این غزلواره (sonnet) اندیشه ای است درباره ی فناپذیری انسان . فکر و ترس از مرگ ، از نخستین روزهای آفرینش تا به امروز انسان را به خود مشغول داشته است . وجود رویین تنان در ادبیات ملل مختلف تأییدی است بر این وحشت از نابودی .

    ناله ها و رنج های گیلگمش ، پهلوان اساطیری بین النهرین، در برابر مرگ و اندیشه ی بی مرگی تا به امروز ناله ی نوع بشر بوده است . یکی از راه هایی که انسان برای جاودانه ماندن یافته ، این است که اگر نمی تواند جسمش را از زوال نجات دهد ، دست کم می تواند یاد و نام و سخنش را برجای بگذارد . شعر و سخن می تواند شاعر و سخنور را برای همیشه جاودان کند و باعث می شود روزگار نتواند گرد فراموشی بر نام انسان بپاشد .
    شکسپیر در این غزلواره می گوید : دقایق عمر ما همانندامواجی که به ساحل برخورد می کنند ، به آخر خود می رسند چرا که موج وقتی  به ساحل رسید ، دیگر موج نیست ، می میرد . اما برای انسان این امر  نزدیک شدن لحظه به لحظه به مرگ و نیستی است . تا زمانی که سرانجام مرگ فرابرسد و امواج زندگی برای همیشه در دل دریای سکون و خاموشی ناپدید شوند .

   در متن اصلی ( انگلیسی ) شعر ، شاعر در سطر دوم بازی زیبایی با واژگان کرده است . our minutes (دقایق عمر ما ) که نوع تلفظ our  شبیه است به houer  (ساعت ) که با دقایق تناسب دارد .

    همان طور که وقتی امواج از ساحل برمی گردند و دوباره به سوی ساحل می آیند ، هیچ کدام مانند هم نیستند . و ای بسا که اندک اندک از توش و توانشان کم می شود . دقایق و لحظات عمر انسان نیز هیچ کدام به هم شبیه نیستند .

    در سطر پنجم ، شاعر ولادت را از گوهر نور می داند . در فرهنگ ما ایرانی ها هم فرزند را نورچشمی می دانند و بر این باورند که کودک نور و روشنایی به خانه و زندگی می آورد .

  در سطر بعدی ، کودکی ، آرام آرام به بلوغ و جوانی می انجامد تا زمانی که به اوج  برسد .آن گاه گویی روزگار بر سر انسان تاج شکوه و زیبایی می گذارد . اما درست همین جاست که که این اوج گیری به فرود  و سقوط می انجامد .قانون گریز ناپذیر هستی است که هر اوج فرودی داشته باشد . به قول شاعر عرب :

    إذا تمّ امرٌ دنی نَقصُهُ  /  تَوقَّع زَوالاً إذا قیلَ تَم  (هرگاه امری کامل و تمام شد نقص و کاستی اش نزدیک می شود و هرگاه گفته شود چیزی کامل شد ، زوالش را منتظر باش ) .

   گذشت زمان آرام آرام هرچه را که داده است پس می گیرد  و زیبایی و قدرت جوانی را از انسان بازمی ستاند .

در سطر یازده « گوهرهای نادر طبیعت » هم می تواند اشاره به همان موهبت هایی باشد که روزگار در آغاز جوانی به انسان می دهد و هم می تواند کنایه از انسان های بزرگ باشد . هرچند اولی محتمل تر است .

   در سطر دوازده، با یک استعاره ی مکنیّه وقت به دروگری تشبیه شده است که هیچ جانداری از گزند آن درامان نیست .اما این داس دروگر از نابود کردن "ترانه ی شاعر" ناتوان است و همین امر مایه ی امیدواری شاعر است برای در امان ماندن از نیستی و فراموشی . ترانه و شعری که برخلاف میل روزگار شکوه تو را می ستاید . اما این « تو  » کیست ؟ یا چیست ؟ به گمان بنده  « تو » را هم می توان "معشوق " شاعر دانست و هم می توان " جوانی " . و البته شاید شاعر " شعر ش " را نیز در نظر دارد . ولی احتمال این که منظور از « تو » معشوق شاعر باشد بیشتر است چرا که معشوق می تواند تجلی گاه جوانی ، زیبایی و الهام و شعر آفرینی باشد .

برای اطلاع و انتفاع بیشتر ،اصل انگلیسی شعر را نیز خدمت همکاران تقدیم می کنم : 

 

Like as the waves make towards the pebbled shore
So do our minutes hasten to their end
Each changing place with that which goes before
In sequent toil all forwards do contend
Nativity, once in the main of light
Crawls to maturity, wherewith being crown'd
Crooked eclipses 'gainst his glory fight
And Time that gave doth now his gift confound
Time doth transfix the flourish set on youth
And delves the parallels in beauty's brow
Feeds on the rarities of nature's truth
And nothing stands but for his scythe to mow
And yet to times in hope, my verse shall stand
Praising thy worth, despite his cruel hand



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۵۴ قبل از ظهر | نویسنده : |
پیام حکایت  آزادی خواهی ، آزاد اندیشی و آزاد منشی است و ضرورت احترام به عقاید مخالف .  و در این جهت است که هجویری ( در قالب شیخ ابوطاهر حرمی )  به مرید خود دستور نمی دهد که خاموش باشد . چراکه اگر چنین می کرد ، اولا از اقتدار خود به ناروا بهره گرفته بود و ثانیا بر خلاف پیام حکایت که « ضرورت آزاد اندیشی است »  حرکت کرده بود . شیخ کاملا واقف است که اگر از نفوذ کلام خود علیه مرید استفاده کند کل حکایت و پیامش را تخریب می کند و خواننده را در برابر یک تناقض آشکار و حل ناشدنی قرار می دهد . به همین دلیل، می بینیم شیخ وضعیّتی شرطی ایجاد می کند :  اگر خاموش باشی به تو چیزی خواهم آموخت  . وضعیّتی که به کمک این «اگر» ایجاد می شود و ضعیّتی است کاملا آزادی خواهانه ؛ می توانی پیشنهادم را نپذیری . من تو را وادار به کاری نمی کنم . اما اگر مایلی از من چیزهای بیشتری بیاموزی خاموش باش .

   در خانقاه که دیگر بیم محدود کردن آزادی مرید نمی رود ، حرکت شیخ  که « انداختن نامه » به جانب مرید است ، اقتدار شخصیّت شیخ را نشان می دهد بی آن که بتوان او را به استبداد گرایی متّهم کرد . انداختن نشانه زورگویی شیخ نیست . بلکه نشأت گرفته از خشم شیخ است از حرکت مرید .



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۵۲ قبل از ظهر | نویسنده : |
خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه / گرچه می گویند:« می گریند روی ساحل نزدیک / سوگواران در میان سوگواران » / قاصد روزان ابری ، داروگ ، کی می رسد باران ؟ / بر بساطی که بساطی نیست / در درون کومه ی تاریک من که ذرّه ای با آن نشاطی نیست/ و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد / _ چون دل یاران که در هجران یاران _ / قاصد روزان ابری ،داروگ ، کی می رسد باران ؟ 

    کل شعر انتقادی است بر جامعه ی استبداد زده ی عصر شاعر و حسرت بر حکومت کمونیستی شوروی سابق.
نظام کمونیستی در ابتدای راه بود و هنوز امتحانش را پس نداده بود و برخی روشنفکران آن زمان تصور می کردند که حکومت کمونیستی نظامی آرمانی است و موجب رشد و شکوفایی می شود .
    شعر پر از نماد است ؛ کشتگاه من ( ایران ) ، کشت همسایه (شوروی سابق ) ، داروگ  ، باران ، کومه و ...
اما سطر یا بیتی که کمی مبهم به نظر می رسد ؛ بیت یا سطر سوم است : گرچه می گویند:« می گریند روی ساحل نزدیک / سوگواران در میان سوگواران »
  
این ساحل نزدیک کجاست ؟ سوگواران چه کسانی هستند و چرا می گریند ؟
به نظر بنده با توجّه به قرینه ی کشت همسایه ، ساحل نزدیک هم همان کشور شوروی سابق است . اما این که چرا سوگوار هستند و می گریند ؟ شاید بدین سبب است که هر انقلابی سختی ها و رنج هایی دارد . و بدون فدا شدن عدّه ای هرگز تحقق نمی یابد و این رنج ها هنوز هم ( در زمان شاعر ) ادامه دارد . اما با این همه باز هم به عقیده ی شاعر « ارزشش » را دارد . چرا که بلافاصله بعد از این مصراع باز هم داروگ را صدا می زند که « کی می رسد باران ؟ »
    البتّه شاید بتوان با توجّه به فضای شعر که از باران و ابر و داروگ و ... سخن می گوید ، سوگواران را هم تداعی کننده ی ابرهای سیاه  دانست ابرهایی که مانند سوگواران سیاه اند و همانند آنان می گریند ( می بارند )
    شاعر در بیت پایانی با تشبیهی محسوس (جدار دنده های نی )  به غیر محسوس ( دل یاران )  می خواهد یادآوری کند  که از دنیای بیرون قطع امید کرده و به دنیای درون پناه می برد و از این که اتّفاقی بیفتد مأیوس است چراکه در پایان باز هم نا امیدانه می گوید «
قاصد روزان ابری ،داروگ ، کی می رسد باران ؟ 



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۵۱ قبل از ظهر | نویسنده : |
  چند نکته در مورد شعر « همای رحمت »

نکته ی اول : در بیت « برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن   /    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را »  ، هنگامی که تلمیح و داستان مورد اشاره ی این بیت بیان می شود ، ممکن است معلم ادبیات با این سؤال هوشمندانه ی برخی دانش آموزان مواجه شود که «چرا در ماجرای بیرون کشیدن تیر از پای مبارک حضرت علی به توصیه امام حسن ، این کار راهنگام نماز و سجده ی حضرت انجام می دهند و حضرت علی (ع)  درد غیر قابل تحمل آن را حس نمی کند امّا در این ماجرا حضرت هنگام رکوع متوجّه گدا می شود و به او اشاره می کند که انگشتری اش را از انگشتش بیرون بکشد ؟ آیا این دو جریان با هم تعارض ندارند ؟
پاسخی که بنده به این سؤال می دهم این است : اولا  تیر را هنگام سجده از پای حضرت بیرون می کشند و سجده اوج حضور مؤمن در پیشگاه حضرت حق است و نسبت به رکوع حضور قلب بیش تری برای نمازگزار ایجاد می شود . ثانیا کمک به خلق ، خود عبادت است . در نتیجه موازی با عبادت دیگر ( نماز ) قرار می گیرد نه در مقابل آن ، پس  باعث قطع رشته ی  ارتباط مولی با خداوند نمی شود .
نکته ی دوم :    در بیت « چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان  / چو علی که می تواند که به سر برد وفا را ؟ »    سؤال این است : این دوست کیست ؟  خداوند ، پیامبر (ص) یا هر کس دیگر ؟
    از این سه گزینه ی محتمل به نظر بنده


تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۴۹ قبل از ظهر | نویسنده : |
در درس اول کتاب ادبیات سال اول ، در شعر « با تو یاد هیچ کس نبود روا »   مصراع « قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش »  کمی مبهم به نظر می رسد  و برای دانش آموزان ممکن است ایجاد سؤال کند ؛ که  اولا: آیا خداوند است که دانش می بخشد ؟  که اگر جواب مثبت است پس چرا به همه نبخشیده است ؟ و اصولا در این میان نقش تلاش انسان برای فراگیری چه می شود ؟   ثانیا :  « ز پیش » قید زمان است و به معنی از قبل ؟ یا به همان معنی که در توضیحات درس آمده به معنی « از نزد خودت » ؟
   پیش از بیان نظر خودم در مورد این مصراع بایستی یادآوری کنم که این گونه ابیات و مصراع ها می تواند فرصتی مناسب برای معلم فراهم آورد تا دانش آموزان را با سؤال مواجه کند و قدرت تفکر و استدلال آن ها را تقویت نماید .می توانیم با مطرح کردن سؤالات بالا از دانش آموزان بخواهیم نظرشان را بیان کنند . گاهی اوقات نتایج این گونه بحث ها حتّی به معلم نیز می تواند کمک کند . حدّ اقل برای بنده بسیار پیش آمده که در خلال این بحث ها به نکات تازه ای رسیده ام و برخی دانش آموزان استدلال های جالبی ارائه کرده اند .
 اما نظر بنده در مورد این مصراع :
    اگر عبارت « ز پیش » را طبق توضیح کتاب  « از نزد خودت » در نظر بگیریم ؛ می توانیم در توجیه آن بگوییم که  اولا  این خداوند است که زمینه ، شرایط و استعداد فراگیری دانش را در وجود آدمیان نهاده است . ثانیا   شاید منظور از قطره ی دانش  قرآن کریم باشد که خداوند از طریق آن ، اندکی از دانش بی نهایت خود را برای آدمیان فرستاده است .  ثالثا  می توان احتمال داد که شاعر هنگام سرودن این مصراع به آیه ی شریفه ی « و علم آدم الاسماء کلّها » _ و خداوند همه ی اسماء را به آدم یاد داد . _ توجه داشته است . و این اسماء که سرچشمه ی دانش بشری است از آدم به بنی آدم که ما باشیم رسیده است .
     امّا  اگر عبارت « زپیش » را   از قبل   معنی کنیم باز هم توجیه پذیر است . بدین صورت که خداوند قطره ای از علمش را هنگامی که نفخه و روح خود را در انسان دمید ، در ضمیر ناخودآگاه  انسان به ودیعه نهاد و به همین خاطر است که خداوند در قرآن می فرماید « ما پیامبران را برای ذکر ( یاد آوری ) فرستادیم . »  یعنی آن چه را که در ناخود آگاه انسان است و از آن بی خبر است و فراموش کرده ، به یادش بیاوریم .



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۴۹ قبل از ظهر | نویسنده : |
سرزمین ما زمرد است / ولی در بیابان های تبعید / بهارهای پیاپی / جز زهر بر چهره ی ما نمی پاشد/ ...

   در نگاه اول این بند شعر کمی مبهم و حتّی نامربوط به نظر می رسد ؛  سرزمین ما زمرد است ولی فقط زهر بر چهره ی ما می پاشد !  چه ارتباطی بین زهر و زمرد وجود دارد ؟
 اگر ما اشاره ی ظریف و هنرمندانه ی شاعر را به باوری عامیانه و کهن دریابیم ، زیبایی این بند از شعر را بیش تر درک خواهیم کرد .  برطبق باوری کهن اگر زمّرد را جلوی چشم افعی بگیرند ، افعی کور می شود .  شاعر در این بند  هنرمندانه و با تشبیهی پنهان ( مضمر )  صهیونیست ها را به افعی تشبیه کرده است و سرزمین فلسطین را با تشبیهی آشکار به زمرّد مانند کرده . و در شگفت است که چرا این زمرد ( سرزمین فلسطین ) چشم افعی ( صهیونیست ها ) را نه تنها کور نمی کند بلکه زهر ظلم و ستم آنها، بیش از پیش آوارگان فلسطینی را آزار می دهد .



تاريخ : جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۱:۴۶ قبل از ظهر | نویسنده : |

 عکس متحرک میلاد امام رضا برای زیبایی وبلاگ



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | ۱۸:۱۸ بعد از ظهر | نویسنده : |
درس بیست و دوم// دیوان شرقی
درس بیست و دوم                                                                                                                             دیوان شرقی
هجرت
«یوهان ولفگانگ گوته» شاعر و حکیم آلمانی(1749- 1832) با قوّه­ی تخیّل بی­نظیر، روح بلند پرواز، قدرت بیان و قلم سحرآمیز نه تنها بر ادب آلمان که بر ادبیّات جهان تأثیر گذاشت. او علاوه بر ادبیات در پزشکی و علوم زبیعی نیز آثاری مانند«تغییر حال گیاهان» و «تئوری رنگ­ها» را خلق کرد.
مهم­ترین آثار ادبی وی، عبارت­اند از:«ورتر فاوست، اگمونت، نغمه­های رومی و دیوان شرقی – غربی».
گوته، شیفته و دل­بسته­ی شعر و اندیشه­ی حافظ بود.
معنی جمله­ها و عبارت­های مهم درس
شمال و غرب و جنوب پریشان و آشفته اند. تاج ها در هم می­شکند و امپراتوری به خویش می لرزد:  همه ی دنیا را(جز شرق)آشوب و فتنه فراگرفته است. شاهان و حکومت های بزرگ رو به زوال و نابودی­اند.
دوزخ: استعاره از همه­ی دنیا(غیر از شرق)                      آهنگ: قصد                شرقِ دل­پذیر: ایران
نسیم روحانیّت: اضافه­ی تشبیهی                                                تاج­ها: فرمانروایی­ها، پادشاهی­ها
آبِ خضر: آبِ حیات                            اختران آسمان را بیدار کنند: آرایه­ی تشخیص دارد.
اعتراف
آتش را که در روز دودش از راز درون خبر می­دهد و در شب شعله­اش پرده دری می­کند: آرایه­ی «تضاد و طباق» و «تشخیص» دارد.
پرده دری: بی­شرمی. افشاگری.
عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند. زیرا هرچه عاشق در رازپوشی بکوشد، باز نگاه دو دیده­اش از سر ضمیر خبر می­دهد: عشق آتش سرکشی است که نمی توان آن را پنهان کرد زیرا هرچه عاشق،عشق خود را مخفی نماید، باز نگاه او، راز درونش را فاش می کند.
آرایه­ی تشبیه.                 سرّ ضمیر: راز درون
دل در بندِ ... داشتن: علاقه مند و شیفته ی ... بودن.         ناچار جهانی را شیفته­ی آن می­خواهد: مردم جهان(مجاز به علاقه­ی حال و محل).
لاجرم: به ناچار، ناگزیر                  «ش» در کشانش: نقش مفعولی دارد. (آن را برای کسان).
خواه... خواه: حرف پیوند مرکّب.
تقلید
از گفته ی شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا در تب و تاب افکنده است: غزل های پرشور و احساس تو، مرا در آتش پرسوز و گداز عشق گرفتار ساخته است.
ریزه­کاری­ها: نکته ها و آرایه­های ادبی                      لباس الفاظ: اضافه­ی تشبیهی
با ظاهری یکسان معنایی جدا داشته باشد: جناس کامل                 سینه­ی دریا: اضافه­ی استعاری
سرِ امواج: اضافه­ی استعاری           «تو آن کشتی­ای ... و من آن تخته پاره­ام ...»: آرایه­ی تشبیه دارند.
بی­خودانه سیلی خورِ اقیانوسم: بی اختیار، سرگردان امواج هستم.          تلاطم می­کند: موج برمی­دارد.
هنوزم جرئت آن است: هنوز جرئت آن را دارم                  مرید: شاگرد.
خودآزمایی
1-     گوته مفهوم«آب خضر» را از حافظ گرفته است. در دیوان حافظ دو بیت بیابید که به این مفهوم اشاره داشته باشد.
فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست                             تا آب ما که منبعش الله اکبر است
آبی که خضر حیات از او یافت                                                     در میکده جو، که جام دارد.
2-     مفهوم بیت: « برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر        وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد»در کدام عبارت آمده است؟
ای حافظ،هم چنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران کافی است،از گفته ی شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا در تب و تاب افکنده است.
3-     با توجه به متن،بین سه مقوله ی «آتش و عشق و شعر»چه تناسبی وجود دارد؟
همه­ی سه مقوله­ی پنهان نشدنی هستند و بالاخره برملا می­گردند و به ویژه شعر.(مراجعه کنید به قطعه ی اعتراف)
4-     به عهده­ی دانش­آموز است.
5-     با راهنمایی دبیر خود،نمونه ای از تکرار قافیه را که دارای دو معنی جدا باشد بیابید.
گلاب است گویی به جویش روان(جاری)                                      همی شاد گردد زبویش روان(جان)
خرامان بشد سوی آب روان(جاری)                                             چنان چون شده باز جوید روان(جان)
آتش است این بانگ نای و نیست باد(هوا و دم)                           هر که این آتش ندارد نیست باد(باشد)
    درس بیست و یکم //جهاد
درس بیست و یکم                                                                              جهاد
معنی جمله ها و عبارت های مهم درس:
به خدا سوگند، با مردمی در آستانه ی خانه شان نکوشیدند جز که جامه ی خواری بر آنان پوشیدند.
 به خدا سوگند،با دشمنی که به مرز و حریم آنها تجاوز نموده بودند،مبارزه نکردند تا دشمن آنان را خوار و ذلیل کرد.
زشت باد ید و از اندوه بیرون نیاید که آماج تیر بلایید.
زشتی نصیبتان باد و از اندوه و رنج رها نشوید،بی گمان عذاب و بلا شما را گرفتار خود می کند.
شما که از گرما و سرما چنین می گریزید،با شمشیر آخته کجا می ستیزید؟
شما که طاقت گرما و سرما را ندارید،چگونه می توانید با شمشیر تیز و برهنه بجنگید.
اما آن را که فرمان نبرند،سررشته ی کار را از دستش برون است.
اما اگر از کسی فرمان نبرند و مطیع او نباشند،زمام امور از عهده اش خارج می شود.
خودآزمایی
حضرت علی(ع) چه چیز را باعث مردن دل و تازه شدن اندوه می داند؟
هماهنگی دشمن در باطن خویش و پراکندگی شما در حق خود.
در این خطبه،سست عنصری برخی از مردم،چگونه توصیف شده است؟
حضرت علی(ع) می فرماید: بر شما غارت می برند و ننگی ندارید.با شما پیکار می کنند و به جنگی دست نمی گشایید.خدا را نافرمانی می کنند و خشنودی می نمایید.اگر در تابستان شما را بخوانم.گویید هوا سخت گرم است.مهلتی ده تا گرما کم تر شود.اگر در زمستان فرمان دهم.گویید سخت سرد است......
عبارت « کار را به هم در می آمیزید» یعنی چه؟ کارها را مختل می کنید.
در عبارت«سررشته ی کار را از دستش برون است»،مرجع ضمیر«ش» را مشخص کنید؟    حضرت علی(ع(
نقش دستوری «خسته» در عبارت« نه کشته ای برجای نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته اند» چیست؟    مفعولی
دو نمونه سجع(آهنگ پایانی عبارات)را در درس ذکر کنید.
در بیشتر عبارت های درس سجع دیده می شود.چند نمونه از بند پایانی درس نقل می شود:
-          این آشنایی ندامت بود و دستاورد آندوه و حسرت.
-          دلم از دست شما پرخون است و سینه ام مالامال خشم شما مردم دون.
-          پیاپی جرعه ی اندوه  به کامم می ریزید و با نافرمانی و فروگذاری جانبم،کار را به هم در می آمیزید.
به تعبیر حضرت علی(ع) چه کسی مستحق ملامت نیست؟
مسلمانان سست اراده ی که دشمن خانمان و مال آنان را به یغما برده است.
چه عاملی باعث شد که سرزمین مسلمانان از دستشان درآید؟
خوارمایگی،اراده ی سست،مسامحه در امور،کار خود را بر گردن دیگری افکندن.
با توجه به این جمله ی سعدی«ای مردان بکوشید یا جامه ی زنان بپوشید—گلستان باب اول»کوشیدن به معنی جنگ کردن است.جمله ای را در متن،پیدا کنید که این کلمه با همین معنی در آن به کار رفته باشد.
به خدا سوگند،با مردمی در آستانه ی خانه شان نکوشیند جز که جامه ی خواری بر آنان پوشیدند.
  فصل هفتم// درآمدی بر ترجمه
فصل هفتم                                                                                                در آمدی بر ترجمه
ترجمه، عامل مهم پیوند و رابطه­ی فرهنگی میان مردمانی است که هم­زبان نیستند و ابزاری برای نقلِ اندیشه­ها، خواسته­ها، قصّه­ها، دانش­ها و ... از زبانی به زبانی دیگر است.
ترجمه در ایران سابقه ای طولانی دارد. پیش از اسلام در دوره ی ساسانیان کتابهای بسیاری از زبانِ سانسکریت و زبان­های دیگر ترجمه شد که متن پهلویِ آن از دست رفته اما ترجمه ای که از آنها، در قرونِ بعد به عربی صورت گرفت موجود است. از جمله: «کلیله و دمنه» و «الفُ لیلهٍ و لَیله».
در دوره­ی اسلامی از همان قرن­های نخستین هجری، از یک سو ترجمه­ی عربی آثار معتبر علمی و فلسفی یونان در دسترس ایرانیات قرار گرفت و از سوی دیگر، بسیاری از متون عربی و به ویژه تفاسیر قرآن، به فارسی برگردانده شدند.
از نخستین ترجمه هایِ موفقِ متونِ عربی به فارسی:
1- ترجمه ی تفسیرِ طبری(نوشته ی مُحمّد بنِ جریرِ طَبَری ، که عُلمایِ ماوراء النهر به پارسیِ راهِ راست یعنی همان فارسی ساده ترجمه کردند).
2- ترجمه ی تاریخِ طبری(نوشته ی محمّد بنِ جریر طبری، که ابوعلیِ بلعمی و زیرِ سامانی به نثر پارسی ترجمه کرد و ترجمه ی او را تاریخِ بلعمی می گویند).
3- ترجمه ی کلیله و دمنه که به همتِ ابوالمعالی نصر الله منشی(قرن 6، سال 536) انجام گرفت.
ترجمه از زبان هایِ اروپایی با تأسیسِ دارالفنون همزاد است. ترجمه­ی ناصرالملک از «اتللوی» «ویلیام شکسپیر» و ترجمه­ی «ذکاءالملک فروغی» از«گفتار در روش به کار بردن خرد» از «دکارت» نمونه­های خوب و بی­نقص اواخر عهد قاجار است.
ترجمه ی شعر های اروپایی، هم در شکل و هم در محتوای شعر فارسی مؤثر افتاد و باعث بروز تحوّل از سبک کهن به سبک نیمایی و شعر سپید شد. گنجینه­ی واژگان زبان فارسی را غنی ساخت. نثر را پویا کرد، ساده نویسی را رونق بخشید و روش­های جدید تحقیق را به پژوهندگان آموخت و سرانجام موجب رواج علوم و فنون جدید در ایران شد.
تعریف ترجمه: یکی از راه هایِ انتقالِ عناصرِ فرهنگ ها به یکدیگر و مطلوب ترین شکلِ این انتقال: آن است که هیچ بخشی از صورت و معنی از میان نرود و این امر امکان پذیر نیست و بنابراین موفقیت در انتقال پیام نسبی است.
شرایطِ مترجم موفّق:
1- آشنایی کامل با روحِ زبانِ مبدأ (زبانی که از آن ترجمه می شود) و زبانِ مقصد(زبانی که به آن ترجمه می شود).
2- اِشرافِ کامل بر محتوایِ کتاب.
3- رعایت امانت و به بیانِ دیگر «حفظ سبک» مؤلف.
انواع ترجمه:
1-  ترجمه ی ارتباطی (آزاد یا روان) : که در آن توجه مترجم بیشتر به گیرنده ی پیام است و تمایل ندارد ساخت هایِ صوری و معنی هایِ نا آشنا را از زبان مبدأ به زبان مقصد وارد کند. خوبیِ این نوع ترجمه: آسانتر خوانده می شود و روان است. اِشکال این ترجمه: نگرانی از این که سخنِ نویسنده تحریف شده باشد.
2-  ترجمه ی معنایی (تحت اللفظی یا دقیق): بر خلافِ گونه ی نخست، به نویسنده توجه بیشتری دارد. خوبیِ آن: دقتِ ترجمه و بازگردانیِ مو به مویِ واژگان، اِشکالِ آن: ناروان بودن جمله ها.
هیچ ترجمه ای نمی تواند به طورِ مطلق ارتباطی یا معنایی باشد، بل این پدیده صرفاً نسبی است.
    درس نوزدهم//دماوندیه 2
پنهان مكن آتش درون را              زين سوخته جان، شنو يكي پند
آتش و خشم درون خود را پنهان مكن و به پند و اندرز شاعر سوخته دل گوش فرا ده
گر آتش دل نهفته د اري             سوزد جانت،  به جانْت سوگند
اگر درد و غصه ي درون خود را پنهان كني و آن ها را بيرون نريزي قسم به جانت كه شعله هاي آتش ظلم، وجودت را مي سوزاند
بر ژرف دهانْت سخت بندي         بر بسته سپهرِ ديوِ پرفند
روزگار حيله گر، بر دهان پر سخن تو دهان  بندي بسته است
من بند دهانْت بر گشايم             ور بگشايند بندم از بند
من دهان بند را از دهان تو باز مي كنم و آزادي بيان را به تو مي بخشم هر چند مرا قطعه قطعه كنند و بكشند
از آتش دل برون فرستم             برقي كه بسوزد آن دهان بند
از سوز دل آهي سوزناك  مي كشم تا دهان بند تو را بسوزاند
من اين كنم و بوَد كه آيد             نزديك تو اين عمل خوشايند
من اين عمل را انجام مي دهم و شايسته است كه تو اين اقدام من را بپسندي
آزاد شوي و بر خروشي            ماننده ي ديو جسته از بند
تا آزاد شوي  و مانند ديوي كه از بند رها شده بخروشي و فرياد برآوري .
هراي تو افكند زلازل             از نور وكجور تا نهاوند
فرياد مهيب تو ( آتش فشان : سخنان انقلابي ) از شهرستان نور و كجور تا شهرستان نهاوند زمين لرزه به پا مي كند
 
وز برق تنوره ات بتابد            زالبرز اشعّه تا به الوند
درخشش و برق و شعله هاي آتش فشان تو از البرز تا دامنه ي كوه الوند را روشن سازد
اي مادر سر سپيد، بشنو           اين پندِ سياه بخت فرزند
اي مادر كهن سال، اندرز اين فرزند سياه بخت خود را گوش من
از سر بكش آن سپيد معجر        بنشين به يكي كبود اورند
روسري سفيدخود را از سر بازكن و با شكوه و جلال بر تختي كبود و شاهانه بنشين(سپيدمعجز: منظورابراست :كبوداورند:  منظورآسمان است)
بگراي چو اژدهاي گرزه            بخروش چو شرزه شيرِ ارغند
مانند اژدهاي زهرناك وكشنده حمله ور شو و مانند شيرشجاع و خشمگين فرياد برآور و حركت كن.
بفكن ز پي اين اساس تزوير             بگسل ز پي اين نژاد و پيوند
پايه و شالوده ي اين همه مكر و فريب و اصل و تبار اهل ستم و ريا را از ريشه بر كن و منهدم كن
بركن زبن اين بنا كه بايد             از ريشه،  بناي ظلم بر كند
ساختمان ظلم و ستم را از پايه خراب كن زيرا، ريشه ي ظلم و ستم را بايد كند
زين بي خردان سفله بستان       داد دل مردم خردمند
حق مردم دانا و آزاده را از اين جاهلان پست فطرت بستان
خودآزمايي
در بيت دو م منظور شاعر از كله خود سيمين و كمربند آهنين چيست ؟
كله خود سيمين : استعاره از برف قله ي كوه ( نقره سفيد است برف هم ) كه به صورت كله خودي سيمين بر قله ي كوه مجسم شده است
كمربند آهنين : كمركش كوه كه كه از برف پوشيده نشده است و تيره رنگ است .
شاعر در سه بيت سوم تا پنجم به كدام صفت كوه دماوند اشاره مي كند ؟
بلندي و ارتفاع زياد ( چهره پس ابر نهفتن ، با شير سپهر و با اختر سعد پيوند بستن )
چرا شاعر از تشبيه دماوند به مشت روزگار، ناخرسند است ؟
چون دماوند خاموش و حركتي از خود نشان نداده است، از اين رو آن را به قلب منجمد زمين تشبيه مي كند .
به نظر شما چرا دماوند چهره در ابر پنهان كرده است ؟
از ديدن مردم غفلت زده و سست حال بيزار است
)« ورم »و « كافور» در شعر، استعاره از چيست ؟
ورم : استعاره از شكل فيزيكي كوه        كافور: استعاره از برف هاي قله ي كوه
بيت بر ژرف دهانت سخت بندي      بر بسته سپهر ديو پر فند » به كدام رفتار نظام استبدادي عصر شاعر با آزادي خواهان اشاره دارد :
اختناق و نبودن آزادي بيان
در بيت پانزدهم ، منظور شاعر از سوخته جان كيست ؟
خود شاعر
با توجه به توصيف ها، به نظر شما مقصود شاعر از دماوند چيست ؟
روشنفكران، مردم آزادي خواه، مبارزان كه از جور اختناق به گوشه ا ي خزيده و در عين توانمندي فعاليتي ندارند .
دو نمونه از ابيات موقوف المعاني شعر درس را بنويسيد ؟
 ابيات 4با5 و 6 با 7  درس نوزدهم // دماوندیه1
محمد تقي ملك الشعراي بهار (معاصر)، محقق، استاد دانشگاه، روزنامه گار و مرد سياست بود. شهرت شاعري بهار به قصايد فخيم و استواري است كه با توجه به سنت ادبي گذشته سروده است.
اي ديو سپيد پاي دربند          اي گنبد گيتي اي دماوند
دیو: اهریمن، شیطان          دیوِ سپیدِ پای در بند: تتابع صفات          پای در بند: زندانی، گرفتار              دیوِ سپسدِ پای در بند: مناداست.
ای: حرف ندا.      فعل از هر دو مصراع به قرینه­ی معنوی حذف شده است.            سه مورد منادا در جمله است. و هر منادا شبه جمله و در شمارش جمله­ها خواهد بود.    دماوند به جهت پوشیدگی با برف به دیوِ سپید، شخصیّت اسطوره ای شاهنامه تشبیه شده است.
اي دماوند، اي بلندترين بام گنبدي شكل گيتي، اي كوه سپيد پوش، تو هم چون ديو سپيد، اسير و دربند شده اي
از سيم به سر يكي كُله خود       زآهن به ميان يكي كمربند
سیم: نقره، استعاره از برف روی کوه                      میان: کمرکش.          کمربند آهنی: استعاره از صخره های میان کوه.      
كلاه خودي از برف نقره اي سپيد رنگ بر سر گذاشته اي و كمربندي آهني ، به كمر بسته اي
تا چشم بشر نبيندت روي              بنهفته به ابر، چهرِِ دل بند
تا: حرف اضافه، از نوع تعلیل           مصراع اوِل حسن تعلیل است.        «ت» در نبیندت: مضاف الیه برای «روی».            دل­بند: زیبا، دلربا.
براي آن كه چشم انسان ها ي غفلت زده و سست اراده چهره ي تو را نبيند روي زيبا و دوست داشتني خود را در پشت ابر پنهان كردي .
تا وارهي از دَم ستوران                   وين مردم نحس ديو مانند
باشير سپهر بسته پيمان                          با اختر سعد كرده پيوند
براي اينكه از نفس شوم آدميان حيوان صفت رهايي يابي ، سر بر آسمان افراشته و با شير گردو ن (خورشيد ) هم پيمان شده و با ستاره ي سعد و مبارك (مشتري )پيمان بسته اي.
چون گشت زمين زجور گردون            چونين خفه و خموش و آوند
بنواخت زخشم بر فلك مشت             آن مشت تويي تو اي دماوند
هنگامي كه زمين از ستم روزگار اين چنين سرد و خاموش و معلّق در فضا ماند، از خشم و ناراحتي مشتي محكم بر چهره ي آسمان كوبيد، اي دماند آن مشت تو هستي
تو مشت درشت روزگاري                از گردش قرن ها پس افكند
پس­افکند: پس انداز        «مشت» و «درشت» اشتراک آوایی دارند.    «ی» در روزگاری فعل(هستی).         گردش قرن­ها: گذر صدها سال.
اي دماوند تو مشت سنگين و سهمگين زمانه هستي كه در اثر گذشت روزگاران به جاي مانده اي
اي مشت زمين بر آسمان شو            بر وي بنواز ضربتي چند
مشت زمین: استعاره از دماوند.     بر آسمان شو: به سمت آسمان خیز بردار.     ضربتی چند: موصوف و صفت. چند صفت مبهم(پیشین).
شاعران و نویسندگان از قدیم الایام به جهت مشکلات معیشتی و رفاهی و بی توجهی درباریان نسبت به آن ها از گردش روزگار می نالیده اند و امروزه بار سنگین مشکلات سیاسی و اجتماعی هم به آن ها افزوده شده است.
اي مشت زمين بر آسمان بلند شو و چند ضربه ي محكم بر آن بكوب
ني ني تو نه مشت روزگاري            اي كوه نيَم زگفته خرسند
نی، نی: قید نفی، نه، نه                نه ... هستی: نیستی                          نی­ام: نیستم                      خرسند: راضی، خشنود
نه نه ، اي دماوند! تو مشت محكم روزگار نيستي من از گفته خود خشنود نيستم
تو قلب فسرده ي زميني              از درد، ورم نموده يك چند
فسرده: یخ زده                   ورم: آماس، تورّم                   درد، ورم، فسرده: مراعات نظیر           
تو دل افسرده و رنج ديده ي كره ي خاكي هستي كه از شدت درد و رنج، مدتي است كه ورم کرده است
تا درد و ورم فرو نشيند               كافور بر آن ضماد كردند
کافور: مادّه­ای سفید و نسبتاً خوش بو که در قدیم مصرف پزشکی داشته و برای رفع آماس و ورم مناسب بوده و ضد عفونی هم کننده است.         ضماد: پماد، درمان، مرهم.                                           حسن تعلیلی برای پوشیدگی قله­ی کوه از برف زمستانی است.
براي آنكه درد و ورم بهبود يابد، مرهمي از كافور بر آن نهادند
شو منفجر اي دل زمانه             وان آتش خود نهفته مپسند
اي قلب روزگار! منفجر شو و فوران كن، راضي مباش كه آتش درون خود را از ديگران پنهان كني
خامش منشين سخن همي گوي            افسرده مباش، خوش همي خند
سكوت خود را بشكن و سخن بگو، ناراحت و غمگين مباش با رضايت بخند در آمدی بر توصیف وتصویرگری //درس هجدهم
سراينده شعر وصفي به ياري تخيل سازنده و قوي خود به عناصر بي جان طبيعت ،پرندگان ،گل ها، و ديگر موجودات،احساس و صفت بشري مي بخشد و با دادن شخصيت انساني به آنها(جان بخشي:personification))كاينات بي روح را جان مي دهد.
ابوالقاسم فردوسی با توصیف میدان های رزم، رویارویی وصف ساز و برگ جنگی و پهلوانان* منوچهری، فرخی، عنصری و بهار با توصیف عناصر طبیعی(بهار، طوفان، باران، شب، ستارگان، ژاله وگل)* سعدی، حافظ و مولانا با توصیف شور عاشقانه، وجد عارفانه و لحظه های هجران و وصل*نظامی در پنج گنج خود، با توصیف مجالس بزم
در سرودن اشعار وصفی، محسوسات در تصویرنگاری شاعر و پیدایی صوَرِ خیال او نقش مهمّی دارد.
وصف شاعرانه، حاصلِ احساس لطیف شاعر است توأم با صور خیال، سراینده­ی شعرِ وصفی به یاری تخیّلِ سازنده و قوی خود به عناصر بی­جان طبیعت، پرندگان، گل­ها و دیگر موجودات احساس و صفتِ بشری می­بخشد.
دسته بندی ادبیات توصیفی ایران
الف) توصيفات تخيلي: وصف هايي است كه گوينده، واقعه يا منظره اي را پس از گذشت سال ها به خاطر مي آورد و بر اساس سايه ي روشني كه در حافظه ي وي برجاي مانده، به نگارگري مي پردازد.گاهي نيز از تصور و پندار خويش مدد مي گيرد، واقعه اي تخيّلي را به وجود مي آورد و آن را چنان كه مي خواهد و توانايي بيان آن را دارد، براي ديگران مجسم مي سازد. اين توصيف ها را كه محصول گره خوردگي حواس ظاهر با احساسات انساني است، بسياري از سخن گستران بزرگ جهان، زيباترين و دل انگيز ترين شيوه توصيف مي دانند.
ب) توصيفات نمادين؛ توصيف هايي هستند كه بر تشبيه و مقايسه بنا نهاده شده اند و منظور از آنها، ترسيم يك چهره يا منظره نيست بلكه« نماد» يعني نماينده ي كيفيت و حالتي كه اشيا و منظر در ذهن به وجود مي آورند اين همان است كه در اروپا به آن ادبيات نمادين(سمبليك)مي گويند؛ مثلأ سنگ نشان از نرمي ناپذيري كسي و لاله نشان شهيد و ني نمونه ي غريب دور افتاده از وطن و اصل خويش است.
ج) توصيفات واقعي؛ توصيف هايي هستند كه گوينده به بيان آنها به شرح جزئيات وقايع يا منظر يا اشخاص بپردازد بي آنكه در آنها دخل و تصرف كند. در اين جا گوينده همچون دوربين بسيار حساس عكاسي همه چيز را ـ آن گونه كه هست، زشت يا زيبا ـ نشان مي دهد و به آرايه هاي ادبي و ساير رموز هنر ـ كه دست مايه ي سخن سرايان است ـ كاري ندارد. اين طرز توصيف عمدتاً از آن نويسندگاني است كه به نوعي مكتب ادبي به نام طبيعت گرايي (نا توراليسم) معتقدند. اميل زولا(1840-1902)كه از برجسته ترين چهره هاي اين مكتب است« واقع بيني» را به جاي « تخيل» اصلي ترين شرط نويسندگي مي داند. اين شيوه بيشتر در دنياي رمان نويسي و داستان پردازي پايگاه و جايگاه يافته است تا در علم شعر و شاعري.
درس هجدهم
  قالب شعر«گویی بطّ سفیدجامه به صابون زده است» مسمّط است.مسمّط در لغت به معنی «مرواریدهای به رشته کشیده شده» و در اصطلاح شعری است که از رشته­های گوناگون پدید می­آید. قافیه­ی رشته­ها متفاوت است و در هر رشته تمام مصراع­ها به جز مصراع پایانی، هم قافیه است. مصراع پایانی هر رشته را بند می­گویند. این مصرع که در تمام رشته­ها هم­قافیه است، حلقه­ی ارتباط تمامی رشته هاست. درون مایه­ی مسمّط تقریباً همانند قصیده است و بنیان گذار آن « منوچهری دامغانی» است.
کرده گلو پرزباد، قمری سنجاب پوش                                     کبک فرو ریخته، مشک به سوراخ گوش
تشخیص: چیزی را در گوش ریختن ویژگی انسان است که به کبک منسوب شده است.        قمری: از راسته­ی کبوتران، یاکریم.       مشک: ماده­ای خوشبو و سیاه رنگ که از ناف آهوی خُتن به دست می­آید.        سنجاب پوش: آن که پوششی از پوست سنجاب بر تن دارد.     سنجاب:  مجاز از پوست سنجاب          گلو پُر ز باد کردن: کنایه از آماده­ی آواز شدن.    پوش و گوش: جناس ناقص اختلافی(تجنیس)             کبک و قُمری: تناسب                            گوش و گلو: تناسب مراعات نظیری.
قمری پوست سنجابی، آماده ی آوازخوانی می باشد وگوش کبک مشک فام (سیاه رنگ)است.
بلبلکان بانشاط، قمریکان با خروش                          در دهن لاله مشک، دردهن نحل نوش
نحل: زنبور عسل         نَمل: مورچه           نخل: درخت خرما           دهنِ لاله: اضافه­ی استعاری(تشخیص)   «ک» در «بلبلکان و قمریکان» نشانه­ی تحبیب.        مُشک: استعاره از سیاهی درون لاله.     نوش در دهن نحل: کنایه از شروع فعّالیّت زنبوران.            بیت چهار جمله است و فعل هر چهار جمله، به قرینه­ی معنوی محذوف است.
بلبل ها و قمری های دوست داشتنی، شادمان و آواز خوان اند.کاسبرگ گل لاله سیاه رنگ ومعطر است ودر دهان زنبور عسل هم شیرینی و شهد ریخته اند.
سوسن کافور بوی،گلبن گوهرفروش                  زمین زاردیبهشت گشته بهشت برین
کافور: ماده­ای خوش بو و سفید رنگ         کافور بوی: خوش بو.کافور مجازاً بوی کافور است.          گُلبن: بویِ گُلِ سرخ      زمی: زمین               برین: برتر، بالاتر، اعلی.                 اردیبهشت: مجازاً بهار. تشبیه: سوسن به کافور و زمین به بهشت تشبیه شده است.        استعاره: گوهر، استعاره از گل­ها و غنچه­ها. تشخیص: گوهر فروشی گلبن.           واج­آرایی در صامت «ش». مراعات نظیر: سوسن و گلبن.
گل سوسن مطعر و خوشبو شده است و بوته ی گل، شکوفه های گوهروار و خوش رنگی برآوده است و به جهانیان عرضه می نماید. زمین نیز در اردیبهشت ماه به بهشت برین تبدیل شده است.
چوک زشاخ درخت، خویشتن آویخته                  زاغ سیه بردو بال، غالیه آمیخته
چوک: مرغی است مانند جغد که خود را از درخت آویزان سازد و فریاد کند؛ شباویز، مرغِ حق        غالیه: از عطریات و مرکّب از موادی مانند؛ مشک، عنبر و کافور و ... با رنگ سیاه که مصرف پزشکی داشته و برای تقویت مو آن را به سر می­مالیدند.        آویخته و آمیخته: جناس ناقص اختلافی.              تشخیص: غالیه آمیختن به زاغ نسبت داده شده است.          حسن تعلیل: شاعر سیاه بودن پر زاغ را آمیختن آن با غالیه می­داند.
شباویز خود را از درخت آویخته و زاغ هم گویی بال های خود را با غالیه سیاه رنگ کرده است.
ابربهاری زدور،اسب برانگیخته                             وز سم اسب سیاه، لؤلؤ تر ریخته
لؤلؤ: مروارید          لؤلؤ تر: مروارید آبدار و درخشان              لؤلؤ: استعاره از قطرات باران        تناسب: اسب و سم        حسنِ تعلیل: شاعر دلیل بارش قطرات باران را حرکت سریع ابر سوار بر اسب می داند که آن اسب بر اثر سرعت زیاد عرق کرده است.        اسب برانگیخته: تشخیص؛ ابر همانند سوارکاری که اسب خود را به حرکت درآورده است.     سُم: استعاره از قسمت انتهایی ابر            اسبِ سیاه: استعاره از لبر سیاه و باران زا.     
ابر بهاری از دور به سرعت می تازد و قطرات مروارید گونه خود را (باران)فرو می ریزد.
در دهن لاله باد، ریخته و بیخته                              بیخته مشک سیاه، ریخته دُرّ ثمین
بیختن: غربال کردن       بیخته است: غربال کرده است(ماضی نقلی)           ثمین: قیمتی، گران بها.       ریخته و بیخته: جناس ناقص اختلافی          سمین: چاق و فربه           مُشکِ سیاه: استعاره از سیاهی وسط لاله.          دُرّ ثمین: استعاره از قطرات باران             دهن لاله: جان بخشی         دُر ریختن و مُشک بیختن به باد نسبت داده شده است(تشخیص).    لفّ و نشر (نامرتّب) مشوّش: ریخته و بیخته در مصراع اوّل و توضیح آن ها در مصراع دوم آمده است.
        باد در کاسبرگ گل لاله، مشک خوشبو ساییده و شبنم بهاری ریخته است.
گویی بط سفید، جامه به صابون زده است                 کبک دری ساق پای در قدح خون زده است
بط: مرغابی         گویی: قید تشبیه        دری: منسوب به کوه و درّه         قدح: پیاله­ی شراب، جمع آن «اقداح»    جامه­ به صابون زده است: کنایه از شستن و تمیز کردن جامه.      جامه : استعاره از پرهای مرغابی.          ساقِ پای در قدحِ خون زده: اشاره به سرخی پاهای کبک دری. تشخیص در دو مصرع.      حسن تعلیل: سفید بودن پرهای مرغابی را به واسطه­ی  شسته شدن در آب و صابون می­داند.
پرهای مرغابی چنان سپید است که گویی آنها را با صابون شسته وساق پای کبک خوش خرام چنان سرخ است که گویی آنها را در کاسه ی خون فروبرده است. 
بر گل تر عندلیب،گنج فریدون زده است                     لشکر چین در بهار، خیمه به هامون زده است
گُل در ادبیّات فارسی، به معنی مطلقِ «گُلِ سرخ» است.     گنجِ فریدون: نام یکی از نواهای موسیقی ایرانی است. و هم گنجی است منسوب به فریدون(ایهام).    عندلیب: بلبل، جمع مکسر آن «عنادل» است.          گُلِ تر: سرخ و شاداب و باطراوت.      هامون: دشت و صحرا.     لشکرِ چین: استعاره از سبزه و چمن.        «زده است» در دو مصراع جناس تام و کامل دارند(اولی «نواخته است» و دومی« برپا کرده است».     خیمه به هامونن زده است: خیمه برپا کرده است(کنایه از ساکن شدن، اتراق کردن).      مصرع دوم کنایه از روییدن گُل و سبزه ­ها و چمن هاست. گنجِ فریدون زدن: کنایه از نغمه خوانی.      مراعات نظیر در: گل، عندلیب و بهار.
     بلبل بر شاخه ی پر طراوت گل سرخ، نغمه سرايي می کند و دشت و صحرا از انبوه سبزه ها وگیاهان، سرسبز و خرم است.
لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است                       خیمه ی آن سبزگون، خرگه این آتشین
خرگه: مخفّف «خرگاه»، خیمه­ی بزرگ، سراپرده.              خرگه زدن: کنایه از ساکن شدن.           خرگه زدنِ لاله: تشخیص دارد.         آن: ضمیرِ اشاره که مرجعش لشکرِ چین(سبزه و چمن)         این: ضمیر اشاره که مرجعش«لاله» است.
  گل لاله در نزدیکی جویبار سرا پرده ی خود را به پا کرده است چادر لشکریان (سبزه ها)سبز رنگ اما سرا پرده ی گل لاله، سرخ رنگ است.
خودآزمایی
1.در بیت: « ابر بهاری زدور، اسب برانگیخته          وز سم اسب سیاه، لؤلؤ تر ریخته »  منظور شاعراز « اسب سیاه » و « لولوتر » چیست؟  اسب سیاه: استعاره ازابر سیاه و متراکم باران زای بهاری است. *  لؤلؤ تر: استعاره از قطرات باران است که در فصل بهار از ابر فرو می ریزد.
2.تصویر زیبایی که شاعر در بیت بالا ساخته کدام است؟ شاعر اسب را به سوارکاری تشبیه کرده که می تازد و از سم او لؤلؤ (باران) فرو می ریزد.
3. « مشک سیاه» و « درثمین » استعاره از چیست؟      مشک سیاه:  استعاره از سیاهی درون لاله وخوش بویی آن است.             درثمین: استعاره از قطره های گرد و زیبای شبنم و باران است.
4.چرا شاعر برای لاله، خرگه و برای لشگرچین، خیمه را ذکر کرده است؟     چون سربازان معمولاً در خیمه ها به سر می برند شاعر به علت کثرت آنان، لشکر چین را استعاره ازسبزه ها گرفته است ولی لاله ها بسان فرماندهان سپاه درسراپرده های خوش رنگ و در کنارآب به سرمی بردند و تعدادشان هم کمتراست. 
5.این شعر توصیفی در چه قالبی سروده شده است؟                               مسمط       
6.نوع توصیف رادر درس های زیر مشخص کنید.        الف)گویی بط سفید: تخیلی       ب)مست وهوشیار: نمادین          ج) راه بی نهایت: نمادین، تخیلی    د)شب کویر: تخیلی، نمادین        ه)سپیده ی آشنا: واقعی، تخیلی   
   درس هفدهم //مست و هوشيار
 در ادب فارسي هيچ زن شاعري شهرت پروين اعتصامي(1285-1320 ه ش)را نيافته است. شعر پروين از برجسته ترين نمونه هاي شعر تعليمي معاصر محسوب مي شود .در ديوان او از 248 قطعه شعر، 65 شعرحالت مناظره دارد و از اين جهت نيز شعرپروين شاخص و ممتاز است. مناظره مست و هشيار از بهترين و زيباترين قطعات پروين اعتصامي است. شاعر در اين شعر با بهره گيري از طنزي لطيف و اشاراتي روشن به ترسيم فساد و تزوير اجتماع عصر خويش پرداخته است. طنز موجود در اين شعر طنز رندانه ي حافظ را فرا ياد مي آورد.
محتسب مستي به ره ديد وگريبانش گرفت             مست گفت: اي دوست پيراهن است افسار نيست
اين شعر، جز اشعار حفظي است * قالب شعر: قطعه / محتوا : ترسيم فساد و تزوير اجتماع عصر شاعر * محتسب: ماموري كه كار وي نظارت براجراي احكام دين بود * مرجع ضمير« ش»: مست ؛  نقش مضاف اليه * دوست: منظور محتسب / افسار تسمه وريسماني كه به سر وگردن اسب والاغ مي بندند * گريبان و پيراهن: تناسب / است و نيست تضاد * معني: محتسب (مامور)درراه مستي را ديد وگريبانش راگرفت مست گفت اي دوست اين پيراهن است كه آن را گرفته اي افسار نيست . * مفهوم: اشاره به برخورد تحقرآميز مأموران حكومتي است با متهم.
گفت: مستي زان سبب افتان وخيزان ميروي               گفت: «جرم راه رفتن نيست ره هموارنيست
افتان وخيزان: حالت راه رفتن فرد مست،  تلوتلو خوران ؛ تضاد  *  هموار نبودن راه: كنايه از گستردگي فساد در جامعه  *    ره مي روي ، راه رفتن : تناسب  *  معني: (محتسب )گفت تو مست هستي به همين دليل تلوتلو خوران راه مي روي. (مست)گفت جرم راه رفتن من نيست، جامعه پراز فساد و خلاف است.
گفت مي بايد تو را تاخانه ي قاضي برم                 گفت رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدارنيست
 بيدار: ميتواندايهام داشته باشد 1ـ مقابل خواب     2ـ هشيار نباشد       *       صبح وشب: تضاد و تناسب             رو و آي:  فعل امر برو و بيا / تضاد در افعال      معني: (محتسب)گفت بايد تورا به خانه ي قاضي ببرم .پاسخ داد كه برو وصبح بيا چرا كه قاضي نيمه شب بيدار نيست (خود قاضي الان مست و ناهشيار است )  مفهوم: مسئولان به فكرآسايش وخوشي خود هستند نه در فكر و انديشه ي مردم
گفت: نزديك است والي را سراي آن جا شويم               گفت: والي ازكجا در خانه ي خمار نيست؟
سرا : خانه ؛ منزل         والي: حاكم . فرمانروا . استاندار       را : فك اضافه (سراي والي )     شويم : مي رويم       والي از كجا درخانه ي خمارنيست{ از كجا معلوم كه والي.خود در ميخانه نباشد /     خمار: مي فروش (خانه ي خمار. ميخانه) / استفهام انكاري(حتما آنجاست)    معني: گفت: خانه ي حاكم نزديك است به آن جا مي رويم. مست جواب داد: از كجامعلوم كه خود والي الان در ميخانه نباشد؟     مفهوم: اشاره به فاسد بودن و عياشي مسئولان جامعه                                        ارتباط معنايي دارد با:
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند       چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
گفت:"تاداروغه راگوييم در مسجدبخواب           گفت:"مسجدخوابگاه مردم بدكارنيست
داروغه: نگهبان     گفت و مسجد: تكرار     بخواب وخوابگاه: اشتقاق          معني: گفت تا نگهبان را باخبركنم برو و درمسجد بخواب. مست گفت: مسجد جاي افراد بدكار نيست.               مفهوم: بي توجهي و بي احترامي به اماكن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)
گفت:"ديناري بده پنهان و خود را  وارهان"           گفت:"كار شرع كار درهم و دينار نيست"
دينار: سكه ي طلا                وارهان: خلاص كن. نجات بده                  شرع: دين. شريعت. مذهب                درهم: سكه ي نقره . درم . پول نقد  درهم ودينار: تناسب                     معني:(محتسب)گفت: پنهاني به من رشوه بده وخود را خلاص كن. گفت: رشوه در دين جايگاهي ندارد. مفهوم: اشاره به "رواج رشوه خواري در جامعه"
گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كنم                گفت: پوسيده است جز نقشي زپود و تارنيست
از بهرِ: حرف اضافه براي (دو تكواژاست از + بهر؛كسره ي زير (ر)تكواژ  به حساب نمي آيد – زبان فارسي"3")      غرامت: چيزي كه تاوان آن لازم باشد؛ جبران خسارت مالي             جامه.پود وتار : تناسب            (جامه)نقشي زپود نيست : كنايه از "نخ نما بودن و فرسودگي جامه)
معني: گفت: براي خسارت، لباست را از تنت بيرون مي آورم .جواب داد: لباس من پوسيده و نخ نما است.    مفهوم :  1- رشوه خواري      2- نشانه ي فقر وتهي دستي افراد جامعه
گفت:"آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه               گفت:"در سر عقل بايد، بي كلاهي عار نيست
آگه: مخفف "آگاه "               ت(افتادت):جابه جايي ضمير شخصي ؛ كلاه از سرتو در افتاد               كزسردر افتادت كلاه – توضيحات (2) جز معناي ظاهري تعادل نداشتن مست را مي رساند .ضمنا"در قديم بدون كلاه و دستار در بين مردم ظاهر شدن نوعي ننگ وبي ادبي تلقي مي شد.                       سروكلاه : تناسب                      عار: ننگ . رسوايي . بدنامي                 مصراع دوم : تمثيل            معني: گفت: با خبر نيستي كه كلاه از سرت افتاده است (وتعادل نداري ) جواب داد : در سر عقل بايد باشد كلاه نداشتن عيب و ننگ به شمار نمي آيد.       ارتباط معنايي دارد با :                       « تن آدمي شريف است به جان آدميت      نه همين لباس زيباست نشان آدميت »
گفت :"مي بسيار خوردي زان چنين بي خود شدي        "گفت :"اي بيهوده گو.حرف كم و بسيار نيست "
بيهوده گو : صفت فاعلي . مركب مرخم (بيهوده گوينده)              كم و بسيار : تضاد               معني: گفت: شراب زياد نوشيده اي به همين دليل مست واز خود بي خود گشته اي .گفت: اي فرد بيهوده گوي بحث كم و زياد نوشيدن نيست (حرام، حرام است ).        مفهوم: نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه ميزان (مقدار) انجام وارتكاب آن.      
گفت:"بايد حد زند هشيار مردم مست را "         گفت:"هشياري بيار،اينجا كسي هشيار نيست "
حد: مجازات شرعي             هشيار مردم : تركيب وصفي مقلوب (مردم هشيار )              مست وهشيار : تضاد          هشيار : تكرار               معني: (محتسب) گفت: بايد مردم هوشيار، افراد مست را مجازات كند پاسخ داد: يك هشيار نشان بده در اين جامعه؛ كسي هشيار و سالم نيست. مفهوم : در اجتماع، فساد گسترده و فراگير شده است ديگر كسي سالم نيست .             ارتباط معنايي دارد با :
   "گر حكم شود كه مست گيرند        در شهر هر آنچه (هرآنكه) هست گيرند"
خودآزمايي
1ـ در مصراع:"گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست"؛  ناهمواري راه به كدام مسئله ي اجتماعي دلالت مي كند ؟  گستردگي و رواج فساد و انحراف در جامعه
2ـ  عبارت: "ديناري بده پنهان وخود را وارهان "به كدام پديده ي اجتماعي زمان شاعر اشاره دارد؟   رشوه خواري
3ـ  در بيت نهم منظور از عبارت:"حرف كم وبسيار نيست "چيست؟     شراب خواري در شرع و دين حرام است چه كم باشد و چه زياد . محتسب در حكم دين دخالت كرد و با سليقه ي خود آن را اعمال نمود. (نفس خطا و حرام بودن عمل مهم است نه ميزان (مقدار) انجام و ارتكاب آن). درس شانزدهم //ذکر حسين بن منصور حلّاج
تذكرة الاوليا   اثر :  عطار**   تنها اثر منثور باقي مانده از عطار  ** محتوا : شرح حال 72 تن از عارفان بزرگ وداستان ها وگفته ها ي آنان. تذكرة الاولياء    هر بخش اين كتاب  مخصوص يكي از مردان حق است ** پس از عطار نويسنده اي ناشناس بخش هايي (حدود 20 تا 25 بخش) بر تذكرة الاولياء  افزوده است**  مقايسه ي اين پيوست با اصل كتاب، پرمايگي 72 بخش اصلي را ندارد**    بخش 72 كتاب  به حسين بن منصور حلّاج اختصاص دارد .             
قتيل : برخي موارد در عربي« فعيل» به معناي « مفعول» است؛ از جمله اين جا كه به معناي « مقتول و كشته شده» است. قتيل الله : كشته شده ي خدا. سبيل : راه ، راه آشكار ، طريق / في سبيل الله : در راه خدا / شير : استعاره از « منصور حلاج» ( البته مي توان اين استعاره را تشبيه نيز دانست/  چون « حلاج» در پايان سطر آمده است).
بيشه : نيستان، جنگل كوچك، نيزار* تحقيق : حقيقت جويي * بيشه ي تحقيق : اضافه ي تشبيهي (تحقيق مشبه / بيشه مشبه به )* صفدر: كسي كه صفّ لشكر را مي درد، دلير /  صفت فاعلي مركّب مرخّم (صف دَرَنده)* صدّيق : بسيار راستگو* غرقه :  غرق شده ؛  استعاره از « حلاج» ( مثل « شير» مي تواند تشبيه نيز باشد)* موّاج : پر از موج، خروشان * درياي موّاج : استعاره از « عشق و عرفان و معرفت الهي» * رحمة الله عليه : رحمت خدا بر او باد ( جمله ي دعايي)
واقعات : جمع « واقعه » حوادث، اتفاقات * غرايب : جمع « غريبه » ، عجيب و شگفت** واقعات غريب   توضيحات  ( 1)         در متون گذشته ي فارسي ، گاه صفت را در جمع و مفرد بودن با موصوف مطابقت مي داده اند. همچون واقعات غرايب كه به معناي"وقايع عجيب و شگفت است " است.
خاص ،او را بود : مخصوص و ويژه ي حلاج بود * غايت : نهايت ، انتها ،پايان * لهیب : شعله ي آتش  ، زبانه ي آتش * فراغ : دوري و جدايي * لهب فراغ : اضافه ي تشبيهي ( فراق : مشبه / لهب : مشبه به ) * شوريده : آشفته ، پريشان حال * جد : كوشش ، تلاش * جهد : كوشش، تلاش ، رنج بردن = جد *رياضت ‌ : تحمل رنج وتعب براي تهذيب نفس
كرامت: دراصل به معني بزرگواري ها و دراصطلاح صوفيه" امور خارق العاده است كه به سبب عنايت خداوندي از صوفي كاملِ واصل صادر ميشود ؛ چون اخبار غيبي و اشراف برضماير "* فعل"داشت" (پس از " عجيب " ): حذف به قرينه لفظي  * همّت: در اصطلاحات صوفيه " توجه طالب است با تمام قواي روحاني خود به جناب حق براي حصول كامل براي خود يا ديگران "* عظيم قدر : والامقام بلند مرتبه * تصانيف : جمع« تصنيف» ؛ نوشتن كتاب ، شعر گفتن * اورا تصانيف بسيار است : او (حلاج) نوشته ها و آثار فراواني دارد * به الفاظي مشكل : الفاظ و واژه هاي آن آثار دشوار است* در حقايق و اسرار و معارف و معاني : محتواي اين آثار حقايق و اسرار.... الهي است * صحبت : طرز بيان (در اين جا).
فصاحت : درستي و شيوايي؛ سخن روان كه با استفاده از لغات و تركيبات خوش آهنگ و رايج و تركيب بندي درستِ عبارات وجمله ها مطابق قواعد زبان صورت مي گيرد.
بلاغت : چيره زباني ، زبان آوري ، بليغ شدن *  وقت: (در اصطلاح صوفيّه) واردي است از خداوند در دل سالك كه او را از گذشته و آينده، غافل مي گرداند * نظر: نگريستن؛ قدرتِ ديد و انديشه و بينايي و شناخت * فراست: دريافتن باطن چيزي به وسيله ي نگريستن به ظاهرِ آن ، ادراك، زيركي. كس را نبود : كسي اين ويژگي ها ( وقت و نظر و فراست) را نداشت. * اغلب: اكثر، بيشتر
مشايخ: جمع الجمعِ «شيخ»، جمع « مشيخه»؛ در اين جا منظور « بزرگان صوفيه»* اغلب مشايخ در كار او اِبا كردند توضيحات (2)    اغلب مشايخ صوفيّه از تأييد افعال و آثار حلاج خودداري كردند(او را انكار كردند). * اِبا: امتناع، خودداري *
اورا در تصوّف قدمي نيست: كنايه از « بي تجربگي، نا بلد بودن » (او « حلاج» در تصوّف بي تجربه است؛ صوفي واقعي نيست)* مگر: به جز، به غير از استاد: شاخص (وابسته ي پيشين)* در حقّ او: درباره ي حلاج، در مورد او* مقبول: مورد قبول واقع گشته، پذيرفته شده* رد: مردود، * قبول و مقبول: جناس ناقص و اشتقاق
عبارت نقل شده از قشيري: 1- آرايه ي عكس (قلب) دارد (مقبول بود، مردود نگردد، مردود بود، مقبول نگردد) 2- نشانه ي « تأكيد بر نظر خداوند»3- بيانگر« برخورد محتاطانه و محافظه كارانه ي قشيري نسبت به حلاج» . 
ارتباط معنايي دارد با :  « اگر خداي نباشد ز بنده اي خشنود           شفاعتِ همه پيغمبران ندارد سود»
معني: حلاج، آن كه در راه خدا كشته شده است و در حقيقت جويي مانند شير شجاع آن دلير راستگو و آن غرقه شده در درياي خروشان عشق و عرفان الهي ( كه رحمت خداوند بر او باد) زندگي شگفت آوري داشت و وقايع عجيب و شگفت انگيزي كه فقط مخصوص او بود، چرا كه هم در نهايت سوز و گداز و اشتياق بود و هم در آتش جدايي در حال سوختن. سرمست و بي قرار و آشفته ي زمانه ي خود و عاشقي راستين و پاك باز بود و كوشش وتلاشي بسيار داشت داراي تحمّل رنج و بزرگواري عجيبي بود.
عالي همّت و والا مقام بود و آثار فراواني از خود بر جاي گذاشته كه واژگان آن ها (آثار) دشوار و محتواي آن ها، حقايق و اسرار و معاني الهي بود. طرز بيان و شيوايي و زبان آوري داشت كه كسي همانند او نبود و دقت و قدرت انديشه و زيركي داشت كه هيچ كس مثل او نبود (اما) اغلب بزرگان صوفيّه او را انكاركردند به جز سه نفر ابوعبدالله خفيف، شبلي و ابوالقاسم قشيري ( كه رحمت خدا بر آنان باد)، به طوري كه استاد قشيري در مورد حلاج چنين گفت كه: « اگر پرودگار، حلاج را پذيرفته باشد، مخالفت مردم، او را از درگاه الهي نخواهد راند و اگر خداوند او را نپذيرفته باشد(مقبول حق نباشد) حمايت مردم، او را مقبول و پذيرفته ي درگاه حق نخواهد كرد.»
فعل« بود» (بعد از « توحيد») : حذف به قرينه ي لفظي          زي:  مجاز از « گروه و زُمره » / لباس و پوشش خاصّ هر صنف         اهل صلاح و شرع و سنّت : علماي ديني         اين سخن    توضيحات (3)  گفتنِ « انا الحقّ» (آن را زماني گفت كه از علماي ديني بود)          مهجور : دورافتاده         بعضي مشايخ او را مهجور ..... اين بار آورد  توضيحات (4)  علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي، حال سر مستي و سُكر (مست شدن) عارفانه ي او بود.          تُستر: معرّب « شوشتر» ( از شهر هاي خوزستان)          شد (به بصره شد): رفت         با عمروبن عثمان مكّي افتاد  توضيحات (5 )   با عمروبن عثمان مكّي ملاقات كرد (افتاد(در اين جا): ملاقات كرد)          عمرو: براي اين كه شكل مكتوب « عَمرو» (عَمر) با «عُمَر» اشتباه نشود، به عَمر يك حرف « و» ناخوانا اضافه مي كنند.          صحبت : مصاحبت،هم نشيني         بِدو:  به او ؛ مرجع: حلاج       جنيد: يكي از عارفان بزرگ در آن زمان.
او را سكوت و خلوت فرمود: به حلاج سفارش كرد كه سكوت و گوشه نشيني اختياركند.           چندگاه: مدّتي، چند وقتي         در صحبت او صبر كرد: (حلاج) در مصاحبت با جنيد صبوري و شكيبايي نمود .           قصد حجاز كرد:  تصميم گرفت كه به حجاز برود ؛ حجاز: عربستان         مجاور بودن: اعتكاف و گوشينه نشيني اختيار كردن          شد (به پيش جنيد شد): رفت         از وي مسائل پرسيد: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و متمّم (مسائل: مفعول / وي: متمّم)           زود باشد: خيلي زود، در زمان بسيار نزديك          چوب پاره: منظور «چوبه ي دار»         سر چوب پاره را سرخ كردن: كنايه از «كشته شدن، به دار آويخته شدن»         حسين: حسين بن منصور حلاج         تو:  مرجع، جنيد / نقش، نهاد         اهل صورت : مشترّعان، كساني كه در ظاهر شريعت مانده اند و به عمق آن دست نيافته اند.          جامه ي اهل صورت پوشيدن: كنايه از «جزء متشرّعان و ظاهر بينان گشتن»
معني: (حلاج) همواره در حال رياضت و عبادت و در بيان معرفت و توحيد خداوند بود و اين سخن (گفتنِ « انا اتحقّ »= من حقّم) را زماني بر زبان جاري كرد كه جزء علماي ديني بود امّا برخي از مشايخ صوفيه، حلاج را از خود دور كردند و علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن او، حالت سرمستي عارفانه ي او بود، به طوري كه ابتدا به شهر شوشتر به خدمت سهل بن عبدالله آمد و دو سال در خدمت او بود. سپس به بغداد رفت و اوّلين سفر حلاج در هجده سالگي بود. پس از آن به بصره رفت و با عمرو بن عثمان مكّي ملاقات كرد  و هجده ماه با او مصاحبت داشت و داماد ابويعقوب الأقطع گرديد. پس عمرو بن عثمان از حلاج رنجيده خاطر شد و (حلاج) از بصره به بغداد به نزد جنيد آمد و جنيد به او سفارش كرد كه سكوت كند و گوشه نشيني اختيار، و مدتي در مصاحبت با جنيد شكيبايي نمود و (پس از آن) تصميم گرفت به عربستان برود. يك سال (در عربستان) معتكف گرديد؛ دوباره به بغداد برگشت، با گروهي از صوفيان به نزد جنيد رفت و از او سؤالاتي پرسيد. جنيد پاسخ نداد و ( به حلاج) گفت: خيلي زود تو را خواهند كشت (به دار خواهند آويخت). حلاج جواب داد: « آن روزي كه مرا به دار مي آويزند، تو(جنيد) جزو متشرّعان و ظاهربينان خواهي بود.»
 [پاراگراف(بند) « نقل است كه: آن روز........... امّا باطن را خداي داند» : گريزي است براي اثبات سخن حلاج كه گفت : «آن روز كه من سرچوب پاره سرخ كنم، تو (جنيد) جامه ي اهل صورت پوشي»]
 ائمّه: علماي ديني                     در جامه ي تصوّف بود: صوفي بود، جزو صوفيان بود                    فتوا نمي نوشت: ظاهراً متصوّفه، فتواي ديني صادر نمي كردند؛ علماي ديني فتوا مي داده اند                              خطِّ جنيد بايد:  خط: مجاز از «فتوا، تأييد، امضا» / فتوا و حكم(تأييد جنيد لازم است.    
دستار: سربند، عمّامه          دُرّاعه : جامه ي دراز كه مرد و زن از روپوشند؛ جبّه          دستار و دُرّاعه: لباس علماي ديني        نحن نحكم بالظّاهر: ما به ظاهر حكم مي كنيم            ظاهر و باطن: تضاد           متغيّر شد: ناراحت و اندوهگين شد           بي اجازت او: بدون اجازه ي جنيد           به تستر شد: به شوشتر رفت           قبولي عظيم او را پيدا گشت:  بسيار مورد قبول واقع شد، طرفداران بسياري پيدا كرد           اهل زمانه: مردم روزگار          
او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي: حلاج به سخنان مردم، بي توجّه بود           در باب او: در مورد حلاج           خوزستان: مجاز از « مردم خوزستان»            احوال او: كارهاي حلاج           آن قوم: مردم خوزستان           قبيح: زشت، ناپسند                                              
احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد:  (عمروعثمان)كارهاي حلاج را در نظرمردم خوزستان زشت نشان داد / جمله ي چهارجزئي گذرا به مفعول و مسند (احوال او : مفعول /  قبيح :  مسند)         او را دل: « را» : فكّ اضافه(دلِ او)       دل گرفتن: كنايه از « ناراحت شدن»       قبا:  نوعي لباس بلند مردانه (در اين جا:  لباس مردم عادي)      ابنا :   جمعِ « ابن» ، پسران /  مجاز از « مردم»       به صحبت ابناي دنيا مشغول شد: با مردم معمولي همنشين شد و با مردم درآميخت.
جامه ي متصوّفه بيرون كرد و..... مشغول شد اما او را از آن تفاوت نبود    توضيحات ( 6 )   با اين كه  لباس اهل تصوّف را از تن به در كرده و با مردم درآميخته بود ولي در حالات او تغييري حاصل نشد.              بعضي: گاهي          فعل« مي بود» (بعد از « سيستان») : حذف به قرينه ي لفظي      اهل اهواز را : با مردم اهواز (را : با)        نزديك خاصّ و عام قبول يافت: مورد قبول و تأييد همه قرار گرفت.        خاصّ و عام: تضاد         حلّاج:  پنبه زن، (در اصطلاح) كسي كه در امري يا مطلبي دقت كند و درست و نادرست را از هم جدا كند و تمييز دهد.         او را حلّاج الاسرار گفتند: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند (او : مفعول / حلّاج الاسرار : مسند)         مرقع : جامه اي كه از چند تكّه دوخته شده باشد؛ خرقه و پشمينه ي صوفيان از اين نوع بوده است.      عزم حرم كرد: قصد مكّه كرد.         خرقه:  (در لغت) به معني« جامه ي ضخيم و چند تكّه كه اهل تصوّف مي پوشند »          مرقع: خرقه پوش: اهل تصوّف (صفت فاعلي مركّب مرخّم؛ خرقه پوشنده)         سِحر: جادو، فريب، افسوس         به سحرش منسوب كرد: او را ساحر و جادوگر ناميد (منسوب: نسبت داده شده).         بلاد: شهرها، جمع« بلد» ، « بلده»         خوانم: فراخوانم، دعوت كنم         ماچين: نام كشوري بوده است. افتاد: (در اين جا) رفت         ايشان را: براي ايشان (را: حرف اضافه به معني « براي»)         تصانيف ساخت:كتاب هايي (آثاري) نوشت.
معني: نقل مي كنند كه: روزي كه علماي ديني فتوا دادند كه حلّاج بايد كشته شود، جنيد صوفي بود و فتوا (حكم) صادر نمي كرد. خليفه (نيز) فرمان داده بود كه فتواي جنيد (براي كشتن حلّاج) لازم و ضروري است به طوري كه (جنيد) عمّامه و دُراعّه (لباس علما) را به تن كرد به مدرسه رفت و جواب فتوا را (اين گونه) نوشت كه ما به ظاهر (قضيّه) حكم مي كنيم؛ فتوا ظاهري است اما باطن را خدا مي داند.
پس حسين حلاج چون جواب سؤالات خود را  از جنيد دريافت نكرد، ناراحت شد و بدون اجازه ي جنيد به شوشتر رفت و يك سال آن جا اقامت كرد. طرفداران بسياري (در شوشتر) پيدا كرد ولي حلاج به سخنان مردم بي اعتنا بود، تا اين كه به او حسادت ورزيدند و عمروعثمان درباره ي حلاج نامه هايي به مردم خوزستان نوشت و كارهاي حلاج را در نظر خوزستاني ها زشت جلوه داد و (حلاج) از آن جا (از شوشتر) نيز دلگير شد ولباس تصوّف را از تن بيرون كرد و لباس مردم عادي را پوشيد و با مردم درآميخت ولي در حالات او تغييري حاصل نشد و پنج سال ناپديد شد و در اين پنج سال، گاهي در خراسان و ماوراءالنهر و گاهي نيز در سيستان به سر برد. دوباره به اهواز برگشت و نزد همه مقبوليت يافت و از رازهاي الهي با مردم سخن مي گفت تا اين كه به او لقب«حلّاج الاسرار» دادند. پس لباس وصله دار صوفيان را پوشيد و قصد مكّه نمود در اين سفر صوفيان بسياري با او همراه بودند. وقتي به مكّه رسيد، ابويعقوب نهرجوري او را ساحر و جادوگر خطاب كرد. پس از مكّه به بصره رفت و دوباره به اهواز برگشت. پس آن گاه گفت: به كشور هاي مشركان مي روم تا مردم را به خدا فراخوانم. به هندوستان و ماوراءالنهر رفت پس از آن به چين و ماچين، و مردم را به سوي خدا دعوت نمود و براي آنان كتاب هايي نگاشت
شبلي را : به شبلي( شبلي: يكي از عُرفا)          يا بابكر: اي ابابكر(منظور « شبلي»)           دست بر نه كه ما قصد كاري عظيم كرديم توضيحا ت(7) كمك كن، همراهي كن، زيرا كار بزرگي در پيش دارم (دست بر نهادن : كنايه از«كمك و همراهي نمودن»)          سر گشته : مشغول و درگير          خود را كشتن در پيش داريم: (كاري كه) سرانجامش كشته شدن است.          مُنِكر: انكار كننده ، مخالف          مُقر:  اقرار كننده ،تأييد كننده، موافق               بي قياس و بي شمار: بسيار، فراوان، بي اندازه          منكر ومقر: تضاد          كارهاي عجايب : (مانند« واقعات غرايب»): تركيب وصفي غير معمول   آوردن صفت جمع براي موصوف جمع   كا هاي عجيب          زبان دراز كردن: كنايه از« خبر چيني و اعتراض»          جمله : همگي          اتّفاق كردن: همراه شدن، متّحد شدن، موافقت كردن          از آن كه : به آن دليل كه، به آن سبب كه          گرد آمدند: جمع شدند          چشم گرد همه برمي گردانيد: چشم از همه بر مي گرداند ، چشم از همه مي دزديد، كسي را نگاه نمي كرد          فعل « بيني» ( بعد از « فرار » و « پس فرار» ): حذف به قرينه ي لفظي لفّ و نشر:  امروز: لفّ 1/   فردا: لف2/  پس فردا: لفّ 3  *   بكشتند: نشر1 /  بسوختند: نشر2/  به باد بردادند: نشر3          طاق: سقف خميده و قوسي شكل، منظور« چوبه ي دار» / باب الطّاق:  محلّه اي است بزرگ در بغداد              معراج:  نردبان، پلّكان ؛ مجاز از « كمال يافتن ، والا مقامي»  /   مردان: مجاز از « انسان هاي الهي»       سرِ دار رفتن: كنايه از « كشته شدن، به شهادت رسيدن»          معراج مردان سر دار است: مردان خدا با تقديم جان خود(جان فشاني) به معراج  و كمال مي رسند.          خواست آن چه خواست: هر چه مي خواست (از خدا) تقاضا كرد          چه گويي در ما؟  نظر تو در مورد ما چيست           مرجع « ايشان» : منكران          ثواب: پاداش، مزد           از آن كه : به آن علّت كه          حسن الظّن: خوش بيني، خوش گماني  /  صلابت: استواري، محكمي           شريعت: دين، مذهب /  اصل و فرع: تضاد
معني: حكايت كرده اند كه روزي(حلّاج) به شبلي گفت:« اي شبلي كمكم كن زيرا كار بزرگي در پيش دارم و مشغول و درگير كاري شده ام كه سرانجامش مرگ است.» وقتي مردم از كارهاي حلاج حيران گشتند، مخالف و موافق بسياري پيدا كرد و كارهاي شگفت انگيزي از او مشاهده نمودند.خبرچيني( اعتراض) كردند و سخنان حلاج را به گوش خليفه رسانيدند و همگي بر قتل حلاج اتّفاق نظر پيدا كردند، از آن پس كه مي گفت: « من حقّم» پس حلاج را بردند تا بكشند. صد هزار نفر جمع شدند و حلاج چشم از همه ي مردم برمي گردانيد و (فقط) ميگفت:« من حقّم » نقل مي كنند كه درويشي در ميان مردم از حلاج پرسيد كه عشق چيست؟ (حلاج) پاسخ داد كه: عشق را امروز و فردا و پس فردا مشاهده خواهي كرد. همان روز حلاج را كشتند و فرداي آن روز سوزاندند و سومين روز (خاكستر او را ) به باد دادند؛ يعني عشق اين است (كشته شدن و فنا در راه معشوق) وقتي( حلاج را) در محله ي باب الطاق (در بغداد) به پاي چوبه ي دار بردند، پا بر نردبان (دار) نهاد. گفتند: چگونه اي؟ گفت: مردان خدا با تقديم جان خود به كمال و معراج مي رسند. دست بلند كرد و براي راز و نياز به طرف قبله ايستاد و هر چه مي خواست از خدا طلب نمود. پس از آن بر بالاي دار رفت. مريدان (پيروان و شاگردان) حلاج به او گفتند: نظر تو درباره ي ما كه مريد توايم و منكران تو كه سنگسارت خواهند نمود چيست؟ پاسخ داد: منكران دو پاداش دريافت مي كنند و شما مريدان يك پاداش مي گيريد، به آن علّت كه شما فقط به من خوش بين هستيد ولي آن ها به خاطرِ اعتقاد راسخ و محكم به يگانگي خداوند و استواري دينشان حركت و تلاش مي كنند (مرا سنگسار مي كنند) و توحيد از اصول و پايه هاي دين است و خوش گماني از فروع دين به شمار مي آيد.
موافقت را: به نشانه ي موافق بودن ( با سنگسارِ حلاج)          چه سرّ است: چه حكمت و دليلي دارد؟          معذورند: عذرشان موجّه و پذيرفته است. از او سختم مي آيد: از شبلي ناراحت و دلگيرم.          عبارت « آن كه آن ها نمي دانند معذورند از او سختم .... انداخت » ارتبات معنايي دارد با :
 « من از بيگانگان هرگز ننالم        كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد »             مرد ( مرد آن است ) : مجاز از « انسان واقعي »           تارك : سر ، ترقِ سر  /  كلاه همت از تارك عرش در كشيد ن : كنايه از « دور پرواز و بلند همّت بودن»          عرش: تخت ، سرير، قصر، كاخ          مرد آن است كه دست صفات – كه كلاه همّت از تارك عرش در مي كشد- قطع كند توضيحات ( 8 ):  حلّاج به طنز مي گويد:« اگر مَرديد (كه نيستيد) دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همّت است، ببُريد»          سفرِ خاك مي كردم: بر روي خاك (زمين) راه مي رفتم           قدم: مجاز از «پا»       ساعد: ساق دست، دست انسان از مچ تا آرنج           چشم: مجاز از « نظر، ديدگاه»           گلگونه: سرخاب  /   مردان: مجاز از « انسان هاي الهي و واقعي»          تشبيه: (خون: مشبه / گلگونه: مشبه به)          گلگونه بودن: كنايه از « باعث زيبايي و جمال گرديدن»          گلگونه ي مردان، خون ايشان است:  خون مردان حق باعث جمال و زيبايي آنهاست ؛   شهادت، باعث زينت و افتخار مردان خداست                
معني: پس همه سنگ مي انداختند. شبلي (نيز) به نشانه ي موافق بودن ( با سنگسار حلاج ) گِلي پرتاب كرد، حلاج آهي كشيد؛ گفتند: از اين همه سنگ (سخت) هيچ ناله اي نكردي، اما از برخورد گلي (بر بدنت ) آه كشيدي، علّت چيست؟ گفت: به آن علت كه مردم (عوام) نمي دانند و عذرشان پذيرفته است؛ از شبلي ناراحت و دلگيرم چرا كه او مي داند كه من (گناهكار نيستم ) و مستحق سنگسار نمي باشم. آنگاه دستش را جدا كرد، خنديد، گفتند: علت خنده چيست؟ گفت: دستِ آدمي بسته (زنداني) را قطع كردن، كار آسان است اگر مرديد (كه نيستيد) دست صفات مرا كه دورپرواز و بلند همّت است، قطع كنيد. پس پاهايش را بريدند، تبسّمي كرد و گفت: با اين پاها، برروي زمين راه مي رفتم، من پاهاي ديگري دارم كه همين الان به دو عالم سفر مي كنم. اگر توانايي داريد آن پاها را قطع كنيد. پس آن گاه دستان بريده و خون آلود خود را بر روي چهره ماليد و چهره و ساعد خود را خون آلود كرد. گفتند: چرا اين كار را كردي؟ گفت: خون زيادي از من رفته است، مي دانم كه چهره ام زرد شده است و شما تصوّر مي كنيد كه زردي چهره ي من به سبب ترس است. خون بر روي چهره ماليدم تا در نظر شما سرخ روي باشم چرا كه خون مردان حق، باعث جمال و زيبايي آنان مي باشد.
خودآزمايي
1- معادل امروزي عبارت هاي زير را بنويسيد.         واقعات غرايب كه خاص، او را بود: وقايع عجيب و شگفت كه مخصوص حلّاج بود                   
خط جنيد بايد:  فتوا (حكم، تأييد و امضاي) جنيد لازم است.                     زبان دراز كردند: خبر چيني و اعتراض
2- سخن ابوالقاسم قشيري درباره ي حلاج، بيانگر چه برخوردي با شخصيت حلاج است؟     برخورد محتاطانه و محافظه كارانه (قشيري با صراحت، حلاج را تأييد ننمود)
3- اين سخن حلاج« آن روز كه من سرِ چوب پاره سرخ كنم، تو جامه ي اهل صورت پوشي» درباره ي جنيد ، چگونه تحقّق يافت؟          (جنيد) در روز فتوا صادركردن براي كشتن حلاج، لباس اهل صورت (عمّامه و لباس علما) را بر تن كرد و به مدرسه رفت و يك فتواي ظاهري صادر نمود        « نحنُ نحكُم بِالظاهر»
 4- قصد جُنيد از تعويض لباس چه بود؟                   تا بتواند فتوا صادر نمايد (متصوّفه « در لباس تصوّف» نمي توانستند فتواي ديني بدهند)
5- دليل گله مندي حلاج (بر بالاي دار) از شبلي چه بود؟       حلاج معتقد بود كه شبلي (كه خود عارف است) مقصود او را كه گفته بود « انا الحقّ» مي فهمد و پرتاب سنگ دليل موجّهي نمي تواند داشته باشد.
 6- حلاج به چه دليل منكران را بر مريدان ترجيح مي دهد؟       منكران به سبب قوّت توحيد و صلابت شريعت سنگ پرتاب مي كنند در حالي كه مريدان فقط به علّت حُسن الظّن از حلاج دفاع مي نمايند. توحيد اصل دين و حسن الظّن از مباحث فرعي است.
 7- « گلگونه ي مردان، خون ايشان است» يعني چه :   خون مردان حق، باعث  جمال و زيبايي آن هاست. (شهادت، باعث زينت و افتخار مردان خداست)
8-  دو تركيب وصفي بيابيد كه در آن ها صفت و موصوف، هر دو جمع بسته شده باشند.              1 - واقعات غرايب              2- كارها ي عجايب   درس پانزدهم / درآمدی بر ادبیات تعلیمی
(شعر تعلیمی)
يكي از گسترده ترين و دامنه دارترين اقسام شعر در ادبيات فارسي شعر تعليمي است. شعر تعليمي شعري است كه قصد گوينده و سرآينده ي آن تعليم و آموزش است. ماده ي اصلي شعر تعليمي علم و اخلاق و هنر است؛ يعني حقيقت، نيكي (خير) و زيبايي.
بر روي هم دو نوع شعر تعليمي در ادبيات ملل ديده مي شود: نوعي كه موضوع آن خير و نيكي است (حوزه اخلاق) و نوعي كه موضوع آن حقيقت و زيبايي است ( حوزه ي شعرهايي كه مباحثي از علم يا ادب را مي آموزند) و از دير باز، هر دو نوع نمونه هايي داشته است.
نوع ديگري از شعر تعليمي ( كه قصد آموختن حقيقت و علم است) نيز در ادب ما وجود دارد و آن نوعي است كه شاعران قالب شعر (يعني وزن و قافيه و ديگر ظرافت هاي خاص شاعري) را براي آموزش موضوعي خاص به كار برده اند.
مثل نصاب الصبيان ابو نصر فراهي كه در تعليم لغت سروده شده، اين منظومه ها از لحاظ خيال انگيزي و زيبايي هنري معمولاً پر مايه و قوي نيستند بر عكس نوع اول كه از جنبه هاي هنري به نهايت قوت و قدرت و زيبايي و آراستگي مي رسد. شعر تعليمي در ادب فارسي از ادبيات غرب وسيع تر است.
     نثر و شعر تعليمي هم به صورت داستان هايي از حيوانات در آثاري چون كليه و دمنه، مرزبان نامه، مثنوي مولوي و بوستان و گلستان سعدي آمده است و هم به صورت حكايت ساده و سخنان پند آموز و حكمت آميز در قالب قطعه، غزل، قصيده و رباعي ديده مي شود.
اين آثار گاهي مجموعه اي مستقل را تشكيل داده اند؛ مانند داستان ها و قطعات و شعرهاي تعليمي و گاهي در ميان آثار ديگر پراكنده اند؛ چون شعرهاي تعليمي شاهنامه و گرشاسب نامه كه در لابه لاي اشعار و داستان ها آمده يا شعرهايي اخلاقي كه در قصايد بيان شده اند. شعرهاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سروده هاي اخلاقي و مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعاري با درون مايه هاي سياسي و اجتماعي و روان شناسي نيز در رديف اشعار تعليمي قرار گرفته اند.
    جنبه ي شاعرانه ي اشعار تعليمي در ادب فارسي بسيار قوي است و اين گونه اشعار در كشور ما بيشتر جنبه ي غنايي يافته است؛ زيرا با شور و احساس شاعر نسبت به مسائل اخلاقي، تعليمي، اجتماعي، عرفاني و مذهبي همراه است. بدين روي، اشعار سياسي و عرفاني و اخلاقي ما در آثاري چون ديوان ناصر خسرو، حديقه ي سنايي، كليات شمس مولانا جلال الدين و بوستان و غزليات و قصايد سعدي و غزليات حافظ داراي جنبه ي غنايي نيز هست.
از نمونه هاي اين نوع شعر در ادب اروپايي، « بهشت گم شده ي ميلتون » و « كمدي الهي دانته» را مي توان نام برد.
درس پانزدهم / پرورده گويي
   سعدي نامه يا بوستان اثر ارجمند شاعر و نويسنده ي ايراني، سعدي شيرازي است كه در سال 655 ، پس از بازگشت از سفر دور و درازش آن را سرود. بوستان بر وزن شاهنامه سروده و در ده باب تنظيم شده است كه اين ده باب، مدينه ي فاضله ي سعدي را ترسيم مي كند. آن چه مي خوانيد از ابتداي باب هفتم (گفتار اندر فضيلت خاموشي) انتخاب شده است.
اگر پاي در دامن آري چو كوه          سرت  زآسمان  بگذرد  در شكوه
پاي در دامن آوردن:  كنايه از گوشه گرفتن      /      پاي در دامن آوردن كوه: تشخيص و كنايه    /     كوه ، شكوه : جناس ناقص افزايشي تشبيه : « تو» به كوه تشبيه شده است.     /      پا و سر: تضاد و مراعات نظير     /      كوه : نماد ثبات و متانت و گوشه نشيني     /      مصراع دوم: اغراق و كنايه از به دست آوردن مقام بلند و بزرگي. معني: اگر مثل كوه گوشه گيري كني و در يك جا ثابت و ساكت بنشيني در شكوه و بلندي به بالاترين مقام دست مي يابي.   مفهوم : سكوت مايه ي عزت و سربلندي است.    /      ارتباط معنايي دارد با ابیات: 
آشنايي خلق دردسر است// معتكف باشي تا ندانندت    **       عـزلت و انـزوا و تنهــايي// برهاننــــدت از هزار بلا
خانه سوز و آشيان پرداز مي بايد شدن// با نسيم صبح هم پرواز مي بايد شـدن
رخنه ي گفتار را سرمه مي بايد گرفت// با لب خاموش سخن پرداز مي بايد شدن
زبان در كش اي مرد بسيار دان        كه فردا قلم نيست بر بي زبان
زبان دركشيدن : كنايه از خاموش شدن،  سكوت اختيار كردن.     /      فردا: روز قيامت(استعاره= مجاز).     /      بي زبان: شخص ساكت و كم سخن (اينجا) لال. نبودن قلم بر كسي: كنايه از بازخواست قرار نگرفتن كسي.   توضيحات*:روز قيامت بي زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.  معني: اي انسان آگاه سكوت اختيار كن زيرا كه در روز قيامت،  بي زبان از نظر گفتار باز خواست و مواخذه نخواهد شد. مفهوم : دعوت به سكوت و پرهيز از پرگويي.   ارتباط معنايي دارد با ابيات :
سخن فروشي، فرزند خود فروختن است// كسي كه لاف سخن زد زاهل غيرت نيست                         (كليم)
آن را كه بود مغز و خرد، خـاموش است// از كاسه ي پر، صدا نيايد بيرون
جان است و زبان است زبـان دشمن جان است// گر جانت به كار است نگه دار زبان را
صدف وار گوهر شناسان راز                             دهان جز  به لؤلؤ نكردند  باز
لؤلؤ : مرواريد؛  استعاره از سخن با ارزش و گران بها.     /      تشبيه : گوهر شناسان به صدف تشبيه شده است.     /      صدف ، گوهر ، لؤلؤ:  مراعت نظير.     /          گوهر شناسان راز: استعاره از انسان هاي آگاه و سخن شناس ، اهل معرفت     /    راز ، باز : جناس ناقص اختلافي.    /    صدف وار : قيد تشبيه (وار ، پسوند مشابهت).
معني: اهل معرفت و انسان هاي آگاه فقط موقع گفتن سخنان با ارزش دهان باز مي كنند همان طور كه صدف فقط موقع بيرون آوردن مرواريد دهان باز مي كند. مفهوم : انسان آگاه، سنجيده و با ارزش سخن مي گويد و بيهوده گويي نمي كند.(پرورده گويي). ارتباط معنايي دارد با :
كـم گـوي و گـزيده گـوي چون درّ// تــا زانــدك تــو جهان شود پـر
سخن گوهر شد و گوينده  غواصّ// به سختي در كف آيد گوهر خـاص** چــو دانا يـكي گوي و پرورده گوي
فراوان سخن باشد آ كنده  گوش                       نصيحت نگيرد  مگر در خموش
نگيرد: تأثير نكند    /    آگنده گوش: كر، ناشنوا (كنايه)     /     فراوان سخن ، خموش : تضاد      /     سخن ، گوش، نصيحت: مراعات نظير. معني:  شخص پر حرف، گوشش سنگين و ناشنوا است و فرصت شنيدن سخنان ديگران را ندارد و نصيحت فقط در انسان خاموش و ساكت تأثير دارد. مفهوم : انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد. (كم گوي و بشنو).
ارتباط معنايي دارد با : چو خواهي كه گويي نفس بر نفس / نخواهي شنيدن مگر گفت كس.
چو خواهي كه گويي نفس بر نفس                              نخواهي شنيدن مگر گفت كس
توضيحات:«مگر» به لحاظ ساخت. از « مه» علامت نفي و « اگر» كلمه ي شرط ساخته شده است: يعني ، نه اگر ، بي شرط ، بي هيچ شرطي ، به تحقيق ، حتماً ، هر آينه (قيد تاكيد).  /   نفس بر نفس : دم به دم ، پيوسته ، در نقش قيد.   /    معني: اگر بخواهي پيوسته و دم به دم سخن بگويي ( پرحرفي ) بي شك نصيحت و سخن ديگري را نخواهي شنيد. (كم گوي و بشنوي). مفهوم: بيت در تاكيد كم سخن گفتن و نكوهش پر حرفي است و انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد( با بيت قبلي در يك مفهوم است.) ارتباط معنايي دارد با :
سليم اين پند را از من نگه دار                              سخن كم گو ولي بسيار بشنو                 ( سليم)
سخـن بشنو و بهترين يادگير                              نگـر تـا كـدام آيدت دلپذير                (فردوسي)
نبايد سخن گفت ناساخته                                              نشايد بريدن نينداخته
ناساخته : نسنجيده ، صفت مفعولي در نقش قيدي. /  نينداخته: اندازه نكرده ، صفت مفعولي در نقش قيدي.  /  مصراع دوم تمثيلي است براي مصراع اول و آن را براي تاكيد بر « سنجيده گويي و پرورده گويي » آورده است.  /   معني:  نبايد نسنجيده و نينديشيده سخن گفت: همان طور كه اندازه نگرفته بريدن پارچه را بريدن شايسته نيست. مفهوم: معادل ضرب المثل « گز نكرده پاره كردن» است و مشابه مصراع « اول انديشه وانگهي گفتار» و مصراع « نخست انديشه كن آن گه سخن گو» است. ارتباط معنايي دارد با بيت بعدي و ابيات زير :
سخـــن پيش فــرهنگيان سخته گوي                  بـه هر كـس نــوازنـده و تـازه روي
سخــن بشنـاس و آنـگه گــو ، ازيــرا               كـه بـي نقطه نگـردد خط ز پـرگـار
سخـــن را تـانــداري پــاك از زنــگ             زدل هــا كــي زدايــد زنـگ و زنگار
بــه گفتــار اگــر دُر فشــانــد كسـي            خمـوشي به بسيــار از آن بهتر است
خــردمنـد خـاموش بـود چـون صـدف             اگـر خـود درونـش پر از گوهر است
بـريــدي تـو نــاكــرده گــز جامـه  را            نخــوانــدي تـو پـايـان شهنـامه را
سخـت انــديشه كــن آن گــاه گفتــار           پــاي بسـت آمـده است و بس ديوار
سخـن گفتـه دگـر بـاره نيايـد بـه دهان             اول انديشه كنـد مـرد كه عاقل باشد
تامّل كنان در خطاب و صواب                                        به از ژاژ خايان حاضر
صواب ، جواب : جناس ناقص اختلافي/ خطا و صواب: تضاد   /   خاييدن: جويدن/ ژاژ : گياهي است خاردار كه شتر آن را از زمين مي كند و مي جود و نمي تواند آن را نرم كند.   /   ژاژ خاييدن: كنايه از بيهوده سخن گفتن ، ياوه گويي / ژاژخاي: بيهوده گو ، ياوه گو (كنايه).   /   صواب:  درست و شايسته    /   معني: كساني كه در خوب و بد و يا درست و نادرست بودن سخن خود  درنگ و انديشه مي كنند بهتر از ياوه گويان حاضر جواب هستند.   /   مفهوم: با درنگ اما سنجيده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابي توام با بيهوده گويي است. ارتباط معنايي دارد با:
تهتك در سخــن گفتن زيان است         تأمل كن تأمل كن تأمل 
كمال است در نفس انسان ، سخن           تو خود   را  به گفتار ، ناقص مكن
كمال ، ناقص : تضاد.   /   نفس، انسان، سخن و گفتار : مراعات نظير.   /   گفتار: اسم مصدر(در اينجا منظور پرحرفي و سخن نسنجيده است).   /    معني: اگر چه سخن گفتن نشانه ي كمال انسان است. پس تو خود را با پر حرفي و سخن نسنجيده، بي ارزش و خوار مكن.    /   مفهوم: ارزش انسان به گفتار اوست. (سخن دو جنبه ي متفاوت دارد و موجب كمال و نقصان مي شود). ارتباط معنايي دارد با:
زنــده بـه جــز آدميــان نيست كـس            كـادمي از نـاطقه زنــده است و بس
پس چو چنين است سخن جان ماست                  وانـكه بـــدو زنده بـود زان مـــاست.
3) آدمــــي از دواب  ممتــــاز اســــت.        كـه بـه لطف سخـن ســرافـراز است.
4) بـه نطـق است و عقل آدميــزاده فـاش            چـو طـوطي سخنگوي نــادان مباش
5) بــه نطـق آدمـي بهتــر اسـت از دواب          دواب تـو بـه گــر نگــويــي صــواب
كم آواز هرگز نبيني خجل                  جوي مشك بهتر   كه  يك  توده گل
مشك: استفاده از سخن با ارزش ، مفيد و كم.   /    يك توده گل: استعاره از سخن بيهوده ، نا به جا و فراوان.   /   كم آواز: صفت جانشين اسم در نقش مفعول معني آن « آدم كم و كم نصيحت» است.   /   جوي: به اندازه ي يك دانه جو ، مدار اندك (كنايه).   /   تضاد: مشك ، گل – جوي ( يك جو) ، توده.   /   مصراع دوم، تمثيل، فعل به قرينه ي معنوي حذف شده است.   /   كه: حرف اضافه به معني « از».
معني: هرگز شخص كم سخن و سنجيده گوي را شرمنده نمي بيني همان طور كه در يك ذره مشك معطر بهتر از يك توده گل بي ارزش است. مفهوم: پرورده گويي و گزيده گويي بهتر از پرحرفي است و كم گو هيچ شرمنده نمي شود. ارتباط معنايي دارد :
1) سخــن گــر چـه بـاشد چـو آب زلال             ز تـكرار خيـــزد غبـــار مــــلال
2) همــه وقـت كـم گفتــن از روي كـار             گـزيـده است خاصـه در ايـن روزگـار
3) بگـويـم گرت هـوش انـدر سـراسـت              سخـن هـر چـه كـوته بـود بهتر است
4) يــك دستــــه گـــل دمـاغ پـرور             از خـرمــن صــــد گيـــاه بهتــر
5) بــدان كــز زبـان اسـت مردم به رنج              چـو رنـجش نخواهي سخـن را بسنج
6) چـو غنچه راز دل غنچـه ي چمن درياب              زبان به كام كش و لذت سخن دريـاب
حذر كن زنادان  ده مرده گوي                       چو  دانا  يكي گوي و  پرورده گوي
ده مرده گوي: كسي كه به اندازه ي ده تن سخن بگويد.       /      حذر كن : پرهيز كن. دوري كن.       /        تشبيه : چو دانا يكي گوي.     /    تضاد: دانا نادان/ ده مرده گوي ، يكي گوي.     /       چو: حرف اضافه ، قيد تشبيه.    /     معني: از افراد نادان پر حرف كه به اندازه ي ده تن سخن مي گويند دوري كن ، مثل افراد دانا كم گوي و گزيده گوي.    /   مفهوم: پرورده گويي و بر حذر بودن از پر گويي و حرافي.   /
 مفهوم بيت تناسب معنايي دارد با ابيات :   كم گوي و گزيده گوي چـون دُر                تا زانــدك تــو جهـان شـــود پُــر
در سخــن در ببايــدت ســفتن           ورنــه گنگـــي بـه از سخــن گفتــن
سخن پخته جوي و كوشش  كن                نفس از خام زد خموشش كن      (اوحدي)
صد انداختي تير  و هر صد خطاست                                      اگر هوشمندي يك انداز  و  راست
تضاد: يك، صد /  خطا ، راست.     /      صد: نماد كثرت است و يك: نماد قلت و كمي.  /    مصراع اول؛ كنايه از پر گويي و خطا گفتن. / مصراع دوم؛ كنايه از كم و درست گفتن.    /     تير:  استعاره از سخن ، مفعول.   /   بيت در حكم تمثيل است.   /     معني: بسيار سخن گفتي و پرگويي كردي و تمام آن ها خطا و اشتباه بود. اگر انسان خردمند هستي كلامت را كوتاه ولي درست بيان كن.  / مفهوم: كم گوي و گزيده گوي چون در ؛  بر حذر بودن از پرگويي و حرافي. 
چرا گويد آن چيز در خفيه ، مرد                               كه گر فاش گردد شود روي  زرد؟
خفيه:  در نهان ، پنهاني / فاش: آشكار.   /    خفيه ، فاش:  تضاد     /     مرد ، زرد: جناس.    /   روي زرد شدن: كنايه از شرمندگي و سر افكندگي.    /    معني : چرا انسان در نهان سختي را بگويد كه اگر آشكار شود شرمنده شود؟     / مفهوم: بيت در مذمت و نكوهش غيبت است.   /   ارتباط بيت تناسب معنايي دارد با ابيات :
در پس آزادگان به هيچ  طريقي                  پيش كسان بد مگو كه نيك نباشد (ابن يمين)
سخــن در نهــان نبايد گفــت              كه بهتر انـــجمـــن نشايــــد گفـــت
پس كس نگوييم چيــزي نهفت               كه در پيـش رويــش نيــــاريــم گفـــت
مكن پيش ديوار غيبت بسي                                            بود  كز پسش گوش دارد كسي
پيش ، پس : تضاد     /    بسي ، كسي : جناس ناقص اختلافي.    /  مصراع دوم؛ كنايه از استراق سمع ، دزديده گوش دادن. / بود كه : ممكن است كه /   « ش» در پسش : ضمير متصل ، مضاف اليه.  / معني: در كنار ديوار هم از كسي غيبت و بدگويي نكن ممكن است كه كسي پشت ديوار ، دزديده به سخنان شما گوش دهد.  /  مفهوم:  به غيبت نكردن از ديگران سفارش مي كند.  /   بيت ياد آور مثل:« ديوار موش دارد موش گوش دارد».                           پــيش ديـوار آنچه گويـي هـوش دار                 تا نباشـد در پس ديوار ، گوش
چه گفت آن سخن گوي پاسخ  نيوش                 كه ديوار دارد بـه گفتار گـوش
بـه خلـوت نيرش از ديـوار مي پـوش                 كـه باشد در پس ديـوار گـوش
لب مگشـا گـرچـه در او نوش هـاست                كز پس ديوار بس گوش هاست
درون دلت شهر بندست  راز                               نگر تا  نبيند در شهر باز
بند:  زنداني، محبوس   /  تشبيه : راز به زنداني تشبيه شده است و دل به زندان  /      راز ، باز : جناس ناقص اختلافي. /    شهر: استعاره از دل ، درون.   /     در شهر: استعاره از دهان.   /     معني : سِرّ و راز در درون تو زنداني است مواظب باش تا با سخن گفتن بي جا راز دلت آشكار نشود.مفهوم معنايي دارد با:                       سخـن كز دهان تا همايون جهد                           چو ما راست كز خانه بيرون جهد
نگه دار از او خويشتن چون سزد                          كـه نـزديك تـر را سبـك ترگزد
سخن تا نگويي بر او دست هست                         چو گفته شود يابد او بر تـو دست
سخن ديوبندي است در چاه دل                          بـه بـالاي كـام و زبـانــش مـهل
از آن مرد  دانا   دهان  دوخته ست                                   كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست
دهان دوختن: كنايه از سكوت و خاموشي  اختيار كردن. /   حسن تعليل: علتي براي خاموشي انسان دانا آورده است. /   زبان: استعاره از شعله ي شمع يا فتيله ي شمع.   /       زبان داشتن شمع: تشخيص. /      زبان و دهان: مراعات نظير. /  دوخته ؛ سوخته: جناس ناقص اختلافي.  /    مرد: مجاز انسان.  /   شمع: نماد پرگويي.  /       مصراع دوم تمثيل است براي مصراع اول.  / معني: انسان دانا بدان علت سكوت كرده است كه مي بيند شمع به خاطر داشتن فتيله ( زبان) مي سوزد و اگر اين زبان را نداشت نمي سوخت.
مفهوم: انسان خردمند چون به اثرات منفي پر گويي پي برده است سكوت اختيار كرده است. ارتباط معنايي دارد با ابيات :    
سخـن كم گوي تا در كار گيرند                        كـه در بسيار بـد بسيـار گيرند
تو را بسيار گفتن گر سليم است                       مگو بسيار دشنامي عظيم است
خودآزمايي
1- دو صفت انسان كم گو و پرگو را از نظر سعدي بيان كنيد ؟ انسان كم گو: دانا ، هوشيار ،گوهرشناس ،  رازدار // انسان پرگو: ده مرده گو ـ ژاژ خايان ـ آگنده گوش
2- دو نماد خاموشي در اين درس نشان دهيد ؟  صدف ـ كوه
3- معادل مَثَل « گز نكرده پاره كردن» در كدام بيت ديده مي شود ؟ مصراع؛      نشايد بريدن نينداخته
4- مفهوم بيت « كم گوي وگزيده گوي چون در    تا زاندك تو جهان شود پر» از نظامي با كدام بيت درس ارتباط معنايي دارد؟ حذر كن زنادان ده مرده گوي                  چو دانا يكي گوي كوي و پرورده گوي
5- منظور سعدي  از مصراع « فراوان سخن باشد اگنده گوش » چيست ؟ كسي كه مرتب و مدام حرف مي زند.
6- شعر درس از كدام نو ع شعر تعليمي است؟   اخلاقي كه موضوع آن نيكي و خير است
7- شعر هاي تعليمي دوران گذشته با اشعار تعليمي عصر مشروطه چه تفاوت محتوايي دارد؟ شعر هاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سرودهاي اخلاقي، مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعار با درون مايه هاي سياسي، اجتماعي و روانشناسي نيز در رديف  اشعار تعليمي قرار گر فتند.

تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۳ | ۱۷:۱۵ بعد از ظهر | نویسنده : |
درس بیست و هفتم//آخرین درس
آخرین درس              درس بیست و هفتم      ص138 - 144
آلفونس دوده: از نویسندگان نامدار فرانسه، به سال 1840 زاده شد. و در سال 1897 درگذشت. «نامه­های آسیاب من – قصّه­های دوشنبه» از اوست. «آخرین درس» از کتاب «قصّه­های دوشنبه»ترجمه­ی عبدالحسین زرین کوب است.
عتاب: خشم گرفتن، ملامت و سرزنش کردن
بیشه: جنگل، نیستان، جای پر درخت
درس و بحث مدرسه را بگذارم: درس و بحث مدرسه را رها کنم
وسوسه­: اندیشه­ی بد، فکر شیطانی
اعلان: آشکار کردن، اعلامیّه، آگهی، اطّلاعیّه                                                    باز برای ما چه خوابی دیده­اند: کنایه(برای ما چه نقشه­ای کشیده­اند)
سرِ خویش گرفتن: دنبالِ کارِ خویش رفتن(یاد آورِ عبارتی از گلستان:«تو نیز سرِ خویش گیر و راهِ مجانبت در پیش»).
غلغله: شور و غوغا و فریاد
برزن:محلّه
رعب­انگیز: ترسناک، هراس آور
چشم داشتن: کنایه از انتظار داشتن.
با نرمی گفتن: حس­آمیزی دارد.
ستبر: ضخیم، درشت، یُغور
دل به دریا زدن: کنایه از جرأت و جسارت کار بزرگی را پیدا کردن، نترسیدن و شجاعت به خرج دادن.
تسکین یافتن: آرامش پیدا کردن
ژنده: کهنه، فرسوده
اُبهّت: شکوه، جلال، هیبت
توزیع: تقسیم، پراکندن
دل­مرده: افسرده، ملول، دل تنگ
صفخه­ی ضمیر: اضافه­ی تشبیهی
صدای گرم: حس­آمیزی
کرسی: صندلی معلّم، چهارپایه
جکم کرده­اند: فرمان داده­اند
نواحی: ج ناحیه، اطراف، جانب
نواهی: نهی شده ها
خاطرات تلخ: حس­آمیزی
خدمتگزاری: اهمّیِّت املایی دارد.
به قدرِ کفایت متنبّه شده­ای: به اندازه ی کافی آگاه و هوشیار شده­ای
اهتمام: سعی، تلاش، کوشش
شما را رخصت نمی­دادم: به شما اجازه نمی­دادم.
مغلوب: مقهور، شکست خورده(املایی)
وداع: بدرود، خدا نگه داری
شیرین­ترین زبان: حس آمیزی
اثنا: حین، میان(جمعی که به عنوان مفرد کاربرد دارد). ثنی: مفرد آن است.
تحریر: نوشتن، کتابت
درفش: پرچم
اهتزاز: به حرکت و جنبش درآوردن
ترنّم: آواز خوش، زیر لب آواز خواندن
حیاط: صحن، ساحت خانه
غرس کردن: کاشتن، کاشتن درخت و نهال
تناور: تنومند
طنین: آواز، صدای ناراحت کننده­ای که بر اثر التهاب و ناراحتی در پرده­ی گوش عارض شود.
پر مهابت: با هیبت، با شکوه
جلی: آشکار، روشن
 
مناجات
دریاب که می­توانی: مرا یاری کن که قادر و توانا هستی
باد، بیداد/فرمان، درمان: باعث آرایه­ی سجع در کلام شده اند.
سجع: به حرمت آن که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می­توانی.
عمرِ خود به باد کردم: عمرِ خود را هدر دادم، تباه کردم، تلف کردم.
درماندم: ناتوان شدم                                                           فرمان/درمان: جناس ناقص اختلافی           
نا آن چه دارم، دانم و نا آن چه دارم دانم: آن چه را که دارم، نمی شناسم و آن چه را که می­شناسم ندارم.
من آن خواستم که تو خواستی: خواست من خواست توست(مقام تسلیم و رضا).
الهی، به بهشت و حور چه نازم: مراعات نظیر             نازم: افتخار کنم         نازم و سازم: جناس ناقص و سجع
دیده­ای ده که از هر نظر بهشتی سازم: بصیرت و بینشی به من ده که همه چیز را زیبا ببینم.
تخم محبّت/ بارانِ رحمت: اضافه­ی تشبیهی،           مکار/مبار: جناس و سجع 
کشته­ها: استعاره از اعمال، کردار                                 ما را به ما مگذار: ما را به حال خودمان رها مکن.
حجاب: مانع، پوشش                         حجاب­ها از راه بردار: موانعی را که در راه رسیدن به تو  وجود دارد از سرِ راهِ ما بردار.
مجموعه­ی رسایل فارسی«خواجه عبدالله انصاری» قرن پنجم          
  درس بیست و ششم // قصه ی من و عینکم
درس بيست و ششم                                                          قصه عینکم
زنده بودن حادثه : تشخیص
محتوای درس: بیان یک خاطره (خاطره عینکی شدن نویسنده)
(این حادثه ) مثل روز می درخشد : تشبیه ( این حادثه : مشبه / روز : مشبه به). کنایه از وضوح و روشنی
تعرّض: عتراض و مخالفت . ملامت . نکوهش
خانه­ي اوّل حافظه :از یک نگاه اضافه­ی تشبیهی (حافظه : مشبه / خانه : مشبه­به)
از نگاهی دیگر،اضافه استعاری ( حافظه به عمارتی تشبیه شده است که خانه و اتاق های مختلف دارد.     
تعلیمی: عصای سبکی که به دست گیرند.
مثل تعلیمی و کراوات: تشبیه
فرنگی مآبی: به شیوه فرنگیان و غربیان
مآب : در اصل (جای بازگشت ، مرجع)
دایی جان ، میرزا  غلامرضا:   الف : دایی جان : شاخص    ب : میرزا : شاخص              ج : غلامرضا : هسته گروه اسمی
به خودش ور می رفت : به خودش می رسید و توجه می­کرد
تجدد : نوگرایی ، نو اندیشی
مردم شهرمان: الف : شهر ، منظور شیراز     ب : مان ، مضاف الیه ، مضاف الیه ( وابسته ی وابسته)
مسیو : آقا واژه فرانسوی
متجددانه : نوگرایانه
دو برادری مثل علم یزید می ماند
الف : تشبیه (دو برادری: مشبه/ علم یزید: مشبه به/مثل و می­مانید ): ادات  تشبیه .        ب : علم ، پرچم
ج : چون واژه ( یزید ) آمده است می توان اشاره و تلمیح نیز برای آن در نظر گرفت کنایه از ( قد بلندی درازی .        د: طنز
می­خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید.
الف: کنایه از قد بلندی           ب : شوربا : آش ساده             ج : طنز
سو : دید، توان بینایی                 فرام: فریم(قاب عینک)
اُرسی: نوعی در قدیمی که عمودی باز و بسته می­شد. مجازاً به اتاقی که چنین دری داشت گفته می­شد.
جمله(همه­ی شما مدرسه رفته­اید ) دوگانه قابل تفسیر است .
الف: همه شما مدرسه رفته اید (جمله سه جزئی گذرا به مسند؛ همه شما: نهاد / مدرسه رفته: مسند / اید  ( هستید) فعل اسنادی
ب: همه شما (به) مدرسه رفته اید (جمله دو جزئی؛ همه شما : نهاد /  مدرسه: متمم ( با حرف اضافه محذوفِ ( به ) / رفتهاید : فعل ناگذر (ماضی نقلی )
دست به یقه بودن: کنایه از دعوا و درگیری / نزاع
جوهر: اصل ریشه ذات
شرارت: فتنه انگیزی ، بدی
جانانه: ( در اینجا ) محکم
خِپِل: چاق و کوتاه                               یُغور: درشت، ستبر، ضخیم
لوطی بازی: لات بازی ، گردن کشی           مهمل: بی­فایده
کشیده: سیلی ، چَک          ولنگار: لاابالی . بی قید. بی تربیت . هرزه . ویلان .
برق از چشم پریدن: کنایه از شدت درد و رنج
قوّال: خواننده . آوازه خوان . مطرب . سرودگوی .
دسته­ی هفت صندوقی: گروه­های نمایشی دوره گرد که با اجرای نمایش رو حوضی مردم را سرگرم می­کردند. سرگرم کننده ترین و کامل­ترینشان گروه­هایی بودند که «هفت صندوق»داشتند. به بازیگران گروه نیز «قوّال» یا «قوّالک» می­گفتند.
عبارت چشمت کوره ؟ حالا ... سلام نمی کنی:  زبان شکسته (محاوره ای  گفتاری).
چشت ، چشمت        کوره : کور کردن           دیگه : دیگر            آدمو : آدم را
تو : در                   تکبر : خودبینی، غرور.
گردن کشی : کنایه از گستاخی : غرور
حمل بر چیزی کردن : پنداشتن تصور کردن
بدو بیراه : سخنان تحقیر آمیز
شماتت : سرزنش ، نکوهش
دشت:  الف در لغت : دست لاف، پیش مزد // ب : بهره ، نصیب
ج : در اینجا منظور کتک و فحش ( چون معلم او را کتک زده و دشنام داده بود .
بور می­شدم: شرمنده و خجالت زده می­شدم.
اشباح: ج شبح، سایه­ها
چشم بندی : تردستی ، عمل شعبده بازان
شامورتی : اصطلاح شعبده بازی، حقه و صندوقچه­ی بازی
در پوست نگنجیدن : کنایه از نهایت شوق و ذوق زدگی
چشم  دوختن کنایه از دقیق نگاه کردن
مسحور : مجذوب – فریفته
به چشم خوردن: کنایه از دیده و مشاهده شدن / رنجور : خسته
وامانده : درمانده ناتوان
خودم هم با آنها شریک می شدم : با آنها اتفاق نظر داشتم
چه مرگی در جانم است :
الف : مرگ : مجاز از درد نقص اشکال
ب : جان : مجاز از وجود                          مهملی: بیهودگی باطل بودن
ج : مرگ در جان بودن متناقص­نما
شهر نشبین : صفت فاعلی مرکب
استر : قاطر ، حیوان
بی صاحب مانده : تعبیری طنز آلود از مهمان
جنوب  مجاز از بندر ( احتمالا بندر عباس )
سر زدن:  کنایه از  آمدن، مهمان شدن .
لنگر انداختن : کنایه از ماندگار شدن میهمان به مدت طولانی
پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت :
  الف ـ از بام افتادن : کنایه از فقیر و بی پول شدن
 ب ـ دست از کمر بر نداشتن کنایه از سخاوتمند بودن بذل و بخشش کردن
 
خودآزمايي درس بيست و ششم
1-    شخصيت اول داستان ، چه چيزي را نشانه ي تمدن و تجدد مي دانست ؟            تعليمي و كراوات
2-      راوي داستان كيست ؟ زمان و مكان داستان را مشخص كنيد .  اول شخص ( نويسنده ) كه از زمان نوجواني نوجواني خود نقل مي كند و مربوط به دوران معاصر و مكان داستان شهر شيراز است.
3-      صحنه عينك زدن شخصيت داستان را از زبان سوم شخص بيان كنيد .  عينك موصوف را از جعبه­اش درآورد . آن را به چشم گذاشت كه برود و با اين ريخت مضحك سر به سر خواهرش بگذارد و دهن كجي کند. هرگز فراموش نمي كند ، برايش لحظه­ي عجيب و عظيمي بود؛ همين كه عينك به چشمش رسيد، ناگهان دنيا برايش تغيير كرد و همه چيز برايش عوض شد ...
3-
4-    اوج داستان در كجاست ؟  عينك زدن شخصيت اصلي داستان در كلاس به چشم ، متوجه شدن معلّم و بچه ها و ...
5-    دو ويژگي برجسته نثر داستان را بيان كنيد .  جمله هاي كوتاه ، ساده و روان  -  لحن صميمي ، خودماني و طنز آلود -  توصيف دقيق و جزئي- كاربرد اصطلاحات عاميانه و محلي
6-    واژه ي «سن» در اين درس با سه كاربرد و معني  مستقل آمده است . اين سه معني كدامند؟
سن : از آفت هاي درختان(حاصل سن زده)      سن: سن و سال(قد بند به نسبت ستم هميشه دراز بود ).    سن : محل اجراي نمايش(يارو وارد سن شد).
7-    در محاوره ، جمله هاي كامل گفته نمي شود و معمولا ً كاسته و كوتاه مي گرددند ؛ مانند : «چشت كوره : چشمت كور است » به اين نوع زبان شكسته مي گويند . در داستان ها و رمالن ها ، نقل قول مستقيم معمولاً به زبان شكسته نوشته مي شود . دو جمله از اين نوع را كه در درس آمده است . با صورت كامل آن ها را بنويسيد .
:«چشت کوره؟ حالا ديگه آدمو تو كوجه مي بيني و سلام نمي كنی»!
«بچه مي خواستي زودتر بگي؛ جونت بالا بياد، اوّل می­گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد،بيا شاه چراغ دم دكون ميز سليمون عينك ساز.»
8-      منظور نويسنده از « چشم مسلح » چيست ؟ امروزه «چشم مسلح » به چه مي گويند ؟  چشم عينك زده ، امروزه به ميكروسكوپ و تلسكوپ چشم مسلح مي گويند      
    درآمدی بر ادبیات داستانی
درآمدي بر ادبيات داستاني
منظور از ادبیات داستانی(fiction) آثاری است که ماهیت داستانی و تخیلی دارند.  قصه ها، داستان های کوتاه، رمان و انواع وابسته به آن ها را« ادبیات داستانی» می گویند.
    قصه­های گذشته را در ادبیات داستانی ایران به انواع زیر می­توان تقسیم کرد:
1-    قصه هایی در فنون و رسوم کشورداری و فرمان روایی، لشکرکشی ، علوم رایج زمان و عدل و سیرت پادشاهان و وزیران و امیران؛ مانند حکایت های سیاست نامه(سیرالملوک) خواجه نظام الملک توسی.
2-    قصه هایی در شرح زندگی و کرامات عارفان و بزرگان دینی و مذهبی مانند حکایت های اسرار التوحید.
3- قصه هایی در توضیح و شرح مفاهیم عرفانی، فلسفی و دینی به شکل تمثیلی یا نمادین(سمبلیک) مانند «عقل سرخ» از سهروردی و «منطق الطیر» از عطار؛
4- قصه­هایی که جنبه ی واقعی و تاریخی و اخلاقی آن­ها به هم آمیخته است و بیشتر از نظر نثر و شیوه­ی نویسندگی به آن­ها توجّه می­شود؛ مانند مقامات حمیدی و گلستان سعدی
5- قصه­هایی که جنبه ی تاریخی دارند و اغلب در ضمن وقایع کتاب­های تاریخی آمده اند؛ مانند قصه­های «تاریخ بیهقی» تألیف ابوالفضل محمّد بیهقی.
6- قصه­هایی که از زبان حیوانات روایت می­شود و در آن­ها نویسنده اعمال و احساسات انسان را به حیوانات نسبت می­دهد؛ مانند «کلیله و دمنه­ی» ابوالمعالی نصرالله منشی، در ادبیّات خارجی به این نوع قصّه­ها(افسانه­های تمثیلی) فابل(fable) می­گویند.
7- قصه هایی در زمینه تعلیم و تربیت؛ مانند قصّه­های«قابوس نامه»اثر «عنصر المعالی کی­کاووس­بن اسکندر قابوس وُشمگیر و «چهارمقاله» اثر «نظامی عروضی سمرقندی.
8- قصه هایی که بر اساس امثال و حکم فارسی و عربی تنظیم شده­اند؛ مانند جامع التمثیل«حبله رودی».
9- قصه هایی که محتوای گوناگون دارند؛ از معرفت آفریگار و معجزات پیامبران و کرامات اولیا و تاریخ پادشاهان و احوال شاعران و گروه­های مختلف مردم تا شگفتی دریاها، شهرها و حیوانات. مانند «جوامع الحکایات و لوامع الروایات» اثر «محمّد عوفی».
10- قصه های عامیانه حاوی سرگذشت­ها و ماجراهای شاهان، بازرگانان و مردان و زنان گم­نام است که بر حسب تصادف، با وقایعی عبرت­انگیز و حکمت آموز و حوادثی شگفت روبه رو شده اند. مانند «سمک عیار» و «هزار و یک شب».
ادبیّات داستانی جدید، تقریباً از اوایل مشروطیّت و تحت تأثیر ادبیّات اروپایی در ایران شکل گرفت. بعد از نهضت مشروطیّت، نویسندگان  کوشیدند که به مسایل اجتماعی و رنج­های بشری و طبقات مجروم جامعه بپردازند و علیه زور و بی­عدالتی به پا خیزند و رسالت اجتماعی و وجدانی خود را انجام دهند. از این رو تحت تأثیر ادبیّات داستانی غرب از اسلوب قصّه نویسی گذشته فاصله گرفتند و با آموختن اصول فنّی داستان نویسی غرب، رمان کونه­هایی توأم با انتقادهایی تند و مستقیم و گاه آمیخته به هجو، درباره­ی اوضاع اجتماعی ایران نوشتند.
دهه­ی آغازین سال 1300 شمسی دورانی تعیین کننده برای ادب معاصر به ویژه داستان نویسی است؛ زیرا در این زمان نخستین نمونه­های رمان اجتماعی در پاسخ به مقتضیّات اجتماعی و فرهنگی پدید آمد.
از مشهورترین و برجسته­ترین داستان نویسان معاصر ایران« سید محمدعلی جمال زاده »، «صادق هدایت »و «جلال آل احمد »را می توان نام برد.
    درس بیست و پنجم// پیش از تو
سلمان هراتی
-   از شاعران مطرحِ پس از انقلاب اسلامی و مؤثر در باروری شعرِ پس از انقلاب.
-   روانی زبان، بهره گیری و تأثیر از محیط و فضای معنوی انقلاب و اندیشه ی پویا از ویژگی های اوست.
-   مجموعه های شعر او« از آسمان سبز» ، « از این ستاره تا آن ستاره» ، « دری به خاه ی خورشید».
-   شعر زیر از مجموعه ی « دری به خانه ی خورشید است و خطاب به امام خمینی.
 پیش از تو
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت        شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت.
معنی و مفهوم: قبل از تو ، مردم معنی متحد شدن را نمی دانستند. دوره ی سیاهی و استبداد مانده بود اما جرئت نابودی ستم را نداشت.
آرایه های ادبی:
1-  1ـ نماد: دریا نماد اتحاد و یکپارچگی مردم است و فردا(طلوع خورشید و آمدن روز) نماد نابودی ستم و شب، نماد دوران اختناق.          2ـ  مراعات نظیر
 بسیار بود رود در آن برزخ کبود                  اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت
قبل از انقلاب شکوهمند تو، افراد زيادي در جامعه ی تیره و پر درد و آشفته ي دوران ستم شاهي بودند که هيچ كدام جرأت همبستگي و قيام نداشتند.
  در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار        حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت
معنی: در سرزمین ایران که مثل کویر سوخته و بی بهار بود حتی علف های خودرو هم اجازه روییدن نداشتند.
مفهوم: محی خفقان زده ی عصر پیش از انقلاب را توصیف می کند که در آن مردم اجازه ی رشد و جلوه گری نداشتند.
آرایه های ادبی:
نماد؛ کویر نماد است از جامعه ای که در آن اندیشه ها اجازه ی روییدن و رشد ندارند. در شعرِ دکتر شفیعی کدکنی خواندیدک ... چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی / به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...
 علف نماد مردمِ عادی است.
 گم بود در عمیق زمین شانه ی بهار      بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت.
معنی: آزادی هم چون بهار که تا شانه ی زمین بالا آمده باشد، ناپیدا بود و شرایط پدیدار شدن را نداشت.
مفهوم: اندیشه ی آزادی در ذهن مردمان وجود داشت اما آنها به رهبری نیاز داشتند.
آرایه های ادبی:
1ـ تضاد (گم، پیدا)
2ـ نماد (بهار نماد آزادی است)
3ـ استعاره ی کنایه ای (شانه ی بهار)
4ـ ایهام ( در کنکور 85 واژه ی شانه را ایهام دانسته اند! به خاطر معانی : 1- دوش، کتف  2- شانه)
دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ    آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
معنی: اگر چه دل های مردم مثل آیینه صاف بود، ولی به خاطر وجود استبداد کسی احساس خود را منعکس نمی کرد.
مفهوم: سکوت مردم و خفقان حاکم.
آرایه های ادبی:
1-            تشبیه: دل ها مانند آیینه بود.
2-            مراعات نظیر (آیینه ، سنگ)
3-            تضاد: آیینه مظهر صداقت و صافی است و با سنگ تضاد دارد.
چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق         این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
معنی: سخنِ عشق( عشق به آزادی) مثل بغض در گلو مانده بود و این گره خوردگی و این سخن عشق، قصد بازگو شدن نداشت.
مفهوم: سکوت جامعه
آرایه ها:
1-            مجاز، سر مجازاً به معنی تصمیم به کار رفته است.
2-            تکرار( عقده)
3-            تشبیه (حرف عشق چون عقده ای بود)
4-            تشخیص (شخصیت بخشی به عقده یا سخن عشق)
پرسش های صفحه 205 بخش سوم درس سی ام
1ـ منظورر کلّی بیت پنجم چیست ؟                        بیانگر اختناق دوران پهلوی است.
2ـ شاعر از کدام عناصر طبیعی برای توصیف بهره گرفته است ؟              آب ، دریا، شب ، رود و ...
3ـ منظور از «برزخ کبود» چیست ؟                دوران ستم شاهی و اختناق حاکم در آن
4ـ این شعر از کدام نوع توصیف به شمار می آید ؟                نمادین
    درس بیست و پنجم//صدای پای آب 2
هر روز ، تازه شویم و نگاهِ ما به جهان رها از شائبه ی گذشته ها باشد. شاعر، انگار خودب ه اوجی رسیده و خود را به تدریج از این جهان ساختگی می رهاند و از ما نیز می خواهد در این تجربه با او همراه باشیم. برای نشان دادنِ این اندیشه ها، شاعر، جهان را چنان ، بازسازی می کند که جلوه گاه وحدت باشد. برای این کار، دستگاهِ مقایسه و نظام ارزشی متداول را که ما داریم، نفی می کند و همه ی خصوصیاتی را که ما به اشیاء نسبت می دهیم، تا آنها را از هم متمایز سازیم، اعتباری و قراردادی می داند. پیشتر نیز این نو نگریستن را مطرح کرده بود: «چشم ها را باید شست.» در اینجا با تعبیری دیگر سخن می راند.
هر روز صبح که می شود متولد بشویم. یعنی با نگاهی تازه به همه چیز نگاه کنیم و احساس کنیم که همه چیز را برای اولین بار است که می بینیم. هم چون طفلی، که تازه چشم به جهان گشوده که در این صورت از «دیدن» به هیجان خواهیم آمد و از مدار تکرار و کسالت بیرون می شویم.
سطر سوم: هر روز صبح به درک و تصوری که از فضا، رنگ، صدا و ... داریم طراوت و تازگی ببخشیم.
1)            آسمان را بنشانیم میانِ دو هجای «هستی»،
2)            ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
3)            بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم،
4)            نام را باز ستانیم از ابر،
5)            از چنار، از پشه، از تابستان،
6)            روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
7)            در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
سطر اول، واژه ی هستی دو هجا دارد: «هس – تی» و آن، دم و باز دم است. آفاق را به لحظه ی حال بیاوریم. مفهوم: حال را غنیمت بشمریم.
سطر دوم: خود را به ابدیت پیوند دهیم و [با عاشق بودن] خود را جاودانه سازیم.
در سطر سوم، پرستو، استعاره است از وجود و جان انسان و بار دانش، تشبیه بلیغ است که در آن دانش های سطحی به «بار» مانند شده: وجود خود را از دانش های سطحی، رها کنیم [ و به سوی آگاهی های عمیق ، هجرت کنیم.]
سطر چهارم و پنجم: از پراکندگی و اختلاف نام ها، صرف نظر کنیم و همه چیز را به هم پیوسته و یگانه ببینیم، مفهوم: [با نگاه تازه] به وحدتِ اشیا پی ببریم.
سطر ششم: از نردبان باران لطف بالا برویم و به اوج عشق و محبت صعود کنیم.
آرایه های ادبی این سطر:
الف) استعاره ی مُصرّحه: « پایِ ترِ باران» استعاره از لطف است.
 
                                                    ذکر مشبه به
لطف الهی مانند پای تر ابران است -------- پای تر باران
                            تشبیه بلیغ                                                                              استعاره
ب) استعاره ی کنایه ای: «پای تر باران»
                                ذکر مشبه به
باران مانند آدم است -------- پای تر            باران
            تشبیه                                                           ویژگی مشبه به               مشبه به
                                                                                            استعاره ی کنایه ای
ج) تشخیص: به خاطر اعطای شخصیت انسانی به باران
د) تشبیه بلیغ:     بلندی      محبت
                            مشبه به              مشبه
سطر هفتم: دریچه ای از محبت به روی انسان، نور ، گیاه و حشرات بگشاییم و همه را دوست بداریم. در آخرین بند این شعر بلند ، که به نوعی بیانیه ی فکری و مانیفیست او به شمار می آید، آخرین توصیه و سفارش را می گوید که دعوتی است به درک درستِ عرفان و بهره گیری از آن در «عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات و گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن»
کار ما شاید این است،
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم،
گل نیلوفر، نمادِ عرفان است شاید به خاطر پیچ و تاب نیلوفر که همانند راه دشوار و سخت عرفان است. مفهومِ بند آخر: وظیفه ما شاید این است که میان آموخته های عرفانی و ره آوردهای عصر جدید گوش به آواز حقیقت بسپاریم. (با درک آموخته های عرفانی و آمیختن آن با موضوعات عصر خود، حقیقت را پیدا کنیم).
 جمع بندی شعر صدای پای آب
این سروده ی بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد:
در قسمت نخستین، شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبور می کند و کاشانِ او در آغاز، همان «کاشان» زادگاه اوست.
در قسمت دوم دستگاه فکری و شعر فلسفی او چهره می نماید و کاشانِ او به اندازه ی جهان وسعت می یابد و جهان در «نماد» کاشان تفسیر می شود.
شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر عرفان هندی و بودایی، آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و پیوند عرفانی ایرانی و عرفانی غیر ایرانی و غیر اسلامی را نشان می دهد.
 ب ـ معني مختصرشعر، (مصراع به مصراع)
اهل کاشانم  - متولد کاشان هستم
روزگارم بد نیست – زندگی معمولی دارم
تکه نانی دارم، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی - توانایی  مختصر مالی دارم به همراه کمی ذوق و هوش
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت – مادرم لطیف تر از برگ درخت است
دوستانی، بهتر از آب روان – و همچنین دوستانی صمیمی و پاک
و خدایی که در این نزدیکی است- و خداوندی که همیشه نزدیک است به من
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند...- در وسط شب بو ها ( کوتاهی و بلندی) همه جا خدا هست
من مسلمانم – من مسلمان هستم
قبله ام یک گل سرخ – قبله ام عشق و محبت است.
جا نمازم چشمه ، مهرم نور- جانمازم پاکی و لطاقت و روشنی است و مهرم پرتو ایزدی
دشت ، سجاده ی من- همه ی زمین سجاده من است
من وضو با تپش پنجره ها میگیرم- وضو گرفتن من زمانی است که روشنایی نور بر اثر باز شدن پنجره هجوم می اورد
 در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف – نمازم همچون ماه و طیف سرشار روشنی و زیبایی و مثل اب شفاف و زلال است.
سنگ از پشت نمازم پیداست ...- خلوص  نیت دارم
 همه ذرات نمازم متبلور شده است – نمازم سرشار از لطافت است
من نمازم را وقتی می خوانم – وقتی نماز می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گل دسته ی سرو- نماز را وقتی همه پدیده های هستی به ستایش مشغولند می خوانم پی « قدقامت» موج- زمانی که حتی اب دریا با قامت خود در پی عبادت است
اهل کاشانم – متولد کاشان هستم
 پیشه ام نقاشی است – نقاشی را به عنوان کاری دنبال می کنم
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما- هر چند مدت تصویری می کشم برای فروش
تا به اواز شقایق که در آن زندانی است – اواز شقایق  در قفس ، نغمه ی عاشقانه  قلبی است خونین که چون پرنده در قفس پرده ی نقاشی گرفتار است.
 دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... میدانم- چه فکر خامی ، می دانم
پرده ام بی جان است – نقاشی ام روح ندارد
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است...-  می دانم تابلوی من طبیعی نمی باشد
من نمیدانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست – اینکه میان مخلوقات خدا تمایز قایل میشوند مثلن  نجابت اسب یا زیبایی کبوتر
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست،- و اینکه چرا هیچگاه  کسی از کرکس نمی گوید
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ - چه فرقی میان گل شبدر و لاله قرمز است؟
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید، - باید در دیدن خود تجدید نظر کنیم و دیوار اموخته ها  و شنیده ها و عادت ها را بشکنیم.
کار ما نیست شناسایی «راز » گل سرخ – شناخت اسرار هستی کار ما نیست
کار ما شاید این است ،- اما با این راز ها می توان زندگی کرد
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم- اسرار وجود را نمی توان شناخت اما می توان در رمز و رازهایش زیست
پشت دانایی اردو بزنیم- ماورای علم و عقل ( اشراق و عشق) اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم- دل خود را در جذبه ی رویش یک برگ شست و شو دهیم و صفا بخشیم
صبح ها وقتی خورشید در می اید ، متولد بشویم – هر روز صبح زندگی دوباره پیدا کنیم.
هیجان ها را پرواز دهیم – و یا با نشاط باشیم
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل نم بزنیم- هر روز تازه شویم و نگاه ما به جهان ، فارغ از شائبه ی گذشته ها باشد و هر صبح به تصور که از فضا ، رنگ ، صدا و دیگر پدیده ها داریم طراوت و تازگی ببخشیم
اسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی»- هستی دو هجا دارد: هس – تی – و آن دم و بازدم است حال را غنیمت بشمریم
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم- خدا را به ابدیت پیوند دهیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم – پرستوی وجود خود را از دانش های سطحی برهانیم و به سوی اگاهی های عمیق هجرت کنیم
نام را باز ستانیم از ابر- نام ها را کنار بزنیم
از چنار ، از پشه، از تابستان – از گوناگونی نام ها و اختلاف صرف نظر کنیم
روی پار تر باران به بلندی محنت برویم – همه چیز را به هم پیوست و یگانه ببینیم . از نردبان یاران لطف بالا برویم و به اوج عشق و محبت صعود کنیم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم – دریچه ای از محبت به روی انسان ، نور، گیاه و حشرات بگشاییم و همه را دوست بداریم
 کا ما شاید این است – وظیفه ما شاید این باشد
که میان گل نیلوفر و قرن – که میان اموخته های عرفان و رهاوردهای عصر جدید
پی اواز حقیقت بدویم- گوش به اواز حقیقت بسپاریم
 **                                                                              پرسش های صفحه ی 201 بخش اول درس سی ام
1- در دو شعر «آب را گل نکنیم» و «صدای پای آب» چه مضمون مشترکی درباره ی خدا دیده می شود؟
   این که خدا در همه جا هست (لای این شب بوها/ پای آن کاج بلند // ... پای چپرهاشان جای پای خداست).
 2- مفهوم این جمله ی زیبای آندره ژید نویسنده ی فرانسوی با کدام قسمت از شعر ارتباط معنایی دارد ؟
« ... چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید ...»
 3- کدام کلمات در این سروده ی سهراب سپهری مفهوم کلیدی دارند؟
گل، چشمه، پنجره و ... در جایگاه نمادند.
 4- نوع توصیف سپهری را (خیالی، نمادی و واقع گرا) مشخص کنید.
نمادی – تخیّلی
5- این جمله ی مشهور حضرت عیسی (ع) با کدام قسمت شعر ارتباط معنایی دارد ؟
«کسی به آسمان ها راه نمی یابد مگر این که دوبار متولد شود»
« صبح ها وقتی خورشید در می آید، متولد بشویم»
 6- هنر دیگر سپهری جز شعر، نقاشی است. سپهری در کدام بخش از این شعر، شعر و نقاشی را با هم در آمیخته است ؟
اهل کاشانم / پیشه ام نقاشی است ...»
 7- چند نمونه از تعبیرات عامیانه را در این شعر سهراب سپهری پیدا کنیم.
تکه نان ، سرِ سوزن
 8- کدام چهره ی مشهور سینمایی را می شناسید که همچون سهراب سپهری به دنیای انسان های ماشین زده اعتراض کرده باشد ؟
چارلی چاپلین در فیلم پر آوازه ی عصر جدید.
 9- شاعر در شب بو و کاج چه خصیصه هایی را جستجو می کند ؟
« کوتاهی و ظرافت» و «بلندی و استقامت»
10- این شعر مشهور سعدی« مرغ تسبیح گوی و من خاموش» با کدام قسمت شعر سپهری ارتباط معنایی دارد ؟
« من نمازم را وقتی می خوانم/ که اذانش را باد گفته باشد سرِ گلدسته ی سرو...»   درس بیست و پنجم//صدای پای آب 1
درس سي ام                                                                                                        صداي پاي آب
 ابتدا شعر« صداي پاي آب » را به طور گسترده شرح و توضيح، پس از آن به صورت مختصر (مصراع به مصراع) معني مي شود.
شرح و توضيح گسترده ي شعر:    سهراب سپهری – شاعر و نقاش معاصر
- تولد در کاشان . (مهرماه 1307)
- نخستین پیرو راه نیما در شعر
- انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان « مرگ رنگ» در سال 1330
-   شهرت یافتن با مجموعه های : « زندگی خواب ها»، « آوار آفتاب»، « شرق اندوه» و « حجم سبز»
-   انتشار دفتر های شعر او در یک مجموعه به نام « هشت کتاب» در بر دارنده ی :1- مرگ رنگ 2- زندگی خواب ها 3- آوازآفتاب  4- شرق اندوه  5- صدای پای آب   6- مسافر 7- حج شب   8- ما هیچ ، ما نگاه
-   زبانِ شعری او ساده و بی آلایش و گاه با مضامین عرفانی و فلسفی و نمادهایی آمیخته است که محصول سفرها و آشنایی او با آیین بودایی، بِرَهمایی، کریشنامورتی و عُرفای بزرگ ایرانی و اسلامی است. ترجمه هایی نیز از زبان های اروپایی از او باقی مانده است.
- مرگ، در اردیبهشت ماه 1359، در اثر بیماری سرطان خون.
- « صدای پای آب» اثر اوست، که پس از خواندن شعر توضیحات آن را جمع بندی می کنیم.
** صدای پای آب **                                                                                                                                                                     نثار شب های خاموش مادرم !
صدای پای آب، پنجمین کتاب شعرِ سهراب سپهری، «حسب حال» یا «زندگی نامه ی خود نوشتِ» اوست. نخست، شاعر خود را به طور کلی در زمان حال معرفی می کند و می گوید که اهل کجاست :
1)            « اهل کاشانم
2)            روزگارم بد نیست
3)            تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
4)            مادری دارم، بهتر از برگ درخت
5)            دوستانی، بهتر از آب روان،
6)            و خدایی که در این نزدیکی است.
7)            لای این شب بوها، پای آن کاج بلند ...»
 
بهره گیری از واژه های عامیانه، مثلاً در سطر سوم بر شکوه و تأثیر شعر او افزوده است.
در سطر چهارم و پنجم نوعی تشبیه تفضیل می گویند زیرا ابتدا مادر خویش را به خاطر خوب بودن و زیبا بودن، به برگ درخت مانند کرده اما از این مانندگی پشیمان شده و مادر را بهتر از برگ درخت دانسته است و به همین شویه در سطر پنجم نیز ماننده (مشبه : دوستان) را برتر از مانسته (مشبه به: آب روان) دانسته.
در سطر هفتم، شاعر، بین «شب بو» و «کاج» به لحاظ کوتاهی یکی و بلندیِ دیگری تضادی برقرار کرده است تا بگوید خدایی که در همه جا هست. همه لای شب بوها و هم پای آن کاج بلند.
سپهری در ادامه ی این معرّفی، آشکارا از دینِ خود سخن می گوید:
1)            «... من مسلمانم،
2)            قبله ام یک گل سرخ،
3)            جانمازم چشمه، مهرم نور،
4)            دشت سجاده من
5)            من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
6)            در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف
7)            سنگ از پشت نمازم پیداست ...
8)            همه ذرات نمازم متبلور شده است.
9)            من نمازم را وقتی می خوانم،
10)      که اذانش را باد گفته باشد پای گلدسته سرو
11)      من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
12)      پی قد قامتِ موج . . .»
من مسلمان هستم، ولی مسلمانی که قبله اش، گل سرخ، جانمازش چشمه و سجاده اش دشت است و به جای آب با تپش پنجره ها وضو می گیرد و نمازش را وقتی می خواند که باد، بر بالای قامت سرو وزیده باشد و بر سرو، که همچون گلدسته است، اذان خود را گفته باشد.
باد/ Wind ، در بیشتر فرهنگ ها نماد روح و دمِ حیاتِ عالم است. در نمادگرایی هندو، خدای باد یا «وایو» [vayo] همان نفحه ی کیهانی است. در کتابِ زبور باد پیک الهی و هم سنگ فرشتگان است حتی باد اسم خود را به روح القُدُس می دهد. در شعر سهراب باد، بیشتر، نمادِ هوشیاری و آگاهی است.
در سطر دوم ، گلِ سرخ یا گل آتش رنگ، نمادی است از عشق و قلب انسان و زیبایی های جهان، و مفهوم این سطر چنین است: من به سوی عشق نماز می گزارم.
در سطر سوم، چشمه نماد پاکی و جوشش، لطافت و روشنی است و نور، نمادی از پرتو ایزدی و مفهوم این سطر چنین است: جانمازِ من، پاکی و روشنی است و مُهر من، نور خدایی است.
در سطر چهارم، دشت، مجازی است و حقیقت همه ی گستره ی زمین است: همه ی گستره ی زمین سجده گاه من است.
در سطر پنجم، پنجره نشانگر احساس و ارتباط است. زیرا دریچه ای است از درون به برون. و تپش پنجره وقتی است که نور و روشنایی برای تابیدن به درون هجوم می آورد و پنجره را می گشاید: من با هجوم نور وضو می گیرم.
در سطر ششم می گوید که نمازم مثل ماه و طیف سرشار از روشنی و زیبایی است.
در سطر هفتم می گوید که نمازِ من مثل آب شفاف و زلال است به طوری که سنگ را از پشت نمازم می توان دید و منظور (مفهوم)، آن است که نماز من صمیمیّت و خلوص دارد.
سر هشتم: نمازم سرشار از لطافت و نور است(متبلور شدن: بلوری دشن، نورانی شدن). در این هشت سطر، یک مفهوم کلی وجود دارد: نماز من سرشار از زیبایی و پاکی است.
سطر نهم و دهم: نمازم را وقتی می خوانم که باد نیز بر سر سرو که همچون گلدسته است، اذان گفته باشد. (وقتی باد به سرو می وزد صدایی بر می خیزد که انگار صدای اذان گفتن باد بر سرِ مأذنه یا گلدسته ی سرو است.)
سطر یازدهم: نمازم را وقتی می خوانم که علق نیز «الله اکبر» گفته باشد و به نماز ایستاده باشد. توضیح آن که در اثر وزش باد، علق ها خمیده می شوند و باز می ایستند و گویی آنها هم در پیشگاه خداوندی به نماز ایستاده اند.
سطر دوازدهم: [من نمازم را وقتی می خوانم که] موج هم «قدقامت الصلوۀ» گفته باشد و برای نماز ایستاده باشد. توضیح آنکه در اثر جزر و مد آب دریا، چنین به نظر می رسد که امواج برای نماز می ایستند و قامت می افرازند و سپس به رکوع و سجود می روند.
مفهوم کلی سطر نهم تا دوازدهم: شاعر هنگامی نماز می خواند، که همه عناصر طبیعت را در حال نماز ببیند (در دیدگاه عرفانی همه ی پدیده ها در حال تسبیح و عبادت هستند)
و این شاعر مسلمان و اهل کاشان که از شغل و حرفه ی خود می گوید، به جنبه ی دوم هنرش یعنی نقاش اشاره دارد:
1) « ... اهل کاشانم
2) پیشه ام نقاشی است.
3) گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما،
4) تا به آواز شقایق که در آن زندانی است،
5) دل تنهایی تان تازه شود.
6) چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم،
7) پرده ام بی جان است.
8) خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است ...»
نقاشی، که تابلویش قفسی است که در آن آواز شقایق، زندانی است؛ و این ، یعنی در هم آمیختگی شعر و نقاشی. شاعری، که نقاش است و نقاشی را حرفه ی خود می داند، نه شعر را؛ برای اینکه سپهری بهتر از هر کسی می داند که شعر، شغل نیست ولی نقاشی در عین حالیکه هنر والایی است، هم خریدار دارد و هم می توان با در آمدش گذران کرد.
سپهری در اشعار دیگرش هم گهگاه به نقاشی هایش اشاره می کند:
«زن همسایه، در پنجره اش تور می بافد، می خواند/ من «ودا» می خوانم، گاهی نیز طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری»
«بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود، نقشه ی مرغی بکشم »
سپهری در نقاشی های خود- یکهزار و چند صد پرده ی نقاشی که امروز هر کدام در خانه ای یا دفتری یا موزه ای نگهداری می شود- نه چهره ی زیبارویان و یا بزرگان را کشیده و نه فرم های انتزاعی و به دور از طبیعت و نه کپیه ی تازه ترین مدهای هنرمندانه ی مکتب نیویورک یا پاریس را. دست مایه ی اصلی نقاشی هایِ عالی او، طبیعت است. همان طور که عرفان او آمیزه ای از عرفانِ ایرانی و عرفانِ شرقی و بودایی، در بستری از طبیعت گرایی محض است و شگرد سهراب، در نمایش طبیعت، گرفتن بخش کوچکی از آن و قرار دادنش در گوشه ای از کادر است، به نحوی که بیننده بداند جزئی از کل را می بیند.
در سطر چهارم این قسمت، آواز شقایقِ زندانی، نغمه ی عاشقانه ی قلبی خونین است که این قلب خونین ، همچون پرنده، در قفسِ پرده یِ نقاشی، گرفتار شده است.
او در این قسمت ابتدا مدعی است که آنچه در نقاشی ممکن نیست در تابلوی او امکان پیدا کرده است اما خیلی زود با فروتنی اعتراف می کند که نقاشی او جان ندارد و حوضی که می کشد واقعی نیست و ماهی ندارد. (حوض نقاشی را تشبیه نیز می تواندانست.)
این بند ، آرزوی تحقق نیافته ی شاعر است.
در ادامه ی این حسب حال شاعر، از اندیشه های خود حرف می زند و مجدداً خود را معرفی می کند یعنی خود را به طور دقیق در زمان حال، و بیان تولد دیگر: «اهل کاشانم، اما / شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است. / من با تاب، من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام...» در بخش دوم شعر او که از اینجا آغاز می شود، دستگاه فکری و شعر فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه ی جهان وسعت می یابد و جهان در «نماد» کاشان تفسیر می شود:
1)            « .... من نمیدانم،
2)            که چرا می گویند: اسب، حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
3)            و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
4)            گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد ؟
( از این سطر تا آخرین این سروده جزو حذفیات است):
5)            چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید ... »
در این سطور، امر به معروف می کند و اندرز می فرماید و مهمترین سفارش او این است که «عظمت و زیبایی باید در نگاه تان باشد» (آندره ژید در کتاب مائده های زمینی – خطاب به ناتانائیل) و از شست و شوی چشم از غبار پیشداوری ها و از معرفت بدون گزینش، سخن می راند. همه چیز باید زیر بارانی شوینده قرار گیرد تا باران، گرد و غبار عادات ذهنی را بشوید و نگریسته را تازه و با طراوت نماید.
رابیندرانات تا گورِ هندی نیز دعوت به بازیابی بازخوانیِ پدیده ها می کند و می گوید: ما کتابِ جهان را غلط می خوانیم و می گوییم که او ما را فریب می دهد.
سهراب سپهری با اندیشه های عارف معاصر هند، کریشنامورتی، عمیقاً آشنا بوده است.
کریشنامورتی می گوید در هر نگاه سه عامل است؛
1-            خودِ نگاه یا فرآیند دیدن Observation 
2-            نگرنده Observer
3-            نگریسته یا مُدرِک Observed
نباید بین نگرنده و نگریسته فاصله باشد. فاصله، حاصل پیش داوری های ماست، با دیدِ موروث از گذشته ها به شئ نگریستن است. اگر با چشم گذشته به شئ نگاه کنیم، آن را چنان که باید، نمی بینیم. از چشم دیگران که در غبار قرون و دهور گم شده اند، آن را بد یا خوب می بینیم. مرده ریگ [وارث] آنان را، که پر از حب و بغض هاست، به شئ نسبت می دهیم؛ بی هیچ سببی در دریافتِ خود ، اسب را حیوان نجیبی می پنداریم و کرکس را زشت. پس آنچه در خور اهتمام است، خود نفسِ نگریستن است و آن، وقتی صحیح است که بین نگرنده و نگریسته اتحاد ایجاد شود، و برخوردی تازه پیش بیاید، و هیچ بودن ، و فقط نگاه کردن، و در حالت تسلیم محض و کسب آگاهی  شناختی که بدون گزینش و انتخاب است: awareness choiceless (آگاهی بدون اختیار و گزینش)، و صید بودن نه صیاد بودن:
عشق می گوید به گوشم پست پست               صید بودن خوشتر از صیادی است                                                   «مولانا»
می بینید که چنین آموزه هایی؛ در عرفان اصیل و قدیم ما هم وجود دارد. در سلامان و ابسالِ جامی هم خواندیم که:
اگر بر دیده ی مجنون نشینی                به غیر از خوبیِ لیلی نبینی
مفهوم این پنج سطر: باید در دیدن های خود تجدید نظر کنیم و دیوار آموخته ها و شنیده ها و عادت ها را فرو بشکنیم.
و با این مقدمات است که این بند جاودانه را می سازد:
1) کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
2) کار ما شاید این است،
3) که در افسون گل سرخ شناور باشیم،
4) پشت دانایی اردو بزنیم،
5) دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
گل سرخ نماد کمال، عشق و جذبه هستی است.
مفهوم سطر اول: ما نمی توانیم به راز عشق و معمای هستی پی ببریم.
مفهوم سطر دوم و سوم: ما می توانیم در رمز و رازهای عشق زندگی کنیم ( می توانیم عاشقانه زندگی کنیم.)
مفهوم سطر چهارم :به جایی فراتر از علم و عقل برسیم ( به عشق و اشراق دست یابیم)
سطر پنجم : در این قسمت، ما را به شیفتگی نسبت به زیبایی های جهان آفرینش می خواند و دعوت می کند تا دل خود را در زیبایی و جذبه ی رویش یک برگ، شستشو دهیم و صفا بخشیم.
دل خود را در زیبایی و جذبه ی رویش یک برگ، شستشو دهیم و صفا بخشیم.
مفهوم: با نگریستن به طبیعت به آمادگی و پاکی برسیم آنگاه به دریافت های عمیق دست یابیم.
گیریم دامن گل و همراه گل شویم        رقصان همی رویم به اصل و نهالِ گل                         « مولانا»
1)            صبح ها وقتی خورشید، در می آید، متولّد بشویم،
2)            هیجان را پرواز دهیم
3)            روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجرم گل نم بزنیم... درس بیست و چهارم//خوان هشتم 2
 
بتر: بدتر                                             نبودش اعتنا: اعتنایی نداشت.
او از تنِ خود که بیشتر از اندامِ رخش زخمی شده بود، بی­خبر بود.
رخش را می­پایید: مراقب رخش بود.
طاق: فرد، تک، تنها، یکتا. متضاد جفت.
رخش، آن طاقِ عزیز، آن تای بی­همتا: رخش آن یکتای گرامی، آن یکدانه­ی بیمانند.
 تایِ بی­همتا: پارادکس.        
 کلیدِ گنجِ مروارید: استعاره از لبخند
شاید این یکمین بار بود که رستم نخندید.
(به مرگِ رخش و گم شدن لبخند از لب­های رستم اشاره دارد).
صدای شوم: صدای نحس و نامبارک               نابرادر: ایهام: ا) برادر ناتنی    ب) برادر ناجوانمرد
چاهسارِ گوش: اضافه­ی تشبیهی(گوش به چاه تشبیه شده است).
می­پیچید: طنین می­افکند.
یادبود: خاطره                    «ش» در هزارش: مضاف الیه یادبود.
با هزارش یادبود خوب: رخش که رستم هزاران خاطره­ی خوب در نبردهای گوناگون با وی دارد.
یال: گردن، موی گردن
هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید: واژه­ی عامیانه­ی «هی» از اختصاصات سبکی مهدی اخوان و از اصطلاحات لهجه­ی خراسانی است
ضجّه: بانگ و غوغا، شیون، فریاد(اهمّیّت املایی دارد) .
مرد نقّال از صدایش ضجّه می­بارید: بیان حالت انزجار، خشم و نفرت از حیله­ی شغاد. 
ضجّه می­بارید: استعاره­ی مکنیّه(نوعی حس آمیزی نیز دارد).   نگاهش مثل خنجر: تشبیه
جنگ بود این یا شکار میزبانی بود یا تزویر؟" استفهام انکاری، تجاهل العارف
قصّه می­گوید: تشخیص
 
  -  بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می پایید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
به هزاران یادهای روشن و زنده...
گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد
ناگهان انگار
       بر لب آن چاه
    سایه­ای دید
  او شغاد، آن نا برادر بود
    که درون چه نگه می­کرد و می­خندید
و صدای شوم و نامردانه اش
در چاهسار گوش می پیچید......
باز چشم او به رخش افتاد – اما ... وای!
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند
        با هزارش یادبود خوب ،
           خوابیده است آنچنان که راستی گویی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........
بعد از آن تا مدتی دیر ، یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،
باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟"
قصه می­گوید که بی­شک می­توانست او
اگر می­خواست
که شغاد نا برادر را بدوزد
– همچنان که دوخت -
با تیر وکمان
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
 
 
سخت آسان بود: تناقض(پارادکس).
بیرون آمدن رستم از چاه شغاد نابرادر بسیار آسان بود.
کمندِ شصت خم: کنایه از کمندِ بسیار دراز و طویل.
فراز آید: بالا آید.                     لیک: لیکن، امّا
می­توانست او اگر می­خواست: تمثیل «خواستن، توانستن است».
به اعتقاد نگارنده خوان هشتم، خوان تقدیر بود و این دست تقدیر و  اجبار بود که بر رستم چیره آمد و او را اسیر چاه رستم ساخت. و «لیک» بیانگر هزاران امّا و اگر دیگر است. و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می­کرد
       قصه می­گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان که می­توانست او اگر می­خواست
کان کمندِ شصت خمِّ خویش بگشاید
و بیندازد به بالا بر درختی، گیره­ای سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست، گویم راست
  قصه بی­شک راست می­گوید .
      می­توانست او اگر می­خواست.
لیک ...
 
پاسخ خودآزمایی
1)       داستان­های شاهنامه
2)       شاعر، شعر دیگران را شعرِ محض خوب که فقط ظاهری زیبا و دلفریب دارند، می­داند ولی شاهنامه را شعری هدفمند و ارزشمند و با محتوا می­شمارد.
3)       بی شرمی ناباورانه­ی چاه را مانند عمق و پهنای بی­اندازه­اش می­داند. توصیف هردوی آن­هاست.
4)       چاهی عمیق و گسترده که کف و دیوار آن را نیزه و خنجر کار گذاشته­اند.
5)       لبخند
6)       چاهسارِ گوش – پیغام آتشین – مردِ مردستان – با هزارش یادبود.
7)       کشتن شیر – غلبه بر تشنگی- کشتن اژدها – کشتن زن جادوگر – گرفتار کردن اولاد دیو – جنگ با ارژنگ دیو – کشتن دیو سپید.
    درس بیست و چهارم//خوان هشتم 1
خوان هشتم                                             درس بیست و چهارم
 
خوان: مرحله                       خوان هشتم: مُراد چاهی است که برادر ناتنی رستم سر راه او کنده بود.            هان: صوت تنبیه و تحذیر                    سورت: تندی ، تیزی، شدت هیبت .           بیداد: ظلم، ستم                 دی: ماه اوّل زمستان مجاز از فصل زمستان.                  سورتِ سرما بیدادها می­کرد: سرمای زمستان بیداد می­کرد.           آرایه­ی تشخیص                 باد برف و سوز: کولاک.(آرایه­ی تناسب دارد).                   لیک: حرف ربط                   روشن، تیره: تضاد                       خون گرم داشتن: کنایه از مهر و محبّت بسیار.              
بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس: آرایه­ی تشبیه(تشبیه محسوس به معقول) از ویژگی­های شعر اخوان است. قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم: آرایه­ی تشبیه(تشبیه محسوس به معقول). نوع تصویرها و تشبیه­ها زمینه­ی داستانی را فراهم می­سازد که به آن براعت استهلال گویند.  شگرف‌آغازی که قدیمیان علم بدیع آن را براعت استهلال می‌نامیدند یکی از آرایه‌های ادبی است.
همگنان را خون گرمی بود: همه مهربان و صمیمی بودند.                      «را» حرف اضافه بود.
همگنان: همگینان : جِ همگن ؛ همه ، همگی .
  یادم آمد هان!
داشتم می­گفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می­کرد
و چه سرمایی، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک آخر سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم
همگنان را خون گرمی بود.
 
نقّال: افسانه گو، قصه خوان .            آتشین پیغام: کنایه از سخنان گرم و مؤثر و گیرا.
کانون :  1 - آتشدان ، منقل . 2 - انجمن ، باشگاه . 3 - در فارسی مرکز. 
 صدای گرم: حس­آمیزی                            با توجّه به تناسب معنی یکم و سوم شاعر آرایه­ی ایهام ایجاد کرده است.          صدا، نای، سکوت، دم و حدیث آرایه­ی مراعات نظیر می سازند.        منتشا: عصا، چوب و عصای خشن و پرگره درویشان و قلندران، مأخوذ از شهرِ«منتشا».               سکوتش ساکت: سکوت او مؤثر و سنگین بود.
  قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود.
مرد نقال – آن صدایش گرم، نایش گرم
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم
راه می رفت و سخن می گفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش،
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنه­ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود
 
 
همان گونه که صدف، مروارید را احاطه می­کند؛ شنوندگان نیز مرد نقّال رااحاطه کرده بودند و به سخنان او گوش فرا می­دادند.(کنایه از دقّت و توجّه فراوان).          
 تشبیه مرکّب(مردم به صدف و مرد نقّال به مروارید تشبیه شده است.)     به کردار: ادات تشبیه        پای، سر، گوش: مراعات نظیر      
پای تا سر گوش: کنایه از دقّت و توجّه، با توجه کامل گوش دادن.
پاک­آیین: پاک دین.        راوی هفت خوان، آزاد سروِ سیستانی یا به قولی ماخ سالار(مرزبان هرات) بوده است.                هریوه: صفت نسبی، منسوب به هرات.            ماث: سرواژه­ی مهدی اخوان ثالث در برابر «ماخ». همگنان خاموش.
گرد بر گردش، به کردار صدف
بر گرد مروارید،
 پای تا سر گوش :
 هفت خوان را زاد سرو مرو
یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه­ی خوب و پاک­آیین – روایت کرد :
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ...
 
 
عیار: سنگ محک، معیار سنجش            «مهر و کین» و «مرد و نامرد» آرایه­ی تضاد دارند.
شعر نیست: تنها به عناصرِ اساسی شعر(خیال، عاطفه، وزن) توجّه ندارد و هدف آن تنها لذت بخشی نیست.
«مهر – مرد» و« کین – نامرد» لف و نشر.             بی­عیار و شعر محض خوب و خالی نیست: تنها برای التذاذ ادبی و زیبایی سروده شده، بلکه ارزشمند است و هدفمند.             هیچ همچون پوچ خالی نیست: پارادکس و واج آرایی دارد. همچنان می­رفت و می­آمد.
همچنان می­گفت و می­گفت و قدم می زد:
قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است
شعر نیست،
این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ- همچون پوچ- عالی نیست
این گلیم تیره بختی­هاست         شاعر شعر خود را به گلیم تیره­بختی تشبیه کرده که بیانگر نامردی­ها و نامرادی­ها و بدبختی­های مردم زمانه است.
خیس خون داغ سهراب و سیاوش­ها،    تحت تأثیر مرگ مظلومانه­ی پهلوانانی چون سهراب و سیاوش است.   داغ: ایهام(گرم و زنده – درد)
روکش تابوت تختی هاست               روکش تابوت: پرچم، نماد هویّت و ملّیت. شعر من حماسه­ی ملی و نماد هویت ملّت است.
 
مرتعش: لرزان         رجز: شعر مفاخره و خودستایی برای تضعیف روحیه­ی دشمن.
عمادِ تکیه و امّید ایرانشهر: ستون مطمئن، تکیه­گاه و امیدکشور ایران(رستم).     عرصه: میدان                    ناورد: نبرد، مبارزه، ستیز              هول: وحشت، ترس
 پورِ زالِ زر: پسر زالِ سپید سر                    شیرمردِ عرصه­ی هول: رستمِ دلیر و قهرمان میدان­های نبرد هولناک.               جهان پهلو: جهان پهلوان، لقب رستم.            خداوند رخش: صاخب رخش.                 یکی از ویژگی­های شعر مهدی اخوان، باستان گرایی در واژگان و ترکیبات است.(ناوردهای هول، استاد، هریوه و ...)
مراعات نظیر: گنج، کلید، مروارید         تشبیه لبخند به کلیدِ گنج.          روز صلح و بسته مهر را پیمان، خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند: تضاد(در هر حال).
«خواه» از حروف پیوند زوج.      تهمتن: قوی هیکل(لقب رستم).      گُرد: پهلوان
سجستانی: سیستانی، اهل سیستان.     
کوهِ کوهان: استوارترینِ مردان. رستم به کوه تشبیه شده.                           
«ستان» در «مردستان»: پسوند مکانی است.        دستان: لقب زال، به معنی مکر و حیله است.           تگ: ته، قعر، عمق.
 در تگ تاریک ژرف چاه پهناور: تهِ چاهِ وسیع و عمیق.          غَدر: مکر و فریب                   قدر: ارزش، مرتبه                                           چاهِ غدر: اضافه­ی تشبیهی
چاهِ پستان: چاهِ فرومایگان                        چاه، چونان ژرفی و پهناش، بی­شرمیش ناباور: بی­شرمیِ چاه مانند عمق و وسعتش بی­اندازه و باور ناپذیر بود.           تشبیه محسوس به معقول                            رخش غیرتمند: تشخیص
  اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم ،
با صدایی مرتعش، لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند  :
 آه، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،
پور زال زر جهان پهلو ،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز
-چون کلید گنج مروارید
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان ، چاه بی دردان ،
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور.
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.
 
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود: نهاد«رستم» است و آرایه­ی اغراق و مراعات نظیر به کار رفته است.
«ش» در «آبش» مضاف الیه است.                           سنان: نیزه، سرنیزه.
دهانِ خوانِ هشتم: تشخیص دارد.       
 خوانِ هشتم: ناجوان مردی و خیانت برادر ناتنی.
هیچ: ضمیر مبهم.                    این تزویر: منظور نیرنگ شغاد نابرابر است.
 
بس که زهر زخم­ها کاریش: از بس که زهرِ زخم­هایش کاری و کشنده بود.«ش» در «کاریش»: مضاف­الیه زخم. در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود
پهلوان هفت خوان اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید ،
بس که خونش رفته بود از تن
بس که زهر زخم­ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،
او از تن خود   درس بیست و سوم می­تراود مهتاب
درس بیست و سوم                                                      می­تراود مهتاب
از ویژگی های بارز شعر نیمایی پرداختن به مسائل اجتماعی با زبانی نمادین است. شاعر با بهره گیری از عناصر محیط خویش به بیان دردها و تنگناهای جامعه می پردازد.« می تراود مهتاب» تصویر عصرِ شب زده و جامعه ی غفلت­آلودی است که نیما در آن زندگی می کند. شاعر، دل گرفته از رخوت و خواب زدگی جامعه، در پی یافتن راهی است که بیداری و آگاهی را به جامعه برگرداند.
می­تراود مهتاب                               تعبیری از تابیدن و روشنگری ماه در شب به آرامی و نرمی.
می درخشد شب تاب                       حتّا کرم کوچک شب تاب نیز در حال روشنگری و مبارزه است.
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک      گله­مندی شاعر از خواب آلودگی مردمان دیار خویش است.
غم این خفته­ی چند
خواب در چشم ترم می شکند اندوه مردمان خواب آلود و غفلت زده موجب بی­خوابی و بیدارباشی شاعر می­شود.
تراویدن: تراوش کردن – ترشّح – چکیدن                     شب­تاب: کرم شب تاب، آنچه در شب بدرخشد.
خواب به چشم کسی شکستن: بیدار شدن، از خواب پریدن. تعبیر کنایی است.
 
شاعر منتظر صبح است که خواب را از چشمان خواب زدگان برباید. او از غم خفتگان غفلت زده، چشمانش گریان است و خواب ندارد. سحر نیز مانند من نگران است و منتظر. صبح از من می خواهد تا با نفس مسیحایی خود مردم را زنده و بیدار کنم.
استاده: ایستاده             مبارک دم: نفس مسیحایی         به جان باخته: مرده، غفلت زده * نگران با من استاده سحر            (تشخیص)                         
صبح می خواهد از من                (تشخیص)
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر      
در جگر لیکن خاری               خار در جگر شکستن: کنایه از رنج و آزار دیدن.             سفر: سیر آمال و آرزوها
از ره این سفرم می شکند           غم خواب­آلودگی جامعه، مرا از رسیدن به آرزوها و خواسته­هایم دورم می­کند.
    نازک آرای تنِ ساقِ گل
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می­شکند
 
دست ساییدن: کنایه از جست و جو و تلاش کردن                 در گشادن: یافتن راهِ حل
بر عبث می­پایم: بیهوده انتظار می­کشم (ناامیدی شاعر)     در و دیوار به هم ریخته: کنایه از اوضاع نابسامان فکری و اجتماعی مردم.               
می کوشم تا راهی بجویم که مردم را از خواب غفلت بیدار کنم ؛ امّا انتظار بیهوده ای دارم که کسی از خواب بیدار گردد و به استقبال من بیاید. وضعیت نا به سامان جامعه و اجتماع مرا می آزارد.
بر سرم می­شکند: عذابم می­دهد، ناامیدم می­کند. دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
 
 
پای آبله ماندن: کنایه از خسته شدن و تحمّل رنج بسیار.                             آبله: تاول، تورم پوستی، آماس
دمِ دهکده: ورودی دهکده       کوله بارش بر دوش: کنایه از آمادگی­اش برای سفر و حرکت
کوله­بار: استعاره از آرزوهای تحقّق نیافته­ی شاعر       دست او بر در: منتظر همراه و یاور
مهتاب نور می بارد و کرم شب تاب می درخشد. جلوی دهکده مردی تنها و بی یاور، خسته و ناتوان در راه مانده و ایستاده است و در حالی که کوله باری بر دوش دارد، امیدوارانه آماده ی بیدار کردن مردم است و با خود می گوید: غم خفتگان غفلت آلوده، مرا عذاب می دهد. می­تراود مهتاب
می­درخشد شب­تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله­بارش بر دوش
دست او بر در، می­گوید با خود :
غم این خفته­ی چند، خواب در چشم ترم می­شکند.
خود آزمايي درس بيست و سوم
-   پنج عنصر طبيعي را که نيما از محيط اطراف خود بر گرفته است ، بيان کنيد ؟
 مهتاب ، شب تاب ، سحر ، صبح ، خار ، ساقه ی گل
2- راه دراز سفر چه رنجي را براي شاعر به بار آورده است ؟
غم واندوه از سفري ناموفق
3- منظور شاعر از " در وديوار به هم ريخته " چيست ؟
وضعيت نابسامان جامعه و ناهنجاری هاي اجتمايي ، ظلم و ستم و اختناق
4- آخرين تصويری که شاعر از خويش در برخورد با جامعه ی خود مي سازد ، چيست؟
تنها و بي ياور و مانده در راه ، تنها به اميد بيداري مردم
5- در اين شعر دو ترکيب زيبا پيدا کنيد .
قوم به جان باخته ، نازک آراي تن ساقه گلي ، تراوش مهتاب ، خواب در چشم تر شکستن
6-   نمونه ای بيابيد که در آن شاعر به پديده اي طبيعي ، ويژگي انساني بخشيده باشد.
سحر با من نگران ايستاده است ، صبح از من مي خواهد.
7- " دست ساييدن " و " پاي آبله ماندن " کنايه از چه هستند ؟
دست ساييدن : کوشش و تلاش                      پاي آبله ماندن : مشقت ورنج و ناتواني فصل هشتم درآمدی بر ادبیّات معاصر
فصل هشتم                     درآمدی بر ادبیّات معاصر                  (شعر معاصر)
تحوّلات ادبی جامعه­ی ایران را از زمان امضای فرمان مشروطیّت(1324 ه.ق) تا به امروز«ادبیّات معاصر» نامیده­اند. آمدن صنعت چاپ به ایران، گسترش روزنامه­نویسی، آشنایی ایرانیان با ادبیّات اروپایی، نهضت ترجمه و نشر آثار اروپایی و تأسیس مدرسه­ی دارالفنون را از عمده عواملی می­توان دانست که در این تحوّل و دگرگونی مؤثّر بوده­اند.
به دنبال تغییر در شئون اجتماعی جامعه، تحولاتی در عرصه­ی نثر و شعر نیز اتّفاق افتاد. تغییراتی که در نثر این دوره روی داد، به شرح زیر است:
1-     زبان نوشته­ها به زبان مردم نزدیک شد، پیش از این انحصار نوشته ها به دربار یا خواص، نویسندگان را به سمت تکلّف و تصنع پیش می برد اما در این دوره ، مَثَل ها، اصلاحات قصّه ها و زندگی مردم عادی به ادبیّات راه یافت.
2-     موضوع و محتوای نوشته ها نیز زیر و رو شد. واقعیّات زندگی، دردهای اجتماعی، بحث درباره ی حکومت و دولت و طرح اندیشه های نو، فضای نثر و شعر را تحت تأثیر قرار داد. این مسائل در نوشته ها و آثار قرن های پیشین اندک است.
3-     پیدایی یک رشته کار علمی و تحقیقی در زمینه ادبیّات و علوم نظری با تأثیر پذیری از کار شرق شناسان اروپایی. از جریان های ادبی و فرهنگی این دوره محسوب می شود.
4-      طنز و لطیفه های انتقادی در ادبیّات این دوره افزایش یافت و کسانی چون دهخدا در این رشته کارهایی کردند و راه را برای نویسندگان روزنامه ، مجله و داستان های فکاهی و انتقادی گشودند.
5-     واژه های مترادف و الفاظ خشک و نا آشنا، آرام آرام از فضای نوشته ها رخت بر بستند و معنی اندیشی و بیان روشن به لفاظی ها و پرداخت های متکلّفانه پایان بخشید.
شعر این دوره با پویایی و تازگی محتوا و طرح مسائلی چون آزادی، وطن، قانون، کارگران و . . . توانست با جنبش مشروطیّت هم گام شود. با این همه هنوز اندیشه ی تغییر در ساخت و صورت شعر به طور جدّی و عمیق مطرح نشده بود.
نیما یوشیج (علی اسفندیاری) با سرودن قطعه ی «افسانه» در سال 1301 آغاز گرد تحوّلی بزرگ شد و پس از آن در سال 1316 شعر ققنوس نخستین شعر خود را که از نظر گاه تخیّل و وزن آرایی و قافیه بندی با شعر گذشتگان کاملاً متفاوت بود، عرضه کرد. عصر شعر نیمایی را به دلیل رویدادهای مهم به چند دوره تقسیم کرده اند :
دوره اول از 1304 (آغاز سلطنت رضا خان) تا شهریور 1320 (آغاز حکومت محمد رضا پهلوی)
دوره ی دوم از 1320 تا 1332 (کودتای 28 مرداد) ؛
دوره ی سوم از 1332 تا 1342 ( قیام پانزده خرداد)؛
دوره ی چهارم از 1342 تا 1357 (انقلاب اسلامی) ؛
دوره ی نخست را باید دوره ی درخشش نیما و جدال بر سر کهنه و نو دانست. دوره ی دوم دوره ی تأثیر شعر نیما بر دیگران و شکوفایی شیوه ی او او و انتشار نشریه های ادبی همچون روزگار نو، پیام نو و مجله ی سخن است که در آنها جز نقد و تحلیل ها، آثار متجدّدان و وفاداران به سنّت شعری گذشته چاپ می شد. در همین دوره نخستین کنگره ی نویسندگان ایران که عمدتاً وفاداران به شیوه ی نیما بودند، تشکیل شد. شعر سپید و به تعبیر دیگر «شعر منثور» نیز محصول همین دوره است.
در دوره ی سوم، شعر نو تغزّلی گسترش یافت و زبان رمز گونه و ادبیّات اجتماعی و حماسی که چندان خوشایند رژیم سلطنت نبود. رواج پیدا کرد.
محتوای بعضی از این شعر های تغزّلی، مسائل غیر اخلاقی و فاقد ارزش اجتماعی و نیز یأس و نا امیدی بود که از نفوذ و گسترش اندیشه های غیر مذهبی در شعر تحت تأثیر اندیشه های شرقی و اروپایی حکایت داشت.
دوره­ی چهارم را باید دوره­ی کمال جریان­های ادبی دوره­ی پیشین دانست. در این دوره، زبان شعر بارورتر و شفّاف­تر و فضای شعر با مسائل اجتماعی همراه­تر و پیوسته­تر است. از برجسته­ترین و مشهورترین چهره­های شعری پس از نیما، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری را می­توان نام برد.
در کنار جریان های شعری و تحوّل آفرینی ها، سنت گرایان و جناح وفادار به شعر و ادب سنتّی حضوری روشن و فعّال دارند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز مضامین تازه ، پویا، انقلابی و اجتماعی با الهام از فرهنگ اسلامی و عناصر پرشور حماسی به ویژه عاشورای حسینی، فضای نثر و شعر را آکند.

تاريخ : چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۳ | ۱۷:۱۲ بعد از ظهر | نویسنده : |
تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ | ۱۲:۶ بعد از ظهر | نویسنده : |
تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ | ۱۱:۳۷ قبل از ظهر | نویسنده : |

پوستر مذهبی، روز قدس، آخرین جمعه، جمعه ماه رمضان، قدسريال بیت المقدس، اورشلیم، صهیونیزم،



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر ۱۳۹۳ | ۲۱:۴۸ بعد از ظهر | نویسنده : |

ShahadatAli_Www.Shabhayetanhayi (9)



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ | ۲۲:۵۴ بعد از ظهر | نویسنده : |

ShahadatAli_Www.Shabhayetanhayi (3)



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۳ | ۲۲:۵۳ بعد از ظهر | نویسنده : |

دعای روز های ماه مبارک رمضان

ادعیه ماه مبارک رمضان  دعای هر روز ماه مبارک رمضان(صوتی تصویری)

 شرح ادعیه هر روز ماه مبارک رمضان

ادعیه روزانه ماه مبارک رمضان

ردیف

عنوان

اجرا

حجم
(KB)

زمان
1 روز اول (تصویری+دانلود) دعای روز اول 589 0:01:40
2 دعای روز اول(هم خوانی) 114 0:01:14
3 روز دوم (تصویری+دانلود) دعای روز دوم 361 0:01:01
4 دعای روز دوم(هم خوانی) 116 0:00:57
5 روز سوم (تصویری+دانلود) دعای روز سوم 439 0:01:14
6 دعای روز سوم(هم خوانی) 98 0:00:47
7 روز چهارم (تصویری+دانلود) دعای روز چهارم 453 0:01:17
8 دعای روز چهارم(هم خوانی) 193 0:01:36
9 روز پنجم (تصویری+دانلود) دعای روز پنجم 419 0:01:11
10 دعای روز پنجم(هم خوانی) 109 0:00:53
11 روز ششم (تصویری+دانلود) دعای روز ششم 487 0:01:22
12 دعای روز ششم(هم خوانی) 91 0:00:44
13 روز هفتم (تصویری+دانلود) دعای روز هفتم 381 0:01:04
14 دعای روز هفتم(هم خوانی) 107 0:00:52
15 روز هشتم (تصویری+دانلود) دعای روز هشتم 327 0:00:55
16 دعای روز هشتم(هم خوانی) 93 0:00:45
17 روز نهم (تصویری+دانلود) دعای روز نهم 562 0:01:35
18 دعای روز نهم(هم خوانی) 134 0:01:06
19 روز دهم (تصویری+دانلود) دعای روز دهم 351 0:00:59
20 دعای روز دهم(هم خوانی) 102 0:00:49
21 روز یازدهم (تصویری+دانلود) دعای روز یازدهم 403 0:01:08
22 دعای روز یازدهم(هم خوانی) 147 0:01:13
23 روز دوازدهم (تصویری+دانلود) دعای روز دوازدهم 497 0:01:24
24 دعای روز دوازدهم(هم خوانی) 119 0:00:58
25 روز سیزدهم (تصویری+دانلود) دعای روز سیزدهم 414 0:01:10
26 دعای روز سیزدهم(هم خوانی) 118 0:00:58
27 روز چهاردهم (تصویری+دانلود) دعای روز چهاردهم 409 0:01:09
28 دعای روز چهاردهم(هم خوانی) 118 0:00:58
29 روز پانزدهم (تصویری+دانلود) دعای روز پانزدهم 321 0:00:54
30 دعای روز پانزدهم(هم خوانی) 154 0:01:16
31 روز شانزدهم (تصویری+دانلود) دعای روز شانزدهم 384 0:01:05
32 دعای روز شانزدهم(هم خوانی) 108 0:00:53
33 روز هفدهم (تصویری+دانلود) دعای روز هفدهم 461 0:01:18
34 دعای روز هفدهم(هم خوانی) 130 0:01:04
35 روز هجدهم (تصویری+دانلود) دعای روز هجدهم 409 0:01:09
36 دعای روز هجدهم(هم خوانی) 117 0:00:57
37 روز نوزدهم (تصویری+دانلود) دعای روز نوزدهم 373 0:01:03
38 دعای روز نوزدهم(هم خوانی) 112 0:00:55
39 روز بیستم (تصویری+دانلود) دعای روز بیستم 399 0:01:08
40 دعای روز بیستم(هم خوانی) 109 0:00:53
41 روز بیست و یکم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و یکم 406 0:01:09
42 دعای روز بیست و یکم(هم خوانی) 110 0:00:53
43 روز بیست و ذوم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و دوم 475 0:01:20
44 دعای روز بیست و دوم(هم خوانی) 147 0:01:13
45 روز بیست و سوم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و سوم 373 0:01:03
46 دعای روز بیست و سوم(هم خوانی) 123 0:01:00
47 روز بیست و چهارم (تصویری+دانلود) دعای روز بیست و چهارم 409 0:01:09
48 دعای روز بیست و چهارم(هم خوانی) 113 0:00:55
49 روز بیست و پنجم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و پنجم 371 0:01:03
50 دعای روز بیست و پنجم(هم خوانی) 96 0:00:46
51 روز بیست و ششم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و ششم 427 0:01:12
52 دعای روز بیست و ششم(هم خوانی) 87 0:00:42
53 روز بیست و هفتم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و هفتم 391 0:01:06
54 دعای روز بیست و هفتم(هم خوانی) 113 0:00:55
55 روز بیست و هشتم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و هشتم 409 0:01:09
56 دعای روز بیست و هشتم(هم خوانی) 102 0:00:50
57 روز بیست و نهم(تصویری+دانلود) دعای روز بیست و نهم 354 0:01:00
58 دعای روز بیست و نهم(هم خوانی) 103 0:00:50
59 روز سی ام(تصویری+دانلود) دعای روز سی ام 479 0:01:21
60 دعای روز سی ام(هم خوانی) 99 0:00:48

برای دانلود کردن دعاهای روزانه ماه مبارک رمضان، روی آیکون  کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید. 

  لینک های مرتبط:

1.  ویژه نامه صوتی و تصویری ماه مبارک رمضان
2.  شرح ادعیه روزانه ماه رمضان از زبان آیت الله مجتهدی
3.  ادعیه وارد شده در ماه مبارک رمضان
4.  مناجات مداحان در ماه مبارک رمضان
5.  سخنرانی های مرتبط با ماه مبارک رمضان
6.  تواشیح های ماه مبارک رمضان
7.  ادعیه دیگر
8.  زیارات
9.  دعای روز های هفته
10.  مناجات خمس عشر
11. صحیفه سجادیه


تاريخ : سه شنبه دهم تیر ۱۳۹۳ | ۱۲:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : |
  سوالات گروه آزمايشي رياضي و فني

(ساعت 14:30 روز پنج شنبه)
دفترچه عمومي دفترچه فرهنگ و معارف اقليت هاي ديني
و زبان هاي خارجي غير انگليسي
دفترچه اختصاصي
2 سوالات گروه آزمايشي هنر

(ساعت 20:00 روز پنج شنبه)
دفترچه عمومي دفترچه فرهنگ و معارف اقليت هاي ديني
و زبان هاي خارجي غير انگليسي
دفترچه اختصاصي
3 سوالات گروه آزمايشي علوم تجربي

(ساعت 15:00 روز جمعه)
دفترچه عمومي دفترچه فرهنگ و معارف اقليت هاي ديني
و زبان هاي خارجي غير انگليسي
دفترچه اختصاصي دفترچه اختصاصي
(بهياري)
4 سوالات گروه آزمايشي زبانهاي خارجي

(ساعت 19:00 روز جمعه)
دفترچه عمومي دفترچه فرهنگ و معارف اقليت هاي ديني
و زبان هاي خارجي غير انگليسي
دفترچه اختصاصي
(زبان انگليسي)
دفترچه اختصاصي
(زبان هاي فرانسه وآلماني)
5 سوالات گروه آزمايشي علوم انساني

(ساعت 14:30 روز شنبه)
دفترچه عمومي دفترچه فرهنگ و معارف اقليت هاي ديني
و زبان هاي خارجي غير انگليسي
دفترچه اختصاصي دفترچه اختصاصي
(اصول و عقايد)


تاريخ : دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ | ۱۳:۱۴ بعد از ظهر | نویسنده : |



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۹:۴۸ بعد از ظهر | نویسنده : |

yaabasalehalmahdi909.blogfa.com

باد از بيشه ي سرسبز دعا مي آيد.از گلستان مفاتيح و جنان.


منتظر بايد ماند.


فصل روئيدن گل نزديك است.



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۸:۵۰ بعد از ظهر | نویسنده : |
سازمان سنجش آموزش کشور تاریخ و نحوه ثبت نام در آزمون دوره های فراگیر کارشناسی ارشد نوبت چهاردهم دانشگاه پیام نور سال ۱۳۹۳ را اعلام کرد
به گزارش اخبار پیام نور PnuNews.com
براساس آنچه که سازمان سنجش و آموزش کشور اعلام کرده است کلیه داوطلبان متقاضی ثبت‌نام و شرکت در آزمون دوره های فراگیر کارشناسی ارشد پیام نور در نوبت چهاردهم سال ۱۳۹۳ می توانند از روز سه شنبه ۱۳ خرداد تا پایان روز ۲۱ خرداد ۹۳ نسبت به ثبت نام و ارائه مدارک خود اقدام کنند.
ثبت نام علاقمندان به شرکت در مقطع کارشناسی ارشد فراگیر پیام نور همانند سال گذشته کاملا به صورت اینترنتی و از طریق سایت سازمان سنجش و آموزش کشور به نشانی sanjesh.org
انجام خواهد شد.
کلیه منابع و کد رشته محل ها در دفترچه منتشر خواهد شد
هزینه ثبت نام در آزمون کارشناسی ارشد فراگیر نوبت چهاردهم  ۵۷۵۰۰ تومان (پنجاه و هفت هزار و پانصد تومان ) است که باید به صورت اینترنتی پرداخت شود.
زمان آزمون فراگیر کارشناسی ارشد روز جمعه  ۱۴ شهریور ۹۳ تعیین شده است



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ | ۸:۲۲ قبل از ظهر | نویسنده : |
برای مشاهده پاسخ امتحانات نهایی و هماهنگ خرداد83 به آدرس زیر مراجعه نمایید

 

www.kanoon.ir



تاريخ : پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۹:۱۰ بعد از ظهر | نویسنده : |
عکس مذهبی...میلاد امام علی (ع)



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۲۰:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : |



تاريخ : سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۱۷:۱۰ بعد از ظهر | نویسنده : |
  درس اول همای رحمت                                                                                                              1.علی ای پرنده خوشبختی رحمت و مهربانی ،تو چه نشانه ای از خدا هستی که سایه خوشبختی و رحمت الهی را بر سر همه موجودات افکنده ای ؟                                                                                 2.ای دل اگر خداشناس واقعی هستی خدا را در چهره علی ببین . به خدا سوگند که من خدا را به وسیله علی (ع) شناختم .                                                                                                                3.ای ابر رحمت و مهربانی مگر اینکه تو ( باران رحمت خود را ) بباری و گرنه دوزخ با شعله قهر و خشم خود جان همه موجودات را خواهد سوزاند .                                                                                                    4.ای گدای مسکین در خانه علی (ع) را بزن و نیاز او را به درگاه او ببر زیرا او آنقدر کریم و بخشنده است که به گدا انگشتر پادشاهی می بخشد. (این بیت اشاره دارد به اینکه حضرت علی در نماز انگشتر خود را به سائل بخشید.)5.به جز علی چه کسی انقدر مهربان است که به پسرش سفارش می کند که با قاتل من که اسیر توست مدارا و مهربانی کن . ( اشاره دارد به سفارش حضرت علی (ع) به امام حسن در مورد مدارا با ابن ملجم )6.به جز علی چه کسی پسری اینچنین شگفت انگیز (امام حسین ) پرورش داده است که شهدای کربلا را در جهان مشهور کرده است ...7.از میان عاشقان پاکبازی که با خدا در روز الست پیمان وفاداری بسته اند کدام یک همچون علی میتواند وفاداری را به انجام برساند ( اشاره دارد به پیمان الست که روح های انسان ها در روز ازل با خدا بستند و قرآن نیز به آن اشاره کرده است در آیه "الست بربکم قالوا بلی " آیا من پروردگار شما نیستم گفتند بلی )8.نه میتوانم او را خدا بنامم و نه می توانم او بشر بدانم حیران مانده ام که شاه سرزمین لافتی را چه بنامم . ( اشاره دارد به ندایی که در جنگ احد هنگام رشادت های امام علی در آسمان پیچیده بود " لافتی الا علی ؛ لا سیف الا ذوالفقار "جوانمردی چون علی و شمشیری چون ذوالفقار نیست ) 9.هان ( آگاه باش) ای نسیم رحمت و مهر تو را به دو چشم خون بار خود سوگند می دهم که از کوی او (بارگاه امام (ع)) غباری برای من بیاور تا توتیا و درمان چشم خود کنم . (غبار کوی او هم چون توتیا نور چشم را زیاد می کند .)10.چه پیام های بسیاری که همه سوز دلم بود ؛ به باد سبا سپردم به آن امید که شاید آن را به خاک پای تو برساند .11.ای علی چون تنها تو تغییر دهنده قضا و پیشامد های بد هستی پس تو را به دعای مستمندان سوگند میدهم که پیشامدهای بد را از ما دور کنی .12.چرا چون نی هر لحظه از نوای شوق او دم بزنم و سخن بگویمدر حالی که حافظ ( لسان الغیب لقب حافظ شیرازی است ) این نوا را خوشتر و زیباتر سروده است .13.تمام شب ها را در این امید هستم که روزی نسیم صحبگاهی با پیام مهربانی دوست ( که با خود همراه آورده است ) من عاشق را مورد لطف قرار دهد.14.ای شهریار از آواز مرغ حق بشنو که در نیمه های شب غم دل را با دوست درمیان گذاشتن خوشتر و بهتر است

درس دوم:رستم و اشکبوس

1.دلاوری که نام او اشکبوس بود مانند کوس و طبل جنگی خروش و فریاد برآورد .2.آمد تا در ایران بجنگد و سر هم نبردانش را به خاک بمالد و حریفانش را بکشد (سر به گرد آوردن کنایه از کشتن)3.رهام به سرعت با کلاهخود و زره جنگی به طرف میدان رفت و گرد و غبار به ابرها بلند شد .4.رهام و اشکبوس با یکدیگر گلاویز شدند و کشتی گرفتند . صدای بوق طبل از هردو سپاه بلند شد .5.اشکبوس گرز سنگین را برداشت گویی زمین مثل آهن سخت و آسمان چون چوب آبنوس از گرد غبار تیره و سیاه شد .6.رهام گرز سنگین را بلند کرد و دست آن ها از نبرد با گرزهای سنگین خسته شد .7.وقتی رهام از جنگ با کشانی درمانده شد از او رو برگرداند و به سوی کوه گریخت .8.توس ( فرمانده سپاه ایران ) از میان سپاه برآشفته و خشمگین شد و خواست اسبش را به حرکت در آورد و به طرف اشکبوس بیاید .9.رستم برآشفته شد و به توس گفت که : رهام اهل باده نوشی و شرابخواری است ( مرد جنگ نیست ).10.و گفت تو قلب و مرکز سپاه را منسجم و منظم نگاه دار و من اکنون پیاده به جنگ با اشکبوس میروم .11.کمان به زه بسته و آماده را به بازو انداخت و چند تیر به بند کمر خود آویخت . 12.رستم فریاد زد که : ای مرد جنگجو حریف و هم نبردت آمد بایست و فرار مکن.13.اشکبوس کشانی خندید و متعجب شد . افسار اسب را کشید و ایستاد و رستم را مورد خطاب قرار داد .14.اشکبوس در حالی که میخندید به او گفت : نام تو چیست و چه کسی برا تن بی سر تو (وقتی که تو را بکشم ) گریه خواهد کرد .15.رستم چنین پاسخ داد که نام مرا چرا می پرسی در حالی که تو بعد از این خوش نخواهی دید و خواهی مرد .16.مادرم نام مرا مرگ تو گذاشته است و روزگار مرا آفریده تا پتکی بر کلاهخود تو باشم ( من وسیله مرگ تو باشم ) 17.کشانی ( با تمسخر ) به رستم گفت : تو بدون اسبت خودت را یکباره به کشتن خواهی داد . 18.رستم به او چنین پاسخ داد : که ای مرد بیهوده جنگ طلب ، ..... ( موقوف المعانی )19.آیا تا بحال پیاده ای را ندیده ای که بجنگد و آشوبگران را نابود کند و بکشد ؟20.( با تمسخر می گوید ) آیا در شهر و سرزمین تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار بر اسب می جنگند ؟21.هم اکنون به تو ای جنگجوی سوار پیاده جنگیدن را می آموزم .22.توس مرا به این دلیل پیاده به جنگ فرستاده است ، تا از تو ای اشکبوس اسبت را بگیرم .23.تو را نیز چون خود از اسب پیاده خواهم کرد ( تو را اسب به زمین خواهم انداخت ) تا همه به تو بخندند .24.در این روز این جنگ یک نفر پیاده ( و شجاع ) همچون من بهتر از پانصد سوار ( ترسو ) همچون تو است .25.کشانی به رستم گفت همراه تو سلاحی جز شوخی و مسخره بازی نمی بینم .26.رستم به او گفت : هم اکنون تیر و کمان مرا ببین که دیگر زنده نخواهی ماند و خواهی مرد .27.(رستم) چون دید او به اسب گران قیمتش می نازد زه کمان را آماده کرد و بست و آن را کشید .28.یک تیر به پهلوی اسب او زد به گونه ای که اسب از بالا ،با صورت به زمین افتاد .29.رستم خندید و با صدای بلند گفت : که اکنون پیش دوست گرانمایه ات بنشین .30.بهتر است که سرش را در بغل بگیری و به این بهانه مدتی از جنگیدن آسوده شوی و خستگی از تن به در کنی .31.اشکبوس به سرعت زه کمان را بست و با تنی لرزان و چهره ای که از ترس چون سندروس زرد شده بود32.شروع به تیر باران رستم کرد . رستم به او گفت بیهوده ( موقوف المعانی )33.تن و بازوان و و روح بد اندیش وپلید خود را خسته نکن .34.تهمتن دست به بند کمر خود برد و یک تیر خدنگ انتخاب کرد .(چوبه : واحد شمارش تیر )35.تیری با نوکی مثل الماس سخت و برنده و درخشنده همچون آب که به انتهای آن چهار پر عقاب متصل بود . ( برای آنکه مستقیم برود ) تیزی تیر مثل الماس رنگ تیر مثل آب 36.رستم کمان را در دست فشرد و انتهای تیر خدنگ را به درون حلقه شست فرو برد .37.برای کشیدن کمان دست راست را خم کرد و دست چپ را راست نگه داشت . آنگاه ( از شدت کشش ) خروش و فریاد از کمان چاچی برخاست .38.وقتی انتهای تیر به مقابل گوش رستم رسید از کمان ( که از شاخ گوزن ساخته شده بود ) فریادی برخاست .39.همین که نوک پیکان به انگشت او رسید در آن طرف میدان در همان لحظه از مهره پشت اشکبوس عبور کرد . (این بیت اغراق دارد آنقدر سرعت پرتاپ سریع بود همین که در این طرف میدان از انگشت رستم تیر رها شد در همان لحظه در آن طرف میدان از پشت اشکبوس عبور کرد .)40.وقتی (رستم ) تیر بر پهلو و سینه اشکبوس زد آسمان بر دست او بوسه زد .41.سرنوشت به اشکبوس گفت تیر را در خود بگیر و به رستم گفت تیر را بزن . فلک گفت آفرین و ماه گفت مرحبا 42.کشانی بلافاصله جان داد و مرد به گونه ای که گویی هرگز از مادر زاده نشده بود

 

 درس سوم :حمله حیدری

1.دلاوران میدان چشم دوخته بودند ببینند که اول چه کسی جنگ را شروع خواهد کرد 2.که ناگهان عمرو آن آسمان نبرد اسبش را برانگیخت ( به حرکت در آورد و گرد و خاک بلند کرد .)3.وقتی که آن کوه آهن به دشت نبرد وارد شد گویی همه رزمگاه چون کوهی از فولاد شد ( عمرو را در بزرگی جثه به کوهی تشبیه کرده است چون لباس آهنین داشت گویی کوه از فولاد و آهن بود . )4.وقتی وارد دشت نبرد شد و نفسی تازه کرد ایستاد و مبارز طلبید .5.حبیب خدای جهان آفرین ( پیامبر اکرم ) نگاهی به چهره ی مردان سپاه اسلام کرد . (برای آنکه ببیند آیا کسی داوطلب جنگ است یا نه؟)6.همه سرها را پایین انداخته بودند تا چشمهایشان در چشم پیامبر نیفتد .و هیچ کس تمایل به جنگ و جرأت جنگ نداشت .7.جز بازوی دین و شیر خداوند یعنی علی (ع) که طالب جنگ با آن اژدها شد. ( بازوی دین و شیر خدا استعاره از حضرت علی و اژدها استعاره از عمرو است .)8.برای اجازه گرفتن به سمت پیامبر دوید و از پیامبر اجازه خواست ولی اجازه جنگ داده نشد .9.عمرو به سوی شیر خشمگین ( حضرت علی ) رو کرد و آن شاه جنگجو ( حضرت علی ) نیز به سوی او رفت .10.هر دو با دشمنی نسبت به یکدیگر به سوی هم دویدند و در صلح و آشتی را به روی هم بستند . ( صلح را کنار گذاشتند ) 11.از ترس آن جنگ رنگ از چهره فلک پرید . جنگ میان شیر و پلنگ ترسناک است .12.ابتدا آن سیاه روزگار بخت برگشته ( عمرو ) بازویش را مثل شاخ درخت بلند کرد ( برای کوبیدن ) 13.شیر خدا سپر را روی سر گرفت . سپس آن اژدها شمشیرش را بلند کرد .14.مثل کوه پا بر زمین فشرد و از شدت خشم دندانها را به هم سایید .15.وقتی هیچ کدام به خواسته خود ( یعنی شکست حریف ) نرسیدند دوباره از دو سو به هم حمله کردند ( آرزو به زیبارویی تشبیه شده است که چهره اش را به هیچ کدام نشان نداد کنایه از اینکه به آرزوی خود نرسیدند )16.چنان میدان رزمی بوجود آوردند که زمین و زمان کمتر مثل آن را دیده بود 17.در میان گرد و خاک فراوانی که در میدان رزم بلند شده بود تن هر دو از نظر پنهان شد .18.زره ها تکه تکه و لباسها پاره پاره گشته بود و سر و صورت آن دو پر از گرد و خاک شده بود .19.این گونه آن دو جنگجوی ماهر با آداب جنگاوری توانستند هفتاد نوع شیوه جنگاوری را از یکدیگر دفع کنند .20.آن شیر شجاع،جانشین پیامبر،نهنگ دریای قدرت خداوندعلی (موقوف المعانی )21.آن چنان با خشم به چهره دشمن نگریست که با زهر چشم خود کارش را ساخت و روحیه او را ضعیف کرد .22.سپس بازوی خیبر گشای خود را بلند کرد و برای بریدن سر او پا بر زمین فشرد 23.آن شاه دین با نام خداوند جهان آفرین شمشیرش را زد .24.وقتی شیر خدا بر دشمن شمشیر زد شیطان از حسرت و اندوه با دو دست بر سر خود کوبید.25.در هندوستان از ترس این ضربه رنگ از چهره ی کفر پرید و در فرنگ ( مغرب زمین ) بتخانه ها بر خود لرزیدند .26.شیر ( حضرت علی ) شمشیر بر گردن عمرو زد و تن بی سرش را از پا در آورد و بر زمین انداخت .27.همین که لبه شمشیر بر گردن عمرو رسید سرش بلافاصله صد متر جلوتر از تنش بر زمین افتاد .28.وقتی آن فیل بزرگ و مهیب روی خاک غلتید جبرئیل بر دستان حضرت علی بوسه زد 

 درس هشتم:تو را می خوانم

1.ما این پیروزی و این فرهنگ را از گذشتگان به ارث برده ایم و آنان این میراث را برای ما حفظ کرده اند 2.و امروز شیلی در جهان مشهور شده است و به بزرگی رسیده است.3.پس از آن که آن همه رنج پشت سر نهاده شد.4.ای برادر و خواهر جوان من به تو و یاری تو نیازمندم 5.به آنچه می گویم گوش بده .6.من باور نمی کنم که انسان (اگر انسان باشد) بتواند کینه و نفرت غیر انسانی داشته باشد .7.من باور نمی کنم که انسان بتواند با دیگری دشمنی کند.8.عقیده ی من بر این است که با اتحاد دست های من و تو9.خواهیم توانست با دشمن روبرو شویم 10.و خواهیم توانست در بربر مجازات ها و شکنجه هایش ایستادگی کنیم11.ما سرانجام این سرزمین را سرشار از شادی خواهیم کرد .12.شادی لذت بخش طلایی به رنگ خوشه گندم

 درس نهم :در بیابان های تبعید

بهار های پی در پی را در بیابان هایی که به آن ها تبعید شده ایم می گذرانیم اما با عشق خود به فلسطین چه کنیم ؟ ( چگونه داغ این عشق را تحمل کنیم در حالی که بر چشم هایمان اشک حسرت و خاک غربت نشسته است .سرزمین ما فلسطین یعنی سبزه زار ما . گل های رنگارنگش مثل نقش لباسهای زنانه است .ماه فروردینش تپه ها را با گل های شقایق و نرگس آرایش می دهد . اردیبهشت ماهش با شکوفه ها و گل عروس دشت ها را شکوفا می کند خرداد ماهش , ماه آواز های ماست . آواز هایی که هنگام ظهر زیر سایه ی آبی (تیره) در میان مزرعه های زیتون می خوانیم .ما برای محصول دادن کشتزارها منتظر رسیدن تیرماه (اول تابستان) یعنی هنگام جشن و پایکوبی مراسم دبکه در موقع درو هستیم .ای سرزمین ما این جایی که جوانی ما در تو گذشت جوانی ما که مثل رویا و خوابی شیرین در سایه درخت های پرتقال و بادام بود .ما را به یاد بیاور . اکنون که در میان خار بیابان ها و کوه های سنگلاخ سرگردان هستیم ما را به خاطر بیاور اکنون که گل های نوشکفته یعنی نوجوانان و کودکانمان را در تپه های اطراف له کرده اند . اکنون که خانه هایمان را بر سرمان خراب کرده اند و جسد هایمان را در هرسو انداخته اند و تنها راهی که به رویمان باز گذاشته اند راه بیابان است ( مارا به بیابان ها تبعید کرده اند ) تا اینکه کشتزارهایمان به هم پیچیده و خشک شد با هواپیماهیشان بمب و موشک بر اجسادمان ریختند اجسادی که قبل از بمباران طعمه ی عقاب ها و زاغ ها شده بود ای فلسطین آیا تو همان سرزمینی هستی که روزگاری فرشته ها پیام وحی را برای پیامبران چوپانی که در تو می زیستند می آوردند پیام هایی که سرود صلح و شادی بود .مرگ هنگامی که استخوانهای انسان ها را در شکم درندگان بیابان دید و در زمانی که فشنگ ها قهقهه می زدند ( صدای فشنگ ها به قهقهه شیطانی تبدیل شده است) در بالای سر زنانی که می گریستند شروع به جشن و پایکوبی کرد.و جز او مرگ کس دیگری نخندید .سرزمین ما سبز و با ارزش چون زمرد است . ولی در این بیابان هایی که به آن تبعید شده ایم بهارهای پی در پی که می آیند گویی زهر بر چهره ما می پاشند و ما را بیشتر زجر می دهند . اما در اینجا با عشق خود به چه کنیم ؟ در حالی که بر چشمهایمان اشک حسرت و خاک غربت نشسته است .

درس دوازدهم :در آرزوی تو باشم

1.در آن لحظه که می میرم در آرزوی رسیدن به تو هستم و به آن امید جان می دهم که پس از مرگ خاک کوی تو شوم و به دیدارت نائل شوم .2.هنگامی که صبح قیامت فرا رسد من به امید گفت و گوی تو سر از خاک بر خواهم داشت و از همان آغاز در جستجوی تو خواهم بود . 3.در بهشت یعنی جایگاهی که زیبارویان زمینی و فرشتگان زیبا جمع شده اند من فقط نگاهم به تو خواهد بود و غلام چهره زیبای تو خواهم بود . 4.سخنی در مورد بهشت نخواهم گفت ، حتی گل های بهشتی را نیز نخواهم بویید و چشمم به دنبال زیبایی حوریان بهشتی نخواهد بود بلکه سراسیمه و دوان دوان به سوی تو خواهم شتافت . 5.اگر در خوابگاه مرگ و نیستی هزار سال بخوابم ( از مرگ من تا به قیامت هزار سال طول بکشد ) می دانم در آن خواب عافیت . مرگ نیز در آرزوی رسیدن به تو خواهم بود ( بو ایهام دارد 1 – رایحه 2- آرزو و امید ) 6.من از دست ساقی بهشت شراب بهشتی نخواهم نوشید زیرا من مست از شراب بوی تو هستم و به باده و شراب نیازی ندارم . 7.با امید به تو و با بودن تو پیمودن هزار بیابان سخت آسان می شود من اگر غیر از تو راهی برگزینم خود خواه و خودبین خواهم بود .

 درس 12دل می رود ز دستم

1. ای صاحب دلان به خدا قسم که دلم از دست میرود افسوس که راز پنهان عشق من آشکار خواهد شد.2.ما عاشقان مثل کشتی شکستگان هستیم ای باد موافق بوز ( ای لطف الهی شامل حال ما بشو ) و کشتی ما را به ساحل نجات برسان شاید بتوانیم دوباره آن محبوب آشنا را ببینیم . 3.این محبت ده روزه و کوتاهی که دنیا به تو می کند ( این خوشی های زودگذر دنیا ) افسانه و جادویی بیش نیست . ای دوست نیکی در حق دوستان را در این ده روزه دنیا غنیمت بشمار ( این چند روز در دنیا را با نیکی به دیگران بگذران ) 4.ای صاحب کرامت و ای انسان کریم و بخشنده به شکر و سلامتی که خداوند به تو عطا کرده کرده است روزی به درویش بینوا ترحم و دلسوزی نما ( کمک کن )5.آسایش و آرامش دنیا در همین دو جمله خلاصه می شود : با دوستان جوانمردی کنیم و با دشمنان ملایمت و مدارا نماییم . 6.در هنگام فقر و تنگ دستی عشق و خوشی و مستی را پیشه کن زیرا عشق همچون کیمیایی است که می توند گدا را به قارون تبدیل کند ( عشق قناعتی به انسان می دهد که انسان در عین فقر احساس توانگری و بی نیازی می کند .) ( کمیا ماده ای افسانه ای است که مس و سایر فلزات را به طلا تبدیل می کند ) 7.در مقابل معشوق حقیقی سرکشی و گستاخی مکن زیرا آن دلبر و معشوق که سنگ خارا در دست قدرت او چون موم نرم است تو را در آتش غیرت و غضب خود خواهد سوزاند 8.جام می یعنی قلب آگاه تو مثل آیینه اسکندر است که اگر به آن نیک بنگری همه حقایق و رازهای هستی را به تو نشان خواهد داد . 9.خوبان فارسی زبان ( یا خوبرویان ایرانی ) گویی (با سخنان و شعرهای شیرین خود ) به انسان عمر می بخشند این مژده را به رندان پارسا برسان . 10.حافظ این خرقه لباس شراب آلود ( جامه عشق ) را به اختیار خود بر تن نکرده است ای شیخ پاکدامن بی گناه ! مرا معذور بدار که نمی توانم با تو همراه شوم .

   

 درس سیزدهم:باغ عشق

1.ای دل تا کی در این زندان دنیا گرفتار خواهی ماند و فریب این و آن را خواهی خورد . لحظه ای از این چاه تاریک ( دنیا و مادیات و خودخواهی ها ) بیرون بیا تا جهان واقعی (جهان عشق) را ببینی .2.جهانی که در آن هر دلی ( به خاطر راضی بودن و قناعت به داده ی خدا)پادشاه و توانگر است و آن جهانی که هر جانی در آن شادمان و خرسند است .3.در این جهان عشق نه در اوج آسمان آن عقاب شکارچی وجود دارد و نه در عمق دریای آن نهنگی قاتل موجود است . این جهان بی خطر و امن است .4.اگر به باغ عشق وارد شوی خواهی دید که همه به پاک کردن دل از آلودگی ها مشغولند و اگر قدم در راه دین بگذاری خواهی دید که ساکنان این باغ همه در پی دل و روح خود هستند .5.اگر در این دنیا به تو زیان جانی رسید چه خوش و فراوان سود و سرمایه ای که فردای قیامت به خاطر این زیان نصیب تو خواهد شد ( الف در کلمه سودا الف کثرت و فراوانی است یعنی چه بسیار سود )6.تو مانند فریدون مدتی بسیار با نفس خود جنگ و مبارزه کن آنگاه خواهی دید که پرچم های پیروزی و توفیقات الهی از هر سو به تو روی خواهد کرد ( همانند فریدون و که وقتی وارد شهر شد دید از هر کوی و برزن گروه های مردم با درفش و پرچم کاویانی به او ملحق می شوند. )7.اگر زمامدار و اختیار دار تو درد و غم دین باشد عجیب نخواهد بود اگر روزی خود را هم ارزش و همسنگبدال و اولیاا... ببینی .8.اگر خدا را روزی رسان می دانی چرا از مردم درخواست کمک می کنی و اگر او را غیب دان و ناظر اعمال خود می بینی چرا به سوی گناه می روی ؟9.همه چیزها و همه حوادث دنیا را از خداوند بدان نه از ارکان چهارگانه ( اعضاب بدن یا عناصر چهارگانه :آب-باد-خاک-آتش) زیرا بسیار کوته فکری است که کسی خط و نوشته ای زیبا را که نتیجه عقل و خرد است ببیند و پدید آورنده آن را انگشت بداند نه خرد .10.مانند بی عقلان به قدرت و ثروت دنیا فریفته نشو زیرا فدرت و ثروت دنیا بهاری نیست که به دنبال خود پاییز نداشته باشد (این بهار هم روزی به پاییز تبدیل میشود)11.زیرا اگر تو در اوج مقام باشی روزی روزی سقوط می کنی و اگر از عزت و بزرگی مثل ماه به اوج آسمان برسی روزی به چاه ذلت خواهی افتاد و اگر دریای ثروت شوی روزی خالی خواهی گشت ( از این دنیا دست خالی خواهی رفت )و اگر از نظر جوانی و طراوت مثل باغ باشی روزی خزان پیری همه چیز را از تو خواهد گرفت .12.چرا باید به یک خوشبختی و نعمت کوچک بناتزیم و یا از یک بدبختی و بلای کوچک به آه و ناله در آییم در حالی که اگر چشم به هم بزنیم عمر ما تمام خواهد شد و نه از این خوشبختی و نه از آن بدبختی اثری خواهد ماند .13.آیا در تاریخ ندیده ای که سر الب ارسلان از اوج مقام به آسمان می رسید امروز به شهر مرو بیا و ببین که تن او در گل و خاک مدفون است .


  درس هفدهم:داروگ

کشتزار من در مقابل کشتزار همسایه خشک به نظر می رسد اگر چه شنیده ام که می گویند در ساحل نزدیک به ما نیز همسایگان ما غمناک هستند و از مصیبت ها و غم های خود می گریند ای پیام رسان روزی ابری داروگ ، پس باران کی خواهد آمد ؟(کی باران ) بر بساط زندگی ما که اوضاعی نامناسب است و گویی اصلا زندگی نیست خواهد بارید ؟( و کی خواهد بارید ) به درون کلبه تاریک من که دزه ای در آن نشاط و شادمانی نیست و از شدت خشکی و بی آبی نی های دیوار کلبه ام دارد می شکند و از هم می پاشد –همانند دل یاران در دوری دوستان-ای پیام رسان روزهای ابری داروگ ، پس کی باران از راه می رسد ؟


درس هفدهم:باغ من 

 ابر با پوستین سرد و نمناکش آسمان او را ( باغ بی برگ پاییزی )در آغوش گرفته است باغ بی برگی با سکوت پاک غم آلودش روز و شب تنهاست .تنها ساز او صدای باران است و تنها سرود و آوازی که در آن خوانده می شود صدای باد است . لباسش ردای عریانی و بی لباسی است و اگر جز این لباسی می خواهد ، باد با برگ های زردو سرخ به رنگ شعله آتش و به رنگ طلا و برای او بافته که روی زمین افتاده است ( می تواند آن را بردارد و بپوشد )بگو هرچه در هر کجا که می خواهد بروید یا اگر نمی خواهد نروید , زیرا در این باغ نه باغبانی که از گیاهان تازه رسته مراقبت کند و نه رهگذری از این باغ عبور می کند که گیاهان نورسته را لگد کوب کند ( به گیاهان بگو برای هیچ کس فرقی نمی کند که در این باغ پاییزی آن ها برویند یا نرویند ) باغ ناامیدی پاییزی چشم انتظار هیچ بهاری نیست ( به این باغ بهار نیز سر نمی زند)اگر چه از چشم گرم او نور گرم نگاهی نمی درخشد و یا به چهره اش برگ لبخندی نمی روید با این وجود چه کسی می گوید که باغ بی پرگ پاییزی زیبا نیست ؟ ( با وجود اینکه نه باغ می خندد و نه نگاه گرمی دارد ولی باز هم زیباست )این باغ داستان های فراوانی دارد از میوه هایی که روزی سر به آسمان می زدند ( اما کسی به آنها توجهی نکرد ) و اینک در تابوت پست خاک خوابیده اند .باغ پاییزی حتی خنده اش هم اشک خونین است .ودر این باغ پادشاه فصل ها یعنی پاییز سوار بر اسب یال بلند زردش جاودانه در آن می خرامد .



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۸:۲۹ قبل از ظهر | نویسنده : |
موزش زبان و ادبیات فارسی دبیرستان

 شرح درس های ادبیات فارسی سال اول

درس اوّل:هركاري كه با نام خدا آغاز نشود ابتر است

* تاريخ جهانگشا

درود و ستايش فقط مخصوص پروردگار آفرينده‌ي جهان است. خداوندي كه ستارگان روشن درخشندگي خود را از نور و پاكي او مي‌گيرند. آسمان و روزگار به اراده و خواست او پا برجاست. خداوندي كه پرستش فقط شايسته‌ي اوست. خداوند بخشنده‌اي كه خواستن تنها از او خوشايند است. خداوند توانايي كه موجودات را از نيستي به وجود آورده و پس از آن به موجودات هستي بخشيده و دوباره آن‌ها را نابود مي‌سازد ( زندگي و مرگ در دست اوست.) « اشاره دارد به آيه‌ي يحيي و يميت و يميت و يحيي».

خداوندي كه انسان خوار و ذليل را عزّت مي‌دهد و زورگويان و ظالمان را از بزرگي و سروري به خواري و ذلّت مي‌كشاند. اشاره به آيه‌ي « تعزّمن تشاء و تذّل من تشاء »  و فرمانروايي سزاوار لايق اوست و خدا بودن شايسته‌ي او مي‌باشد. عزّت و سربلندي را فقط از درگاه خداوند طلب كن. هر كس كه از روي ناداني‌غير از خداوند را انتخاب‌كند از آن‌گزينش‌نابجا زيان‌مي‌بيند. وجود هرآنچه در جهان است از اوست.

شعر: بلندي و پستي جهان ( آسمان و زمين، عزّت و ذّلت ) از توست من نمي‌دانم كه تو كيستي ولي هر چه وجود دارد از آن تو است. و سلام و درود بر آخرين پيامبر كه راهنماي پيامبران پيش از خود است. كسي كه گره از مشكلات مي‌گشايد و آموزش دهنده‌ي همه‌ي پندهاست.

بزرگترين عبادت انديشه در وظيفه است.امام رضا (ع)

كسي كه انسان‌هاي گمراه را به راه راست هدايت مي‌كند و مردم جهان را از كارهاي نيك و بد خود آگاه مي‌سازد. كسي كه به همه‌ي زبان‌ها ستايش شده است و كساني كه گوش پندپذير ( شنوا ) دارند نصحيت او را شنيده‌اند. تا زماني كه عناصر چهارگانه ( آب، باد، خاك، آتش) در آفرينش موجودات به كار مي‌رود و گل بر روي شاخه كنار خار مي‌رويد ( تا زندگي وجود دارد درود و سلام خداوند بر پيامبر (ص) و اصحاب برگزيده و خاندان بزرگوار او پيوسته باشد. )

 درس اوّل

* با تو ياد هيچ كس نبود روا

قالب : مثنوي

1ـ اي خدا اي كسي كه بخشش و بزرگي تو حاجت‌ها را  برآورده مي‌كند. شايسته نيست ازكس ديگري همراه تو ياد شود.

2ـ اندك دانشي كه از نزد خودت به ما بخشيده‌اي به علم بي كران و معرفت خودت متصّل گردان. (علم ما را خدايي كن)

3ـ دانش اندكي كه در روح من است از هواهاي نفساني و اسارت تن رها كن .

4ـ در اين جهان بر سر راه ما هزاران مشكل وجود دارد و ما نيز مانند مرغاني طمع كار و بي‌چاره هستيم.

5ـ اگر در هر قدم ما مشكلات زيادي وجود داشته باشد. چون تو با ما هستي هيچ غمي نداريم.

6ـ از بارگاه الهي مي‌خواهيم به ما توفيق دهد تا بندگي‌مان را به جا آوريم. زيرا كسي كه شرط بندگي را به جا نمي‌آورد از لطف خداوند محروم و بي بهره است.

7ـ كسي كه شرط بندگي را به جا نمي‌آورد نه تنها به خود آسيب مي‌رساند بلكه همه‌ي دنيا را دچار مشكل مي‌سازد.

درس دوّم:رزم رستم و سهراب (1)

1ـ اكنون داستان رستم و سهراب را گوش كن، داستان‌هاي ديگر را شنيده‌اي اين را نيز گوش كن.

2ـ رستم مهره را به تهمينه داد و گفت: اين را نگهداري كن، اگر روزگار به تو دختري بخشيد ....

3ـ آن را با طالع خوب و فرخندگي به گيسوي او بياويز.

4ـ و اگر سرنوشت پسري نصيب تو كرد. اين نشانه‌ي پدر را به بازوي او ببند.

5ـ پس از گذشت نه ماه تهمينه صاحب پسري شد كه مانند ماه زيبا و تابان بود.

6ـ وقتي كودك خنديد و چهره‌اش سرخ گون گرديد. تهمينه او را سهراب ناميد. ( سهراب به معناي سرخ گون و شاداب است .)

7ـ وقتي كودك يك ماهه شد مانند بچه‌‌اي يك ساله بود و سينه و هيكلش مانند اندام پدرش رستم بود.

8ـ وقتي ده ساله شد در آن سرزمين كسي نبود كه توانايي جنگ آزمايي با وي را داشته باشد.

9ـ تهمينه به او گفت: تو پسر پهلوان تنومند رستم و از دودمان زال دستان پسر سام فرزند نريمان هستي.

10ـ از زماني كه خداوند جهان را خلق كرده، سواري به دلاوري رستم به وجود نياورده است.

11ـ سهراب گفت : وقتي كه من و رستم پدر و پسر باشيم شايسته نيست كسي در جهان پادشاهي كند.

12ـ افراسياب به فرمانده لشكر گفت: كه راز ناشناخته بودن رستم و سهراب همچنان بايد پنهان بماند.

 13ـ نبايد پسر پدرش را بشناسد، زيرا تمام وجودش را تسليم مهرپدري مي‌كند.

14ـ شايد آن پهلوان دلاور پير ( رستم) به دست سهراب شجاع كشته شود.

15ـ پس از كشته شدن رستم به دست سهراب چاره‌اي براي سهراب بينديشيد و شب هنگام او را در خواب بكشيد.

16ـ كاووس به گيو فرمان داد: رستم را دستگير كن و او را زنده به دار بياويز، و ديگر در باره‌ي او با من سخن نگو.

17ـ سهراب به رستم گفت: اين گرز و شمشير ( ابزار جنگي ) را بر زمين بينداز و جنگ و ستم را رها كن.

18ـ سهراب به رستم گفت:من در دلم به تو احساس مهر و محبت مي‌كنم و از جنگيدن با تو خجالت مي‌كشم.

19ـ رستم گفت: شب گذشته در باره‌ي جنگ سخن مي‌گفتي، فريب تو را نمي‌خورم بيهوده تلاش نكن.

20ـ بجنگيم ( مي‌جنگيم) سرانجام اين جنگ راي و نظر خداي نگهدارنده‌ي جهان است.

درس سوّم

رزم رستم وسهراب ( 2)

1ـ رستم و سهراب شروع به كشتي گرفتن كردند و خون و عرق فراواني از بدنشان جاري شد.

2ـ سهراب مانند فيل خشمگين و مست دستش را دراز كرد و رستم را از جايش بلند كرد و به زمين كوبيد.

3ـ سهراب خنجر تيز و برّاني را بيرون آورد و مي‌خواست سر رستم را از تنش جدا كند.

4ـ رستم به سهراب گفت: اي پهلوان شجاع كه در جنگاوري و شمشير زني مهارت داري.....

5ـ آداب و رسوم مبارزه‌ي ما به گونه‌اي ديگر است و آراستگي دين ما چيزي غير از اين است.

6ـ هرگاه كسي با كشتي گرفتن مبارزه را آغاز كند و پهلواني ( بزرگي ) را شكست دهد.

7ـ بار اول كه او را بر زمين مي‌زند او را نمي‌كشد اگرچه نسبت به او كينه‌ي فراوان داشته باشد.

8ـ سهراب جوان، سخن رستم را پذيرفت و اين سخن براي او خوشايند بود.

9ـ سهراب رستم را رها كرد و به دشت آمد. او مثل شيري كه از مقابل آهويي( ترسان) مي‌گذرد. از مقابل رستم عبور كرد.

10ـ سهراب مشغول شكار شد و جنگ با رستم را فراموش كرد.

11ـ وقتي رستم از چنگ سهراب رها شد مانند شميشري فولادي، قامت راست كرد و نيرو گرفت.

12ـ رستم آرام و آهسته به سوي آب جاري رفت. او مانند مرده‌اي كه دوباره زنده شده باشد نيرو گرفت.

13ـ آب خورد، صورت و سر و بدنش را شست و ابتدا با خداوند شروع به راز و نياز كرد.

14ـ پيوسته از خداوند پيروزي و قدرت طلب مي‌كرد و از آنچه سرنوشت برايش خواسته بود، خبر نداشت.

15ـ رستم وقتي از طرف رودخانه به سوي ميدان جنگ مي‌رفت، نگران و از شكست پيشين هراسناك بود.

16ـ وقتي سهراب شيرافكن، رستم را ديد از غرور جواني به هيجان آمد.

17ـسهراب گفت:اي كسي كه از چنگ شير رهايي يافته‌اي و از ضربات شير دلاوري، مانند من در امان مانده‌اي.

 18ـ رستم كه از جنگ پيشين ناراحت بود دستش را دراز كرد و گردن و پهلوي سهراب كه چون پلنگ جنگاوري بود، گرفت.

19ـالف) رستم پشت سهراب جوان را خم كرد ( او را شكست داد)  ب) پشت سهراب خم شد چون اجل او فرا رسيده بود؛ توان مقاومت نداشت.

20ـ رستم سهراب را مثل شير بر زمين زد و مي‌دانست كه سهراب مدّت زيادي بر زمين نمي‌ماند.

21ـ رستم سريع خنجرش را از غلاف بيرون آورد و پهلوي سهراب شجاع و آگاه را دريد.

22ـ سهراب از شدّت درد به خود پيچيد و آهي كشيد و از نگراني نيك و بد روزگار بيرون آمد.

23ـ سهراب به رستم گفت: علّت اين اتفّاق خود من هستم و روزگار كليد مرگ و زندگي مرا در اختيار تو نهاد.

24ـ اكنون اگر تو مانند ماهي در آب فرو بروي و يا مانند شب، در تاريكي پنهان شوي ...

25ـ و يا مانند ستاره به اوج آسمان بروي و تمام تعلّقات خود را از روي زمين از ياد ببري.

26ـ پدرم ( رستم) وقتي ببيند كه من به دست تو كشته شده‌ام، انتقام مرا از تو مي‌گيرد.

27ـ از ميان اين همه پهلوانان مشهور و دلير، كسي خواهد بود كه نشاني مرا به پدرم رستم برساند.

28ـ كه سهراب با ذلّت و خواري كشته شده است و او در انديشه‌ي يافتن تو بود.

29ـ وقتي رستم اين سخن را شنيد سرگشته و متحيّر شد. و جهان در مقابل چشمانش تيره و تاريك گشت.

30ـ رستم پس از آن كه به هوش آمد با ناله و فرياد از سهراب پرسيد...

31ـ اكنون تو چه نشانه‌اي از رستم داري كه اميدوارم نامش از بين پهلوانان كم شود. ( خدا كند بميرد).

32ـ سهراب به او گفت: اگر چنين است كه تو رستمي، تو مرا از روي لجبازي و بيهودگي كشتي.

33ـ به هر روشي كه ممكن بود تو را راهنمايي كردم، اما يك ذرّه در تو علاقه به وجود نيامد.

34ـ اكنون بند از لباس جنگي من باز كن و بدن روشن و پاك مرا ببين.

35ـ وقتي رستم زره‌ سهراب را باز كرد و آن مهره را بر بازوي او ديد از شدّت ناراحتي لباس‌هاي خود را پاره كرد.

36ـ رستم از شدّت ناراحتي خودش را زخمي كرد و موهاي سرش را كند، بر سرش خاك ريخت و صورتش از اشك خيس شد.

37ـ سهراب به او گفت: اين كار تو( از مرگ براي من) بدتر است، نبايد اشك بريزي و گريه كني.

38ـ اين گريه و شيون و زاري سودي ندارد، چنين حادثه‌اي پيش آمد و اين كاري بود كه خدا سرنوشت قرار داده بود و بايد انجام مي‌شد.

درس چهارم ميرعلم دار

سكينه:        1ـ اي عموجان، اين جسم ناتوانم فداي تو شود؛ ديگر تحمّل تشنگي ندارم .

2ـ نگاه كن كه چگونه غمگين و دل سوخته هستم و به خاطر جرعه‌اي آب بي تاب شده‌ام.

3ـ به كوچكي من رحم كن زيرا غمخواري جز تو ندارم.

 عبّاس(ع): 4اي سكينه آرامش را با سخنانت از من گرفتي، اكنون بدان كه من جز اشك چشم، آبي سراغ ندارم.

5ـ اي گل زيباي باغ حسين من در اين دشت به جز اشك چشم به آب ديگري دسترسي ندارم.

امام حسين (ع):6ـ اي پرچم دار دلاورم و اي كسي كه نيروي بازوي من از توست و عزيزتر از جانم هستي.

عبّاس(ع):

7ـ اي فرزند سعد، سخت دلي و بدبختي پيشه‌ي توست و پرچم ستم به دست تو استوار و ماندگار است.

8ـ فرزند بهترين مردمان روي زمين حسين(ع) ، آن پادشاه بلند مرتبه چنين گفت:

9ـ بنا به عقيده‌ي برخي اگرچه من گناه فراوان مرتكب شده‌ام و نامه‌ي سركشي‌ام را با اعمالم سياه كرده‌ام.

10ـ كودكان من چه گناهي مرتكب شده‌اند كه بايد در كنار آب جاري فرات از تشنگي هلاك شوند؟

ابن سعد:

11ـ اي عبّاس اي پهلوان دلير من به به تو مي‌گويم برو به حسين پيشواي تشنه لبان بگو كه:

12ـ اگر آب تمام سطح جهان را بگيرد ( آب بسيار فراوان باشد) به شما غير از تير برّنده نمي‌دهم.

13ـ مگر اين كه پيمان با يزيد را قبول كني آن گاه به كودكانت آب مي‌دهم.

عبّاس (ع):

14ـ خدايا من چه كاري بايد بكنم. از شرمندگي چه بگويم، به كنار آب رفتم در حالي كه هنوز تشنه‌ام.

15ـ خدايا! چگونه اين سخنان را به برادرم بگويم؟ به آن پادشاه عالي مقام چه بگويم زيرا زبانم بند آمده.

امام حسين (ع):

16ـ اي نور چشمم! عبّاس، چرا چشمانت پر از اشك است ؟

17ـ خداوند در جهان حقّ مرا از يزيد مي‌گيرد! تو از من شرمنده نباش.

18ـ اي برادر زمان آن رسيده كه در خون خود شناور شويم. ( شهيد شويم ) و از ميدان نبرد، با هم به سوي بهشت برتر، برويم.

19ـ در برابر شمشير تيز كافران قرار گيريم و براي مبارزه با ستم، جان خود را فدا كنيم.

20ـ اي كسي كه غمخوار و فرمانده‌ي دلاور لشكر هستي و اي كسي كه روزگار مانند تو را به خود نديده .

21ـ زمان فدا شدن در راه خدا دير شد، صبر جايز نيست، نمي‌توانم صبر كنم، زمان شهيد شدن دير شده است.

22ـ اي برادر جان، پرچم را پشت سر من مردانه و محكم بر پا كن و مردانه پشتيبان من باش.

23ـ وقتي پرچم پادشاهي من برافراشته شد، در اين ميدان نبرد مرا همراهي كن.

24ـ دست و شمشيرت را از خون دشمن رنگين كن و با پشتيباني از برادرت، با دشمن مبارزه كن.

عبّاس (ع):

25ـ تا زماني كه زنده‌ام، هرگز از تو جدا نخواهم شد و اگر جانم را فدايت كنم، خوشا به سعادتي كه من دارم.

امام حسين (ع):

26ـ وقتي از من دور شدي، توجّهت به سوي من باشد و از ميدان لشكر بيرون بيا و در سمت خيمه‌ها به دنبال من باش.

عبّاس (ع)

27ـ اگر از تو جدا شدم با شمشير به اين گروه فرومايه حمله كن و ميدان جنگ را دگرگون كن، تا شايد مرا بيابي.

28ـ اگر جستجو كني شايد مرا در خاك و خون بيابي، پس يك لحظه از روي لطف و مهرباني بر بالين من نشين.

امام حسين و عبّاس (ع)

29ـ اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنم، زيرا حتي سنگ هم هنگام خداحافظي دوستان ناله سر مي‌دهد .

امام حسين (ع) : اي گروه بي آبرو،

عبّاس (ع) : شما بر اعمال كفرآميز خود، نام اسلام گذاشته‌ايد.

امام حسين (ع) : اي لشكريان يزيد، من فرزند رسول خدا هستم.

عبّاس (ع) : حسين سرور و من نوكر او هستم.

امام حسين (ع) : از شهيد شدن ذرّه‌اي ترس ندارم.

عبّاس (ع) : زيرا شهادت ميراثي است كه از اجدادم به من رسيده است.

امام و عبّاس (ع):30ـ اي نشانه‌ي شگفتي‌ها و اي سرور حاكمان، اي پدر بلند مرتبه من، اي علي مرتضي!

شمر: 31ـ اي ابن سعد ستمگر، امان بده كه در ميدان نبرد روز رستاخيز آشكار گرديده است.

32ـ امام حسين ( ع ) و حضرت عبّاس (ع) كه محل طلوع نورند از دو طرف به سپاه كفر حمله كردند.

33ـ اي پادشاه جهان ( ابن سعد) از عبّاس، اين شير نيرومند و خشمگين دوري كن.

34ـ به فرياد لشكر برس كه نابود شد و دنياي لشكريان سياه شد ( لشكر به تنگنا و سختي افتاد )

ابن سعد:

35ـ اي لشكر كينه جو، بار ديگر با خشم و كينه و دشمني حمله كنيد و ميان اين دو برادر جدايي اندازيد.

36ـ حضرت عبّاس به طرف آب روان رفت اما تشنه بازگشت بنابراين گذشت و جوانمردي را نگاه كن!

درس ششم :داستان خير و شر(نظامي)

1ـ خير، فوراً جواهر درخشان را از لباس خود درآورد و در برابر آن سنگدل ( شر ) كه آب داشت قرار داد.

2ـ خير گفت: از شدّت تشنگي مُردم، به فريادم برس و مرا درك كن و آتش تشنگي‌ام را با مقداري آب رفع كن.

3ـ مقداري از آن آب گواري چون عسل را يا از روي جوانمردي به من ببخش يا بفروش.

4ـ خير گفت: بلند شو شمشير و خنجرت را بياور چشمانم را در بياور و مقداري آب به من بده.

5ـ چشم‌هاي نوراني مرا بيرون بياور و تشنگي‌ام را با مقداري آب برطرف كن.

6ـ هنگامي كه شر درخواست خير را شنيد، خنجرش را بيرون آورد و با سرعت پيش خير تشنه رفت.

7ـ خنجرش را در چشمان روشن خير فرو كرد و از كور كردن او هيچ افسوسي نخورد.

8ـ وقتي چشمان خير را نابينا كرد، بدون آن كه به او  آب بدهد، به راهش ادامه داد.

9ـ شر، لباس‌ها و جواهرات قيمتي خير را برداشت و او را بي چيز و نابينا رها كرد.

10ـ چشم نابيناي خير، بينا شد و درست مثل اولش سالم گشت.

11ـ چوپان گفت: من به جز اين دختر كه برايم بسيار عزيز است فرزند ديگري ندارم، اما مال و ثروت زيادي دارم.

12ـ اگر به من و دخترم علاقمند شوي و نزد ما بماني، براي ما از جان عزيزتر خواهي بود.

13ـ اگر خودت بخواهي براي چنين دختري تو را آزادانه به دامادي خود برمي‌گزينم.

14ـ و آن چه از گوسفند و شتر دارم به تو مي‌دهم تا ثروتمند شوي

15ـ من همان فرد تشنه‌اي هستم كه جواهراتم را از دست دادم، شانس و اقبال به من روي آورده است.  امّا تو شانسي نداري.

16ـ تو مي‌خواستي مرا بكشي اما خدا نمي‌خواست، خوش بخت كسي است كه خداوند پشتيبان او باشد.

17ـ شانس و اقبال پشتيباني مانند خدا را به من داد و اينك تاج و تخت شاهي نصيب من شد.

18ـ واي بر جان تو كه بد ذات هستي، تو راهزن جان شده‌اي و براي هلاك ديگران اقدام كرده‌اي امّا جان سالم به در نخواهي برد.

19ـ شر گفت: امان بده هر چند در حق تو بدي كردم، از بدي من بگذر زيرا من در حق خودم بدي كرده‌ام.

20ـ چوپان گفت: اگرخير، خيرخواه است اما تو شر هستي و جز بدي، كاري از تو ساخته نيست. (سرنوشتي جز بدي در انتظار تو نيست.)

21ـ چوپان تن شر را جستجو كرد و آن دو جواهر را كه در ميان كمربند خود پنهان كرده بود، يافت.

22ـ چوپان جواهرات را نزد خير آورد و گفت: اين جواهرات به صاحب آن كه همچون جواهر با ارزش است برگشت.

درس هفتم : طوطي و بقّال (مولوي )

1ـ بقّالي بود كه طوطي خوش آواز، سبز رنگ و سخنگويي داشت.

2ـ طوطي از دكّان مراقبت مي‌كرد و با مشتريان هم صحبت مي‌شد و شوخي مي‌كرد.

3ـ در سخن گفتن با آدميان زبان گويايي داشت و در نغمه خواني ميان طوطيان ماهر بود.

4ـ طوطي از بالاي دكّان به سوي پريد و ناگهان شيشه‌هاي روغن گل را ريخت و شكست.

5ـ صاحب طوطي از خانه به مغازه آمد و با خيال آسومده مانند بزرگان در مغازه نشست.

6ـ مرد بقّال ديد كه مغازه پر روغن لباس‌ها ( وسايل) چرب شده است، عصباني شد و چنان ضربه‌اي بر سر طوطي زد كه از شدّت ضربه طوطي كچل شد.

7ـ طوطي چند روزي ساكت شد و سخن نگفت و مرد بقال از پشيماني آه مي‌كشيد.

8ـ  مرد بقال با افسوس موهاي صورتش را مي‌كند و مي‌گفت افسوس كه نعمتم از دست رفت.

9ـ اي كاش آن زماني كه بر سر طوطي خوش آوازم مي‌زدم، دستم مي‌شكست.

10ـ مرد بقّال به هر نيازمندي كمك مي‌كرد تا شايد طوطي دوباره سخن بگويد.

11ـ بعد از سه شبانه روز سرگردان و نا اميد در دكّانش نشسته بود.

12ـ براي طوطي كارهاي شگفت انگيز نشان مي‌داد ( ادا در مي‌آورد)  تا شايد شروع به سخن گفتن كند.

13ـ روزي گدايي سر برهنه از آن جا مي‌گذشت كه سرش مانند پشت طاس و تشت صاف بود.

14ـ طوطي بلافاصله شروع به سخن گفتن كرد و شخص فقير را صدا زد كه : اي فلاني:

15ـ تو چرا كچل شدي و در جمع كچل‌ها در آمدي؟ تو هم مگر شيشه‌هاي روغن را ريخته‌اي؟

16ـ مردم از مقايسه‌ي نادرست طوطي خنديدند، چون او آن مرد فقير بي مو را مثل خود تصوّر كرده بود.

17ـ عمل انسان هاي پاك را با عمل خود مقايسه نكن هر چند دو كلمه‌ي شير درنده و شير خوردني در نوشتن يكسان هستند.

18ـ مردم جهان به دليل چنين سنجش‌هاي ناروايي به گمراهي افتادند، كمتر كسي است كه مردان حقّ را بشناسد و به مقام آن‌ها پي ببرد.

19ـ هر دو نوع زنبور ( زنبور عسل و زنبور قرمز) از يك محل تغذيه مي‌كنند، اما اين تغذيه در يكي توليد عسل مي‌كند و در ديگري تبديل به نيش زهرآلود مي‌شود.

20ـ هر دو نوع آهو آب و گياه مي‌خورند امّا اين تغذيه در يك نوع تبديل به فضولات مي‌شود ( آهوي معمولي ) و در ديگري ( آهوي ختن) به مُشك خالص تبديل مي‌گردد.

21ـ هر دو نوع ني از يك نوع آب تغذيه مي‌كنند امّا اين آب در يكي تبديل به نيشكر و در ديگري تبديل به ني تو خالي مي‌شود.

22ـ هزاران گونه از اين شباهت‌هاي ظاهري وجود دارد امّا اين شباهت‌ها فقط در ظاهر است و تفاوت ميان آنها بسيار زياد است .

23ـ از آن جا كه شيطان‌هاي آدم نما در جهان بسيار هستند پس شايسته نيست كه با هركسي رابطه‌ي دوستي برقرار كرد.

 درس هشتم : خطّ خورشيد (قيصر امين پور)

1ـ ظلم و ستم بي پايان بر جامعه حاكم بود.

2ـ خوبي‌ها مانند دفتري بود كه آن را پاره پاره كرده باشند.

3ـ همه‌ي مردم نگران و افسرده بودند.

4ـ روزگار افسردگي و غم و اندوه بود.

5ـ هر فرد مبارز  6ـ مانند حرف خطّ خورده‌اي بود   7ـ جلوه‌اي نداشت. (مفهوم: نبودن آزادي).

8ـ گرچه گاهي مبارزي  9ـ به پا مي‌خاست و در برابر ظلم مبارزه مي‌كرد  10ـ امّا به زودي شهيد مي‌شد

11ـ امّا باز در آن جامعه‌ي خفقان گرفته  12ـ ساواك و مزدوران شاه

13ـ سعي در پاك كردن خطّ امام خميني را داشتند و قيام مبارزان را سركوب مي‌كردند.

14ـ ناگهان از مشرق زمين، امام خميني همچون نوري آشكار شد.

15ـ خون شهيدان /16ـ همه جا را روشن كرد 17ـ امام خميني از مشرق زمين قيام كرد.

18ـ جامعه را دگرگون ساخت (انقلاب كرد)

 

 درس نهم : پاسخ(محمّدرضا عبدالملكيان )

ـ پسرم از من سؤال مي‌كند، تو چرا مي‌جنگي؟

ـ من تفنگم را در دست گرفته و كوله بارم را بر پشت بسته‌ام و خودم را براي رفتن به جبهه آماده مي‌كنم.

ـ مادرم با آب، قرآن و آيينه مرا بدرقه مي‌كند و با اين كارش روشنايي و ايمان و اميد دلم را فرا مي‌گيرد.

ـ پسرم دوباره سؤال مي‌كند: تو چرا مي‌جنگي؟

ـ با تمام وجودم مي‌گويم تا دشمن وطن و آزادي را از تو نگيرد.


درس داوزدهم : از كعبه گشاده گردد اين در (نظامي)88


1ـ  وقتي آوازه‌ي عشق مجنون مانند زيبايي ليلي در جهان پيچيد.

2ـ شانس و اقبال از مجنون روي برگردانيد و پدرش در حلّ مشكل او، بسيار ناتوان شده بود.

3ـ همه‌ي اقوام و خويشاوندان، براي حلّ مشكل او، به چاره انديشي پرداختند.

4ـ وقتي درماندگي پدر مجنون را مشاهده كردند ، براي چاره‌جويي به گفتگو پرداختند.

5ـ همگي به اين نتيجه رسيدند، حلّ اين مشكل و درمان اين درد فقط با زيارت خانه‌ي خدا ممكن است.

6ـ خانه‌ي خدا، محلّ برآورده شدن نياز همه‌ي مردم جهان و قبله‌گاه زمينيان و آسمانيان است.

7ـ وقتي كه زمان حج فرا رسيد،پدر مجنون شتري آماده كرد و كجاوه‌اي بر روي آن نهاد.(آماده ی سفر شد)

8ـ پدر مجنون، با تلاش فراوان فرزند عزيزش را كه مثل ماهي زيبا بود در كجاوه نشاند.

9ـ پدر مجنون با دلي پر از دردوغم به سوي خانه‌ي خدا آمد و چون غلامي به خانه‌ي خدا متوسل شد.

10ـ  پدر به پسر گفت : اي فرزندم، خانه‌ي خدا جاي بازي و سرگرمي بيهوده نيست، عجله كن كه اينجا جاي چاره انديشي و درمان درد است.

11ـ بگو،خدايا كمكم كن كه از اين كار بيهوده (عاشقي) رها شوم و به سوي رستگاري مرا(همراهی کن)توفيق بده.

12ـ بگو خدايا به فريادم برس كه به بلاي عشق گرفتار شده‌ام و مرا از اين بلا و گرفتاري رها كن.

13ـ مجنون وقتي سخن عشق را شنيد اوّل گريه كرد ( به ياد ليلي) و سپس به كاري كه مي‌خواست انجام دهد خنديد.

14ـ مجنون مثل مار حلقه زده به سرعت برخاست و به حلقه‌ي خانه‌ي خدا متوسل شد.

15ـ مجنون در حالي كه حلقه‌ي كعبه را در آغوش گرفته بود، مي‌گفت: امروز من مانند حلقه‌ي در كعبه، به تو متوسل شده‌ام.

16ـ خدايا، همه به من مي‌گويند از عشق دوري كن اما اين رسم دوستي و محبّت نيست.

17ـ خدايا تمام وجود من با عشق پرورش يافته است و نمي‌خواهم چيز ديگري جز عشق در سرنوشتم باشد.

18ـ خدايا، تو را به خداوندي‌ات و به عظمت و بزرگيت قسم مي‌دهم ...

19ـ مرا در عشق به مرحله‌اي برسان كه ليلي /عشق زنده بماند، اگرچه من خودم زنده نباشم. 

(مفهوم: بيانگر از خود گذشتگي مجنون ).

20ـ خدايا هر چند وجودم از عشق سرشار است، امّا مرا از اين هم سرمست‌تر كن.

21ـ خدايا هر چه از عمر من باقي است بگير و به عمر ليلي اضافه كن. ( بيانگر از خود گذشتي مجنون).

22ـ پدر كه به سخن مجنون گوش مي‌داد، وقتي داستان راز و نياز عاشقانه‌ي او را شنيد، ساكت شد و سخني نگفت.

23ـ پدر مجنون فهميد كه دل مجنون گرفتار عشق ليلي است و درد عشق او درمان ناپذير است.


 درس سيزدهم : در امواج سند (مهدي حميدي )91


 1ـ هنگام غروب، خورشيد سينه خيز و آرام آرام خود را پشت كوه‌ها پنهان مي‌كرد.

2ـ نور زرد رنگ خورشيد مانند گردي زعفراني بر روي نيزه‌ها و سربازان مي‌تابيد.

3ـ چهره‌ي روشن روز در تاريكي شب پنهان مي‌شد ( شب فرا می رسيد).

4ـ درآن شب تاريك، روشني خیمه‌ي(بارگاه/حکومت) خوارزمشاهيان، پنهان مي‌شد. (قدرت و شكوه حكومت خوارزمشاه از بين مي‌رفت).

5ـ اگر جلال الدّين امشب يك لحظه دير اقدام كند/شب طولانی تر شود؛ فردا صبح مغولان با كشتار خود همه‌ي ايران را پُر از خون خواهند كرد.

6ـ در اثر فتنه‌هاي تركان مغول و ريخته شدن خون ايرانيان از رود سند تا رود جيحون ( تمام ايران) به خاك و خون كشيده مي‌شود.

7ـ جلال الدّين در سرخي غروب خورشيد، ايران باسابقه ومتمدّن را غرق در خون ديد ( نابودي ايران را ديد).

8ـ در آن سرخی هنگام غروب خورشيد كه مثل درياي خون به نظر مي‌رسيد، زوال و نابودي خود را مشاهده كرد.

 9ـ كسي‌نمي‌دانست جلال الدّين در آن زمان به چه چيزي فكر كرد، كه چشمانش از اشك خيس‌شد.

10ـ جلال الدّين مانند آتشي به سپاه دشمن هجوم آورد و در آن ميدان جنگ از آتش هم سوزنده‌تر عمل مي‌كرد. ( دشمنان را نابود كرد).

11ـ جلال الدّين در آن ميدان جنگ كه تير و نيزه از آسمان مثل باران مي‌باريد انگار قيامتي به پا كرده بود.

12ـ جلال الدّين در ميدان جنگ كه همچون دريايي از خون شده بود در پي كشتن چنگيز بود.

13ـ جلال الدّين با شمشير برّنده و كشنده‌اش در ميان انبوه مغولان كارعزرائيل را انجام مي‌داد.(دشمنان را می کشت)

14ـ اما هر تعداد از سربازان مغول كه كشته مي‌شدند تعداد بيشتري جاي آن‌ها را مي‌گرفتند مانند درختي كه برگ‌هايش ريخته مي‌شود و دوباره جوانه مي‌زند.

15ـ انعکاس ستارگان در رود سند درحال حرکت و پرموج مثل حالت رقصی بود  که از کشتن دشمنان صورت می گیرد.

16ـ موج‌هاي بزرگ رود سند مثل كوه بودند كه در پي هم حركت مي‌كردند و بالا و پايين مي‌رفتند.

17ـ رود سند، خروشان، عميق، پهناور و پر از كف، دل تاريكي را مي‌شكافت و حركت مي‌كرد.

18ـ هر موجي از رود سند مانند نيشي بود كه در چشم جلال الدّين فرو مي‌‌رفت و او را آزار مي‌داد.(رودخانه‌ي سند براي جلال الدّين مانعي بزرگ بود.)

19ـ از چشمان جلال الدّين اشك جاري بود و زندگي‌اش را ناپايدار و نابود مي‌ديد.

20ـ در ميان امواج سفيد و بي قرار رود سند فكر تازه‌اي به ذهن جلال الدّين رسيد.

21ـ شبي فرا رسيده است كه  در راه دفاع از كشور، باید زن و فرزند خود را فدا كرد.

22ـ در برابر دشمنان بايد ايستاد و جنگيد و وطن را از اسارت دشمن ( مغولان) نجات داد.

(حذفی) جلال الدّين گفت: اي موج سنگين و كف آلود! دهان خشم خود را باز كن.

(حذفی )ـ اي رود نابودگر، كودكانم را در كام خود فرو ببر و درد بي درمان مرا درمان كن.

23ـ جلال الدّين يك شبانه روز با سپاه اندكش با مغولان جنگيد و خيلي از دشمنان را كشت.

24ـ وقتي كه سپاه دشمن او را محاصره كرد، اسب خود را مانند كشتي به داخل رودخانه انداخت.

25ـ وقتي جلال الدّين از پس اين جنگ دشوار برآمد و به راحتي از آن درياي عميق گذشت.

26ـ چنگيز به فرزندان و ياران خود گفت: اگر انسان لازم است فرزندي داشته باشد، فرزندش مثل جلال‌الدّين بايد شجاع باشد.

27ـ آري گذشتگان ما كه قبل از اين زندگي مي‌كردند، با چنين فداكاري‌هايي راه ترك‌ها و عرب‌ها را به كشور بستند.

28ـ اين داستان را به اين خاطر برايت نقل كردم كه امروز قدر ميهنت را بداني و آن را خوار و بي ارزش نشماري.

29ـ براي پاسداري هر وجب از خاك اين سرزمين چه بسيار انسان‌هايي كه جان خود را از دست داده‌اند.

30ـ وخدا مي‌داند كه به خاطر تصرّف قطعه ی کوچکی از این سر زمین چه افراد دیوانه ی قدرتی از بین رفته اند.

 درس چهاردهم : هنر و سخن ص 98

1ـ آگاه باش كه انسان بي فضيلت، هميشه بي فايده است، مانند درختچه‌ي خاردار كه ساقه دارد امّا سايه ندارد، نه به خود سود مي‌رساند نه به ديگران.

2ـ تلاش كن كه هر چند با اصل و نسب باشي، دانش و فضيلت نيز داشته باشي چرا كه دانش و فضيلت از اصالت خانوادگي برتر است.

3ـ همان طور كه گفته‌اند بزرگي انسان به عقل و دانش است، نه به اصل و نسب و نژاد.

4ـ اگر آدمي با اصل و نسب، گوهر فضيلت و دانش نداشته باشد، هم نشيني او براي هيچ كس سودمند نيست.

5ـ در هر كسي اين دو گوهر ( اصل و نسب و فضيلت) را يافتي به او متوسل شو و او را از دست نده زيرا كه او براي همه سودمند است.

6ـ آگاه باش: كه از همه‌ي فضيلت‌ها، سخن گفتن، بهترين فضيلت است، زيرا خداوند بزرگ و با شكوه، در ميان همه‌ي آفريده‌هاي خود، انسان را بهتر آفريد.

7ـ انسان بر ديگر جانوران به ده مرتبه كه در وجود اوست برتري يافت، پنج حس دروني و پنج حس ظاهري.

8ـ پنج حس دروني عبارتند از: تفكّر و به خاطر سپردن، به خيال آوردن، تشخيص دادن و سخن گفتن

9ـ پنج حس ظاهري عبارتند از: شنوايي، بينايي، بويايي، لامسه و چشايي.

10ـ جانوران نيز حواس پنج گانه‌ي ظاهري دارند كه با حواس ظاهري انسان متفاوت است.

11ـ بنابراين، انسان به اين علّت ( حواس ده گانه) نسبت به موجودات برتري يافت و موفق شد.

12ـ و چون اين را فهميدي، زبان را به خوبي و هنرآموزي، عادت بده و زبانت را جز به خوبي گفتن عادت نده.

13ـ زيرا زبان تو هميشه همان را مي‌گويد كه تو، او را به گفتن آن واداشته‌اي، و گفته‌اند: هركه زبانش خوش‌تر باشد، دوستداران او بيشتر خواهند بود.

14ـ با داشتن فضيلت‌هاي زياد، سعي كن كه به جا و به موقع سخن بگويي، چرا كه سخن بي جا، هر چند كه سخن خوبي باشد، بد جلوه مي‌كند.

15ـ سخني كه دروغ باشد و در آن اثري از هنر و فضيلت نباشد، بهتر است كه گفته نشود.

  درس چهاردهم : متاع جواني (پروين اعتصامي)

 1ـ روزي جواني به پيري گفت: با وجود پيري چگونه زندگي‌ات را سپري مي‌كني؟

2ـ پير گفت: در كتاب زندگاني حرف‌هاي مبهم و پيچيده‌اي وجود دارد كه معني آن را فقط در زمان پيري مي‌فهمي.

3ـ اي جوان! تو بهتر است كه از توانايي‌هاي خودت سخن بگويي، چرا از دوره‌ي پيري و ناتواني من مي‌پرسي؟

4ـ اي جوان! قدر دوران جوانيت را بدان زيرا اين مرغ زيبا ( جواني) براي هميشه در جسم تو باقي نمي‌ماند.

5ـ من جواني‌ام را كه چون كالايي ارزشمند بود مجّاني از دست دادم، تو اگر مي‌تواني آن را به سادگي از دست نده ( به خوبي از آن استفاده كن).

6ـ هر چقدر كه من در زمان جواني تكبّر و غرور از خود نشان دادم، جهان بيشتر از آن در مقابلم مغرور شد.

7ـ روزگار، به اين دليل جواني مرا ربود كه من به هنگام نگهداري از آن، در غفلت و بي خبري بودم .

  درس هجدهم : ناله‌ي مرغ اسير (ابوالقاسم عارف قزويني)

 1ـ تمام ناله و فرياد هر انسان اسيري ( شاعر) براي آزادي وطن است. راه و روش پرنده‌ي اسير در قفس مانند من است.

 2ـ از باد سحرگاهي مي‌خواهم تا خبر اسارت مرا به دوستانم كه بيرون از زندان به سر مي‌برند، برساند.

3ـ اي هم وطنان! براي رسيدن به آزادي فكري كنيد كه هركس چنين نكند، مثل من گرفتار زندان مي‌شود.

4ـ اگر خانه‌ي وطن به دست بيگانگان آبادشود، بايد با اشك آن را خراب كرد زيرا آن خانه ماتمكده‌اي بيش نيست.

5ـ لباسي كه در راه پاسداري از وطن، به خون رنگين نشود، شايسته است كه پاره شود. زيرا آن لباس باعث ننگ انسان و ارزش آن از كفن هم كمتر است.

6ـ آن كس را كه در اين مملكت پادشاه خود قرار داديم ( محمدعلي شاه) ملّت امروز مطمئن شد كه او شيطان است.

 درس نوزدهم : مرغ گرفتار (محمّدتقي بهار )

 1ـ من نمي‌گويم كه مرا از زندان استبداد آزاد كنيد، تنها خواسته‌ام اين است كه قفسم را به باغي ببريد تا دلم اندكي شاد شود و بوي آزادي را حس كنم.

2ـ اي دوستان! فصل شادي به سرعت مي‌گذرد، شما را به خدا قسم مي‌دهم، وقتي در باغي مي‌نشينيد به ياد من باشيد.

3ـ اي دوستان كه در آزادي به سر مي‌بريد زماني كه از نعمت‌هاي آزادي بهره‌مند هستيد از من گرفتار هم ياد كنيد.

4ـ اگر كسي از شما مرغ اسيري در قفس دارد، آن را به باغي ببرد و به ياد من، آزادش كند.

5ـ اگر تمام هستي من بي نوا از بين رفت، ترسي ندارم ( مهم نيست) شما به فكر از بين بردن دشمن (پادشاه باشيد). ( عليه ظلم حاكمان زمان قيام كنيد. )

6ـ رسيدن به هدف نزديك است. مبادا از مشكلاتي كه بر سر راه است سخني گفته و آزادي خواهان را از رسيدن به آزادي دلسرد نماييد.

7ـ ظلم و بي عدالتي عمر جوانان را كوتاه مي‌كند، پس اي بزرگان وطن براي رضاي خدا، به عدالت رفتار كنيد.

8ـ اگر از ظلم شما انسان ضعيفي آسيب ببيند غير ممكن است كه بتوانيد خانه‌ي خود را آباد كنيد (اگر به كسي ظلم كنيد، ظلم خواهيد ديد).

9ـ اگر گوشه‌ي ويرانه‌ي زندان، نصيب محمد تقي بهار شده است، شما خداوند را به خاطر گنج ( نعمت) آزادي، شكر كنيد.

درس بيست و سوم : نمونه‌هايي از اشعار محمّد اقبال لاهوري :مسافر

 1ـ وقتي كه از اين دنيا رفتم( مُردم) همه‌ي مردم ادعاي آشنايي با من را داشتند.

2ـ ولي هيچ كدام از آن‌ها آن طور كه بايد نفهميدند كه اين شاعر غريب چه سخني گفت با چه كساني سخن گفت و از كدام سرزمين بود. ( كسي شاعر را درك نكرد و مخاطبي نداشت.)

 ديده‌ور :   پيام: (انسان دانا همواره خوبي‌ها و نكات مثبت را مي‌بيند)

1ـ دانايان زيادي در اين دنيا سخن گفتند، سخناني زيبا و لطيف‌تر از برگ‌هاي گل ياسمن گفتند.

2ـ امّا به من بگو آن انسان با بصيرت و دانا كيست كه زشتي و سختي‌هاي جامعه را مي‌بيند و از زيبايي‌ها و خوبي‌ها ( مردم جامعه) سخن مي‌گويد.

 سروري

پيام: ( ملّتي كه طالب استقلال نباشد، هيچگاه به كمال نخواهيد رسيد)

1ـ خداوند به آن ملّتي عظمت و بزرگي مي‌بخشد كه براي ساختن سرنوشت خود تلاش مي‌كند.

2ـ خداوند به آن مردمي كه سرنوشتشان را بيگانگان تعيين مي‌كنند ( وابسته‌ي ديگران هستند) هيچ توجهي ندارد.

دريا : پيام: ( انسان در سايه سعي و تلاش است كه به كمال مي‌رسد)

 1ـ نهنگي چه زيبا اين جمله را به بچه‌اش گفت: كه در روش زندگي ما رفتن به ساحل ( رسيدن به آسايش) پسنديده نيست.

2ـ خود را به سختي هاي زندگي بسپار و از آسودگي و آسايش دوري كن، زيرا محل زندگي ما عمق درياست نه ساحل مرتبط با «ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم/ موجيم كه آسودگي ما عدم ماست»

  درس بيست و سوم : لاله‌ي آزاد ( محمد ابراهيم صفا )

پيام : ( ستايش آزادي و آزادگي )

1ـ من لاله‌ي آزادي هستم بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوش من از خودم است و محلّ پرورش من دشت است و سرشتم مانند آهوست.

2ـ از نم باران سيراب مي‌شوم و به آب جوي نياز ندارم، محيط باغ كوچك است بنابراين در آن‌جا رشد نمي‌كنم.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

3ـ رنگ سرخ گلبرگ‌هايم، طبيعي و فطري است. چهره‌ي من زيباست. و نيازي به آرايشگر ندارد.

4ـ روي پاي خود ايستاده‌ام، نياز به ياري كسي ندارم. نه در جستجوي دوستم و نه غم ديگران را مي‌خورم .

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

5ـ آن قدر مقدّس هستم كه هر صبح نسيم به دور من طواف مي‌كند و بچّه‌هاي آهو با ديدن من خوشحال و شادمان مي‌شوند.

6ـ مانند چراغ روشني هستم كه در گوشه‌ي اين دشت قرار گرفته‌ام و عاشقان بسياري سرگشته و حيران اطراف من مي‌گردند.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

7ـ با نشان دادن برگ و گلبرگ‌هايم، آب و رنگي به چمن مي‌بخشم و از عطر دل نوازم، صحرا مانند ختن، خوشبو و معطر گشته است.

8ـ از شادي و خوشي پيوسته در جنبش و حركت هستم و سراسر وجودم را ناز و ادا فرا گرفته است.

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

9ـ در چهره‌ي سرخ رنگ من جوشش مي و مستي را ببين و داغ عشق را در سينه‌ي عاشقم مشاهده كن ( اشاره دارد به سرخي گلبرگ و سياهي ته گل)

10ـ من گل لاله‌ي آزاد و سرمستي هستم كه به دشت و صحرا عادت كرده‌ام عشق با افسون خود مرا جادو كرده و به ديوانگي رسانده و باعث شده مرا از شهر به بيابان كشاند. ( اشاره به داستان ليلي و مجنون) .

من لاله‌ي آزادم، بدون كمك ديگران رشد مي‌كنم و بوي خوشي از خود دارم

11ـ منّت و احسان كسي را براي خود نمي‌پذيرم، وابستگي چمن و باغ را قبول نمي‌كنم.

12ـ به سرشت خودم افتخار مي‌كنم. زيرا دروني وارسته دارم، آزاد به دنيا آمده‌ام و آزاد مي‌ميرم.

مرتبط با : « اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز / آزاده من كه از همه عالم بريده‌ام.»

درس بيست و چهارم

تا هست عالمي ، تا هست آدمي ( عبيد رجب )

پيام: (اهميت دادن به زبان و حس وطن پرستي)

هر لحظه دشمن رو در روي من مي‌گويد:

زبان فارسي تو مانند دود در حال نابودي است.

نابود مي‌شود. /باور نمي‌كنم./باور نمي‌كنم./باور نمي‌كنم.

زبان فارسي كه الفاظش به لطافت جان است.

زبان با كلمات آهنگين آن به رقص در مي‌آيد و چشم از آن نور مي‌گيرد.

زباني به زيبايي لاله‌ي كوهستاني.

به شيريني بارشكر.

و ارزشمندتر از پند و نصيحت مادر است.

زيبايي خود رااز گل بنفشه و بوي خوش خود را از ريحان گرفته است.

همچون آب چشمه زلال و شاداب چون آب جويبار است.

زباني كه هر لحظه مثل سبزه‌هاي بهار، طراوتي تازه دارد.

مانند صداي بلبل، خوشايند و مثل آبشار، دلرباست.

با جوش و خروش و موج خود /موجي به خروشاني رود/با آهنگ و پيچ و تاب خود/و با شيريني خالص خود

انسان را شيفته‌ي خود مي‌كند. / و به او شادابي مي‌بخشد. /

زبان فارسي لفظي است كه باور و عقيده‌ي من و تمام وجودم از آن است.

زبان فارسي داراي الفاظ مقدّسي است كه مرا به سجده وا مي‌دارد.

زبان فارسي مانند خاك كشورم، مقدس/ و مثل شور و اشتياق كودكي، لطيف / و مانند اشعار رودكي، زيباو مانند نور و درخشندگي چشم / و چون روشنايي لطيف سحرگاهي قابل ستايش است.

من زنده باشم و زبان فارسي در برابر چشمانم / همچون دود نابود شود؟! / باور نمي‌كنم.

وقتي نام زبان فارسي را بر زبان مي‌آورم، از افتخار سرم به آسمان مي‌رسد.

و از شوق پرواز مي‌كنم. / وقتي نامش را مي‌آورم، بزرگان ادب فارسي در ذهنم مجسم مي‌شوند.

زبان فارسي را در قالب شعر و غزل سروه‌ام و با الهام از شعر سعدي و حافظ چون عشقي به مردم دنيا هديه نموده‌ام.

اي دشمن سرگردان نباش. / از من عيب جويي نكن ( ايراد نگير).

زيرا عشق به زبان فارسي، در دل من و تمام فارسي زبانان ( همه‌ي دنيا)/ جوان و جاويدان است/ تا 

زماني كه انسان وجود دارد./ و دنيا پابرجاست /سبز و ماندگار باشيد.



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۸:۲۸ قبل از ظهر | نویسنده : |

نكاتی كه باید در واج‌شماری یا واج‌نگاری در نظر گرفت:
1 - درست خواندن واژه («شعوَذه» هفت واج است.)
2 - «ه» ملفوظ، یك واج است («به» به معنی بهتر سه‌واج است، ولی حرف اضافه كه باشد دو واج.)
3 - «و» معدوله، شمرده نمی‌شود («خواهر» پنج واج است.)
4 - دو تلفظی‌ها به دو شكل واج‌شماری می‌شوند («آسمان» هم می‌تواند شش‌ واج باشد هم هفت واج)
5 - واژه‌ها یا هجاهایی كه با «اَ»، «اِ»، «اُ» و «آ» آغاز می‌شوند، یك صامت دارند (آب: ءاب/ قرآن: قُرءان)
6 - «و» و «یـ» اگر مصوت باشند یك واج‌اند و اگر صامت، مصوت پیش از آنها هم شمرده می‌شود (سیر: سه واج/ سِیر: چهار واج)

نكاتی كه در تك‌واژ و واژه‌شماری باید در نظر گرفت:
1 - كسره‌های تركیب‌های وصفی و اضافی و واژه‌هایی چون تخت خواب، تك واژند ولی كسره حروف ؟؟اضافه چنین نیست. (برایِ/ لب/ ه/ یِ/ تخت/  ِ / خواب/  ِ / چوب/ ی/  ِ/ پیر/ مرد/ فكر/ ی/ بـ/ كن/ هـ)؟؟
2 - پیشوندها، میان‌وندها، پسوندها، شناسه‌ها، نشانه‌های جمع، «ی» نكره، «ان» گذراساز، «ا» دعایی و امثال آنها تك‌واژ هستند (از/ ارز/ ش/ گذار/ ی/ ها/ یِ/ نا/ رو/ ا/ به/ تنگ/ آمده/ ه/ بود/ هـ)
3 - كسره تركیب‌های وصفی و اضافی، واژه هم است (تخت/  ِ / خواب/  ِ / چوب/ ی/  ِ / پیر/ مرد)
4 - فعل، كلا یك واژه است (دست/ از/ پا/ خطا/ نـ/ خواه/ د/ كرد)

نكاتی كه باید در ساختمان واژه در نظر گرفت:
1 - اجزای تشكیل‌دهنده واژه را شناخت (دان/ ش/ سرا: مشتق - مركب)
2 - وندهای صرفی را كنار گذاشت (درختان: ساده/ بهترین: ساده)
3 - به مشابهت‌های ظاهری توجه كرد (گلدان: مشتق/ كاردان: مركب/ سده: مشتق/ تیشه: ساده/ جان ستان: مركب/ دبیرستان: مشتق/ گناهكار: مشتق/ گل‌كار: مركب و...)

نكاتی كه باید در گروه‌های اسمی و نمودارهایشان در نظر گرفت:
1 - هسته و وابسته‌ها مشخص شوند (سه تن جنگ‌جو/ رنگ سبز یشمی/ آن پرنده زیبا/ دختر بسیار مهربان)

نكاتی كه باید در گروه‌های فعلی در نظر گرفت:
1 - زمان (شنیده‌ام: ماضی نقلی/ ...)
2 - معلوم و مجهول (دید: معلوم/ دیده شد: مجهول)
3 - ناگذر و گذرا (رفت: ناگذر/ برد: گذرا به مفعول/ نامید: گذرا به مفعول و مسند/ ...)
4 - در چهار جزئی‌های دو مفعولی و یا با مفعول و مسند، نباید «را» را به «به» تبدیل كرد (او را غذا داد/ او را شاعر گفت)
5 - به افعال خاصی توجه كرد «او سخن اهل زمانه را هیچ وزن ننهادی (ماضی استمراری)/ میانه برفتی به تنگی چهار (ماضی استمراری)/ بده داد من كآمدستم دوان (ماضی نقلی)/ بكوبمت زین‌گونه امروز یال (مضارع اخباری)/»
6 - به فعل‌هایی كه به معانی گوناگون می‌آیند توجه كرد «پسر به كار خود بالید (سه جزئی با متمم)/ پسر به خواست خدا بالید (دو جزئی)/ او غذا خورد (سه‌جزئی با مفعول)/ از قضا خورد دم در به زمین (سه جزئی با متمم)»
7 - گاهی اجزای فعل از هم فاصله می‌گیرند كه باید به شكل روان در آورده شود «دل در این پیرزن عشوه‌گر دهر مبند (دل مبند: فعل مركب/ این پیرزن عشوه‌گر دهر: متمم اجباری)/ طی این مرحله بی‌همرهی خضر مكن (طی مكن: فعل مركب/ این مرحله: مفعول)

در مطابقت نهاد و فعل به بعضی موارد خاص توجه شود:
1 - «مردم» اگر به معنی متداول به كار رود فعلش جمع است (مردم دور او جمع شدند) ولی اگر به معنی «آدم» به كار رود، فعل مفرد است (مردم تا زنده باشد او را از قوت چاره نیست)
2 - اگر در گزینه‌ای «هیچ‌كدام یا هیچ‌یك» بیاید، منظور اسم مبهم است نه هیچ‌كدام از گزینه‌ها.

در فرآیندهای واجی به این نكات توجه شود:
1 - هرگز، فتیله، سفید، نامه و... (ابدال)/ خواهر، دست‌بند، مشت‌زن و... (كاهش آوایی)/ سیاست، گیسوان (افزایش آوایی)/ قندان، بتر و... (ادغام)
2 - «یـ» مشدد ربطی به افزایش آوایی ندارد (حیثیت)
3 - در كاهش آوایی، واج نوشته می‌شود ولی خوانده نمی‌شود (خواهر) ولی در ادغام یكی از واج‌ها با دیگری یكی می‌شود (قندان)

در وضعیت واژه‌ها به این موارد توجه شود:
1 - واژه، در قدیم و امروز با یك معنی به كار رفته است (نگاه/ گریه/...)
2 - واژه، علاوه بر معنی قدیم، معنی جدید هم گرفته است (ركاب/ سپر/...)
3 - واژه، معنای قدیم را از دست داده و معنای جدید گرفته است (سوگند/ كثیف/...)
4 - واژه، كاملا متروك و منسوخ شده است (خوالیگر/ آزفنداك/...)

در ساخت واژه از این روش‌ها بهره گرفته می‌شود:

1 - اشتقاق (مهوش/ تندیس/ رایانه/ وهمناك/...)
2 - تركیب (خشم آهنگ/ گردآمد/ كالابرگ/...)
3 - علایم اختصاری (ساف: سازمان آزادی بخش فلسطین/ هما: هواپیمایی ملی ایران/...)



تاريخ : جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۸:۲۲ قبل از ظهر | نویسنده : |



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ | ۲۰:۵۲ بعد از ظهر | نویسنده : |

سوالات و پاسخ تشریحی آزمون ورودی به مدارس نمونه و تیزهوشان 92 - 93

برای دریافت سوالات و پاسخ ها روی لینک های زیر کلیک کنید


استان اصفهان


استان ایلام


استان چهار محال و بختیاری


استان قم


استان کرمانشاه


استان گیلان


استان مرکزی


استان هرمزگان



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ | ۱۷:۴۱ بعد از ظهر | نویسنده : |




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ | ۱۷:۳۸ بعد از ظهر | نویسنده : |

شکلک های محدثه



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ | ۲۳:۰ بعد از ظهر | نویسنده : |
وای از اون روزی که سی دی زندگیمون رو بذارن تو دستامون
و
بگن برو نگاه کن
خدایا میشه بعضی از قسمتاشو پاک کنم؟



تاريخ : جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ | ۱۷:۱۵ بعد از ظهر | نویسنده : |