:
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست                 گشاد كار من اندر كرشمه هاي تو بست -حافظ
كلمه بست ايهام دارد: 1- بستن و محكم كردن  2- قرارداد
علاوه بر آن گشاد با بست تضاد دارد.
آوردن دو كلمه متضاد ( contrast ) براي روشنگري ، زيبايي و ايجاد لطافت در سخن مي باشد كه خود باعث تلاش ذهني مي شود. به نمونه هايي از تضاد و طباق در ابيات زير توجه كنيد :
دوستان و دشمنان را /مي شناسم من/زندگي را دوست ميدارم /مرگ را دشمن – اخوان
اگر دشنام فرمايي وگر نفرين، دعا گويم           جواب تلخ مي زيبد لب لعل شكر خارا-حافظ
گفتي به غمم بنشين يا از سرجان برخيز                 فرمان برمت جانا ، بنشينم و بر خيزم –سعدي
ما عيب و نقص خويش و كمال و جمال غير             پنهان نموده ايم چو پيري پس خضاب – امام (ره)
خويش با غير / عيب با كمال / نقص با جمال
صد انداختي تيرو هر صد خــــــــــطاست              اگر هوشمندي يك اندازو راست – سعدي
مــــــــــكن پيش ديوار غيبت بـــــــسي               بود كز پسش گوش دارد كسي – سعدي
زشت بايد ديد و انگـــــــــــاريد خوب                زهر بايد خورد و انگاريد قند – رابعه
همه غيبي تو بداني همه عيبي تو بپوشي                   همه بيشي تو بكاهي همه كمي تو فزايي – سنايي
كسي كه نقطه ي هر چه پرواز است                      تويي كه در سفر عشق خط پاياني – امين پور
جهان قرآن مصور است / و آيه ها در آن / به جاي آن كه بنشينند ايستاده اند- سلمان هراتي
بر خاك بيفتاد و بغلتيد چو ماهي        وان گاه پر خويش گشاد از چپ و از راست – ناصر خسرو
صبح دو مرغ رها / بي صدا / صحن دو چشمان تو را ترك كرد / شب دو صف از يا كريم/ بال به بال نسيم / از لب ديوار دلت پر كشيد – عليرضا قزوه
 تو براي وصل كردن آمدي                           ني براي فصل كردن آمدي
وفا نكردي و كردم جفا نديدي و ديدم           شكستي و نشكستم بريدي و نبريدم                                             
تكرار
          تكرار نيز همانند ديگر آرايه ها  كه در صفحات گذشته شرح داده شد از اسمش بر مي آيد كه تكرار واژه يا واژه هايي در شعر است . البته كلمه هاي تكرار  شده  همه در يك  معني  واحد به كار مي روند . اين تكرار كلمات به گونه اي است كه ايجاد موسيقي و آهنگ دلنشين آن باعث زيبا تر شدن نوشته مي شود توجه كنيد :
گر برود جان ما در طلب وصل دوست          حيف نباشد كه دوست دوست تر از جان ماست – سعدي
تكرار كلمه ي دوست بر موسيقي شعر افزوده است .
بنابر اين تكرار ، آوردن دو يا چند باره ي عين واژه است به معناي واحد و مترادف .
لازم به ياد آوري است اگر كلمه اي تكرار شود اما در دومعناي متفاوت به كار رود با يكديگر جناس تام مي سازند .كه در بخشهاي گذشته توضيح داده شد .
تكرار يكي از ابزارهاي مهم براي تاكيد ،تنبيه ، تعظيم و ديگر اهداف زباني وهنري است .
نه دانا تر آنكس كــــــــــــه والا تر است              كه والاتر آنكس كه دانا تر است – ابو شكور بلخي
ا ي جان جان جان جان ما نامديم ازبهرنان               برجه گدا رويي مكن در بزم سلطان ساقيا – مولوي
تصدير
       تصدير : نوعي تكرار است با اين تفاوت كه در اين تكرار  نظم خاصي وجــود دارد ؛يعني ، كلمه ي تكرار شده در آغاز مصراع اول و پايان مصراع دوم ( در معني واحد) مي آيد . مانند كلمه هاي آدمي و گل در بيت هاي زير :
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست            عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي – حافظ
گل، آن جهان است نگنجد دراين جهان           در عالم خيال چه گنجد خيال گل – مولوي
سخن را سر است اي خـــــــــداوند بن              مياور سخن در ميان سخن – فردوسي
گند است دروغ از او حــــــــــــــذر كن               تا پاك شود دهانت از گند – ناصرخسرو
لازم است بدانيم هر جا تصدير وجود داشته باشد تكرا نيز وجود دارد . بنابراين بيتهاي بالا هم تكرار است و هم تصدير .
تضمين
      گاهي شاعر ، شعر خود را با آوردن آيه ، حديث ، مصراع يا بيتي از شاعري ديگر تضمين مي كند . چنانچه حافظ در بيت زير با آوردن نيم مصرعي از رودكي شعر خود را تضمين نموده است :
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم               كزنسيمش « بوي جوي موليان آيد همي »
« بوي جوي موليان آيد همي » عنوان  قصيده اي است سروده ي رودكي سمرقندي .
 ويا اين شعر مشهور سعدي كه با بيتي از فردوسي حكيم تضمين  شده است :
چه خوش گفت فردوسي پاكزاد                    كه رحمت بر آن تربت پاك باد
مزن بر سر ناتوان دست زور                 كه روزي بيافتي به پايش چو مور – سعدي
سعدي بيت دوم را از فردوسي آورده وشعر خود را تضمين كرده است .
شاعران گاهي نيز با آيات قرآن اشعار خود را مزين كرده اند:
بهر اين فرمود رحمان اي پسر                         « كل يوم هو في شان » اي پسر – مولوي
مولا نا با جمله اي از قرآن شعر خود را تضمين كرده است .
چه زنم چو ناي هر دم ز نواي شوق او دم                كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا  را
"همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي                     به پيام آشنايي بنوازد آشنا را"
عاكفان كعبه ي جلالش به تقصير معترف كه ما عبدناك حق عبادتك و واصفان حليه ي جمالش به تحير منسوب كه ما عرفناك حق معرفتك – سعدي
تمثيل
       آوردن جمله يا سخني است كه در بين مردم شهرت دارد كه معمولا شاعر از آن سخن مشهور و ضرب المثل براي اثبات ادعاي خويش ويا تاثير گذاري بيشتر استفاده مي كند . اين ضرب المثل ها معمولا پيش از شاعر در بين مردم رايج مي باشد و يا خود شاعر آن را ساخته ودر فرهنگ جامعه به يادگار مي نهد .در شعر فارسي اين آرايه ، از زمانهاي دور مورد توجه شاعران بوده و به فراواني از آن استفاده شده است :
كارجهان  وبال  جهان دان كه بر خدنگ                 پر عقاب آفت جان عقاب شد –خاقاني
مكن پيش ديــــــــــــــــــوار غيبت بسي                   بود كز پسش گوش دارد كسي – سعدي
ديوار موش دارد موش گوش دارد.
نبايد ســــــــــــــــخن گفت ناســـــاخته              نشــــــــــــايد بريـــــــدن نينداخته – سعدي
بباريد چــــــــون ژاله ز ابــــــــــر سيــاه                كسي را نبود بر زمين جــــــــــايگاه – فردوسي
جاي سوزن انداختن نبود.
چون نيك نظركرد پر خويش درآن ديد                 گفتا زكه ناليم كه از ماست كه بر ماست
مصراع دوم ضرب المثل است.
امــــــيدوا ربود آدمــــــــــي به خير كسان               مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان – سعدي
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش               هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت  - حافظ
توسني كــــــــردم ندانستـــــــــم همي               كــــــــز كشيدن تنگ تـــــــر گردد كمند – رابعه
 
لف و نشر
          لف يعني جمع كردن و پيچيدن و نشر نيز به معناي انتشار و پراكندن است . لف و نشر در ادبيات آن است كه ابتدا چند واژه را در كلام بياوريم و سپس در ادامـــــه ي سخن و كلام ،در مصراعها يا بيت هاي بعد و يا پاره هاي سخن ، براي روشنتر شدن كلماتي كه آنها را لف كرده ايم ، كلماتي متناسب ذكر كنيم و به نوعي كلمات لف شده را نشر كرده و توضيح دهيم اين ايجاد پيوند و رابطه را آرايه ي لف و نشر مي گوييم.
به روز نبرد آن يــــــــــــل ارجـــــــــمند             به تيـــــــــــر و به تيـــــــــغ و به گرزو كمند
بريــــــــــد و دريـــــــــد و شكست و ببست          يـــــــلان را سرو گـــــــــردن و پــــا و دست
 در بيت اول كلمات تير ، تيغ ،گرز و كمند لف شده است سپس به ترتيب در مصراعهاي 3 و4 همان كلمات توضيح داده شده و نشر گرديده است : با تير بريد سر را ، با تيغ دريد گردن را ، با گرز شكست پا را و با كمند بست دست را.
در مثال بالا كلمات كاملا منظم نشر شده است يعني كلمات تير، بريد و سر هر سه در اول جمله آمده است و سپس توضيح ونشر آنها نيز  در اول جمله ي بعدي آمده است ، به اين گونه مثالها لف و نشر مرتب مي گوييم.
اما چنانچه اين نظم و ترتيب رعايت نشود به آن لف و نشر نا مرتب مي گوييم:
افرو ختن و سوختن و جامه دريدن       پروانه زمن شمع زمن گل زمن آموخت
افروختن در اول جمله آمده است اما شمع كه آن را نشر كرده است در وسط جمله و به همين ترتيب سوختن با پروانه و جامه دريدن با گل لف و نشر نامرتب ساخته است.
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم                      از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم – سعدي
رفتنش را ببينم با بصر ،گفتنش را بشنوم با سمع كه  لف و نشر نامرتب ساخته است.
 درويشي در آن ميانه از او پرسيد عشق چيست؟ گفت امروز بيني و فردا و پس فردا ، آن روزش بكشتند ، دوم روزش بسوختند و سوم روزش به باد دادند\ يعني عشق اينست.
امروز كشتند/ فردا سوختند/ پس فردا به باد دادند – لف و نشر مرتب.
در دهن لاله باد ريخته و بيخته                          بيخته مشك سياه ريخته در ثمين – منوچهري
ريخته در ثمين را ، بيخته مشك سياه را – لف و نشر نامرتب
دل و كشورت جمــــــــع و معمور باد                       ز مـــــــــــــــلــكت پراكندگي دور باد
دلت جمع (آرام ) و كشورت معمور (آباد)باد. ( مرتب)
به روي بخت زديده به چهر عمر به گردون               گهي چو اشك نشستم گهي چو رنگ پريدم
مانند اشك به روي بخت نشستم / مانند رنگ از چهره ي عمر پريدم
اگر زخلق ملامت و گر زكرده ندامت                كشيدم از تو كشيدم ، شنيدم از تو شنيدم
ملامت را از تو شنيدم و ندامت را به خاطر تو كشيدم. ( نامرتب)
حسن تعليل
      تعليل ؛ يعني ، دليل آوردن و بيان علت . آوردن دليل منطقي و طبيعي مورد پذيرش عقل بشر است و منطق و تجربه از ويژگي هاي علوم تجربي است اما آنچه ادبيات را زيبا و دلنشين ساخته است استفاده از موارد غير منطقي اما زيباست . بنابرين چنانچه براي موضوعي دليلي غير منطقي اما زيبا ذكر كنيم از حسن تعليل بهره گرفته ايم ؛يعني اگر علت ديده نشدن قله هاي بلند را ترس از چشم زخم بشر بدانيم از حسن تعليل استفاده كرده ايم:
تا چشـــــــم بــــــــــــشر نبيندت روي                          بنهفته به ابــــــــر چهــــــــــر دلبند – بهار
عجب نيست از خاك اگر گل شكفت                           كه چندين گل اندام در خاك خفت – سعدي
به اين دليل از خاك گل مي رويد زيرا گلرخان بسياري را در خود جاي داده است.
از آن مرد دانـــــــــــا دهان دوخته است               كه بيند كه شمع از زبان سو خته است – سعدي
علت خاموشي و كم حرفي دانايان سو خته شدن زبان شمع است ؟
گويند روي ســـــرخ تو سعدي كه زردكرد؟           اكسيـــــــــــر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
علت شهرت و ارزش سعدي در تجارب و سفرها و درس بسيار نيست ، از تاثير كيمياي عشق است
در وداع شب همانـــــــــــا خون گريست                 روي خون آلود از آن بنمود صبح – خاقاني
علت سرخي فلق و صبح اين است كه هنگام خداحافظي با شب خون گريه كرده است؟
خميده پشت از آن گشتندپيران جهان ديده              كه اندر خاك مي جويند ايام جواني را
چون جامه ها به وقت مصيبت سيه كنند                   من موي از مصيبت پيري كنم سياه
به اين دليل موهاي سفيد پيري را سياه مي كنم زيرا در غم از دست دادن جواني مصيبت زده ام.
تويي بهانه ي آن ابـــــــــرها كه مي گريند               بيا كه صاف شود آن هواي باراني
دل گرمي و دل سردي ما بود كه گاهي                    مرداد مه و گاه دي اش نام نهادند
علت نام گذاري مرداد ماه و دي ماه دل گرمي و دل سردي شاعر است. همچنين بين دل گرمي و مرداد ماه / دل سردي و دي ماه لف و نشر مرتب ساخته است.
آتش عشق است كاندر ني فتاد                 جوشش عشق است كاندر مي فتاد – مولانا
علت فرياد ني و دليل جوشش مي عشق است .
اسلوب معادله
            در اين آرايه شاعر مصراع دوم را براي مصراع اول معادله قرار مي دهد ؛ همانطوري كه در معادله ي رياضي بين دو طرف معادله تساوي قرار مي گيرد ، در اسلوب معادله نيز مي توان بين دو مصراع حالت تساوي برقرار كرد .
آدمي پير چو گشت حرص جوان مي گردد                 خواب در وقت سحر گاه گران مي گردد
 حرص در دوره ي پيري بيشتر و شيرين تر مي گردد  همانطوريكه (=) خواب هنگام صبح سنگين تر و شيرين تر مي گردد.
همانطور كه ديده مي شود در اسلوب معادله نوعي تشبيه نيز ديده مي شود چنانكه حرص را به خواب صبح گاهي تشبيه كرده است.
به اين مثالها دقت كنيد:
دود اگر بالا نشيند كسر شا ن شعله نيست              جاي چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است
بي كمالي هاي انسان از سخن پيدا شود                  پسته ي بي مغز چون لب وا كند رسوا شود
عشق چون آيد برد هوش و دل فرزانه را                  دزد دانــــــــا مي كشد اول چراغ خانه را
عيب پاكان زود بر مردم هويدا مي شود                   موي اندر شير خالص زود پيدا مي شود
نبــــــايد سخن گفـــــــــت نا ساخته                       نشايــــــــــد بريــــــــــدن نينداختــــــه
محرم اين هوش جز بي هوش نيست                     مر زبان را مشتري جز گوش نيست
چنانچه در بين مصراع هاي ابيات بالا علامت تساوي يا واژه ي( همانطوريكه) را بگذاريم مفهوم اسلوب معادله آشكار تر مي شود.
+ نویسنده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 |

+ نویسنده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 |

+ نویسنده در سه شنبه چهارم تیر 1392 |

ضمن‌ آرزوي‌ موفقيت‌ براي‌ كليه خواهران‌ و برادراني كه‌ درآزمون‌ سراسري‌ سال 1392 ثبت‌ نام‌ نموده‌ اند، بدين‌ وسيله‌ به‌اطلاع‌ مي‌رساند آزمون عمومي و اختصاصي داوطلبان گروه آزمايشي علوم رياضي و فني در صبح پنج شنبه 6/4/92، داوطلبان گروه آزمايشي هنر در بعدازظهر پنج شنبه 6/4/92، داوطلبان گروه آزمايشي علوم تجربي در صبح جمعه 7/4/92، داوطلبان گروه آزمايشي زبانهاي خارجي در بعدازظهر جمعه 7/4/92 و گروه آزمايشي علوم انساني در صبح شنبه 8/4/92 در 358 شهرستان و بخش مختلف كشور (به شرح جدول شماره 1) برگزار خواهد شد.‌كارتهاي‌ شركت در آزمون ‌ براي‌ كليه‌ داوطلبان‌  آزمون‌ سراسري‌سال 1392 از روز يكشنبه 2/4/92 لغايت روز چهارشنبه 5/4/92 براساس‌ مندرجات‌ بند « الف‌» اين‌ اطلاعيه‌ بر روي سايت سازمان سنجش آموزش كشور قرار مي‌گيرد و داوطلبان پس از پرينت كارت شركت در آزمون، در صورت وجودنقص احتمالي مي‌بايستي "مطابق بند «ب» اين اطلاعيه"   به حوزه هاي رفع نقص كارت مندرج در جدول شماره 2 مراجعه نمايند.
الف‌  ـ  نحوه‌ و زمان پرينت كارت شركت در آزمون
   كارتهاي‌ شركت در‌ آزمون‌ كليه‌ داوطلبان‌ گروههاي‌ آزمايشي‌ علوم‌ رياضي‌ وفني‌، علوم‌ تجربي‌، علوم‌انساني‌، هنروزبانهاي‌خارجي‌ از روز يكشنبه 2/4/1392 لغايت روز چهارشنبه 5/4/92 براي مشاهده و پرينت بر روي سايت سازمان سنجش آموزش كشور به نشاني www.sanjesh.org قرار خواهد گرفت. لذا كليه‌ داوطلبان‌ متقاضي شركت‌ ‌ در آزمون‌، براي پرينت كارت شركت در آزمون بايد در تاريخ تعيين شده به شرح فوق به سايت اينترنتي سازمان مراجعه نموده و با وارد نمودن اطلاعات مندرج بر روي كارت اعتباري ثبت نام خود و شماره شناسنامه و يا شماره پرونده و كد رهگيري و شماره شناسنامه يك نسخه پرينت از كارت شركت در آزمون تهيه نمايند.بديهي است داوطلباني كه در 2 يا 3 گروه آزمايشي متقاضي شده‌اند بايد علاوه بر پرينت كارت شركت در آزمون گروه آزمايشي اصلي، برحسب مورد نسبت به پرينت كارت گروه  آزمايشي دوم و يا گروههاي آزمايشي دوم وسوم خود اقدام نمايند.بنابراين داوطلبان اين آزمون براي پرينت كارت شركت در آزمون بايد منحصراً به روش فوق اقدام و براساس تاريخ و آدرس تعيين شده بر روي كارت شركت در آزمون، به حوزه امتحاني مربوط مراجعه نمايند. بديهي است براي شركت در جلسه آزمون همراه داشتن پرينت كارت شركت در آزمون و هم چنين اصل كارت ملي و يا اصل شناسنامه عكسدار و ارائه آن الزامي است. لذا كليه داوطلبان بايد براي پرينت كارت شركت در آزمون  اقدام نمايند.
تذكر مهم : چنانچه داوطلبي به دليل در اختيار نداشتن اطلاعات كاربري مورد نياز، موفق به دريافت كارت شركت در آزمون خود نمي شودلازم است با همراه داشتن كارت ملي و يا شناسنامه عكسدار شخصاً  از روز دوشنبه مورخ 3/4/92 لغايت روز چهارشنبه مورخ 5/4/92 از ساعت 8:00 الي 12:00 و 14:00 الي 18:00 براساس جدول شماره 2 به باجه رفع‌نقص حوزه ذيربط مراجعه نمايد.
ب‌  ـ  محل‌ رفع نقص كارت شركت در آزمون 
   محل رفع نقص كارت شركت در ‌آزمون‌كليه‌داوطلبان‌گروههاي‌آزمايشي‌علوم‌رياضي‌وفني‌، علوم‌ تجربي‌، علوم‌انساني‌، هنر و زبانهاي ‌خارجي‌ برمبناي‌ شهرستان‌ محل‌ اقامت‌فعلي‌ آنان‌ كه‌ دربند 27 تقاضانامه‌ ثبت‌ نام‌، مشخص‌كرده‌اند به‌ شرح‌ جدول‌شماره‌ 1 و آدرس محل رفع نقص به شرح جدول شماره 2 مي‌باشد.
ج ـ درخصوص مندرجات كارت شركت در آزمون چنانچه مغايرتي مشاهده شد، داوطلبان لازم است به شرح زير اقدام نمايند.
1 ـ با توجه به اطلاعات مندرج بر روي كارت شركت در آزمون، چنانچه داوطلبان مغايرتي در اطلاعات مندرج در بندهاي  1، 3، 4‌، 7، 12‌، 13، 14، 15، 16، 17، 18 ، 19، 20، 21 و 23(شامل نام خانوادگي  و نام ، سال تولد، شماره شناسنامه‌، سال اخذ و نوع ديپلم، شماره ملي، سري وسريال شناسنامه ، محل تولد، شماره دانش آموزي، منطقه اخذ ديپلم،  سهميه، معدل كتبي نهايي ديپلم،  محل اخذ مدرك ماقبل ديپلم ، محل اخذ مدرك ديپلم،  سال و محل اخذ مدرك دوره پيش دانشگاهي، استفاده از بورسيه آموزگار، كارمندي، مدرك كارداني دانشجوي انصرافي، اتباع خارجي، مدرك كارشناسي و رشته‌هاي ويژه فرهنگيان ) كارت شركت در آزمون مشاهده نمودند، لازم است براي اصلاح مورد يا موارد مذكور در سايت سازمان و در قسمت ويرايش اطلاعات حداكثر تا تاريخ 10/4/92  مراجعه و از آن طريق نسبت به اصلاح موارد اقدام نمايند.
تبصره1 ـ  داوطلباني كه سال اخذ مدرك ديپلم آنان سال 1384 به بعد مي باشد چنانچه خواستار ويرايش اطلاعات مندرج در بندهاي 1، 3، 4، 7، 12، 13، 15، 16 و 18 كارت شركت در آزمون خود مي باشند باتوجه به اينكه در زمان ثبت نام اوليه نسبت به تاييد بندهاي فوق اقدام و كد سوابق تحصيلي دريافت نموده اند دراين مرحله هرگونه ويرايشي درخصوص اطلاعات فوق انجام دهند، اعمال ويرايش اطلاعات منوط به هماهنگي سازمان سنجش و تاييد مركز سنجش وزارت آموزش و پرورش محل اخذ مدرك ديپلم داوطلبان مي‌باشد.
تبصره2 ـ  داوطلباني كه سال اخذ مدرك ديپلم آنان سال 1383 و قبل از آن مي باشد، چنانچه خواستار ويرايش سال اخذ مدرك ديپلم (بند7) كارت شركت در آزمون خود به سال 1384 و بعد از آن مي باشد و در يكي از رشته هاي رياضي فيزيك، علوم تجربي، ادبيات و علوم انساني و علوم و معارف اسلامي ديپلم خود را اخذ نموده و يا به يكي از رشته هاي مذكور تغيير مي دهند مي بايستي كد پيگيري آموزش و پرورش را از سايت سازمان دريافت و آنرا در محل مربوط در صفحه ويرايش اطلاعات وارد نمايند و سپس نسبت به اصلاح سال اخذ مدرك ديپلم خود اقدام نمايند.
تبصره3 ـ  درصورت مشاهده هرگونه مشكل درخصوص نمرات آموزش وپرورش، اطلاعات سوابق تحصيلي، عدم ارسال آنها به سازمان سنجش، مشمول يا غير مشمول بودن لازم است حداكثر تا تاريخ 10/4/92 به منطقه آموزش وپرورش محل اخذ ديپلم خود مراجعه نمايد.
 ـ   داوطلبان درصورتي كه مغايرتي در اطلاعات مندرج در بندهاي 2، 6،  8، 9 و 10 (جنس، دين، زبان خارجي امتحاني، معلوليت و بهيار) كارت شركت در آزمون مشاهده نمودند ضروري است از روز دوشنبه 3/4/92 لغايت روز چهارشنبه 5/4/92 از ساعت 8:00 الي 12:00 و 14:00 الي 18:00 با به همراه داشتن كارت شناسايي معتبر (كارت ملي و يا شناسنامه عكسدار) شخصاَ به نماينده سازمان  سنجش مستقر در باجه رفع نقص حوزه مربوطه براساس جدول شماره 2 مراجعه نمايند.
2 ـ چنانچه سهميه درخواستي داوطلبي غير از سهميه مناطق مي‌باشد و در بند 17 كارت شركت در آزمون سهميه مناطق درج گرديده است لازم است به ترتيب ذيل  عمل نمايند:
1 ـ 2 ـ كليه داوطلبان متقاضي استفاده از سهميه هاي بنياد شهيد و امور ايثارگران براي اعلام مغايرت حداكثر تا تاريخ 10/4/92 از طريق سايت سازمان سنجش به قسمت ويرايش اطلاعات مراجعه و اطلاعات خواسته شده را تكميل نمايند . اطلاعات دريافتي به بنياد شهيد و امور ايثارگران ارسال مي گرددو در صورت تاييد سهميه توسط ارگان مربوط، لازم است اطلاعات حداكثر تا تاريخ 18/4/92 در اختيار سازمان سنجش قرار داده شود، پس از آن سهميه درخواستي داوطلبان اعمال مي گردد. در غيراينصورت با سهميه مناطق گزينش خواهند شد و هيچگونه اعتراضي قابل قبول نمي‌باشد.
2 ـ 2 ـ ساير داوطلبان متقاضي استفاده از سهميه (بجز داوطلبان مندرج در بند 1 ـ 2 فوق) براي روشن شدن وضعيت سهميه خود به ارگان مربوط (ستاد مشترك سپاه پاسداران، وزارت جهاد كشاورزي، ستاد نيروهاي مسلح) مراجعه نمايند. بديهي است درصورت تاييد سهميه، لازم است اطلاعات  ايندسته از داوطلبان از طريق ارگان مربوط حداكثر تا تاريخ 18/4/92 در اختيار سازمان سنجش آموزش كشور قرار داده شود و پس از آن سهميه در خواستي داوطلبان اعمال مي گردد در غير اينصورت با سهميه مناطق گزينش خواهند شد و هيچگونه اعتراضي قابل قبول نمي‌باشد.
3 ـ چنانچه كارت شركت در آزمون داوطلب  داراي اشكالاتي از جمله، فاقد مهر بودن عكس، واضح نبودن عكس و . . . مي باشد ضروري است  از روز دوشنبه 3/4/92 الي روز چهارشنبه مورخ5/4/92 از ساعت 8 الي 12 و 14 الي 18 با بهمراه داشتن 2 قطعه عكس 4 ´ 3، كارت ملي يا شناسنامه عكسدار شخصاَ به نماينده سازمان سنجش مستقر در باجه رفع نقص‌حوزه مربوطه براساس جدول شماره 2  مراجعه نمايندوموضوع را دنبال نموده تا مشكل برطرف گردد.
4 ـ چنانچه شماره داوطلب مندرج بر روي كارت شركت در آزمون چه به صورت عددي و يا به صورت حروف ناخوانا مي باشد  ضروري است از روز دوشنبه 3/4/92 الي روز چهارشنبه مورخ 5/4/92 از ساعت 8:00 الي 12:00 و 14:00 الي 18:00 شخصاَ به نماينده سازمان سنجش مستقر در باجه رفع نقص حوزه مربوط براساس جدول شماره 2  مراجعه نمايند وموضوع را دنبال نموده تا مشكل برطرف گردد.
5 ـ دفترچه راهنماي شركت در آزمون  در قسمت  «دسترسي سريع » با عنوان  «دريافت فايل» از سايت اين سازمان قابل دريافت مي باشد. ضمناً رشته‌هاي داراي شرايط خاص كه به روش متمركز دانشجو مي پذيرند نيز به طور جداگانه از روز يكشنبه مورخ 2/4/92 بر روي سايت سازمان قرارداده مي‌شود. تا داوطلبان اينگونه رشته‌ها، در صورت واجد شرايط بودن و  علاقه مند بودن براساس ضوابط مربوط حداكثر تا 15/4/92 نسبت به انتخاب رشته محلهاي گروه آزمايشي مربوط كه گزينش آنها به روش متمركز و يا شرايط خاص صورت مي‌گيرد اقدام و در فرم مربوط مشخص نمايند.
6 ـ  آن دسته از داوطلباني كه در زمان ثبت نام آزمون موفق به اعمال بند موسسات غيرانتفاعي و دانشگاه پيام نور نشده اند، با پرداخت مبلغ 58000 (پنجاه و هشت هزار) ريال بصورت الكترونيكي به وسيله كارتهاي عضو شبكه بانكي شتاب از طريق سايت سازمان سنجش و در قسمت ويرايش اطلاعات نسبت به علامت‌گذاري بند فوق از تاريخ 3/4/92 لغايت 10/4/92 اقدام نمايند.
7- داوطلبان علاقه‌مند به رشته هاي تحصيلي داراي شرايط خاص آزمون سراسري مي بايست براساس اطلاعيه‌اي كه در اين خصوص در سايت اين سازمان و همچنين هفته نامه پيك سنجش مورخ 3/4/92 درج مي‌گردد از تاريخ 3/4/92 لغايت 15/4/92 به صورت اينترنتي علاقه‌مندي خود را اعلام نمايد.
8- آن دسته از داوطلبان علاقه‌مند به انتخاب رشته‌هاي تحصيلي مراكز و واحدهاي دانشگاه آزاد اسلامي مي‌بايست پس از اعلام نتيجه اوليه آزمون سراسري و دريافت كارنامه براي انتخاب رشته به سايت مركز آزمون دانشگاه آزاد اسلامي مراجعه نمايند.
د ـ  تذكرهاي‌ مهم‌
1 ـ در زمان حضور در جلسه آزمون، همراه داشتن پرينت كارت  شركت در آزمون، اصل كارت ملي و يا اصل شناسنامه عكسدار  الزامي است .
2 ـ   درِحوزه هاي امتحاني صبحها راس‌ ساعت‌ 7:00 (هفت) صبح و بعداز ظهرها راس ساعت 14:30(دو و نيم بعدازظهر)  بسته خواهد شد و شروع فرآيند آزمون صبح ها راس‌ ساعت‌ 7:30 (هفت و سي دقيقه) و  بعد از ظهرها راس ساعت  15:00 (سه) آغاز مي گردد. لذا از ورود داوطلبان پس از بسته شدن درِ سالنهاي امتحاني به حوزه امتحاني ممانعت بعمل خواهد آمد.
3 ـ  هر داوطلب براي حضور در جلسه آزمون علاوه بر پرينت كارت شركت در آزمون گروه آزمايشي مربوط‌، لازم است اصل كارت ملي و يا اصل شناسنامه عكسدار، چند مداد سياه نرم پررنگ، مدادتراش، مداد پاكن و يك سنجاق و يا سوزن به همراه داشته‌ باشد.
4 ـ داوطلبان بايد از آوردن وسايل اضافي از جمله كيف دستي ، ساك دستي، پيجر، تلفن همراه، تبلت، جزوه، كتاب، ماشين حساب، هرگونه نت و يادداشت  و نظاير آن و همچنين وسايل شخصي به جلسه آزمون اكيداً خودداري نمايند. بديهي است كه به همراه داشتن هر كدام از وسايل مندرج در اين بند به عنوان تقلب و تخلف تلقي و با داوطلبان ذيربط براساس قانون رسيدگي به تخلفات و جرايم در آزمونهاي سراسري كه بخشي از آن در بند «هـ» آمده است، رفتار خواهد شد.
5ـ براي‌ آن‌ دسته‌ از داوطلبان‌ متقاضي شركت در آزمون گروههاي‌ آزمايشي‌ علوم‌ رياضي‌ و فني‌، علوم‌ تجربي‌، علوم‌ انساني‌ و زبانهاي‌خارجي‌ كه‌علاقه‌مندي‌ خود را براي‌ شركت‌ در آزمون‌ گروه‌ آزمايشي‌ هنر باگذاشتن‌ علامت‌ در رديف‌ 44 تقاضانامه‌ ‌ اعلام‌ داشته‌اند، كارت‌ شركت در آزمون‌ گروه هنر نيز جداگانه‌ صادر گرديده‌ است‌. اين‌ دسته ‌از داوطلبان‌ لازم‌ است‌ پرينت كارت‌ شركت در آزمون گروه‌ هنر را نيز علاوه‌ بر پرينت كارت‌ شركت در آزمون ‌گروه‌آزمايشي‌ مربوط‌ از طريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور ‌ دريافت ‌دارند. به عبارت ديگر  براي‌ اين‌ قبيل‌ داوطلبان‌ دو كارت‌ شركت در آزمون‌ صادرشده‌ است‌ كه‌ لازم‌ است‌ پرينت هر دوكارت‌ شركت در آزمون را از طريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور ‌دريافت‌ نمايند.
6ـ براي‌ آن دسته‌ از داوطلبان‌ متقاضي شركت در آزمون گروههاي‌ آزمايشي‌ علوم‌ رياضي‌ و فني‌، علوم‌ تجربي‌، علوم‌ انساني‌ و هنر كه‌علاقه‌مندي‌ خود را براي‌ شركت‌ در آزمون‌ گروه‌ آزمايشي‌ زبانهاي‌ خارجي‌ نيز با گذاشتن‌ علامت‌ در رديف‌ 45 تقاضانامه‌ مشخص‌ كرده‌اند، كارت‌ شركت در آزمون گروه  زبانهاي‌ خارجي‌ نيز صادر گرديده‌ است‌. اين‌ دسته‌ از داوطلبان‌ لازم‌ است‌ پرينت كارت‌ شركت در آزمون گروه‌ آزمايشي‌ زبانهاي‌ خارجي‌ را نيز علاوه‌ بر كارت‌ پرينت گروه‌ آزمايشي‌ مربوط‌ از طريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور دريافت‌ دارند. به‌ عبارت ديگر براي‌ اين‌ قبيل‌ از داوطلبان‌ دو كارت‌ شركت در آزمون صادر شده‌ است‌ كه‌ لازم‌است‌ پرينت هر دو كارت‌ شركت در آزمون را ازطريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور دريافت‌ نمايند.
7ـ براي‌ آندسته‌ از داوطلبان‌ متقاضي شركت در آزمون گروههاي‌ آزمايشي‌ علوم‌ رياضي‌ و فني‌، علوم‌ تجربي‌ و علوم‌ انساني‌ كه‌علاقه‌مندي‌ خود را براي‌ شركت‌ در گروه‌ هنر و همچنين‌ گروه‌ زبانهاي‌ خارجي‌ با علامتگذاري‌ در رديفهاي‌ 44 و 45 تقاضانامه‌ مشخص‌ كرده‌اند، سه‌ كارت‌ شركت در آزمون (يك‌ كارت‌ مربوط‌ به‌ گروه‌ آزمايشي‌ اصلي‌ علوم‌ رياضي‌ و فني‌يا علوم‌ تجربي‌ و يا علوم‌ انساني‌ و دو كارت‌ ديگر به‌ ترتيب‌ براي‌ گروه‌ هنر و زبانهاي‌ خارجي‌) صادر شده‌ است‌. اين‌ قبيل‌ ازداوطلبان‌ بايد  پرينت هر سه‌ كارت‌ شركت در آزمون را ازطريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور ‌ دريافت‌ دارند.
8 ـ داوطلبان داراي ديپلم كامل بهياري و آن دسته از بهياران شاغل كه در آزمون سراسري سال 1392 در گروه آزمايشي علوم تجربي ثبت نام نموده‌اند علاوه بر پاسخگويي به دروس عمومي و اختصاصي گروه آزمايشي مربوط، بايستي به دروس اختصاصي بهياري نيز كه در دفترچه شماره 3 درج گرديده، پاسخ دهند. بهياران شاغل بر روي كارت شركت در آزمون در قسمت بهياري، كلمه «بلي» مشخص شده است.
9ـ به‌ داوطلبان‌ نظام‌ جديد آموزش‌ متوسطه‌ گروه‌ آزمايشي‌ علوم‌ انساني‌ كه‌ عنوان‌ ديپلم و گواهينامه‌ دوره‌ پيش‌ دانشگاهي‌ نظام‌جديد آنان‌ علوم‌ و معارف‌ اسلامي‌ (كد 18) مي‌باشد و باتوجه‌ به‌ ضوابط‌، لازم‌ است‌ علاوه‌ بر دروس‌ اختصاصي‌ گروه‌ مذكــور، درس ‌اصول، عقايد و فقه‌ را نيز امتحان‌ دهند توصيه‌ اكيد مي‌شود كه‌ به‌ مندرجات‌ دفترچه‌ راهنما كه‌ بهمراه‌ كارت‌ شركت در آزمون ازطريق سايت سازمان سنجش آموزش كشور قابل دريافت‌ و پرينت مي‌باشد توجه‌ نمايند. وضعيت‌ چنين‌ داوطلباني‌ كه‌ با توجه‌ به‌ ضوابط‌ (از لحاظ‌ نوع‌ گواهينامه‌ دوره‌ پيش‌ دانشگاهي‌)، لازم ‌است‌ درس‌ اصول‌، عقايد و فقه‌ را امتحان‌ دهند دقيقاً در دفترچه‌ راهنماي‌ شركت‌ در آزمون‌ مشخص‌ شده‌ است‌.
10 ـ  براي‌ آن‌ دسته‌ از داوطلباني‌ كه‌ يكي‌ از بندهاي‌ 1يا2 يا 3 يا 4 و يا 5 رديف‌22 (بند معلوليت) تقاضانامه‌ ثبت‌ نام‌ را علامتگذاري‌ نموده‌ و مدرك‌ مورد تاييد از سازمان بهزيستي را نيز در زمان ثبت نام براي سازمان سنجش ارسال نموده اند در مقابل‌ عنوان‌ معلوليت‌ در كارت‌ شركت در آزمون، نوع‌ معلوليت‌ درج‌ شده‌ است‌. چنانچه‌ داوطلبي‌ يكي‌ از بندهاي‌ مذكور را علامتگذاري‌ و مدرك ‌مورد تاييد را نيز ارسال نموده ولي‌ در كارت‌ شركت در آزمون وي عنوان معلوليت مشخص‌ نشده‌، لازم‌ است‌ با به همراه داشتن گواهي معلوليت مراتب‌ را سريعاً به‌ نماينده ‌سازمان‌ سنجش‌ آموزش‌ كشور مستقر در واحد رفع‌ نقص‌  براساس جدول شماره 2 اطلاع‌ دهد تا قبل‌ از برگزاري‌ آزمون‌ وضعيت‌ وي‌ مشخص‌ گردد.
11 ـ داوطلبان‌ مشمول‌ هريك‌ از بندهاي 3 و 4 مندرج در بند (ج) و همچنين بند 10 مندرج در بند (د) فوق  لازم‌ است‌ قبل‌ از برگزاري‌ آزمون‌ با مراجعه به باجه رفع نقص براساس جدول شماره 2 اطلاعيه وضعيت‌ خود رامشخص‌كرده ‌باشند، بديهي‌ است‌ در حين‌ اجراي‌ آزمون‌ و بعد از آن‌ اقدامي‌ انجام‌ نخواهد شد.
12 ـ  از آنجا كه‌ براساس‌ ضوابط‌ آزمون‌ سراسري‌ سال 1392 منحصراً آن‌ دسته‌ از داوطلبان‌ نظام‌ جديد آموزش‌ متوسطه‌ كه‌ داراي‌مدرك‌ پيش‌ دانشگاهي‌ بوده‌ و يا دانش‌ آموز دوره‌ پيش‌ دانشگاهي‌ مي‌باشند، مجاز به‌ ثبت‌ نام‌ و شركت‌ در آزمون‌ سراسري ‌بوده‌اند، بنابراين‌ آن‌ دسته‌ از داوطلبان‌ نظام‌ جديد آموزش‌ متوسطه‌ كه‌ به‌ دوره‌ پيش‌ دانشگاهي‌ راه‌ نيافته‌اند، مجاز به‌ شركت‌ در آزمون‌ سراسري‌ سال 1392 نمي‌باشند و بديهي‌ است‌ در صورت‌ شركت‌ در آزمون‌ از گزينش‌ نهايي‌ حذف‌ خواهند شد.
13 ـ نكاتي مهم در خصوص دفترچه‌هاي سوال گروههاي آزمايشي پنج‌گانه و شخصي‌سازي آنها:
در آزمون سراسري سال 1392 به هر داوطلب در كليه گروههاي آزمايشي يك پاسخنامه و 2 دفترچه سوال ( آزمون عمومي«دفترچه شماره 1» و آزمون اختصاصي «دفترچه شماره 2») داده مي‌شود. داوطلبان داراي ديپلم بهياري و يا شاغل بهيار در گروه آزمايشي علوم تجربي و داوطلبان داراي ديپلم و مدرك پيش‌دانشگاهي علوم و معارف اسلامي در گروه آزمايشي علوم انساني علاوه بر پاسخگويي به سوالات دفترچه‌هاي عمومي(دفترچه شماره 1) و اختصاصي (دفترچه شماره 2) مي‌بايست به سوالات دفترچه اختصاصي  شماره 3 نيز پاسخ دهند. داوطلبان در كليه گروههاي آزمايشي مي‌بايست پاسخ سوالات دفترچه‌هاي عمومي و اختصاصي را در همان يك برگ پاسخنامه تحويل شده علامتگذاري نمايند.
 كليه سؤالات آزمون عمومي (دفترچه شماره 1) و اختصاصي (دفترچه شماره 2) داوطلبان در هر يك از پنج گروه آزمايشي، شخصي‌سازي شده و شماره داوطلبي، نام خانوادگي و نام هر داوطلب بر روي جلد دفترچه آزمون وي درج گرديده است. اين دفترچه‌ها داراي تنوع بوده و در انواع A، B، C و D تقسيم مي‌گردند. پاسخنامه و دفترچه آزمون عمومي(دفترچه شماره 1) داوطلبان كليه گروههاي آزمايشي در يك بسته‌نايلوني و هر يك از دفترچه‌هاي آزمون اختصاصي (دفترچه‌هاي شماره 2 و 3) نيز در بسته‌هاي نايلوني جداگانه تحويل داوطلبان خواهد شد. لازم به توضيح است كه دفترچه‌ مربوط به داوطلبان اقليتهاي ديني و يا متقاضي زبان غيرانگليسي در كليه گروه‌هاي آزمايشي در دروس عمومي، دفترچه مربوط به زبان تخصصي آلماني و فرانسه در گروه آزمايشي زبان‌هاي خارجي و دفترچه‌هاي شماره 3 در گروه آزمايشي علوم تجربي (سؤالات درس بهياري) و در گروه آزمايشي علوم انساني (سؤالات درس اصول عقايد و فقه) نيز شخصي‌سازي شده و مشخصات داوطلبان بر روي جلد دفترچه درج گرديده است.   
هـ ـ   قانون رسيدگي به تخلفات و جرايم در آزمونهاي سراسري
ماده 5 ـ  تخلفات وجرايم در اين قانون مشتمل بر موارد زير است:
الف ـ  ارتكاب هرگونه عملي كه موجب بي‌نظمي در برگزاري آزمون گردد يا همراه داشتن هرگونه وسيله غيرمجاز از قبيل وسايل ارتباط الكترونيكي و دستگاههاي حافظه‌دار.
ب ـ  ارتكاب هرگونه عمل خلاف مقررات كه آزمون داوطلب را از نظر علمي خدشه دار سازد از قبيل :
1 ـ  ارائه مدرك يا گواهي مجعول يا تصوير گواهي مجعول براي شركت در آزمون.
2 ـ  تباني با داوطلبان يا افراد خارج از حوزه امتحاني يا دست‌اندركاران آزمون از قبيل عوامل اجرايي و طراحان سوال براي تخلف در آزمون.
3 ـ  ثبت‌نام در آزمون با هويت مجعول يا شركت در جلسه آزمون به جاي داوطلب اصلي.
ج ـ  استفاده از هرگونه وسيله غيرمجاز از قبيل وسايل ارتباط الكترونيكي و دستگاههاي حافظه‌دار.
د ـ  كمك به داوطلب خارج از ضوابط برگزاري آزمون جهت پاسخ به سوالات.
هـ ـ  دسترسي غيرمجاز به اطلاعات مربوط به داوطلبان يا استفاده غيرمجاز از آنها.
و ـ  هرگونه تغيير غيرمجاز سوالات، اوراق و پاسخنامه‌هاي داوطلبان يا ساير مدارك و دفاتر مربوط به آزمون.
ز ـ افشاي سوالات آزمون يا تلاش در جهت دستيابي و افشاي آن يا شركت يا معاونت در اين امر قبل يا حين برگزاري آزمون به هر نحو.
ح ـ  خريد يا فروش سوالات آزمون يا پاسخ آنها يا شركت يا معاونت در اين امر قبل يا حين برگزاري آزمون اعم از اينكه سوالات يا پاسخ آنها واقعي يا غيرواقعي باشد.
ماده 6 ـ  هيأت‌هاي رسيدگي به تخلفات، صلاحيت صدور حكم به مجازاتهاي زير را درباره متخلفان دارند:
الف ـ  در مورد مشمولان بند (الف) ماده (5): اخطار كتبي با درج در پرونده داوطلب و اعلام به مراجع ذيربط يا محروميت از گزينش در آزمون همان سال.
ب ـ  در مورد مشمولان بند (ب) يا بند (ج) ماده (5): محروميت از گزينش علمي در آزمون همان سال و ابطال قبولي داوطلب در همان سال و محروميت از شركت در آزمون از يك تا ده سال بعد.
تبصره ـ  آراء هيأت‌هاي بدوي جز در مورد مشمولان بند (الف) ماده (6) اين قانون قابل تجديد نظر خواهي در هيأت تجديد نظر رسيدگي به تخلفات در آزمون‌ها مي‌باشد.
ماده 7 ـ  در مورد مشمولان بندهاي (د)، (هـ)، (و) (ز) و (ح) ماده (5) هيأت‌هاي رسيدگي متهم را براي رسيدگي و اعمال جزاي نقدي از ده ميليون (10.000.000) ريا ل تا يك ميليارد (1.000.000.000) ريال يا حبس از يك تا پنج سال يا هر دو مجازات به محاكم دادگستري معرفي مي‌نمايند.
ماده 8 ـ ارتكاب هر يك از اعمال موضوع ماده (5) چنانچه در قالب عضويت در يك گروه يا شبكه باشد موجب تشديد مجازات مي‌شود و تشكيل دهنده و سركرده گروه يا شبكه به حداكثر مجازات محكوم مي‌گردد. مجازات هر يك از اعضاء كه در ارتكاب تخلفات و جرايم فوق دخالتي نداشته باشند حسب مورد حداقل مجازات ذكر شده براي مرتكب مي‌باشد.
ماده 9 ـ  رسيدگي در هيأت‌هاي رسيدگي به تخلفات در آزمون‌ها مانع از رسيدگي برابر ساير قوانين جزايي يا رسيدگي در هيأت‌هاي رسيدگي به تخلفات اداري يا هيأت‌هاي انتظامي اعضاي هيأت علمي يا كميته‌هاي انضباطي دانشجويان نيست و مرتكب علاوه بر مجازات مندرج در مواد (6) و (7) اين قانون به مجازات مقرر در ساير قوانين و مقررات محكوم مي‌گردد.
ماده 10 ـ  در صورت محكوميت قطعي فردي به يكي از مجازاتهاي مندرج در اين قانون، به استثناي مجازات مندرج در بند (الف) ماده (6)، هيات رسيدگي به تخلفات در آزمون‌ها، قبولي وي در آزمون را ابطال مي‌نمايد. در اين صورت موسسه آموزشي مربوط از صدور و اعطاي هرگونه گواهي يا مدرك به وي خودداري خواهد نمود و چنانچه گواهي فارغ‌التحصيلي به وي اعطاء شده باشد وزارت علوم، تحقيقات و فناوري يا وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي يا وزارت آموزش و پرورش يا دانشگاه آزاد اسلامي ملزم به ابطال آن گواهي مي‌باشند.
ماده 11 ـ  چنانچه با بررسي‌هاي فني و علمي، بين نمرات و رتبه اكتسابي داوطلبي و سوابق تحصيلي وي مغايرتهاي غيرمتعارف مشهود و اساسي از قبيل عدم تطابق معدل ديپلم و دوره پيش‌دانشگاهي با رتبه و نمره اكتسابي در آزمون وجود داشته باشد، با تأييد هيأت‌هاي بدوي رسيدگي به تخلفات در آزمون‌ها از داوطلب در يك يا چند درس عمومي و اختصاصي امتحان مجدد به عمل مي‌آيد. تعيين وضعيت نهايي آزمون اين داوطلب، بر اساس نتايج حاصل از امتحان مجدد بر عهده هيأت بدوي مي‌باشد.
ماده 12 ـ  هر موسسه يا آموزشگاه علمي و آموزشي كه براي افزايش آمادگي داوطلبان شركت در آزمون‌هاي مورد بحث اين قانون فعاليت مي‌كند چنانچه در تخلفات ماده (5) مشاركت داشته باشد مجوز تاسيس آن لغو مي‌شود و مديران مسوول آنها علاوه بر محروميت دائمي از تاسيس و اداره اين گونه مراكز به مجازات‌هاي پيش‌بيني شده در اين قانون و ساير قوانين محكوم مي‌شوند و چنانچه موسسه يا آموزشگاه فاقد مجوز باشد مجازات مديران مسوول آنها حداكثر مجازات مندرج در ماده (6) مي‌باشد.
تبصره ـ  در مورد آموزشگاههايي كه فاقد مجوز باشند علاوه بر اقدام مراجع قانوني ذيربط مدعي‌العلوم نيز مي‌تواند راساً نسبت به اعلام جرم و پيگيري تخلفات آنان اقدام نمايد.
     درخاتمه‌ اضافه‌ مي‌ نمايد كه‌ واحد پاسخگويي‌ غيرحضوري‌ آزمون‌ سراسري‌ سال 1392 براي‌ كليه‌ داوطلبان‌ همه‌ روزه‌ بغیر از ایام تعطیل و در وقت اداری آماده‌ پاسخگويي‌ به‌ سوالات‌ مي‌ باشد . لذا داوطلبان‌ درصورت‌ نياز مي‌توانند با شماره‌ تلفنهاي‌  99 ـ 88923595-021 به‌ طور مستقيم‌ (واحد پاسخگويي‌ غيرحضوري‌آزمون‌ سراسري‌ سال‌  1392 با روابط‌ عمومي‌ سازمان‌ سنجش‌ آموزش‌ كشور) تماس‌ و يا با بخش پاسخگويي اينترنتي سازمان سنجش آموزش كشور به نشاني www.sanjesh.org در ميان بگذارند.

+ نویسنده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 |

ریشه ی برخی از واژه های رایج ...

۱ - میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی)۱ = کسی که دارای مهمان است.

۲- گوسفند:  گو ( جانور اهلی ) + سپند ( مقدس، پاک ) = جانور اهلی پاک

*جز اول ( گو ) در واژه های گوساله و گاو نیز به کار رفته است.

۳ - میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده

* این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در عهد قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای  « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام اشخاص می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا

 

۴ - کدبانو: کد ( خانه) + بانو = بانوی خانه

۵- آسمان:  آس( سنگ مدور) + مان(پسوند شباهت)= فضای شبیه سنگ آس

* این تشبیه به این دلیل است که به زعم قدما آسمان مدور همچون سنگ بزرگ آسیاب است که  بر فراز زمین در حال چرخش است.جزء اول این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز مشاهده کرد.

 

۶ - کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است.

*این وجه تسمیه به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان که همچون خطی درشت بر آسمان است گویی راهی است که بر اثر نقل و انتقال کاه مشخص و نمایان شده است.

 

۷- زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده.

* زمین در آغاز آفرینش گوی آتشینی از گدازه ها بود که در پی چند میلیون سال بارش باران به سردی و خشکی گرایید. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد.

۸- البرز : هر( کوه) + برز( بلند) = کوه بلند

۹-  بیستون: این واژه در اصل بغستان به معنای محل پرستش خدا بود که تشکیل یافته از دو جزء بغ( خدا) + ستان ( پسوند مکان) می باشد و در سیر تحول واجی ابتدا به بیستان(یای مکسور) و سپس به بیستون (یای مفتوح)و سرانجام به بیستون تغییر یافت.

* ظاهراً چون ایرانیان کوه ها و اماکن بلند را برای مناجات مناسب می دیدند این کوه بلند را جایگاه نیایش خدا نامیدند۲

 

۱۰- دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = محل آموزش خط و کتابت

* جزء اول این واژه در اصل مشتق از کلمه   dipi  است که در فارسی باستان به معنای خط می باشد. این واژه که به شکل « دیپ » در کتیبه های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به صورت dub  به معنای لوح و خط بود. بعدها این کلمه به زبان اکدی وارد شد و به صورت  duppu  و tuppu  ملفوظ و مکتوب شد. سپس با ورود به زبان آرامی به شکل  dup  درآمد و وقتی به زبان فارسی باستان آمد به شکل های مختلف: دب ، دیب ، دیو تغییر یافت و ما امروزه این صورت ها را می توانیم در کلماتی چون: دبیر ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم.۳

 ۱۱-  دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان

*جزء اول این واژه را به صورت دش و دژ در واژهایی چون؛ دشنام ، دشمن و دژخیم می توان دید.

۱۲- تابستان: تاب( بن مضارع تابیدن) + ستان (پسوند)

۱۳- کوچه: کوی( محله) + چه ( پسوند تصغیر)

۱۴ -داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) =  کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت.

+ نویسنده در جمعه سوم خرداد 1392 |

+ نویسنده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 |

+ نویسنده در جمعه نهم فروردین 1392 |

سال ۹۲ را به عنوان «سال حماسه‌ی سیاسی و حماسه‌ی اقتصادی» نامگذاری میكنیم و امیدواریم به فضل پروردگار، حماسه‌ی اقتصادی و حماسه‌ی سیاسی در این سال به دست مردم عزیزمان و مسئولان دلسوز كشور تحقق پیدا كند. 


+ نویسنده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 |
شرح معنی و نکات غزل بهار عمر-( برگرفته از سایت دبیرخانه زبان و ادبیات فارسی -شیراز)  

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر باز­آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر ای که پرتوی رویت باغ عمر مرا خرم نموده است بازگرد که بدون چهره ی زیبای تو عمر من زیبایی خود را از می دهد. فروغ رخ : استعاره مکنیه (رخ همانند خورشید فروغ دارد) - لاله زار عمر :تشبیه - گل روی: تشبیه - بهار عمر:استعاره مکنیه(عمر همچون درختی است که شکوفه دارد) ،برخی (شاخ نبات حافظ ،برزگر) آن را تشبیه گرفته اند، ولی وجه نخست ترجیح د ارد. از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر اگر مانند باران از غم دوری تو اشک ببارم سزاوار است؛ زیرا در غم هجران تو عمرم به سرعت گذشت. تشبیه روزگار عمر به برق - برق و باران: تناسب - دیده، سرشک و چکد: مراعات نظیر این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر این مدت کم عمر که فرصت دیدار ممکن است به ما توجّه کن که کار عمر معلوم نیست. یک دو دم:مجازاَ عمر کوتاه – کارعمر: استعاره مکنیه تاکی می صبوح و شکر خواب بامداد هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر تاکی سرگرم باده­ی صبحگاهی و خواب شیرین بامداد هستی؟ آگاه باش و هشیار گرد که امکان انتخاب خوب و بد زندگی از دست می رود . شکر خواب :حس آمیزی - می صبوح : شراب صبحگاهی – صبوح : 1- شراب و مانند آن که به صبح خورند2-پگاه صبح زود .در اینجا معنی اخیر مورد نظر است. دی در گذار بود ونظر سوی ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر دیروز در حال گذشتن بود و توجهی به ما نکرد بیچاره دل که از گذشتن عمر (معشوق)هیچ بهره ای نبرد. گذار در مصراع اول ایهام دارد:1- به معنای گذشتن 2- به معنای معبر(معین) - گذار در مصراع اول و دوم جناس تام – عمر: ایهام (عمر ، معشوق) در هر طرف زخیل حوادث کمین گهی است زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر از انبوه حوادث در هر طرف برای ما کمین­گاهی گسترده است بدین جهت عمر چون سواری مضطرب و سراسیمه می­تازد. تشبیه (حوادث به خیل و خیل حوادث به کمینگاه) - سوار عمر: تشبیه – واژه های عنان،سوار ،خیل: مراعات نظیر دارند – خیل: گله-گروه اسبان –کل بیت حسن تعلیل دارد. «عنان­گسسته» کنایه از سراسیمه ، به سرعت بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر بدون معشوق که همچون عمر و زندگی من است زنده ام از این حالت تعجب مکن هیچ کس روزهای جدایی و هجران را عمر حساب نمی کند. عمر: استعاره از معشوق - کل بیت حسن تعلیل دارد. متناقض نما : بی عمر زنده­ام حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان این نقش ماند از قلمت یادگار عمر حافظ شعر بسرا زیرا اثری که در جهان از تو یادگار می ماند سخن و شعر توست . سخن مجاز از شعر - صفحه ی جهان: تشبیه - بین قلم، صفحه و نقش مراعات نظیر خود آزمایی : 1- کلمه « بهار » را در بیت نخست توضیح دهید . بهار در این بیت با توجه به فعل ریخت فقط معنی شکوفه می دهد و ارتباطی به فصل بهار ندارد. 2- دو تشبیه در این غزل پیدا کنید و ارکان آن را بنویسید. لاله زار عمر ( عمر مشبه – لاله زار مشبه به ) گل روی ( روی مشبه – گل مشبه به) 3- پیام بیت چهارم چیست ؟ توصیه به هوشیاری و مذمت غفلت و تأکید بر اغتنام فرصت 4- در باره ی ارتباط وازگانی کلمه ی « خیل » با دیگر واژه ها در بیت ششم توضیح دهید. خیل با عنان و سوار تناسب دارد. غزل سرود عشق : امام خمینی (قدس سره ) بهار آمد و گلزار نور باران شد چمن ز عشق رخ یار ، لاله افشان شد با آمدن فصل بهار گل های رنگارنگ گلستان را نورانی کرده است و چمنزار در اثر عشق محبوب ازلی (خداوند) پر از لاله و گل شده است. بهار،گلزار،چمن،لاله: مراعات نظیر - نور باران شدن : کنایه از با طراوت شدن ، زیبا شدن - واج آرایی صامت (ز) - مصراع دوم : تشخیص ، حسن تعلیل سرود عشق زمرغان بوستان بشنو جمال یار زگلبرگ سبز ، تابان شد «گوش کن پرندگان باغ سرود عشق سر می­دهند و گلبرگ زیبایی معشوق را به روشنی می­نماید. » بوستان وگلبرگ سبز تناسب دارند ندا به ساقی سرمست گل عذار رسید که طرف دشت چو رخسار سرخ مستان شد به ساقی سرمست زیبارو (واسطه ی فیض الهی ) ندا رسید که جهان در اثر انبوه گل ها و لاله های بهاری مانند چهره ی سرخ مستان زیبا شده است. ساقی ،سرمست، مستان : مراعات نظیر - دشت مانند رخسار مستان : تشبیه - واج آرایی صامت (س ) – دشت : مجاز از عالم هستی به غنچه گوی که از روی خویش، پرده فکن که مرغ دل ز فراق رخت پریشان شد به غنچه (معشوق) بگو که نقاب از چهره­ی خود برافکند و رخ زیبای خود را همچون گل نمایان کند چرا که مرغ دل عاشق از هجران یار پریشان و بی قرار است. غنچه : استعاره از معشوق - پرده از روی افکندن : کنایه از چهره نشان دادن ، باز شدن - مرغ دل : تشبیه . با غنچه سخن گفتن آرایه ی تشخیص دارد. زحال قلب جفا دیده ام ، مپرس ، مپرس چو ابر از غم دلدار، اشک ریزان شد از حال قلب جفا دیده و هجران کشیده ی من سؤال مکن که همچون ابر از غم هجران یار گریان است. قلب به ابر : تشبیه - مپرس : تکرار - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود قلب : ایهام تناسب (دل – دگرگونی) خودآزمایی : 1- بیت دوم به کدام مفاهیم عرفانی اشاره دارد ؟ َ تمام پدیده های جهان ازجمله پرندگان آواز عشق سرداده اند و خداوند را ستایش می کنند و تمام پدیده های جهان ازجمله گلبرگ های سبز درختان پرتویی از جمال و زیبایی خداوند هستند.( اصل وحدت وجود در عرفان ) 2- در باره ی آرایه­های بیت پایانی توضیح دهید . قلب به ابر تشبیه شده است - مپرس : تکرار - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود قلب : ایهام (دل – دگرگونی)

+ نویسنده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 |

باسمه تعالي

برنامه امتحانات نهايي

 

 سال سوم متوسطه سالي واحد (روزانه)

ونيم سالي -  واحدي(بزرگسالان) و داوطلبان آزاد

رشته هاي نظري ، فني و حرفه‌اي

 

و

 

پيش دانشگاهي(روزانه - بزرگسالان - داوطلبان آزاد)

 

در

 

نوبت امتحاني

 خرداد ماه سال‌تحصيلي ۹۲-۱۳۹۱

جهت دريافت به منوي اداره كل وسنجش وارزشيابي تحصيلي در قسمت پيوند هاي همين وبلاگ مراجعه نماييد.

+ نویسنده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 |

به نام آشناي صبح ديرين                                                                               

      مقدمه
مهدي اخوان ثالث (م. اميد) شاعر پ‍ُرآوازة معاصر (1369ـ1307هـ .ش.) اولين مجموعة شعر خود را با نام «ارغنون» در سال 1330 شمسي منتشر كرد و پس از قريب چهار دهه فعاليت ادبي، با دفتر «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» كارنامة ادبي خود را بست و يك سال پس از آن براي هميشه خاموش شد.
آنچه اخوان را به عنوان شاعري نوگرا و در نوگرايي صاحب سبك معرفي كرد آثاري بود كه در فاصلة زماني بين اين دو دفتر و به‌خصوص در دهه‌هاي سي و چهل شمسي پديد آورد. آثاري كه در بين آن‌ها «زمستان» (‌1335)، «آخر شاهنامه» (1338) و «از اين اوستا» ( 1344) از همه مشهورترند و بايد قله‌هاي شعر اخوان را در اين سلسله جبال جست‌وجو كرد.
در سه دفتر ياد‌شده، اخوان به پيروي از نيما در راهي نو و پ‍ُر فراز و نشيب قدم نهاد و با شناختي عميق و همه‌ سويه كه نسبت به اين شيوة تازه پيدا كرده بود در جهت تعالي آن كوشيد و حتي در ساليان بعد با دو اثر بدعت‌ها و بدايع نيما يوشيج (1357) و عطا و لقاي نيما (1361) به تبيين ديدگاه‌هاي نيما و دفاع از شعر نو فارسي پرداخت. طلايه‌داري و تلاش اخوان در گسترش شعر نو فارسي و رسالت سنگيني كه در دفاع از آن بردوش گرفته بود باعث شد تا در زمان حيات شاعر و هم پس از خاموشي او آثار فراواني در معرفي شعر و شخصيت او نوشته شود. بيشترينة اين آثار در سال‌مرگ او ( 1369) در قالب مقاله و در سال‌هاي پس از آن در قالب كتاب نوشته و منتشر شد. (نك 15، صص 460 ـ 444)
اخوان ثالث در طول زندگي خود مجموعاً ده دفتر شعر سرود (15، ص 440) كه هر كدام نمايانگر گوشه‌هايي از زندگي او و برش‌هايي از تاريخ معاصر ايران هستند و از اين ميان شهرت و شناسنامة شاعر بيش‌تر به دفتر «زمستان» گره خورده است. اين دفتر يك «زمستان» مشهور دارد و يك «پاييز» كه تحت‌الشعاع شهرت «زمستان» كمتر مورد توجه قرار‌ گرفته، اگرچه به لحاظ تركيب‌سازي و تصويرآفريني بر «زمستان» برتري دارد و شاعرانه‌تر از آن است.
موضوع اين نوشتار شرح و تفسير شعر پاييزي اخوان است كه «باغ من» نام دارد و در بررسي آن‌، به مناسبت، نگاهي هم به «زمستان» خواهيم داشت. ابتدا متن شعر آورده مي‌شود سپس از زواياي گوناگون به تحليل و تفسير آن مي‌پردازيم:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد

گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست

گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد

باغ بي‌برگي
خنده‌‌اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
1‌. قافية شعر
شعر چندان طولاني نيست و تنها در پنج بند چهار مصراعي سروده شده و از اين جهت كوتاه‌تر از «زمستان» است «زمستان 38 مصراع دارد و «باغ من» بيست مصراع)1‌. تفاوت ديگر آن با «زمستان» در اين است كه «باغ من» قافية اصلي ندارد و هيچ واژه‌اي بندهاي پنجگانة شعر را به لحاظ موسيقايي به هم مرتبط نمي‌سازد. تنها رابط بندها موضوع شعر و ارتباط معنوي اجزاي آن است.
گذشته از تفاوت‌هاي ذكر‌شده، در اين شعر شباهت جالبي نيز با «زمستان» ديده مي شود كه اتفاقاً آن هم در قافيه شعر است‌: در «زمستان» موضوع شعر فصل چهارم سال است‌؛ شاعر صبحگاهي سرد از آن روزهاي سرد دي‌ماه از خانه بيرون مي‌زند. ناگهان بادي سرد و گزنده به صورتش مي‌خورد . بي‌اختيار با خود مي‌گويد: زمستان است. سپس طرحي مي‌ريزد براي سرودن شعري زمستاني‌. در اين طراحي هوشمندانه قافية شعر از موضوع آن گرفته مي‌شود. موضوع شعر زمستان است، ضرب‌آ‌هنگ قافيه‌ها را هم زمستان تعيين مي‌كند:
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است...
و بعد : لغزان است / سوزان است /.... دندان است/ پنهان است / يكسان است/ زمستان است.
بدين ترتيب آخرين مصراع شعر هم قافيه‌ي اصلي شعر است و هم موضوع آن و چه پايان‌بندي زيبايي!
در شعر «باغ من» نيز انتخاب قافيه روندي مشابه داشته است. موضوع شعر توصيف باغي است در پاييز؛ فصلي كه همة دوستان باغ آن را ترك كرده‌اند و تنهايش گذاشته‌اند اما اين شاعر جوانمردانه به سراغش مي‌رود و يادش را جاودان مي‌سازد. در طرحي كاملاً شبيه به «زمستان» آخرين مصراع شعر (پادشاه فصل‌ها پاييز) هم موضوع شعر است و هم قافية آن. اگر شعر «باغ من» قافية اصلي هم مي‌داشت بي‌گمان واژة پاييز الگوي قافيه قرار مي‌گرفت و كلماتي چون‌: لبريز، پاليز، انگيز و امثال آن‌ها در جايگاه قافيه قرار مي‌گرفتند.
شعر «باغ من» قافية اصلي(بيروني، كناري) ندارد اما در هر بند قافية اختصاصي ديده مي‌شود. اين قوافي فرعي (دروني، مياني) چنين‌اند: بند اول‌: نمناكش / غمناكش ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند دوم‌: سرودش باد/ پودش باد (در مصراع‌هاي اول و چهارم)
بند سوم‌: رهگذاري نيست / بهاري نيست (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند چهارم: نمي‌رويد/ مي‌گويد ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند پنجم‌: اشك‌آميز/ پاييز (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)2
انتخاب قافيه بر اساس موضوع3 و تم اصلي شعر در ادب كلاسيك فارسي هم سابقه دارد كه ذيلاً به دو مورد از آن اشاره مي‌شود:
حافظ (792 ـ‌ ؟ هـ.ق.) در غزلي كه از نظر پيوستگي در محور عمودي از غزليات مثال‌زدني اوست به توصيف مجلس بزم حاجي قوام4 از رجال عهد شاه شيخ ابواسحاق پرداخته و قافية غزل را بر واژگاني قرار داده كه در پايان آن بتواند نام حاجي قوام را بياورد. مطلع غزل چنين است: عشق‌بازيّ و جـــوانيّ و شراب لعل فام مجلس انس و حريف هم‌دم و شرب مدام  (ديوان حافظ، 1367: 258) و قوافي ابيات بعد‌: نيك‌نام / ماه تمام / دارالسلام/ دوست‌كام/ خام / دام؛ تا اينكه در پايان غزل مي‌رسيم به بيت نكته‌داني بذله‌گو چون حافظ شيرين‌سخن 
بخشش‌آموزي جهان‌‌ افروز چون حاجي قوام
نيز در همين زمينه نگاه كنيد به غزلي ديگر به مطلع:
ساقي به نور باده بر افروز جــــام مـــــا 
مطرب بگو، كه كار جهان شد به كام ما         (همان‌: 102)
خاقاني شرواني ( 595 ـ‌ 520 هـ . ق. ) قصيده‌اي دارد در سوگ امام محمد‌بن يحيي، فقيه شافعي‌مذهب نيشابور، كه در فتنة غز كشته شد. غزها براي كشتن مخالفان خود خاك در دهان آن‌ها مي‌ريختند تا خفه شوند. محمد يحيي هم به همين شكل كشته شد. خاقاني در اين سوگ‌سرود واژة خاك را از متن حادثة قتل محمد يحيي برگزيده و به عنوان رديف در كنار قافية قصيدة خود نشانده است. مطلع قصيده چنين است:
ناورد5 محنت است در اين تنگناي خاك 
محنـت براي مردم و مردم براي خـــــاك               (ديوان خاقاني، 1368‌: 237 )
در ابيات 28 و 29 قصيده مي‌گويد:
ديد آسمان كه در دهنش خـاك مـي‌كنند 
و آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك
اي خاك بر سرِ فـلك‌! آخر چـرا نگفـت اين چشمة حيات مسازيد جاي خاك 
منوچهري دامغاني (432 ـ ؟ هـ . ق.) در اين زمينه دقت و مهارت كم‌نظيري دارد و شايد اخوان اين شگرد را از او آموخته باشد.
2‌. موضوع شعر و تأثيرپذيري اخوان در اين زمينه 
در شعر كلاسيك فارسي شاعران بيشتر به توصيف بهار پرداخته‌اند و وصف پاييز يا زمستان و حتي تابستان در اشعار آنان نمونه‌هاي كم‌تري دارد و در اين ميان منوچهري در سرودن خزانيه چهرة برجسته و صدا‌ي متمايز آن دوران‌هاست و بعيد نيست كه اخوان از اين جهت نيز وامدار او باشد.
شاعر ديگري كه مي‌توان در اين زمينه او را الهام‌بخش اخوان شمرد، سياوش كسرايي (1375 ـ‌ 1305 هـ ش.) است. كسرايي شعري دارد در قالب آزاد (نيمايي) به نام «پاييزِ درو» كه در دي‌ماه سال 1333 سروده شده، يك سال پيش از «زمستان» اخوان و دو سال پيش از «باغ من»؛ و جالب اينجاست كه «پاييز» كسرايي چند هفته پس از پايان فصل پاييز سروده شده ولي پاييز اخوان (باغِ من) در خرداد‌ماه سال 1335‌، يعني زماني كه هيچ‌گونه مناسبت فصلي ندارد. مگر اينكه بگوييم اخوان طرح شعر خود را در پاييز 1334 ريخته و در بهار سال بعد آن را كامل كرده است.
كسرايي در «پاييز درو» واژه‌هايي به كار برده كه موسيقي آن‌ها تداعي‌كننده و يادآور پاييز است. واژگان و تركيباتي از قبيل: برگ‌ريز، گريز، واريز، برف‌ريز، آويز ، عزيز و غم‌انگيز. 
پاييز برگ‌ريزِ گريزان ز ماه و سال (كسرايي، 1378: 28)
واريزِ ابرهاي تو در شامگاه سرخ (پيشين: 28)
فرداي برف‌ريز (همان‌: 28)
آويزهاي غمزدة برگ‌هاي خيس (همان: 30)
...ليكن در اين زمان
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيز غم‌انگيزِ مهربان (همان‌: 31)
اخوان از اين عناصر موسيقايي شعر كسرايي چشم‌پوشي كرده ولي تركيبات و تعبيراتي از آن را در هر دو شعر خود يعني «زمستان» و «باغ من» به كار برده است:
I‌. كسرايي در «پاييز درو» از «تابوت‌هاي گل» سخن مي‌گويد و اخوان از «تابوت پستِ خاك» كه مرگ‌جاي ميوه‌هاست و «تابوت ستبرِ ظلمت‌» كه در شعر «زمستان»، مدفن خورشيد است.II‌. تابوت‌هاي گل....
با رنگ سرخ خون
بر خاك خشك ريخت. (كسرايي : 29)
باغ بي‌برگي 
خنده‌اش خوني است اشك‌آميز (‌ اخوان‌: 153)
آيا اين «خونِ اشك‌آميز» در شعر اخوان، همان گلبرگ‌هاي سرخ و خون‌رنگي نيست كه پاييز بر خاكِ خشكِ باغ ريخته است؟
.
III قنديل‌هاي يخ ( كسرايي: 29)
قنديلِ سپهرِ تنگ‌ميدان (‌اخوان‌: 99)
IV. در اين شب سياه كه غم بسته راهِ ديد. (كسرايي: 30)
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت‌. (اخوان: 97)
V. چون شد كه دست هست و كسي نيست دسترس؟ (كسرايي: 30)
و گر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است. (‌اخوان‌: 97)
VI‌. باغ ما (‌كسرايي: 30)
باغ من (اخوان‌: 152)
VII. دم‌سردي نسيم تو در باغ‌هاي لخت (كسرايي: 29)
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست. (اخوان‌: 152)
VIII. كسرايي در «پاييز درو» سه بار واژة «اميد» را به كار برده است:
ـ واريزِ قصرهاي ابرِ تو در شامگاه سرخ
نقش اميدهاي به آتش نشسته است.
ـ كو كهكشان سنگ‌فرش تا مشرق اميد؟
ـ چوگان فتح را اميد بُرد هست.
شايد براي عموم خوانندگان‌، اميد‌، واژه‌اي باشد همچون هزاران واژة ديگر، معمولي و بي حس و حال؛ اما براي اخوان كه «اميد» نام هنري و شعري اوست اين واژه رايحه‌اي آشنا، جذاب و دلنشين دارد، به‌خصوص كه او مي‌تواند «اميدهاي به آتش نشسته» را، به يك اعتبار، تصويري از خودش بپندارد. اگر چنين باشد، شايد اخوان بارها و بارها «پاييز درو» را خوانده باشد، آن‌قدر كه از آن متأثر و ملهم شده است و البته حاصل كار او از نظر انسجام و پختگي بر پاييز كسرايي برتري دارد.
در مقايسه بين پاييز كسرايي و دو سرودة اخوان (زمستان و باغِ من) حقيقتي ديگر هم روشن مي‌شود و آن تفاوتي است كه در بيانِ حماسي اخوان و سبك تغزلي كسرايي ديده مي‌شود. كسرايي حتي وقتي مي‌خواهد شعر حماسي بسرايد به سوي تغزل مي‌لغزد و بر عكس او، اخوان در تغزل‌هايش هم حماسه‌سرا است. كسرايي در پايان «پاييز درو» چنين تصويري از پاييز ارائه مي‌دهد:
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان
و اخوان مي‌سرايد:
جاودان بر اسب يال‌افشان زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
كسرايي: چون شد كه بوسه هست و لب بوسه‌خواه نيست؟
اخوان: كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
3‌. تصاوير و جنبه‌هاي بلاغي شعر
در دو مصراع آغازين شعر تشخيص (
personification) به شكل بازري جلب توجه مي‌كند: ابر... آسمان ... را در ‌آغوش گرفته است. ابري كه در فصل سرما پوستيني هم به تن دارد.
در بند اول به جز انسان انگاشتن ابر، از سكوت باغ هم به گونه‌اي سخن مي‌رود كه انگار باغ نيز شخصيت انساني دارد. صفت «غمناك» اين تصور را تقويت مي‌كند.
در بند دوم باران به ساز باغ و باد به سرود او تشبيه شده است. هر دو تشبيه مجمل و مؤكّدند. برخورد قطره‌هاي باران با شاخه‌هاي درختان و برگ‌هاي كف باغ به صداي ساز مانند شده و صداي زوزه‌مانندي كه با عبور باد از لابه‌لاي شاخه‌ها ايجاد مي‌شود، سرودخواني پنداشته شده است. در ادامه‌، تصوير ارائه‌شده از باغ دقيق‌تر و كامل‌تر مي‌شود: باغ چه لباسي پوشيده و اين لباس چه رنگ است؟ شولاي عرياني.
تركيب «‌شولاي عرياني‌» از نظر گزينش واژه ساختة اخوان است اما به لحاظ معنايي و نحوي تركيبي است كهن با كاربرد فراوان‌، به ويژه در متون عرفاني و ظاهرا‌ً نخستين بار سنايي (529 ـ 467 هـ .ق ) آن را به كار برده است:
عشق، گوينـــدة نهان سخن است عشـــــق پوشندة برهنه تن است      (سنايي، 1359: 323)
تركيبات متناقض(
paradoxical) در شعر اخوان بسامد قابل توجهي دارد و شايد اخوان در اين زمينه از ادبيات عرفاني فارسي و به‌خصوص شعر سنايي تأثير پذيرفته باشد‌. چون سنايي در ساخت تركيبات متناقض، مثل بسياري شيوه‌هاي شعري ديگر، پيشتاز و آغازگر است و اين مقوله از ويژگي‌هاي مهم سبك وي محسوب مي‌شود. البته تأثير‌پذيري‌اخوان از ناصر‌خسرو(481 ـ 394 هـ .ق‌) هم محتمل است، چون هموست كه ستيز ناسازها را به عنوان يك اصل در ادبيات تعليمي فارسي به يادگار گذاشته است. «‌تصويرهاي پارادوكسي را در شعر فارسي‌، در همة ادوار‌، مي‌توان يافت‌. در دوره‌هاي نخستين اندك و ساده است و در دورة گسترش عرفان به ويژه در ادبيات مغانه (‌شطحيات صوفيه چه در نظم و چه در نثر‌) نمونه‌هاي بسيار دارد و با اين همه در شعر سبك هندي بسامد اين نوع تصوير از آن هم بالاتر مي‌رود و در ميان شاعران سبك هندي‌، بيدل بيشترين نمونه‌هاي اين‌گونه تصويرها را ارائه مي‌كند:
ـ غير عرياني لباسي نيست تا پوشد كسي
از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما ...
ـ جامة عرياني ما را گريبان دار كرد ...
ـ‌ شعله، جامه‌اي دارد از برهنه‌دوشي‌ها ...
ـ‌ ز تشريف جهان ، بيدل‌! به عرياني قناعت كن...     (شفيعي كدكني‌، 1368، ص 58 ـ‌ 57 ) 
در زير چند نمونه از تركيبات پارادوكسي اخوان نقل مي‌شود:
ـ از تهي سرشار/ جويبار لحظه‌ها جاري است‌. (آخر شاهنامه، ص31)
ـ‌ ... با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه. (پيشين: 80) 
ـ‌ عريانيِ انبوه (همان: 107)
ـ‌ باد ، چونان آمري مأمور و ناپيدا ( همان : 109)
ـ‌ دوزخ اما سرد
آيا باغ به جز اين برهنگي كه فعلاً پوشش اوست جامة ديگري هم دارد؟ آري «شعلة زر تار پود»‌: برگ‌هاي زرد پاييزي يا انوار طلايي خورشيد؛ پوششي كه خود عين عرياني است.
در بند سوم در عبارت «باغ ... چشم در راه ... نيست» مجاز عقلي به كار رفته است چون فعل چشم در (به) راه بودن به فاعل غيرحقيقي نسبت داده شده‌. اين مورد به تشخيص هم البته نزديك است.
«برگ لبخند» در بند چهارم تشبيه بليغ است (مجمل و مؤكّد). اينجا هم با تشخيص رو‌به‌رو هستيم‌: باغ چشم دارد، در چهره‌اش خبري از لبخند نيست و داستان .... مي‌گويد.
در بند پنجم تعبير «خنده‌اش خوني است اشك‌آميز» كنايه‌اي است كه نهايت غمگيني و درماندگي باغ را مي‌رساند. اخوان به جاي تعبير معمول اشك خون‌آلود، خون اشك‌آميز به كار برده تا تأكيد بيشتري بر خونين بودن بشود. در اين تعبير پارادوكس هم هست، چون خنديدن و خون گريستن به طور منطقي و طبيعي قابل جمع نيستند.
در همين بند در تصويري بسيار بديع برگ‌هاي زردي كه با باد به اين‌سو و آن‌سو حركت مي‌كنند به اسبي زرد با يال‌هاي بلند تشبيه شده است. وجه شبه تركيبي است از رنگ و حركت و تشبيه، مركب است‌. البته شاعر با حذف مشبه، تشبيه را به استعاره تبديل كرده است. آخرين تصوير، تشبيه پاييز است به پادشاه؛ پادشاهي كه سوار بر اسبش آرام‌آرام و به طور دائم در باغ حركت مي‌كند (تشبيه بليغ و مركب‌). نيز «چميدن» كنايه است از راه رفتن با ناز و تبختر يا كبر و غرور شاهانه.
4‌. زبان
در بررسي شعر از منظر زباني وجود و حضور تركيبات نو جلب توجه مي‌كند:
پوستين سرد نمناك‌/ باغ بي برگي/ سكوت پاك غمناك‌/ شولاي عرياني‌/ شعلة زر تار پود/ باغ نوميدان / تابوت پست خاك / پادشاه فصل‌ها
از همين منظر، آركائيسم (باستان‌گرايي) زباني شعر نيز از دو جنبة واژگاني و نحوي بررسي مي‌شود:
الف) باستانگرايي نحوي (استفاده از ساختارهاي دستوري كهن):
مصراع «ور جز اينش جامه‌اي بايد» ساختاري قديمي دارد؛ اضافه كردن «ش» به ضمير اشاره «اين» كه در اصل مضاف‌اليه «جامه» است و استعمال «بايد» در نقش فعل سوم شخص مفرد از مصدر بايستن، هر دو از كاربردهاي متداول در شعر سبك خراساني است.
ب) باستان‌گرايي واژگاني(كاربرد واژه‌هاي كهن و خارج از نُرم زبان امروزي):
جامه، شولا، گو( به جاي بگو)، ور(واگر)، سر به گردون‌ساي، اينك‌، پست (به معني پايين) و مي‌چمد از مصدر چميدن به معناي راه رفتن به آرامي.
5. انسجام در محور عمودي
در ابتداي سخن، در بحث از قافية اين شعر و نيز شعر «زمستان» گفته شد كه شاعر در طرحي هوشمندانه بين موضوع شعر و قافية آن وحدت و انسجام ايجاد كرده است. اين سخن بدين معناست كه در شعر اخوان قافيه بر كلام تحميل نشده و بربسته نيست، بررُسته و بر‌آمده از متن شعر و بلكه خودِ شعر است. اين اتحاد و انسجام بين فرم و محتوا به قافية شعر منحصر نمي‌شود و در صورت‌هاي خيالي اثر نيز ديده مي‌شود. شاعر در هر پاره از شعر تصويري تازه پيش روي خواننده قرار مي‌دهد و اين تصاوير ‌به‌رغم تنوّع و تكثّري كه دارند در نهايت پيكره‌ا‌ي واحد را، كه همان باغ بي‌برگي است، به تماشا مي‌گذارند‌.
از طرفي رويكرد شاعر در استخدام واژگان و ساختارهاي دستوري كهن در كنار تركيبات نو و امروزين يعني تلفيق كهنه و نو، كه در اغلب اشعار او ديده مي‌شود، در شعر «باغ من» علاوه بر آشنايي‌زدايي، نمودِ زيبا‌شناختي ديگري هم پيدا كرده است، چون همان‌طور كه شعر «باغ من» تلفيقي است از واژگان كهنه و نو، باغ خزان‌زده هم تركيبي است از برگ‌هاي كهنه و رنگ‌هاي نو.
6‌. گزارش شعر
اكنون در اين بخش پس از نقل هر بند از شعر به گزارش آن مي‌پردازيم: 
بند اول:
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست‌،
با سكوت پاك غمناكش.
ابر با آن پوستين سرد و نمناكي كه پوشيده، آسمان باغ را تنگ در آغوش گرفته است. باغ بي‌برگي با سكوت پاك و غمگينانة خود روز و شب تنهاست.
بند دوم:
ساز او باران ، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
(در بهار و تابستان مهمانان زيادي براي تفريح و تفرّج به باغ مي‌آمدند. ساز مي‌زدند و سرود مي‌خواندند و پرندگان نيز نغمه‌هاي شاد و دل‌انگيز سر مي‌دادند. ولي حالا هيچ كدام نيستند؛) در پاييز باران در باغ ساز مي‌زند و باد سرود مي‌خواند.
(در بهار باغ جامه‌اي سبز با نقش‌هاي رنگارنگ و شاد پوشيده بود ولي) اكنون در پاييز باغ كاملا‌ً برهنه است و اگر جز برهنگي لباس ديگري لازم داشته باشد، باد از اشعه‌هاي زرين خورشيد (يا برگ‌هاي زرد) جامه‌اي زربافت بر قامت او پوشانده است.
بند سوم:
گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.
هر گونه گل و گياه در هر جاي باغ برويد يا نرويد ديگر مهم نيست چون نه باغباني هست كه به آن‌ها رسيدگي كند و نه كسي براي تماشاي آن‌ها به باغ مي‌آيد. اين باغ را آن‌قدر نوميدي فرا گرفته كه ديگر حتي منتظر آمدن بهار هم نيست. (ديگر اميدي به آمدن بهار ندارد، چشم به راه بهار نيست.)
بند چهارم: 
گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به ‌گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

اگر چشمان باغ نور و فروغ و گرمايي ندارد و اگر برگ‌ها مثل لبخندي بر چهره‌ي باغ جلوه‌گر نمي‌شوند، با اين همه باغ بي‌برگي زيباست. او از سر‌گذشت ميوه‌هايي سخن مي‌گويد كه در تابستان بر بلنداي درختان سر به آسمان مي‌ساييدند ولي اكنون در اين پايين (‌در كف باغ) زير خاك آرميده‌اند.
بند پنجم‌:
باغ‌بي برگي
خنده اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
باغ خزان‌زده به جاي آن لبخندهاي شاد و شيرين، اشك و خون بر چهره دارد و پاييز پادشاه فصل‌ها در حالي كه بر اسب يال‌افشان زردش سوار است به آرامي و به طور پيوسته در باغ مي‌گردد.

7 . نمادهاي شعر
بحث پيرامون عوامل اجتماعي‌، سياسي و فرهنگي عصر شاعر كه او را در خزان و زمستان روحي فرو برده مجال ديگري مي‌طلبد، اما عجالتاً به اين نكته اشاره مي‌شود كه شاعر اين باغ را رمز و نمادي از كل كشور گرفته و عنوان شعر را «باغ من» گذاشته تا سر‌نخ و كليدي باشد براي خوانندة هوشمندي كه از پوستة شعر به مغز آن راه مي‌يابد. از اين زاويه فضاي مملو از غم‌، نا‌اميدي، تنهايي و حسرتي كه در باغ سايه افكنده بيانگر اوضاع كشور در دو سه سالي است كه از كودتا مي‌گذرد6. بر اين اساس رمز‌گشايي شعر به قرار زير است:
باغ‌: كشور‌، شهر و ديار، خانه 
باغبان‌: حامي‌، راهنما
رهگذار‌: همراه، يار و ياور، هم‌رزم 
بهار‌: شكست استبداد‌، سقوط سلطنت، آزادي 
ميوه‌ها‌: مبارزان شهيد، آزادي‌خواهان زنداني
پاييز‌: حكومت مستبد‌، خفقان‌، كشتار و خون‌ريزي
اسب زرد‌: ارتش
در متون سمبليك همواره دو يا چند طيف معنايي در كنار هم حضور دارند و هر چند اين حضورِ هم‌زمان با شدت و ضعف كم و بيش همراه است اما هيچ‌گاه اراده كردن يك معنا مستلزم نفي و طرد معاني ديگر نيست‌. در حقيقت دو عامل شرايط زماني و پسندِ خوانندگان باعث تقديم يا ترجيح يك معنا در دوره‌اي خاص مي‌شود و چون اين دو عامل پايدار نيستند، همواره و براي همگان دريافت‌هاي متفاوت از يك متن ادبي ممكن و متصور است.
در شعر «باغ من» اخوان پاييز را در چند نما يا چند لاية معنايي7 به تماشا مي‌گذارد: 
اول پاييز با تمام زيبايي‌هايي كه به وسيلة تغيير رنگ و فضا در باغ مي‌آفريند‌؛ ابر پاييزي آسمان باغ را پوشانده است و در زمينش خلوتي پاك و معصومانه جريان دارد. تنهايي و سكوتش غم‌انگيز است. سكوتي كه گه‌گاه با بارش باران و يا وزش باد در هم مي‌ريزد. گويي باد و باران براي باغ ساز مي‌زنند و سرود مي‌خوانند تا در اين ايام عسرت اندكي از اندوه او بكاهند.
نماي دوم پاييزي است كه باغ را از آنچه داشته محروم مي‌كند، برگ و بار و بهارش را مي‌گيرد‌، رهگذرانش را مي‌راند، ميوه‌هايش را مي‌ريزد وخنده‌اي تلخ، آميخته با اشك و خون بر چهره‌اش مي‌نشاند‌.
سوم حكومت استبداد‌پيشه‌اي كه شادي و آزادي را از مردم گرفته و اصحاب فكر و قلم را به حبس‌، هجرت و هلاكت كشانده است‌. جامعه در سيطرة اين پاييز، كه هميشگي مي‌نمايد8 ، نشاط و بالندگي خود را از دست داده ‌است و در حسرت و حرمان روزگار مي‌گذراند.
و نماي چهارم قابي است خالي كه تصويرش را خوانندگان ديگر ترسيم مي‌كنند... .
در خاتمه و در نگاهي كلي مي‌توان گفت كه «باغ من» توصيف يك باغ خزان‌زده است كه دوران شكوه و شادماني آن به سر آمده و اكنون در سكوت معصومانة خويش «ياد ايام شكوه و فخر و عصمت‌» را كم‌كم از خاطر مي‌برد. «‌باغ بي‌برگي‌» حكايتي است درد‌ناك از پاييزي كه نمي‌رود و بهاري كه نمي‌آيد.

پي‌نوشت٭ عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي شهركرد.
1 . هر سطر صرف نظر از تعداد واژگان آن يك مصراع محسوب شده.
2. اين روش به اسلوب قافيه‌بندي چهار‌پاره شبيه است اگر چه ساختار كلي شعر چهار‌پاره نيست.
3. انتخاب قافيه بر اساس نام شخص يا موضوعي خاص در كتب قدما «‌توسيم‌» خوانده شده و اخوان در « تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم‌» به مناسبتي به آن اشاره كرده است.
4‌. حاجي قوام الدين حسن تمغاجي در دوران فرمانروايي خاندان اينجو محصل ماليات فارس و مدتي هم وزير شاه شيخ بود. حافظ ارادت تام و تمامي به او دارد.
5. ناورد‌: نبرد
6. «باغ‌ من» درخرداد 1335‌ سروده‌ شده؛ سه سال پس از كودتاي 28 مرداد‌. رخداد كودتا و شكست مخالفانِ سلطنت، يأس و بدبيني نسبت به آينده ‌را در اخوان و بسياري ديگر ايجاد كرد. «آخر شاهنامه» محصول همين سال‌هاي پس از كودتاست و روحية يأس و بدبيني در اكثر اشعار اين دفتر ديده مي‌شود. براي نمونه نگاه ‌‌‌كنيد به:
پيغام (آبان 1336)، برف (1337)، قصيده (1337)، سركوه بلند (خرداد 1337)، مرثيه (مرداد 1337)، گفت‌وگو (شهريور1337)، جراحت (آذر 1337)، ساعت بزرگ (1337) و قاصدك (1338).
7. در سال‌هاي پس از كودتا كه سركوب مخالفان شدت مي‌گيرد‌، اخوان و ديگر سرايندگان شعر نو حماسي به جاي زبان صريح سياسي از زباني سمبليك و نمادين بهره مي‌گيرند. اشعار زير حاصل اين تغيير تاكتيك است: زمستان (دي 1334)، چون‌سبوي‌تشنه (تير1335)، ميراث (تير 1335)، خزاني (آبان 1335)، بازگشت زاغان (بهمن1335) و آخرشاهنامه (مهر 1336) از دفترهاي زمستان و آخر شاهنامه، نيز قصيده تسلي و سلام (فروردين 1335 ) از دفتر ارغنون‌.
8 . ... ليك بي‌مرگ است دقيانوس
واي، واي، افسوس. (1/ ص 86)منابع:
اخوان ثالث، مهدي. 1370‌، آخر شاهنامه، چ 10، تهران: مرواريد. 
ــــــــــــــــــ ، 1375‌، ارغنون، چ 10، تهران‌: مرواريد.
ــــــــــــــــــ ، 1362، از اين اوستا، چ 6، تهران‌: مرواريد‌.
‌ـــــــــــــــــ ، 1369، بدايع و بدعت‌ها‌، تهران‌: بزرگمهر. 
ـــــــــــــــــ ، 1370، زمستان‌، تهران‌: مرواريد‌.
براهني، رضا. 1371. طلا در مس‌، تهران‌: ناشر نويسنده. 
حافظ، شمس‌الدين محمد. 1367، ديوان‌، به تصحيح محمد قزويني و قاسم غني، چ1، تهران : اساطير.
خاقاني، افضل‌الدين بديل. 1368‌، ديوان‌، به تصحيح ضياء‌الدين سجادي، چ3 ، تهران : زوار‌. 
دستغيب‌، عبدالعلي. 1373، نگاهي به مهدي اخوان ثالث، تهران‌: مرواريد.
سنايي، مجدود بن آدم. 1359‌‌، حديقه الحقيقه، به تصحيح محمد‌تقي مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران. 
شفيعي كدكني، محمدرضا. 1368‌، شاعر آينه‌ها ، چ 2‌، تهران‌: آگاه. 
قرايي‌، يدالله. 1370‌، چهل و چند سال با اميد‌، تهران‌: بزرگمهر. 
كاخي‌، مرتضي. 1370‌، باغ بي برگي‌، تهران‌: نشر ناشران.
كسرايي، سياوش. 1378، از خونِ سياوش‌، تهران: سخن.
محمدي آملي‌، محمد‌رضا. 1377‌، آواز چگور، تهران : نشر ثالث.

+ نویسنده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 |
بود جه بندی کتب پیش دانشگاهی برای کنکور 91

برای دریافت مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنید و سپس بر روی دریافت فایل کلیک نمایید .

http://persiandrive.com/3703


+ نویسنده در جمعه دهم آذر 1391 |
به اطلاع آن دسته از دانش آموزانی که با ارسال پیامک ، نظر و ایمیل درخواست معرفی کتاب کمک آموزشی آرایه های ادبی داشته اند ،می رساند کتب زیر جهت مطالعه سودمند خواهد بود :

1- فنون بلاغت وصناعا ت ادبی - جلال الدین همایی 

2- صور خیال در شعر فارسی - شفیعی کدکنی 

+ نویسنده در سه شنبه هفتم آذر 1391 |

                                 دفتر چهارم


30. درويش يكدست
درويشي در كوهساري دور از مردم زندگي مي‌كرد و در آن خلوت به ذكر خدا و نيايش مشغول بود. در آن كوهستان، درختان سيب و گلابي و انار بسيار بود و درويش فقط ميوه مي‌خورد. روزي با خدا عهد كرد كه هرگز از درخت ميوه نچيند و فقط از ميوه‌هايي بخورد كه باد از درخت بر زمين مي‌ريزد. درويش مدتي به پيمان خود وفادار بود، تا اينكه امر الهي، امتحان سختي براي او پيش ‌آورد. تا پنج روز، هيچ ميوه‌اي از درخت نيفتاد. درويش بسيار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگي بر او غالب شد. عهد و پيمان خود را شكست و از درخت گلابي چيد و خورد. خداوند به سزاي اين پيمان شكني او را به بلاي سختي گرفتار كرد.
قصه از اين قرار بود كه روزي حدود بيست نفر دزد به كوهستان نزديك درويش آمده بودند و اموال دزدي را ميان خود تقسيم مي‌كردند. يكي از جاسوسان حكومت آنها را ديد و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتي رسيدند و دزدان را دستگير كردند و درويش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگير كردند. بلافاصله، دادگاه تشكيل شد و طبق حكم دادگاه يك دست و يك پاي دزدان را قطع كردند. وقتي نوبت به درويش رسيد ابتدا دست او را قطع كردند و همينكه خواستند پايش را ببرند، يكي از مأموران بلند مرتبه از راه رسيد و درويش را شناخت و بر سر مأمور اجراي حكم فرياد زد و گفت: اي سگ صفت! اين مرد از درويشان حق است چرا دستش را بريدي؟
خبر به داروغه رسيد، پا برهنه پيش شيخ آمد و گريه كرد و از او پوزش و معذرت بسيار خواست.اما درويش با خوشرويي و مهرباني گفت : اين سزاي پيمان شكني من بود من حرمت ايمان به خدا را شكستم و خدا مرا مجازات كرد.
از آن پس در ميان مردم با لقب درويش دست بريده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهايي و به دور از غوغاي خلق در كلبه‌اي بيرون شهر به عبادت و راز و نياز با خدا مشغول بود. روزي يكي از آشنايان سر زده، نزد او آمد و ديد كه درويش با دو دست زنبيل مي‌بافد. درويش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بي خبر پيش من آمدي؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتياق تاب دوري شما را نداشتم. شيخ تبسم كرد و گفت: ترا به خدا سوگند مي‌‌دهم تا زمان مرگ من، اين راز را با هيچكس نگويي.
اما رفته رفته راز كرامت درويش فاش شد و همة مردم از اين راز با خبر شدند. روزي درويش در خلوت با خدا گفت: خدايا چرا راز كرامت مرا بر خلق فاش كردي؟ خداوند فرمود: زيرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و مي‌گفتند او رياكار و دزد بود و خدا او را رسوا كرد. راز كرامت تو را بر آنان فاش كردم تا بدگماني آنها بر طرف شود و به مقام والاي تو پي ببرند.
***
31. خرگوش پيامبر ماه
گله‌اي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه : اي شاه فيلان ! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد. اگر از اين ببعد كنار چشمه جمع شويد شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد. و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد.
پادشاه فيلان در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پيلان فهميد كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيد و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند.

***
32. زن بد كار و كفشدوز
روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نمي‌آمد و زن بارها در غياب شوهرش اين‌كار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي آن روز بي‌وقت به خانه آمد. زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند. زن در خانه هيچ جايي براي پنهان كردن مرد پيدا نكرد، زود چادر خود را بر سر مرد بيگانه انداخت و او را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد. صوفي تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود، خود را به ناداني زد و با خود گفت: اي بي‌دينها! از شما كينه مي‌كشم ولي به آرامي و با صبر. صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد: اين خانم كيست؟ زنش گفت: ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بيگانه‌اي ناآگاهانه وارد خانه نشود. صوفي گفت : ايشان از ما چه خدمتي مي‌خواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟ زن گفت: اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود. ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند، اما دختر به مكتبخانه رفته است. صوفي گفت: ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم، چگونه مي‌توانيم با ايشان وصلت كنيم. در ازدواج بايد دو خانواده با هم برابر باشند. زن گفت: درست مي‌گويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم؛ اما او مي‌گويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم. بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم. صوفي دوباره حرفهاي خود را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود گفت. زن صوفي خيال مي‌كرد كه شوهرش فريب او را خورده است، با اطمينان به شوهرش گفت: شوهر عزيزم! من چند بار اين مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هيچ جهيزيه‌اي ندارد ولي ايشان با قاطعيت مي‌گويد پول و ثروت بي ارزش است، من در شما تقوي و پاكي و راستي مي‌بينم.
صوفي، رندانه در سخني دو پهلو گفت: بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست. مال و اسباب ما را مي‌بيند و مي‌بيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن پنهان نمي‌‌ماند. همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي ما را از ما بهتر مي‌داند. پيدا و پنهان و پس و پيش ما را خوب مي‌شناسد. حتماً او از پاكي و راستي دختر ما هم خوب آگاه است. وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است، درست نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف ‌كنم!!
***
33. تشنه صداي آب
آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان مي‌داد. گردوها در آب مي‌افتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد مي‌آمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت مي‌‌برد. مردي كه خود را عاقل مي‌پنداشت از آنجا مي‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه كار مي‌كني؟
مرد گفت: تشنة صداي آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش مي‌آورد. در ثاني، گردوها درگودال آب مي‌ريزد و تو دستت به گردوها نمي‌رسد. تا تو از درخت پايين بيايي آب گردوها را مي‌برد.
تشنه گفت: من نمي‌خواهم گردو جمع كنم. من از صداي آب و زيبايي حباب لذت مي‌برم. مرد تشنه در اين جهان چه كاري دارد؟ جز اينكه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجيان كه در مكه دور كعبه مي‌گردند.
شرح داستان: اين داستان سمبوليك است. آب رمز عالم الهي و صداي آب رمز الحان موسيقي است. مرد تشنه، رمز عارف است كه از بالاي درخت آگاهي به جهان نگاه مي‌كند. و در اشياء لذت مادي نمي‌بيند.بلكه از همه چيز صداي خدا را مي‌شنود. مولوي تشنگي و طلب را بزرگترين عامل براي رسيدن به حقيقت مي‌داند.
***
34. شاهزاده و زن جادو
پادشاهي پسر جوان و هنرمندي داشت. شبي در خواب ديد كه پسرش مرده است، وحشت‌زده از خواب برخاست، وقتي كه ديد اين حادثه در خواب اتفاق افتاده خيلي خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادي بيداري تعبيركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزي پسرش بميرد از او هيچ يادگاري ندارد. پس تصميم گرفت براي پسرش زن بگيرد تا از او نوه‌اي داشته باشد و نسل او باقي بماند. پس از جستجوهاي بسيار، بالاخره پادشاه دختري زيبا را از خانواده‌اي پاك نژاد و پارسا پيدا كرد، اما اين خانوادة پاك نهاد، فقير و تهيدست بودند. زن پادشاه با اين ازدواج مخالفت مي‌كرد. اما شاه با اصرار زياد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همين زمان يك زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغيير داد كه شاهزاده همسر زيباي خود را رها كرد و عاشق اين زن جادوگر شد. جادو گر پير زن نود ساله‌اي بود مثل ديو سياه و بد بو. شاهزاده به پاي اين گنده پير مي‌افتاد و دست و پاي او را مي‌بوسيد. شاه و درباريان خيلي نارحت بودند. دنيا براي آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشكان زيادي كمك گرفت ولي از كسي كاري ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پيرزن جادو بيشتر مي‌شد، يكسال شاهزاده اسير عشق اين زن بود. شاه يقين كرد كه رازي در اين كار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند كرد و از سوز دل دعا كرد. خداوند دعاي او را قبول كرد و ناگهان مرد پارسا و پاكي كه همة اسرار جادو را مي‌دانست، پيش شاه آمد و شاه به او گفت اي مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّاني گفت: نگران نباش، من براي همين كار به اينجا آمده‌ام. هرچه مي‌گويم خوب گوش كن! و مو به مو انجام بده.
فردا سحر به فلان قبرستان برو، در كنار ديوار، رو به قبله، قبر سفيدي هست آن قبر را با بيل و كلنگ باز كن، تا به يك ريسمان برسي. آن ريسمان گرههاي زيادي دارد. گرهها را باز كن و به سرعت از آنجا برگرد.
فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة كارها را انجام داد. به محض اينكه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات يافت. و به كاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر كشور جشن گرفتند و شادي كردند. شاهزاده زندگي جديدي را با همسر زيبايش آغاز كرد و زن جادو نيز از غصه، دق كرد و مرد.
***
35. پرده نصيحتگو
يك شكارچي، پرنده‌اي را به دام انداخت. پرنده گفت: اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خورده‌اي و هيچ وقت سير نشده‌اي. از خوردن بدن كوچك و ريز من هم سير نمي‌شوي. اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو مي‌دهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو مي‌دهم. اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانه‌ات بنشينم به تو مي‌دهم. پند سوم را وقتي كه بر درخت بنشينم. مرد قبول كرد. پرنده گفت:
پند اول اينكه: سخن محال را از كسي باور مكن.
مرد بلافاصله او را آزاد كرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اينكه: هرگز غم گذشته را مخور.برچيزي كه از دست دادي حسرت مخور.
پرنده روي شاخ درخت پريد و گفت : اي بزرگوار! در شكم من يك مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متأسفانه روزي و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت مي‌شدي. مرد شگارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصيحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ يا پند مرا نفهميدي يا كر هستي؟پند دوم اين بود كه سخن ناممكن را باور نكني. اي ساده لوح ! همة وزن من سه درم بيشتر نيست، چگونه ممكن است كه يك مرواريد ده درمي در شكم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت اي پرندة دانا پندهاي تو بسيار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت : آيا به آن دو پند عمل كردي كه پند سوم را هم بگويم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشيدن در زمين شوره‌زار است.
***
36. مور و قلم
مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تري مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.
مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.
***
37. مرد گِلْْْْْْْْْْْْْ‌خوار
مردي كه به گل خوردن عادت داشت به يك بقالي رفت تا قند سفيد بخرد. بقال مرد دغلكاري بود. به جاي سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتري گفت : سنگ ترازوي من از گل است. آيا قبول ميكني؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل ميوة دل من است. به بقال گفت: مهم نيست، بكش.
بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند، چون تيشه نداشت و با دست قند را مي‌شكست، به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو مي‌خورد و مي‌ترسيد كه بقال او را ببيند، بقال متوجه دزدي گلخوار از گل ترازو شده بود ولي چنان نشان مي‌داد كه نديده است. و با خود مي‌گفت: اي گلخوار بيشتر بدزد، هرچه بيشتر بدزدي به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من مي‌دزدي ولي داري از پهلوي خودت مي‌خوري. تو از فرط خري از من مي‌ترسي، ولي من مي‌ترسم كه توكمتر بخوري. وقتي قند را وزن كنيم مي‌فهمي كه چه كسي احمق و چه كسي عاقل است.مثل مرغي كه به دانه دل خوش مي‌كند ولي همين دانه او را به كام مرگ مي‌كشاند.
***
38. دزد و دستار فقيه.
يك عالم دروغين، عمامه‌اش را بزرگ مي‌كرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود مي‌پيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست مي‌كرد و بر سر مي‌گذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه مي‌رفت. غرور و تكبر زيادي داشت. در تاريكي و گرگ و ميش هواي صبح، دزدي كمين كرده بود تا از رهگذران چيزي بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زيبا و بزرگي! اين دستار ارزش زيادي دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقيه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقيه‌نما فرياد زد: اي دزد حرامي! اول دستار را باز كن اگر در آن چيز ارزشمندي يافتي آن را ببر. دزد خيال مي‌كرد كه كالاي گران قيمتي را دزديده و با تمام توان فرار مي‌كرد. حس كرد كه چيزهايي از عمامه روي زمين مي‌ريزد، با دقت نگاه كرد، ديد تكه تكه‌هاي پارچه كهنه و پاره پاره‌هاي لباس از آن مي‌ريزد. با عصبانيت آن را بر زمين زد و ديد فقط يك متر پارچة سفيد بيشتر نيست. گفت: اي مرد دغلباز مرا از كار و زندگي انداختي.
***
39. گوهر پنهان
روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب مي‌آفريني و بعد همه را نابود مي‌كني؟
خداوند فرمود : اي موسي! من مي‌دانم كه اين سؤال تو از روي ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب مي‌كردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي مي‌دادم. اما مي‌دانم كه تو مي‌خواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شوي. و مردم را از آن آگاه كني. تو پيامبري و جواب اين سؤال را مي‌داني. اين سؤال از علم برمي‌خيزد. هم سؤال از علم بر مي‌خيزد هم جواب. هم گمراهي از علم ناشي مي‌شود هم هدايت و نجات. همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برمي‌خيزد.
آنگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي، بذر گندم در زمين بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد. داسي برداشت ومشغول درو كردن شد. ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشه‌ها را مي‌بري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشه‌ها، گندم سودمند و مفيد پنهان است و درست نيست كه دانه‌هاي گندم در ميان كاه بماند، عقل سليم حكم مي‌كند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم. خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با آن يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي گفت: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده‌اي.
خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست، روحهاي تيره و سياه هم هست. همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد. خلايق جهان را براي آن مي‌آفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود.
*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن.
***
40. روي درخت گلابي
زن بدكاري مي‌خواست پيش چشم شوهرش با مرد ديگري هم‌بستر شود. به شوهر خود گفت كه عزيزم من مي‌روم بالاي درخت گلابي و ميوه مي‌چينم. تو ميوه ها را بگير. همين كه زن به بالاي درخت رسيد از آن بالا به شوهرش نگاه ‌كرد و شروع كرد به‌گريستن. شوهر پرسيد: چه شده؟ چرا گريه مي‌كني ؟ زن گفت: اي خود فروش! اي مرد بدكار! اين مرد لوطي كيست كه بر تو افتاده است؟ و تو مانند زنان در زير او خوابيده‌اي؟
شوهر گفت: مگر ديوانه شده‌اي يا سرگيجه داري؟ اينجا غير من هيچكس نيست. زن همچنان حرفش را تكرار مي‌كرد و مي‌گريست. مرد گفت: اي زن تو از بالاي درخت پايين بيا كه دچار سرگيجه شده‌‌اي و عقلت را از دست داده‌اي. زن از درخت پايين آمد و شوهرش بالاي درخت رفت. در اين هنگام زن بلافاصله مرد فاسق را در آغوش كشيد و با او به عشقبازي پرداخت.
شوهرش از بالاي درخت فرياد زد: اي زن بدكاره! آن مرد كيست كه تو را در آغوش گرفته و مانند ميمون روي تو پريده است؟ زن گفت: اينجا غير من هيچ‌كس نيست، حتماً تو هم سر گيجه گرفتة ! حرف مفت مي‌زني. شوهر دوباره نگاه كرد و ديد كه زنش با مردي جمع‌ شده. همچنان حرف‌هايش را تكرار مي‌كرد و به زن پرخاش مي‌كرد. زن مي‌گفت: اين خيالبافي‌ها از اين درخت گلابي است. من هم وقتي بالاي درخت بودم مثل تو همه چيز را غير واقعي مي‌ديدم. زود از درخت پايين بيا تا ببيني كه همه اين خيالبافي‌ها از اين درخت گلابي است.
*سخن مولوي: در هر طنزي دانش و نكتة اخلاقي هست. بايد طنز را با دقت گوش داد. در نظر كساني كه همه چيز را مسخره مي‌كنند هر چيز جدي، هزل است و برعكس در نظر خردمندان همه هزلها جدي است.
درخت گلابي، در اين داستان رمز وجود مادي انسان است و عالم هوا و هوس و خودخواهي است. در بالاي درخت گلابي فريب مي‌خوري. از اين درخت فرود بيا تا حقيقت را با چشم خود ببيني.
***
41. دباغ در بازار عطر فروشان
روزي مردي از بازار عطرفروشان مي‌گذشت، ناگهان بر زمين افتاد و بيهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسي چيزي مي‌گفت، همه براي درمان او تلاش مي‌كردند. يكي نبض او را مي‌گرفت، يكي دستش را مي‌ماليد، يكي كاه گِلِ تر جلو بيني او مي‌گرفت، يكي لباس او را در مي‌آورد تا حالش بهتر شود. ديگري گلاب بر صورت آن مرد بيهوش مي‌پاشيد و يكي ديگر عود و عنبر مي‌سوزاند. اما اين درمانها هيچ سودي نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هركسي چيزي مي‌گفت. يكي دهانش را بو مي‌كرد تا ببيند آيا او شراب يا بنگ يا حشيش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر مي‌شد و تا ظهر او بيهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اينكه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زيركي داشت او فهميد كه چرا برادرش در بازار عطاران بيهوش شده است، با خود گفت: من درد او را مي‌دانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حيوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوي بد عادت كرده و لايه‌هاي مغزش پر از بوي سرگين و مدفوع است. كمي سرگين بدبوي سگ برداشت و در آستينش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد، و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه‌اي كه مي‌خواهد رازي با برادرش بگويد. و با زيركي طوري كه مردم نبينند آن مدفوع بد بوي را جلو بيني برادر گرفت. زيرا داروي مغز بدبوي او همين بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند اين مرد جادوگر است. در گوش اين مريض افسوني خواند و او را درمان كرد.

دفتر پنجم


42. اشك رايگان
يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه مي‌كرد. گدايي از آنجا مي‌گذشت، از مرد عرب پرسيد: چرا گريه مي‌كني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من، پيش چشمم جان مي‌دهد. اين سگ روزها برايم شكار مي‌كرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراري مي‌داد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي مي‌ميرد. گدا گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش مي‌دهد.
گدا يك كيسة پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمي‌دهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟
عرب گفت: نان‌ها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم، ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه مي‌كنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده، ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل.
***
43. پر زيبا دشمن طاووس
طاووسي در دشت پرهاي خود را مي‌كند و دور مي‌ريخت. دانشمندي از آنجا مي‌گذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي‌كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي‌گذارند. يا با آن باد بزن درست مي‌كنند. چرا ناشكري مي‌كني؟
طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي‌خوري. آيا نمي‌بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي مي‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي‌رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي‌گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي‌اندازند. من نمي‌توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي‌آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي‌توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي‌ماند. من نمي‌توانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم.
***
44. آهو در طويله خران
صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف مي‌گريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر مي‌خوردند. آهو، رم مي‌كرد و از اين سو به آن سو مي‌گريخت، گرد و غبار كاه او را آزار مي‌داد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه مي‌شد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي يكي از خران با تمسخر به دوستانش گفت: اي دوستان! اين امير وحشي، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساكت باشيد. خر ديگري گفت: اين آهو از اين رميدن‌ها و جستن‌ها، گوهري به دست آورده و ارزان نمي‌فروشد. ديگري گفت: اي آهو تو با اين نازكي و ظرافت بايد بروي بر تخت پادشاه بنشيني. خري ديگر كه خيلي كاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن كرد. آهو گفت كه دوست ندارم. خر گفت: مي‌دانم كه ناز مي‌كني و ننگ داري كه از اين غذا بخوري.
آهو گفت: اي الاغ! اين غذا شايستة توست. من پيش از اين‌كه به اين طويلة تاريك و بد بو بيايم در باغ و صحرا بودم، در كنار آب‌هاي زلال و باغ‌هاي زيبا، اگرچه از بد روزگار در اينجا گرفتار شده‌ام اما اخلاق و خوي پاك من از بين نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمي شوم. من لاله سنبل و گل خورده‌ام. خر گفت: هرچه مي‌تواني لاف بزن. در جايي كه تو را نمي‌شناسند مي‌تواني دروغ زياد بگويي. آهو گفت : من لاف نمي‌زنم. بوي زيباي مشك در ناف من گواهي مي‌دهد كه من راست مي‌گويم. اما شما خران نمي‌توانيد اين بوي خوش را بشنويد، چون در اين طويله با بوي بد عادت كرده ايد.
***
45. پوستين كهنه در دربار
اياز، غلام شاه محمود غزنوي (پادشاه ايران) در آغاز چوپان بود. وقتي در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتي رسيد، چارق و پوستين دوران فقر و غلامي خود را به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق مي‌رفت و به آنها نگاه مي‌كرد و از بدبختي و فقر خود ياد مي‌‌آورد و سپس به دربار مي‌رفت. او قفل سنگيني بر در اتاق مي‌بست. درباريان حسود كه به او بدبين بودند خيال كردند كه اياز در اين اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هيچ كس نشان نمي‌دهد. به شاه خبر دادند كه اياز طلاهاي دربار را در اتاقي براي خودش جمع و پنهان مي‌كند. سلطان مي‌دانست كه اياز مرد وفادار و درستكاري است. اما گفت: وقتي اياز در اتاقش نباشد برويد و همه طلاها و پولها را براي خود برداريد.
نيمه شب، سي نفر با مشعل‌هاي روشن در دست به اتاق اياز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چيزي نيافتند. فقط يك جفت چارق كهنه و يك دست لباس پاره آنجا از ديوار آويزان بود. آنها خيلي ترسيدند، چون پيش سلطان دروغزده مي‌شدند.
وقتي پيش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالي آمديد؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهاي خود را پايين انداختند و معذرت خواهي كردند.سلطان گفت: من اياز را خوب مي‌شناسم او مرد راست و درستي است. آن چارق و پوستين كهنه را هر روز نگاه مي‌كند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را هميشه به ياد بياورد.
***
46. روز با چراغ گرد شهر
راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي‌گشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي‌گردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌اي؟
راهب گفت: دنبال آدم مي‌گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولي من دنبال كسي مي‌گردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي‌گردم. مرد گفت: دنيال چيزي مي‌گردي كه يافت نمي‌شود.
«ديروز شيخ با چراغ در شهر مي‌گشت و مي‌گفت من از شيطان‌ها وحيوانات خسته شده‌ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ايم يافت نمي‌شود، گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي‌شود هستم و آرزوي همان را دارم.
***
47. ليلي و مجنون
مجنون در عشق ليلي مي‌سوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نمي‌دانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند، دختراني مانند ماه، تو چرا اينقدر ناز ليلي را مي‌كشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلي مانند كوزه است، من از اين كوزه شراب زيبايي مي‌نوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كنندة زيبايي مي‌دهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه مي‌كنيد. كوزه مهم نيست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة ليلي به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكي زهر مي‌دهد به ديگري شراب و عسل. شما كوزة صورت را مي‌بينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نمي‌شود. مانند دريا كه براي مرغ‌ آبي مثل خانه است اما براي كلاغ باعث مرگ و نابودي است.
***
48. گوشت و گربه
مردي زن فريبكار و حيله‌گري داشت. مرد هرچه مي‌خريد و به خانه مي‌آورد، زن آن را مي‌خورد يا خراب مي‌كرد. مرد كاري نمي‌توانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را كباب كن و براي مهمانها بياور. زن گفت: گربه خورد، گوشتي نيست. برو دوباره بخر. مرد به نوكرش گفت: آهاي غلام! برو ترازو را بياور تا گربه را وزن كنم و ببينم وزنش چقدر است. گربه را كشيد، دو كيلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو كيلو بود گربه هم دو كيلو است. اگر اين گربه است پس گوشت ها كو؟ اگر اين گوشت است پس گربه كجاست؟
***
49. باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت ‌تكان مي‌داد و بر زمين مي‌ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي‌كني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت مي‌كني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي‌زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا مي‌زني؟ مرا مي‌كشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا مي‌زند. من اراده‌اي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي‌گويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار.
***
50. جزيرة سبز و گاو غمگين
جزيرة سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي‌كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي‌خورد و چاق و فربه مي‌شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي‌برد و نمي‌خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي‌شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي‌شود و تا شب مي‌چرد و چاق و فربه مي‌شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي‌كند يا نه؟ لاغر و باريك مي‌شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف‌‌زار مي‌خورم و علف هميشه هست و تمام نمي‌شود، پس چرا بايد غمناك باشم؟
*تفسير داستان: گاو، رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد، بيقرار و ناآرام و بيمناك است
***
51. دستگيريِ خرها
مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانه‌اي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه مي‌ترسي؟ چرا فرار مي‌كني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بي‌رحم حكومت، خرهاي مردم را به زور مي‌گيرند و مي‌برند. صاحبخانه گفت: خرها را مي‌گيرند ولي تو چرا فرار مي‌كني؟ تو كه خر نيستي؟ مردِ فراري گفت: مأموران احمق‌اند و چنان با جديت خر مي‌گيرند كه ممكن است مرا به جاي خر بگيرند و ببرند.
***
52. خواجة بخشنده و غلام وفادار
درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي‌ديد كه جامه‌هاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي‌بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.
زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي‌خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي‌پرسيد آنها چيزي نمي‌گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي‌گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي‌برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي‌كردند و هيچ نمي‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي‌گفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير.
***


دفتر ششم


53. دزد بر سر چاه
شخصي يك قوچ داشت، ريسماني به گردن آن بسته بود و دنبال خود مي‌كشيد. دزدي بر سر راه كمين كرد و در يك لحظه، ريسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزديد و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود مي‌گشت، تا به سر چاهي رسيد، ديد مردي بر سر چاه نشسته و گريه مي‌كند و فرياد مي‌زند: اي داد! اي فرياد! بيچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسيد: چه شده كه چنين ناله مي‌كني ؟ مرد گفت : يك كيسة طلا داشتم در اين چاه افتاد. اگر بتواني آن را بيرون بياوري، 20% آن را به تو پاداش مي‌دهم. مرد با خود گفت: بيست سكه، قيمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزي من بيشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردي كه بر سر چاه بود همان دزدي بود كه قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهاي صاحب قوچ را برداشت و برد.
***
54. عاشق گردو باز
در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزي معشوق به او گفت: امشب برايت لوبيا پخته‌ام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتطرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به اميد آمدن يار نشست. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد. ديد كه جوان خوابش برده. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قو‎ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي، عاشقي براي تو زود است، هنوز بايد گردو بازي كني. آنگاه يار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد، ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است، هر بلايي كه بر سر ما مي‌آيد از خود ماست.
***
55. پيرزن و آرايش صورت
پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايه‌ها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش مي‌‌ماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نمي‌شد. براي اينكه چين و چروك ها را صاف كند، نقش‌هاي زيباي وسط آيه‌ها و صفحات قرآن را مي‌بريد و بر صورتش مي‌چسباند و روي آن سرخاب مي‌ماليد. اما همينكه چادر بر سر مي‌گذاشت كه برود نقشها از صورتش باز مي‌شد و مي‌افتاد. باز دوباره آنها را مي‌چسباند. چندين بار چنين كرد و باز تذهيبهاي قرآن از صورتش كنده مي‌شد. ناراحت شد و شيطان را لعنت كرد. ناگهان شيطان در آيينه، پيش روي پيرزن ظاهر شد و گفت: اي فاحشة خشك ناشايست! من كه به حيله‌گري مشهور هستم در تمام عمرم چنين مكري به ذهنم خطور نكرده بود. چرا مرا لعنت مي‌كني تو خودت از صد ابليس مكارتري. تو ورقهاي قرآن را پاره پاره كردي تا صورت زشتت را زيبا كني. اما اين رنگ مصنوعي صورت تو را سرخ و با نشاط نكرد.
*مولوي با استفاده از اين داستان مي‌گويد: اي مردم دغلكار! تا كي سخنان خدا را به دروغ بر خود مي‌بنديد. دل خود را صاف كنيد تا اين سخنان بر دل شما بنشيند و دلهاتان را پر نشاط و زيبا كند.
***
56. خياط دزد
قصه‌گويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل مي‌كرد كه چگونه از پارچه‌هاي مردم مي‌دزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش مي‌دادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان مي‌گفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصه‌گو در شهر شما كدام خياط در حيله‌گري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدي زبانزد همه است. ترك گفت: ولي او نمي‌تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيركتر از تو هم فريب او را خورده‌اند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نمي‌تواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند مي‌تواند. ترك گفت: سر اسب عربي خودم شرط مي‌بندم كه اگر خياط بتواند از پارچة من بدزدد من اين اسب را به شما مي‌دهم ولي اگر نتواند من از شما يك اسب مي‌گيرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسي برداشت و به دكان خياط رفت. با گرمي سلام كرد و استاد خياط با خوشرويي احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتي ترك بلبل‌زباني خياط را ديد پارچة اطلس استانبولي را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه براي من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت مي‌كنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخشش‌هاي آنان مي‌گفت. و با مهارت پارچه را قيچي مي‌زد. ترك از شنيدن داستانها خنده‌اش گرفت و چشم ريز بادامي او از خنده بسته مي‌شد. خياط پاره‌اي از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعاي خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيله‌گر لطيفة ديگري گفت و ترك از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكة ديگري از پارچه را بريد و لاي شلوارش پنهان كرد. ترك براي بار سوم از خياط خواست كه بازهم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفة خنده دارتري گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد. بار چهارم ترك تقاضاي لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ مي‌شود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه مي‌كردي. هم پارچه‌ات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي.
***
57. خواب حلوا
روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر مي‌كنيم، غذا را فردا مي‌خوريم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوريم و صبر باشد براي فردا. مسيحي و يهودي گفتند هدف تو از اين فلسفه بافي اين است كه چون ما سيريم تو اين غذا را تنها بخوري. مسلمان گفت: پس بياييد تا آن را تقسيم كنيم هركس سهم خود را بخورد يا نگهدارد. آن دو گفتند اين ملك خداست و ما نبايد ملك خدا را تقسيم كنيم.مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند. فردا كه از خواب بيدار شدند گفتند هر كدام خوابي كه ديشب ديده بگويد. هركس خوابش از همه بهتر باشد. اين حلوا را بخورد زيرا او از همه برتر است و جان او از همة جانها كاملتر است.
يهودي گفت: من در خواب ديدم كه حضرت موسي در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسي و كوه طور تبديل به نور شديم. از اين نور، نوري ديگر روييد و ما هر سه در آن تابش ناپديد شديم. بعد ديدم كه كوه سه پاره شد يك پاره به دريا رفت و تمام دريا را شيرين كرد يك پاره به زمين فرو رفت و چشمه‌اي جوشيد كه همة دردهاي بيماران را درمان مي‌كند. پارة سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبديل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولي زير پاي موسي مانند يخ آب مي‌شد.
مسيحي گفت: من خواب ديدم كه عيسي آمد و مرا به آسمان چهارم به خانة خورشيد برد. چيزهاي شگفتي ديدم كه در هيچ جاي جهان مانند ندارد. من از يهودي برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمين. مسلمان گفت: اما اي دوستان پيامبر من آمد و گفت برخيز كه همراه يهودي‌ات با موسي به كوه طور رفته و مسيحي هم با عيسي به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضيلت به مقام عالي رسيدند ولي تو ساده دل و كودن در اينجا مانده‌اي. برخيز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پيامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آيا شما از امر پيامبر خود سركشي مي‌كنيد؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديدة نه ما.
***
58. شتر گاو و قوچ و يك دسته علف
شتري با گاوي و قوچي در راهي مي‌رفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نمي‌شويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را مي‌گوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم، چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم مي‌زد. شتر كه به دروغهاي شاخدار اين دو دوست خود گوش مي‌داد، بدون سر و صدا سرش را پايين آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نمي‌فهميد كه من از شما بزرگترم. هر خردمندي اين را مي‌فهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائة اسناد و مدارك تاريخي نيست.
** *
59. صياد سبزپوش
پرنده‌اي گرسنه به مرغزاري رسيد. ديد مقداري دانه بر زمين ريخته و دامي پهن شده و صيادي كنار دام نشسته است. صياد براي اينكه پرندگان را فريب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشيده بود. پرنده چرخي زد و آمد كنار دام نشست. از صياد پرسيد: اي سبزپوش! تو كيستي كه در ميان اين صحرا تنها نشسته‌اي؟ صياد گفت: من مردي راهب هستم از مردم بريده‌ام و از برگ و ساقة گياهان غذا مي‌خورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانيت و جدايي از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانيت و دوري از جامعه را انتخاب كرده‌اي؟ از رهبانيت به در آي و با مردم زندگي كن. صياد گفت: اين سخن تو حكم مطلق نيست؟ زيرا اِنزوايِ از مردم هرچه بد باشد از همنشيني با بدان بدتر نيست. سنگ و كلوخ بيابان تنهايند ولي به كسي زياني نمي‌رسانند و فريب هم نمي‌خورند. مردم يكديگر را فريب مي‌دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر مي‌كني؟ اگر با مردم زندگي كني و بتواني خود را از بدي حفظ كني كار مهمي كرده‌اي و گرنه تنها در بيابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختي نيست. صياد گفت: بله، اما چه كسي مي‌تواند بر بديهاي جامعه پيروز شود و فريب نخورد؟ براي اينكه پاك بماني بايد دوست و راهنماي خوبي داشته باشي. آيا در اين زمان چنين كسي پيدا مي‌شود؟ پرنده گفت: بايد قلبت پاك و درست باشد. راهنما لازم نيست. اگر تو درست و صادق باشي، مردم درست و صادق تو را پيدا مي‌كنند. بحث صياد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خيلي گرسنه بود يكسره به دانه‌ها نگاه مي‌كرد. از صياد پرسيد: اين دانه‌ها از توست؟ صياد گفت: نه، از يك كودك يتيم است. آنها را به من سپرده تا نگهداري كنم.حتماً مي‌داني كه خوردن مال يتيم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگي طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگي دارم مي‌ميرم و در حال ناچاري و اضطرار، شريعت اجازه مي‌دهد كه به اندازة رفع گرسنگي از اين دانه‌ها بخورم. صياد گفت: اگر بخوري بايد پول آن را بدهي. صياد پرنده را فريب داد و پرنده كه از گرسنگي صبر و قرار نداشت، قبول كرد كه بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همينكه نزديك دانه‌ها آمد در دام افتاد و آه و ناله‌اش بلند شد.
***
60. دوستي موش و قورباغه
موشي و قورباغه‌اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي‌كردند. روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز، دلم مي‌خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم، ولي حيف كه تو بيشتر زندگي‌ات را توي آب مي‌گذراني و من نمي‌توانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند، ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي‌پرسيدند عجب كلاغ حيله‌گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي‌زد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل

+ نویسنده در سه شنبه هفتم آذر 1391 |

دفتر اول

1. پادشاه و كنيزكپادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.
***
2. طوطي و بقاليك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.

***
3. طوطي و بازرگان
بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطي‌ها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون مي‌پرد. جهان تاريك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش مي‌اندازي. كساني كه چشم مي‌بندند و جهاني را با سخنان خود آتش مي‌كشند ظالمند.
عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نمي‌گفت. طوطي اسرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنمي‌گردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين! زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان تو مايه زيان و بيچارگي من هستي.
اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟
اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي اي زبـان هم رنج بي‌درمان تويي
بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زباني‌ات در قفس كرده‌اند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا مي‌خورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا مي‌چينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر مي‌زنند. دشمنان حسد و حيله مي‌ورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو مي‌روم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد.
***
4. شير بي‌سر و دمدر شهر قزوين(1) مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قزوين, شهري تاريخي است در 150 كيلومتري غرب تهران.

***
5. كشتي‌راني مگس‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

***
6. خرس و اژدهااژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست
***
7. كَر و عيادت مريضمرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1). كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.
از قيـاسي(2) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است
بسياري از مردم مي‌پندارند خدا را ستايش مي‌كنند, اما در واقع گناه مي‌كنند. گمان مي‌كنند راه درست مي‌روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي‌روند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قياس: مقايسه
2)عزراييل: فرشتة مرگ
3) نار: آتش
4) اَكدر: تيره, كِدر
***
8. روميان و چينيان (نقاشي و آينه)نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن مي‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي‌كنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد.
چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چيني‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار مي‌بردند.
بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چيني‌ها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي‌زدنند.
چيني‌ها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چيني‌ها را ديد و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زيبا بود عقل را مي‌ربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان رومي‌ها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چيني‌ها در آينة رومي‌ها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره مي‌كرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟
صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول مي‌كند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نمي‌شود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان مي‌دهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان مي‌دهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشته‌اند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافته‌اند.
همة رنگ‌ها در نهايت به بي‌رنگي مي‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بي‌رنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر مي‌بيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بي‌رنگ است.
***
9. وحدت در عشقعاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا
***

---------------------------------
دفتر دوم


10. خر برفت و خر برفتيك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي مي‌كردند.
2) سماع: رقص صوفيان
3) دولت: سايه, بخت, اقبال
***
11. زنداني و هيزم فروشفقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را مي‌دزديد و مي‌خورد. زندانيان از او مي‌ترسيدند و رنج مي‌بردند, غذاي خود را پنهاني مي‌خوردند. روزي آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار مي‌د‌هد. غذاي 10 نفر را مي‌خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي‌شود. همه از او مي‌ترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانه‌ات.
زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي مي‌ميرم.
قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟
مرد گفت: همة مردم مي‌دانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است.
قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نمي‌پذيرد...
آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد مي‌زد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بي‌كس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.»
شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار مي‌كنم. زنداني خنديد و گفت: تو نمي‌داني از صبح تا حالا چه مي‌گويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر مي‌دانند كه من فقيرم و تو نمي‌داني؟ دانش تو, عاريه است.
نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل مي‌زند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن مي‌گويند ولي خود نمي‌دانند مثل همين مرد هيزم فروش.
***
12. تشنه بر سر ديواردر باغي چشمه‌اي‌بود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنه‌اي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه مي‌كرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت مي‌برد كه تند تند خشت‌ها را مي‌كند و در آب مي‌افكند.
آب فرياد زد: هاي, چرا خشت مي‌زني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايده‌اي مي‌بري؟
تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده مي‌كند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل مي‌آورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب مي‌رسيد(3).
فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر مي‌شوم, ديوار كوتاهتر مي‌شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر مي‌شود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر مي‌شوي. هر كه تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را مي‌كند. هر كه آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌هاي بزرگتري برمي‌دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
1) رُباب: يك نوع ساز موسيقي قديمي است به شكل گيتار.
2) يك چوپان به نام اويس قرني در يمن زندگي مي‌كرد. او پيامبر اسلام حضرت محمد را نديده بود ولي از شنيده‌ها عاشق محمد(ص) شده بود پيامبر در بارة او فرمود:« من بوي خدا را از جانب يمن مي‌شنوم».
3) داستان يوسف و يعقوب.
***
13. موسي و چوپانحضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو
***
14. مست و محتسبمحتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خورده‌اي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كرده‌اي! چه خورده‌اي؟
مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم.
محتسب: در سبو چه بود؟
مست: چيزي كه من خوردم.
محتسب: چه خورده‌اي؟
مست: چيزي كه در اين سبو بود.
اين پرسش و پاسخ مثل چرخ مي‌چرخيد و تكرار مي‌شد. محتسب گفت: «آه» كن تا دهانت را بو كنم. مست «هو» (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من مي‌گويم «آه» كن, تو «هو» مي‌كني؟ مست خنديد و گفت: «آه» نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي «هو هو» مي‌زنند.
محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كرده‌اي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر مي‌توانستم برخيزم, به خانة خودم مي‌رفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود مي‌رفتم.
محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنه‌ام , چيزي ندارم خود را زحمت مده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير مي‌كند.
2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن مي‌ريختند.
3) هُو: در عربي به معني «او». صوفيان براي خدا به كار مي‌بردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن.

***
15. پير و پزشكپيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پيري است.
پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند.
پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.
پير: پشتم خيلي درد مي‌كند.
پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است
پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست
طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است.
پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد
پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد.
پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت.
از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) صبي: كودكي
2) ولي : مرد حق
3) نبي: پيامبر

16. موشي كه مهار شتر را مي‌كشيدموشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظه‌اي خوش باشد, موش مهار را مي‌كشيد و شتر مي‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را مي‌كشم. رفتند تا به كنار رودخانه‌اي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نمي‌توانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد.
شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو.
موش گفت: آب زياد و خطرناك است. مي‌ترسم غرق شوم.
شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا مي‌ترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست.
موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.
شتر گفت: ديگر بي‌ادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نمي‌كنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.

***
17. درخت بي مرگيدانايي به رمز داستاني مي‌گفت: در هندوستان درختي است كه هر كس از ميوه‌اش بخورد پير نمي شود و نمي‌ميرد. پادشاه اين سخن را شنيد و عاشق آن ميوه شد, يكي از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن ميوه را پيدا كند و بياورد. آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو كرد. شهر و جزيره‌اي نماند كه نرود. از مردم نشانيِ آن درخت را مي‌پرسيد, مسخره‌اش مي‌كردند. مي‌گفتند: ديوانه است. او را بازي مي‌گرفتند بعضي مي‌گفتند: تو آدم دانايي هستي در اين جست و جو رازي پنهان است. به او نشاني غلط مي‌دادند. از هر كسي چيزي مي‌شنيد. شاه براي او مال و پول مي‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو كرد. پس از سختي‌هاي بسيار, نااميد به ايران برگشت, در راه مي‌گريست و نااميد مي‌رفت, تا در شهري به شيخ دانايي رسيد. پيش شيخ رفت و گريه كرد و كمك خواست. شيخ پرسيد: دنبال چه مي‌گردي؟ چرا نااميد شده‌اي؟
فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كم‌يابي را پيدا كنم كه ميوة آن آب حيات است و جاودانگي مي‌بخشد. سال‌ها جُستم و نيافتم. جز تمسخر و طنز مردم چيزي حاصل نشد. شيخ خنديد و گفت: اي مرد پاك دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجيب و گستردة دانش, آب حيات و جاودانگي است. تو اشتباه رفته‌اي، زيرا به دنبال صورت هستي نه معني, آن معناي بزرگ (علم) نام‌هاي بسيار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دريا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترين اثر آن عمر جاوادنه است.
علم و معرفت يك چيز است. يك فرد است. با نام‌ها و نشانه‌هاي بسيار. مانند پدرِ تو, كه نام‌هاي زياد دارد: براي تو پدر است, براي پدرش, پسر است, براي يكي دشمن است, براي يكي دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولي يك شخص است. هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو نااميد مي‌ماند, و هميشه در جدايي و پراكندگي خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته‌اي نه راز درخت را. نام را رها كن به كيفيت و معني و صفات بنگر, تا به ذات حقيقت برسي, همة اختلاف‌ها و نزاع‌ها از نام آغاز مي‌شود. در درياي معني آرامش و اتحاد است.
***

18. نزاع چهار نفر بر سر انگورچهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل مي‌خريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند. از ناداني مشت بر هم مي‌زدند. زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست. اگر يك مرد داناي زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتي مي‌داد و مي‌گفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.

***


دفتر سوم


19. شغال در خُمّ رنگشغالي به درونِ خم رنگ‌آميزي رفت و بعد از ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتي آفتاب به او مي‌تابيد رنگها مي‌درخشيد و رنگارنگ مي‌شد. سبز و سرخ و آبي و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتي‌ام, پيش شغالان رفت. و مغرورانه ايستاد. شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟ غرورداري و از ما دوري مي‌كني؟ اين تكبّر و غرور براي چيست؟ يكي از شغالان گفت: اي شغالك آيا مكر و حيله‌اي در كار داري؟ يا واقعاً پاك و زيبا شده‌اي؟ آيا قصدِ فريب مردم را داري؟
شغال گفت: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستايش كنيد. و گوش به فرمان من باشيد. من افتخار دنيا و اساس دين هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند است. ديگر به من شغال نگوييد. كدام شغال اينقدر زيبايي دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و گفتند اي والاي زيبا, تو را چه بناميم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آيا صدايت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نيست. گفتند: پس طاووس نيستي. دروغ مي‌گويي زيبايي و صداي طاووس هدية خدايي است. تو از ظاهر سازي و ادعا به بزرگي نمي‌رسي.
***
20. مرد لاف زنيك مرد لاف زن, پوست دنبه‌اي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب مي‌كرد و به مجلس ثروتمندان مي‌رفت و چنين وانمود مي‌كرد كه غذاي چرب خورده است. دست به سبيل خود مي‌كشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من. امّا شكمش از گرسنگي ناله مي‌كرد كه‌ اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش مي‌زند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نمي‌زدي, لااقل يك نفر رحم مي‌كرد و چيزي به ما مي‌داد. اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور مي‌كند. شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا مي‌كرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد. عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربه‌اي آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌اي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب مي‌كردي. من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند. مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ.
***
21. مارگير بغدادمارگيري در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگيرد. در ميان برف اژدهاي بزرگ مرده‌اي ديد. خيلي ترسيد, امّا تصميم گرفت آن را به شهر بغداد بياورد تا مردم تعجب كنند, و بگويد كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگي را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگيرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد. همه فكر مي‌كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولي در سرما يخ زده بود و مانند اژدهاي مرده بي‌حركت بود. دنيا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بي‌جان است اما در باطن زنده و داراي روح است.
مارگير به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمايش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعيت بيشتري بيايند و او بتواند پول بيشتري بگيرد. اژدها را زير فرش و پلاس پنهان كرده بود و براي احتياط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد يخهاي تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسيدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زير پلاسها بيرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زيادي در هنگام فرار زير دست و پا كشته شدند. مارگير از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشيمان گشت. ناگهان اژدها مارگير را يك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پيچيد تا استخوانهاي مرد در شكم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتي پيدا كند, زنده مي‌شود و ما را مي‌خورد.
***
22. فيل در تاريكيشهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است. ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت: فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است. آنها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي مي‌بود. اختلاف سخنان آنان از بين مي‌رفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت.
***
23. معلم و كودكانكودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند.
فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتب‌خانه كلاس درس در خانة استاد تشكيل مي‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟
استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورويي و كينه، بدي حال مرا نمي‌بيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتي كه رنگ صورتم زرد است؟
زن گفت: اي مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌اي.
استاد گفت: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماري مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌اي من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادي است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گوييد. تو هميشه با من كينه و دشمني داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد، استاد فرياد زد و گفت تو دشمن مني. چرا ايستاده‌اي ؟ زن نمي‌دانست چه بگويد؟ با خود گفت اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم. اگر چيزي نگويم اين ماجرا جدي مي‌شود. زن بستر را آماده كرد و استاد روي تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند. شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت : آرام بخوانيد صداي شما استاد را آزار مي‌دهد. آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به استاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست مي‌گويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچه‌ها براي سلامتي استاد دعا كردند و با شادي به سوي خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند : چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان گفتند كه از قضاي آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ مي‌گوييد. ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روي او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نمي‌فهمد.
***
24. دقوقيدقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر مي‌گذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف مي‌كرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشه‌ها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نمي‌ايستاد. سالها بدنبال انسان كامل مي‌گشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي مي‌كرد و از اشتياق او ذرة كم نمي‌شد.
سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف مي‌كند:
« ناگهان از دور در كنار ساحل هفت شمع بسيار روشن ديدم،كه شعلة آنها تا اوج آسمان بالا مي‌رفت. با خودم گفتم: اين شمعها ديگر چيست؟ اين نور از كجاست؟چرا مردم اين نور عحيب را نمي‌بينند؟درهمين حال ناگهان آن هفت شمع به يك شمع تبديل شدند و نور آن هفت برابر شد. دوباره آن شمع، هفت شمع شد و ناگهان هفت شمع به شكل هفت مرد نوراني درآمد كه نورشان به اوج آسمان مي‌رسيد. حيرتم زياد و زيادتر شد. كمي جلوتر رفتم و با دقت نگاه كردم. منظرة عجيب‌تري ديدم. ديدم كه هر كدام از آن هفت مرد به صورت يك درخت بزرگ با برگهاي درشت و پراز ميوه‌هاي شاداب و شيرين پيش روي من ايستاده‌اند. از خودم پرسيدم: چرا هر روز هزاران نفر از مردم از كنار اين درختان مي‌گذرند ولي آنها را نمي‌بينند؟ باز هم جلوتر رفتم، ديدم هفت درخت يكي شدند. باز ديدم كه هفت درخت پشت سر اين درخت به صف ايستاده‌اند.گويي نماز جماعت مي‌خوانند. خيلي عجيب بود درختها مثل انسانها نماز مي‌خواندند، مي‌ايستادند، در برابر خدا خم و راست مي‌شدند و پيشاني بر خاك مي‌گذاشتند. سپس آن هفت درخت، هفت مرد شدند و دور هم جمع شدند و انجمن تشكيل دادند. از حيرت درمانده بودم. چشمانم را مي‌ماليدم، با دقت نگاه كردم تا ببينم آن ها چه كساني هستند؟ نزديكتر رفتم و سلام كردم. جواب سلام مرا دادند و مرا با اسم صدا زدند. مبهوت شدم. آنها نام مرا از كجا مي‌دانند؟ چگونه مرا مي‌شناسند؟ من در اين فكر بودم كه آنها فكر و ذهن مرا خواندند. و پيش از آنكه بپرسم گفتند: چرا تعجب كرده‌اي مگر نمي‌داني كه عارفان روشن‌ بين از دل و ضمير ديگران باخبرند و اسرار و رمزهاي جهان را مي‌دانند؟ آنگه به من گفتند : ما دوست داريم با تو نماز جماعت بخوانيم و تو امام نماز ما باشي. من قبول كردم».
نماز جماعت در ساحل دريا آغاز شد، در ميان نماز چشم دقوقي به موجهاي متلاطم دريا افتاد. ديد در ميانة امواج بزرگ يك كشتي گرفتار شده و توفان، موجهاي كوه‌پيكر را برآن مي‌كوبد و باد صداي شوم مرگ و نابودي را مي‌آورد. مسافران كشتي از ترس فرياد مي‌كشيدند. قيامتي بر پا شده بود. دقوقي كه در ميان نماز اين ماجرا را مي‌ديد، دلش به رحم‌آمد و از صميم دل براي نجات مسافران دعا كرد. و با زاري و ناله از خدا خواست كه آنها را نجات دهد.خدا دعاي دقوقي را قبول كرد و آن كشتي به سلامت به ساحل رسيد. نماز مردان نوراني نيز به پايان رسيد. در اين حال آن هفت مرد نوراني آهسته از هم مي‌پرسيدند: چه كسي در كار خدا دخالت كرد و سرنوشت را تغيير داد؟ هر كدام گفتند: من براي مسافران دعا نكردم. يكي از آنان گفت: دقوقي از سر درد براي مسافران كشتي دعا كرد و خدا هم دعاي او را اجابت كرد.
دقوقي مي‌گويد:« من جلو آنها نشسته بودم سرم را برگرداندم تا ببينم آنها چه مي‌گويند. اما هيچكس پشت سرم نبود. همه به آسمان رفته بودند. اكنون سالهاست كه من در آرزوي ديدن آنها هستم ولي هنوز نشاني از آنها نيافته‌ام».
¬ـــــــــــــــــــــــــــ
* اين داستان يكي از داستانها بلند مثنوي است و در قالب سوررئاليستي نوشته شده است و معلوم نيست كه دقوقي كيست؟و مولوي قهرمان قصه را از كجا يافته؟
***
25. دزد دهل زندزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ مي‌كَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را مي‌شنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه ديوار را سوراخ مي‌كند. گفت: اي مرد تو كيستي؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار مي‌كني در اين نيمه شب؟
دزد گفت: دُهُل مي‌زنم. مرد گفت: پس كو صداي دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صداي آن را مي‌شنوي. فردا از گلوي صاحبخانه صداي دُهُل من بيرون مي‌آيد.
***
26. رقص صوفي بر سفرة خالييك صوفي, سفره‌اي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي مي‌كرد و جامه خود را مي‌دريد و شعر مي‌خواند: «نانِ بي‌نان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان مي‌كند». شور و شادي او زياد شد. صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو مي‌زدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما مي‌كنيد؟ رقص و شادي براي سفره بي‌نان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود مي‌برند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بي‌بال دور جهان پرواز مي‌كنند. عاشقان در عدم ساكن‌اند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند.
***
27. استر و اشتراستري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين مي‌افتم ولي تو به راحتي مي‌روي و به زمين نمي‌خوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده.
شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربين‌تر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه مي‌كنم، وقتي بر سر كوه بلند مي‌رسم از بلندي همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندي مي‌نگرم. من ازسر بينش گام بر مي‌دارم و به همين دليل نمي‌افتم و براحتي راه را طي مي‌كنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را مي‌بيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي.
***
28. خواندن نامة عاشقانه در نزد معشوقمعشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه كه قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامه‌ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامه‌ها را براي چه كسي نوشته‌اي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من كه كنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو مي‌تواني از كنار من لذت ببري. اين كار تو در اين لحظه فقط تباه كردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، مي‌دانم من الآن در كنار تو نشسته‌ام اما نمي‌دانم چرا آن لذتي كه از ياد تو در دوري و جدايي احساس مي‌كردم اكنون كه در كنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق مي‌گويد: علتش اين است كه تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مي‌نشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مكن بلكه به عشق و معشوق خود نگاه كن. در ضعف و قدرت خود نگاه مكن، به همت والاي خود نگاه كن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش.
***
29. مسجد مهمان كشدر اطراف شهر ري مسجدي بود كه هر كس پاي در آن مي‌گذاشت، كشته مي‌شد. هيچكس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآميز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد مي‌شد در همان دم در از ترس مي‌مرد. كم كم آوازة اين مسجد در شهرهاي ديگر پيچيد و به صورت يك راز ترسناك در آمد. تا اينكه شبي مرد مسافر غريبي از راه رسيد و يكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حيرت كردند. از او پرسيدند: با مسجد چه كاري داري؟ اين مسجد مهمان‌كش است. مگر نمي‌داني؟ مرد غريب با خونسردي و اطمينان كامل گفت: مي‌دانم، مي‌خواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حيرت‌زده گفتند : مگر از جانت سير شده‌اي؟ عقلت كجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من اين حرفها سرم نمي‌شود. به اين زندگي دنيا هم دلبسته نيستم تا از مرگ بترسم. مردم بار ديگر او را از اين كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فايده نداشت.
مرد مسافر به حرف مردم توجهي نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآميز گذاشت و روي زمين دراز كشيد تا بخوابد. در همين لحظه، صداي درشت و هولناكي از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهاي كسي كه وارد مسجد شده‌اي! الآن به سراغت مي‌آيم و جانت را مي‌گيرم. اين صداي وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره مي‌كرد پنج بار تكرار شد ولي مرد مسافر غريب هيچ نترسيد و گفت چرا بترسم؟ اين صدا طبل توخالي است. اكنون وقت آن رسيده كه من دلاوري كنم يا پيروز شوم يا جان تسليم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست مي‌گويي بيا. من آماده‌ام. ناگهان از شدت صداي وي سقف مسجد فرو ريخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا مي‌ريخت. مرد غريب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بيرون مي‌برد و در بيرون شهر درخاك پنهان مي‌كرد و براي آيندگان 
گنجينه زر مي‌ساخت

+ نویسنده در سه شنبه هفتم آذر 1391 |

قابل توجه همکاران ارجمندی که سال چهارم تدریس می نمایند

بارم بندی جدید کتاب زبان فارسی عمومی سال چهارم و ادبیات تخصصی چهارم انسانی به شرح زیر می باشد :

بارم بندی جدید زبان فارسی عمومی سال چهارم(91)

 

مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

نمره پایانی دوم – شهریور

 

 

 

نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

معنی شعر و نثر

        6 

      2 

       4

درک مطلب

        4

     5/1

      5/۲   

خودآزمایی

        3

       ۱  

        ۲

تارخ ادبیات و درآمد

        2

       -

      ۵/1

آرایه ها و نکات بلاغی

        2

       -

       2

شعر حفظی

        2

       -

       2     

معنی واژه در جمله

        1

     ۵/0

       1

جمع

 

      ۵ 

      ۱۵ 

جمع کل

      ۲0 

               ۲0  

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس14 نوبت دوم : از درس 15 تا پایان کتاب

بارم بندی جدید ادبیات تخصّصی چهارم انسانی (91)

 

       مواد آزمون

 

نمره پایانی اول

 

 

نمره پایانی دوم – شهریور

 

 

 

 نیمه اول کتاب

نیمه دوم کتاب

قافیه

      ۵/2

     5/0

         -

عروض

      ۵/7

      ۲

         -

معنی شعر و نثر

       3 

      1

         4 

درک مطلب

       2

      1    

         3

خودآزمایی

     ۵/1

      -

        ۵/1

معنی واژه

      1  

      -

         ۵/0

دانش های ادبی

    5/2

     ۵/0

          ۲

شعر حفظی

      -

      -

         1  

نقد ادبی

      -

      -

         3

جمع

 

      5 

15

جمع کل

    20

               ۲0   

نوبت اول : از ابتدای کتاب تا پایان درس ۱۳ نوبت دوم : از درس ۱۴ تا پایان کتاب

+ نویسنده در جمعه دوازدهم آبان 1391 |

+ نویسنده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 |
اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند.

بغض‌ها گلوي محبين حضرتش را مي‌فشارند و قلوبشان تنگ و نالان شده است. و اين نوا شنيده مي‌شود:                 با اين چه شورش است كه در خلق عالم است

 

- هلال ماه محرم است، دلم شكسته‌ي غم است                        ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است

 

- امام حسين (عليه السلام) مي‌فرمايد: خداوند به هر کس راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و     پاک‌خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است. 

 

- امام حسين (عليه السلام) فرمود: گريستن از خشيت خدا، رهايي از آتش دوزخ است و فرمود: گريه ديده‌ها و خشيت دل‌ها، رحمتي از خداست. 

 

- امام حسين (عليه السلام) فرمود: شکرگزاري تو براي نعمت پيشين، نعمت تازه را سبب مي‌شود.

 

- يادتان باشد لباس مشكي‌ام را تا كنيد                                      گوشه‌اي از قبر من اين جامه را هم جا كنيد

  كاش من در شام تاسوعا بميرم تا شما                                    خرجي‌ام را خرج نذر ظهر عاشورا كنيد

 

- ديباچه عشق و عاشقي باز شود                                           دل‌ها همه آماده پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                                                ايام عزا و غصه آغاز شود

  السلام عليک يا ابا عبدالله

 

- به يكتايي قسم يكتاست عباس                                             به مردي شهره دنياست عباس

  اگر چه زاده‌ ام‌البنين است                                                     وليكن مادرش زهراست عباس

 

- حلال جميع مشكلات است حسين                                       شوينده لوح سيئات است حسين

  اي شيعه تو را چه غم ز طوفان بلا                                        آنجا كه سفينه النجات است حسين

 

- هر جا که مي‌روم ز غمت ديده پر نم است                            هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است

  عمري گريستم که موظف به گريه‌ام                                     گر نُه فلک به گريه شود باز هم کم است

  مريم که در کتاب خدا ذکر نام اوست                                     يک زينب تو اسوه و استاد مريم است

  يک «يا حسين» گفتن من رمز آبروست                                نام حسين ترجمه اسم اعظم است

- کعبه يک زمزم اگر در همه عالم دارد                                   چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد

  هر کجا ملک خدا هست حسينيه توست                             هر که را مي‌نگرم شور محرم دارد

  نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال                                  کعبه با ياد غمت جامه ماتم دارد

  روضه‌خوان تو خدا، گريه کن تو آدم                                        اشک ارثي است که ذريه آدم دارد

 - منم آن عاشق دلخسته ديدار حسين                                 منم آن خادم دلبسته به دربار حسين

  خواهم سرو روان و جان دهم در ره تو                                  تا بگويند كه ماييم فداكار حسين

 

- در كلاس عاشقي عباس غوغا مي‌كند                                در دل هر عاشقي عباس مأوا مي‌كند

  هر كسي خواهد رود در مكتب عشق حسين                      ثبت نامش را فقط عباس امضاء مي‌كند

 

- دلم اي کاش امشب پر بگيرد                                             دوباره عاشقي از سر بگيرد

  رود در کربلاي عشق و آنجا                                                سراغي از علي اکبر بگيرد

 

- محرم آمد و ماه عزا شد                                                   مه جانبازي خون خدا شد

  جوان مردان عالم را بگوييد                                                دوباره شور عاشورا بپا شد

 

- باز محرم شد و دل‌ها شکست                                         از غم زينب، دل زهرا شکست

  باز محرم شد و لب تشنه شد                                           از عطش خاک کمرها شکست

  آب در اين تشنگي از خود گذشت                                      دجله به خون شد، دل صحرا شکست

  قاسم و ليلا همه در خون شدند                                       اين چه غمي بود که دنيا شکست

 

- يه جائيه تو دنيا همه براش مي‌ميرن                                 تموم حاجتا رو همه از اون مي‌گيرن

  بين دو نهر آبه، يه سرزمين خشکه                                   شميم باغ و لاله‌اش خوشبو ز عطر مُشکه

  شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه                                      سينه‌زن حسينه، يل ام البنينه

 

- السلام اي وادي کرببلا                                                  السلام اي سرزمين پر بلا

  السلام اي جلوه‌گاه ذوالمنن                                           السلام اي کشته‌هاي بي کفن

 

- کاش بوديم آن زمان کاري کنيم                                       از تو و طفلان تو ياري کنيم

  کاش ما هم کربلايي مي‌شديم                                     در رکاب تو فدايي مي‌شديم

  السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

 

- كربلا لبريز عطر ياس شد                                              نوبت جانبازي عباس شد

السلام عليك يا ابالفضل العباس

 

- ديباچه‌ي عشق و عاشقي باز شود                             دل‌ها همه آماده‌ي پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                                    ايام عزا و غصه آغاز شود

 

- دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم                               بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

  فردا كه كسي را به كسي كاري نيست                       دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

 

- فرشته‌ها از امشب صبوي غم مي‌نوشن                   دوباره اهل جنت پيرهن سياه مي‌پوشن

 

- خنده كنان مي‌رود روز جزا در بهشت                           هر كه به دنيا كند گريه براي حسين

 

- اي ذبيح کربلا، جان‌ها فداي حج تو                             اي که خود را در مناي عشق، قربان مي‌کني

 

- سلام من به محرم، محرم گل زهرا                            به لطمه‌هاي ملائك به ماتم گل زهرا

 

- سلام من به محرم، به تشنگي عجيبش                    به بوي سيب زمين غم و حسين غريبش

 

- قيامت بي حسين غوغا ندارد                                    شفاعت بي حسين معنا ندارد

  حسيني باش كه در محشر نگويند                             چرا پرونده‌ات امضاء ندارد

 

- آبروي حسين به كهكشان مي‌ارزد ،                          يك موي حسين بر دو جهان مي‌ارزد

  گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست                        گفتا كه حسين بيش از آن مي‌ارزد

 

- ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد                                بر دل فاطمه داغ عالم شد

  فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض مي‌كنم

 

- اي وجودت عشق را معناي حسين                           عالمي يك قطره تو دريا حسين

  فرا رسيدن ماه محرم را به تمامي مسلمانان جهان تسليت مي‌گم

 

- پرسيدم: ازحلال ماه، چرا قامتت خم است؟              آهي كشيد و گفت: كه ماه محرم است

  گفتم: كه چيست محرم؟                                          با ناله گفت: ماه عزاي اشرف اولاد آدم است

 

- السلام عليكم يا اباصالح المهدى(عج) السلام عليك يا امين الله فى ارض و حجته على عباده (يا صاحب الزمان آجرک الله) ماه محرم بر شما و عاشقان حسين تسليت عرض مي‌نمايم.

- اردوي محرم به دلم خيمه به پا كرد                           دل را حرم و بارگه خون خدا كرد

 

- محرم آمد و ماه عزا شد                                          مه جانبازي خون خدا شد

  جوانمردان عالم را بگوييد                                         دوباره شور عاشورا به پا شد

- يه جائيه تو دنيا همه براش مي‌ميرن                         تموم حاجتا رو همه از مي‌گيرن

  بين دو نهر آبه، يه سرزمين خشکه                           شميم باغ و لاله‌اش خوشبو ز عطر مُشکه

  شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه                             سينه‌زن حسينه، يل ام البنينه

 

- دوست دارم هر چي دارم بدم به راه تو حسين        تا که سينه‌خيز بيام ميون بين الحرمين

السلام عليک يا ابا عبدالله 

- کاش بوديم آن زمان کاري کنيم                               از تو و طفلان تو ياري کنيم

  کاش ما هم کربلايي مي‌شديم                              در رکاب تو فدايي مي‌شديم

- كربلا لبريز عطر ياس شد                                       نوبت جانبازي عباس شد

 

- ديباچه‌ي عشق و عاشقي باز شود                       دل‌ها همه آماده‌ي پرواز شود

  با بوي محرم الحرام تو حسين                               ايام عزا و غصه آغاز شود

- نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز                   دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

  ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين                            بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

 

- دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم                          بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

  فردا كه كسي را به كسي كاري نيست                 دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

 

- پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است؟                  آهي کشيد و گفت ماه محرم است

 

- باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين                         سينه‌ي ما مي‌شود، كرب و بلاي حسين

  كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه                  تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين

 

- با آب طلا نام حسين قاب کنيد                              با نام حسين يادي از آب کنيد

  خواهيد مه سربلند و جاويد شويد                         تا آخر عمر تکيه بر ارباب کنيد

  فرا رسيدن ماه محرم تسليت باد.

 

- باز محرم شد و دل‌ها شکست                            از غم زينب دل زهرا شکست

  باز محرم شد و لب تشنه شد                             از عطش خاک کمرها شکست

  آب در اين تشنگي از خود گذشت                        دجله به خون شد دل صحرا شکست

  قاسم و ليلا همه در خون شدند                          اين چه غمي بود که دنيا شکست

  محرم ماه غم نيست ماه عشق است                 محرم مَحرم درد حسين است

 

- هر دم به گوش مي‌رسد آواي زنگ قافله            اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله 

حلول ماه محرم، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسليت باد. التماس دعا

 

- نام من سرباز کوي عترت است                         دوره آموزشي‌ام هيئت است

  پادگانم چادري شد وصــله‌دار                            سر درش عکس علي با ذوالفقار

  ارتش حيــدر محل خدمتم                                 بهر جانبازي پي هر فرصتم    

  نقش سردوشي من يا فاطمه است                 قمقمه‌ام پر ز آب علقمه است               

  رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است              زينب آن را دوخته پس مشکي است        

  اسـم رمز حمله‌ام ياس علــي                        افسر مافوقم عباس علي (ع)